monday 2 april 2007 15:21:19

 

 

 

 

                                                                                        

بشريت پس از انداختن نخستين بمب اتمى جهان در ۶ اگست ١۹۴۵ در هيروشيما، تاكنون اينقدر در معرض يك جرمي جنگ هسته‌اى باورنكردنى قرار نگرفته كه تشعشعات راديواكتيو آن می‌تواند به طور بالقوه منطقه گسترده‌اى از خاورميانه را تحت تأثير قرار دهد. شواهد بسيارى وجود دارد كه دولت بوش همگام با اسرائيل و ناتو، در حال طرح‌ريزى جنگ اتمى با ايران هستند كه در واقع، انتقام آنها در برابر برنامه سلاح‌هاى اتمى نداشته ايران است. گفته می‌شود، مانورهاى نظامى آمريكا ـ اسرائيل نيز گامى در جهت آمادگى است.
اگر چنين طرحى پياده شود، جنگ كل خاورميانه و منطقه آسياى مركزى را در كام خودخواهد كشيد. شمارى از كارشناسان پيش‌بينى كرده‌اند كه جنگ می‌تواند به خارج از منطقه نيز گسترش يافته و سناريوى جنگ جهانى سوم را نيز تشكيل خواهد داد.
حضور نظامى دريايى به رهبرى آمريكا به طور عمده در دو منطقه است: خليج فارس و مديترانه شرقى. نظامى كردن مديترانه شرقى تا حد زيادى با تأييد ضمنى «ناتو» و اسرائيل و بيشتر متوجه سوريه است. جنگ اسرائيل با لبنان در تابستان گذشته را كه منجر به تخريب كل تأسيسات اين كشور شد، بايد مرحله‌اى ديگر از دستورالعمل گسترده نظاميگرى تحت حمايت آمريكا دانست. تركيب نيروهاى دريايى خليج فارس ـ به طور عمده ـ تحت فرمان آمريكا با مشاركت كاناداست می‌توانند براى حملات هوايى به ايران مورد استفاده قرار گيرند. در آخرين تحركات هم گزارش‌هايى وجود دارد كه آمريكا قصد انجام حملات هوايى از پايگاه‌هاى نظامى خود در رومانيا و بلغاريارا دارد. آژانس خبرى بلغاريا «نووينيت» نيز چندى پيش از احتمال استفاده آمريكا از پايگاه‌‌هاى نظامى (USAF) خود در بلغاريا و ساحل رومانيا در درياى سياه براى حمله به ايران در آوريل آينده خبر داد. اما نهايت ارتكاب يك جرم جنگى، استفاده از بمب اتم در جنگ تحت قواعد بين‌الملل آمريكا با ايران است كه می‌تواند به عنوان نهايت يك جرم جنگى قلمداد شود؛ جنايت وجنگ اتمى. بی‌شك، نتايج آلودگی‌هاى راديواكتيو آن هم كه نسل‌هاى آينده را تهديد می‌كند، تنها محدود به خاورميانه خواهد بود. در سال ٢٠٠۵، ديك چنى، معاون بوش به قطر دستور داده بود براى برخورد با حمله احتمالى تروريستى ديگر پس از ١١ سپتامبر ٢٠٠١ طرح‌هاى پيچيده‌اى تصويب شود. در اين طرح‌ها از وقايعى كه منجر به ايجاد تلفات بسيار می‌شود، مانند كشتار غيرنظاميان ـ براى تضمين حمايت افكار عمومى ـ استفاده شود. مرگ غيرنظاميان، جزو توجيهات اوليه دفاع از سرزمين آمريكا در برابر دشمنان احتمالى است كه «تروريست اسلامی» خوانده می‌شوند. «زبيگنيو برژينسكی» در كتاب «شطرنج بزرگ» می‌گويد: «با توجه به چندفرهنگى شدن رو به افزايش جامعه آمريكا، ايجاد توافق بر سر مسائل سياست خارجى آمريكا بسيار سخت است و تنها در صورتى ممكن است كه تصور وجود يك تهديد مستقيم گسترده در مردم ايجاد شود». اما هدف اصلى اين حملات، تنها نفت است. نفت مختص سرزمين مسلمانان است و هدف، تملك نفت و تبديل كشورها به قلمرو آمريكا و تغيير نقشه خاورميانه است.
جنگ يك تبليغات جعلى انسانى است و بهتان زدن به دشمنان در طول تاريخ، هميشه براى توجيه جنگ و جرايم جنگى بوده است.
دمكراتيزه كردن دشمن، نيازمند اهدافى ژئوپلتيك و اقتصادى است؛ بنابراين، بحث «تروريسم اسلامی» حامى فتح ثروت نفتى است. واژه «اسلام فاشيستی» براى كم‌رنگ كردن سياست‌ها، نهادها، ارزش‌ها و ساختار اجتماعى كشورهاى اسلامى است و در برابر آنها، تقويت «دمكراسى غربی» و «بازار آزاد» به عنوان تنها