22 / 04 / 2007

(حقايق که بايد گفته ميشد: در حاشيه عفو جنايتکاران جنگي توسط ولسي جرگه )
تدوين کننده و پژوهشگر : ) دوشي چي)
آمريکا، ناتو و اروپا

…
پیش از این بود
که از اعماق تیرگی
از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت
تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام
ناله ها برخاست
از اعماق تیرگی
آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست
وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست
ناله ها برخاست
مطلب ساده بود
سرمایه ،خون می خواست
مپرسید چرا ، گوش کنید مردم
علتش این بود ... علتش این است
و این نه تنها مربوط به هند و چین است
بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام
از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان
از دیروز مرده ،تا امروز خونین
تا فردای خندان
از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر
حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه
زنجیر به زنجیر
بر پا می شود توفان زندگی
توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین
بر پا می شود
پاره می کند ، زنجیر بندگی
تا انسان ستمکش ، بشکند
بشکافد از هم ، سینه ی تابوت
خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان
قبرستان فقر ، قبرستان پول
و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر
نکند قبول ! نکند قبول
می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان
و زمان ... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم
و روز آزادی انسان ستمکش
نزدیکتر می شود قدم به قدم
).
کارو(
هرج و مرج در عراق و افغانستان براي طرف داران بي قيد و شرط آمريکا وضعيت نا اميد کننده اي ايجاد کرده است. اما حالا که مصيبت نازل شده، قرار نيست آقاي جرج بوش به تنهايي عواقب آن را بر دوش بکشد. مدير مجله اکسپرس مي گويد: «هيچ کس نمي تواند در صداقت آمريکا ترديد کند: اين ابرقدرت براي گسترش آزادي و دموکراسي نيز پيکار مي کند ». از اين گزافه گويي که تاريخ دور و دراز مداخلات نيروي دريايي و سازمان سيا، در جهت سرکار آوردن يا پابرجا نگه داشتن رژيم هاي ديکتاتوري، به ويژه در آمريکا لاتين، را لاپوشاني مي کند، در مي گذريم و تنها، پيام نهفته در آن را به خاطر مي سپريم که:
ما اروپايي ها و آمريکايي ها در يک کشتي سواريم، چون ارزش هاي بنيادين يکساني را که به نوعي به اصول فراگير غربي تعلق دارند به اشتراک گذاشته ايم . تجربه ي زيسته ي آنهايي که با وضعيت کشورهاي هر دو سوي اقيانوس اطلس به خوبي آشنا هستند، يا مطالعه ي ادبيات انبوهي که در باره ي اين موضوع اخيرا در اروپا و ايالات متحده به چاپ رسيده، هيچ کدام چنين برداشتي را تداعي نمي کند. حال، چه در مورد ايدئولوژي حقوق فردي در قياس با حقوق جمعي باشد، چه جايگاه مذهب، چه ادعاي ملي گرايانه، چه حس برتري نسبت به باقي جهان، چه بي اعتنايي نخبگان نسبت به نابرابري ها، چه حکم اعدام، چه احترام به قوانين بين المللي )پروتوکل کيوتو، دادگاه بين المللي)، و غيره... اکثريت بزرگي از شهروندان آمريکا، و بدتر از آن حکومت فعلي، از اغلب کشورهاي قاره ي کهن بسيار عقب مانده تر هستند. اين ها فقط حاصل مشاهدات است . تنها کساني که بايد از اين موضوع نگران شوند، آنهايي هستند که نمي دانند (بسياري از دوستداران آمريکا در باره ي آن چه مي پرستند هيچ نمي دانند) يا با هواداري خوش خيالانه از آتلانتيسم، نمي خواهند به ايالات متحده به چشم يک کشور خارجي معمولي نگاه کنند.
با اين کشور، هم همگرايي منافع وجود دارد، هم واگرايي منافع، همان طور که با هندوستان، روسيه يا برزيل وجود دارد. در چنين شرايطي «از هم گريزي قاره ها»، «متارکه با اروپا»، «بن بست درون آتلانتيک» - اين عبارت هاي جديد و اندکي اغراق آميز- تنها بيانگر واقعيت هايي هستند که قبلا هم وجود داشته اند .يادآوري اين حقايق ابتدايي در فرداي شکست مضاعف نظامي و اخلاقي آمريکا در عراق، بيشتر مفهوم پيدا مي کند و تهديد استفاده از نيروي نظامي برضد دولت هاي ديگر، چه مسلمان و چه غير مسلمان، به امري عبث تبديل مي شود : به قول دو پژوهشگر بنياد Carnegie Endowment for International Peace ٤ «قدرتي که در عمل قابل استفاده نباشد، يک قدرت واقعي نيست». اين آموزه را دو کشور ديگر محور شر، کوريا ي شمالي و ايران، فرا گرفته اند و آنها (ديگر) خيال ندارند بلندپروازي هاي هسته اي شان را کنار بگذارند. اين موضوع از چشم همه ي اروپايي ها نيز پنهان نمانده است .تفسيرهاي بي شماري که در باره ي اختلاف ارزش ها ارائه شده، خود راهي است براي توجيه مقداري فاصله گيري ديپلماتيک. شاهد آن را در ٢٠ ژوييه گذشته ديديم، هنگامي که ٢٥ کشور اروپايي، به اتفاق، در مجمع عمومي سازمان ملل، عليه »ديوار ننگ» اسراييل موضع گرفتند، آن هم در شرايطي که واشنگتن همراه با اسراييل، پالاو، ميکرونزي و دو «دولت» ديگر، در همين قد و قواره، از موضع مقابل حمايت مي کردند .
حتا «رابطه ي ويژه» مشهور آمريکا- انگليس هم ما را به ريشخند وا مي دارد: فقط انگليسي ها، با خود فريبي، آن را باور کردند، در حالي که در واشنگتن- يعني در جايي که با نظريات ديگران هيچ کاري ندارند- اين رابطه، از روي مصلحت، وسيله اي شد براي «آلوده کردن» لندن در ابتکارات يک جانبه که به اقتضاي مصالح روز، اقداماتي «چند جانبه» معرفي مي شوند. مثلا، در ١٩٦٧، رئيس جمهور، ليندن جانسون، سعي کرد هارولد ويلسون، نخست وزير آن زمان انگليس از حزب کارگر، را متقاعد سازد که قوايي از ارتش انگليس، حتا شده در حد يک گردان، به ويتنام اعزام کند. اما در آن موقع، ويلسون حاضر نشد نقش «سگ مطيع» را که آنتوني بلر «اين نماينده ي جديد حزب کارگر» به اجراي آن در عراق رضايت داده، ايفا کند .مناقشات بازرگاني سال هاي اخير بين اتحاديه اروپا و ابالات متحده (گاوهاي هرمون دار، موز، ارگانيسم هاي دچار تغييرات ژنتيک، فولاد، تسهيلات کشاورزي، استفاده از بهشت هاي مالياتي توسط شرکت هاي چند مليتي آن سوي اقبانوس اطلس، و شايد هم به زودي و براي بار ديگر در هواپيمايي بين بوئينگ و ايرباس) چشم انداز رويارويي ظاهري ميان اين دو مجموعه را تکميل مي کنند.
در برابر اين انباشت تنش ها، برخي از مفسران انگلو-ساکسون در مورد ادامه معماري مالي، اقتصادي و بازرگاني جهاني، يا به عبارت ديگر، براي آينده ي جهاني شدن نوليبرالي يا گلوباليزاسيون، دچار نگراني شده اند. مگر تکيه گاه عمده گلوباليزاسيون ، در اين ربع قرن اخير، بر تحول از روي ميل و رضاي نخبگان رهبري کننده سرتاسر جهان، و در درجه اول رهبران اروپا، به الگويي ليبرال از ادغام اقتصادي بخش قابل جذب کره زمين نبود که در واشنگتن طراحي شده بود تا در درجه اول در خدمت منافع مالي و موسسات فرامليتي آمريکا قرار بگيرد؟ اين سيستم يک بازوي مسلح هم براي خود دارد، سازمان پيمان آتلانتيک شمالي (ناتو). اين سازمان، در آغاز، براي سد راه اتحاد شوروي ايجاد شده بود و هدف اصلي اش تبديل واشنگتن به داور همه ي تصميم گيري ها در مجموع قاره کهن بود. ناتو، نه تنها پس از تجزيه ي شوروي منحل نشد، بلکه گسترش پيدا کرد و همه ي کشورهاي اقماري مسکو در اروپاي مرکزي و خاوري و نيز اسلوني و سه جمهوري بالتيک را در بر گرفت. اما اختلاف هاي دو قاره به آن هم رحم نکرد. آخرين موردش، در ژوئن گذشته بود. در کنفرانس سران که در استانبول برگزار شد. دولت هاي آلمان و فرانسه مخالفت خود را با بر افراشتن پرچم ناتو در عراق به عنوان حفاظي براي تشکل هاي سربازان و پليس عراق اعلام کردند. واشنگتن، در اين سازمان، آن قدر به دستور دادن به «متحدان» ايستاده به حالت خبردار خود عادت کرده که هر اعتراضي، ابعاد يک بحران را به خود مي گيرد.
اگر فقط به اين عوامل توجه کنيم و به آنها جدا از فضاي عمومي ترشان بنگريم، شايد اين احساس به ما دست بدهد که توازي دو رکن بزرگ سياسي- نظامي جهاني سازي ليبرالي در حال از هم گسيختن است و تمام اين بنا را شکننده تر ساخته است. تصوري فريبنده، همانند تصور تهديد گلوباليزاسيون توسط هيستري امنيت جوي دولت بوش. يک بررسي اخيرا در فرانسه توسط بنياد روبر شومن Robert Schuman به چاپ رسيده که همه چيز را سر جاي خود قرار مي دهد و با تکيه بر اعداد و ارقام نشان مي دهد که ادغام اقتصادهاي آمريکاي شمالي (ايالات متحده و کانادا) و اروپا در حال افزابش است و پس از ١١ سپتامبر عمق بيشتري يافته است .همين جا لازم است بر اهميت مناقشات بازرگاني دو طرف تعديلي قائل شويم: اگر چه اين دعواها، در سخن راني ها، بعدي فاجعه آميز پيدا مي کنند، اما تنها ١% کل حجم مبادلات را شامل مي شوند. در صورتي که ميزان مبادلات در حال رشد دائمي هستند. يکي از نتايج شاخص بررسي فوق ياد آوري برخي بديهيات اقتصادي است «سرمايه گذاري هاي خارجي، اقتصاد دو سوي اقيانوس را به سختي به هم گره زده اند و آنها در مقايسه با تجارت که شکلي سطحي از ادغام هستند، شکل عميق تري از آميختگي را تشکيل مي دهند». مثلا در سال ٢٠٠٠، ميزان فروش شعبه هاي آمريکايي در اروپا به ١٤٣٨ ميليارد دالر بالغ مي شد، در حالي که ميزان صادرات آمريکا به اروپا تنها ٢٨٣ ميليارد دالر بود. و در جهت عکس، شعبه هاي شرکت هاي اروپايي در آمريکا ١٤٢٠ ميليارد دالر فروش داشتند، در حالي که ميزان صادرات اروپا به ايالات متحده به ٣٣٦ ميليارد دالر بالغ مي شد.
بر خلاف عقيده ي رايج، رويکرد سرمايه گذاران آمريکايي و اروپايي به سوي «بازارهاي نوظهور» در الويت قرار ندارد. مثلا سرمايه گذاري هاي آمريکا در هلند در سال ٢٠٠٠ دو برابر سرمايه گذاري هاي اش در مکزيک بود. در ٢٠٠٢، در کل اروپا، به مرز ٦٠% حجم سرمايه گذاري اش در سطح جهاني رسيد و در ٢٠٠٣ از اين مرز هم عبور کرد. فرانسه، به خاطر مخالفتش با جنگ عراق، هيچ آسيبي متحمل نشد و بر اساس بررسي ها، سرمايه گذاري هاي آمريکا در اين کشور در سال هاي ٢٠٠٢ تا ٢٠٠٣ ، يا درجا زدند يا ١٠% افزايش يافتند . اما در جهت عکس، در سال ٢٠٠٣ وقفه اي جدي رخ داد : سرمايه گذاري هاي اروپايي در آمريکا، در مقايسه با سال ٢٠٠٢، از حدود ٨٥% کل مبلغ جهاني شان به حدود ٥٠% و از نظر حجم از ١٢٦ ميليارد دالر به ٣٧ ميليارد دالر کاهش يافتند. در ١٠ ماه نخست سال ٢٠٠٣، سرمايه گذاران حوزه ي يورو در بازار اوراق بهادار آمريکا (قرضه ملي، سهام و سفته)، با واگذاري ٥ ميليارد دالر دارايي، بيشتر فروشنده بودند، در حالي که در سال ٢٠٠١، با ٥٠ ميليارد دالر، مابه التفاوت خالص، خريدار به حساب مي آمدند . آيا اين تغيير گرايش مقطعي است يا ساختاري؟ که در اين صورت، اين نتيجه حاصل مي شود که صاحبان سرمايه در اروپا، به مديريت بوش بر کشورش کمتر اعتماد مي کنند (کسري بودجه و بازرگاني، ماجراجويي در خارج، اقدامات امنيتي و غيره..) تا سرمايه گذاران آمريکا نسبت به حکومت هاي «اروپاي کهنه» ... لذا، ادغام فزاينده دو طرف با گونه اي توازن مجدد قوا بين آنها همراه مي شود. همان طور که ٣١ ژوييه، در ژنو، در جريان کنفرانس سازمان تجارت جهاني ديديم، اتحاديه ي اروپا و ايالات متحده، در نهايت، هميشه با هم به توافق و مصالحه مي رسند، از جمله بر سر مسايل کشاورزي، در برابر کشورهاي جنوب که در گروه ٢٠ G متشکل شده اند .
اما اين اقدامات، دست کم در کوتاه مدت، براي اين که کشورهاي مورد نظر قوانين شان را در مورد سرمايه گذاري هاي خارجي «ليبراليزه» تر کنند کافي نبود. در اينجا هم شاهد ظهور تعديل توازن ژئوپليتيک، اين بار بين شمال و جنوب، اما در چارچوب ادغامي فزاينده در بازار جهاني هستيم. در زمينه نظامي و علي رغم مشاجراتي چند بين فرانسه و آمريکا، وضع ناتو، اين جوشن جهاني شدن، چندان بد هم نيست. با فشارهاي واشنگتن، حوزه ي مداخلات ارضي اين سازمان ديگر حد و مرزي نمي شناسد. مگر در تابستان ٢٠٠٣ نبود که ناتو، در مقام فرماندهي نيروي بين المللي کمک به برقراري امنيت در افغانستان، جايگزين سازمان ملل شد؟ واقعبت امر اين است که آمريکا به طور کلي در مورد ناتو (و نيز همه ي نهادهاي چند طرفه) اصولي را به اجرا مي گذارد که در ٢ فوريه ٢٠٠٢ توسط وزير دفاع آمريکا، دانلد رامسفيلد، خطاب به دولت ها به صورت جداگانه ابراز شده است: «اين ماموريت است که ائتلاف را تعيين مي کند، نه برعکس». به عبارت ديگر، ناتو تنها در صورت نياز مورد استفاده قرار خواهد گرفت: امروز، براي مشارکت در بازسازي آن چه آمريکا در افغانستان تخريب کرده و شايد هم فردا در عراق .
براي برخي، در مورد تضاد ظاهري بين پيشبرد گلوباليزاسيون اقتصادي و مالي در سطح جهان که شرايط مطلوب آن وجود ثبات و آزادي مبادله در کليه ي زمينه ها است، و اقداماتي که حکومت آمريکا در جهت ايجاد محدوديت براي همين آزادي ها اتخاذ کرده (اعطاي ويزا، مبادله پرونده هاي مربوط به مسافران خطوط هوايي سراسر آمريکا، استقرار ماموران گمرکي آمريکايي در بنادر کشورهاي ديگر که کانتينرهايي به مقصد آمريکا بار مي زنند، کنترول هاي موشکافانه در مرزها) که در محل اجرا تنش هاي امنيتي در ميان جمعيت ايجاد مي کند، پرسش هايي مطرح مي شود. اثرات بر جاي مانده، چنان چه اثري باقي بماند (سقوط سرمايه گذاري هاي اروپايي در سال ٢٠٠٣ مي تواند نشانه اي از آن باشد)، همچنان محدود است. مثلا اين را به خوبي مي توان در خوش بيني اعلان شده ي دو «غول» هواپيمايي، بخشي که در برابر بحران هاي بين المللي فوق العاده حساس است، مشاهده کرد: بهره برداري از هواپيماي بسيار بزرگ باري A٣٨٠ ايرباس )با ٥٥٥ سيت ) در اوايل ٢٠٠٥ آغاز خواهد شد و شرکت سيتل هم برنامه ي بسيار گسترده ي جديدي را شروع کرده: بوئينگ که قرار است در ٢٠٠٧ راه اندازي شود .دانيل هميلتون مقدمه نويس اثر پژوهشي بنياد روبر شومن که در بالا از آن ياد شد، با جسارت اعلام مي کند: ما به سرزميني جديدي رسيده ايم که در آن منافع اقتصادي و اجتماعي ويژه و بازيگران فرامليتي آن مرزهاي ملي را پشت سر مي گذارند و اشکال سنتي حاکميت در سرتاسر دنياي آتلانتيکي را در مي نوردند …
چرا حاکميت مشروعيت خودرا از دست ميدهد؟

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلاکت غرق کن ، آوازه کن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای
بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را.
)کارو(
در تاریخ جنگ سرد و دنیای جدیدی که در پی داشته است ، فصل نا نوشته ای وجود دارد . این فراز از تاریخ ، به ما می گوید که چگونه ایالات متحده ، گاهی آشکارا و گاه مخفیانه ، فعالان طیف راست اسلامی را تقویت مالی و تشویق کرده است . تا مقدمات سلطه ی کامل امپراتوری خودرابرخاور میانه ، شمال آفریقا و آسیائی مرکزی و جنوبی براساس تکیه براسلام سیاسی طراحی می کرد . ایالات متحده ، چند دهه را صرف توسعه و تقویت اسلامی ها ، زیر نفوذ خود در آوردن آن ها کرد و به عنوان متحدان خود در جنگ سرد ، به جذب ایشان پرداخت تا سرانجام باعث ایجاد نیروئی شد که کينه توزانه به روی حامی و سازنده خود برگرد اند . ایالات متحده میلیاردها دالر صرف حمایت از جهاد اسلامی در افغانستان کرد . « آروند هاتی روی » ، نویسنده جوان هندی و خالق رومان بی نظیر « خدای چیزهای کوچک » در مقاله ی تحلیلی « معادله عدالت نامحدود » که « جهادی های افغانی » ارتش غیرمستقیم ایالات متحده بود که ) سيا ( نیروهای خشک اند یش اش را از چهل کشور مسلمان؛ از جمله بازوی نظامی وهابی های عربستان سعودی به رهبری اسامه بن لادن ، به سال 1979 برای تشکیل آن در افغانستان گرد آورده بود تا حاکميت افغانستان را سقوط وجمهوری های مسلمان نشین اتحاد جماهیر شوروی را از درون تحریک کند. « روی » تاکید می ورزد که پس از مد تی ، سيا برای تامین هزینه ها وسازو برگ نظامی ارتش غیر مستقیم خود ، صدها لابراتوار هروئین سازی در مرز افغانستان و پاکستان برپا کرد که در آمد سالانه شان سر به صد تا دوصد میلیارد دالر می زد...
مردم زجر کشیده ی افغانستان با تحمل فجیع ترین مصیبت ها به وضوح دیده بودند که: ایالات متحده چگونه گروه های نظامی مختلفی را تحت عنوان "مجاهد" سازماندهی کرد و نهایتاً هم خونخوارترین این مزدوران را، به نام "طالبان"، بر زندگی محقر آنان مسلط ساخت! در زمان د خالت اتحاد شوروی سابق و روی کار آمدن حاکميت حزب دموکراتيک خلق افغانستان و مبارزات مجاهدين تفنگدار! آمريکا احساس کرد که برای تأمين سلطه در منطقه، بايد استراتيژی دراز مدتی را طرح ريزی کرد . انگليس که پيوسته در مستعمرات خويش و هنوز که هنوز است برای خود حق د خالت را از اين مستعمرات سابق خود در امور ديگران محفوظ نگهداشته است ؛ در کنار آمريکا برای اعاده نفوذ انگلوساکسونها در اين منطقهء د ست ناخورده و پر نعمت د ست بکار شد . کمکهای مالی و تسليحاتی ، امريکا ، انگليس ، اسرا ييل ، جرمنی ، فرانسه ، کانادا ، استراليا، شيخ های عرب ، چين کمونيست ... به مجاهدين افغان از طريق پاکستان ( ژاندارم منطقه ) قدم اول استراتيژی آمريکا را تشکيل ميداد . از همان اول واشنگتن ميدانست که مجاهدين به علت قدرت پرستی و اختلافات دوامدار آنها عامل آيده ال آمريکا برای آجرای نقش ها و نقشه های ايند ه نخواهند بود .
از اين رو بهره جويی از گروه خاص دست پرورده ای که نيازهای استراتيژيک آمريکا را برآورده سازد ، به عنوان يکی از اصول سياسی د خالت واشنگتن در افغانستان مورد تا ييد د ستگا ه های جاسوسی آن کشور قرار داشت ، آنها معتقد بود ند که بايد عناصر جنگ جو از ميان مردم کشورهای مختلف خاورميانه ای انتخاب کرد که از نظر چهره و معتقدات مذهبی با يکد يگر و مردم افغانستان همگونی و همگرايی داشته باشند . افراد متذکره پس از آموزش در پاکستان و کسب تجربه در جنگهای داخلی عليه شوروی ها ، ميتوانند به عنوان نيروی جايگزين آمريکاييها در خاورمي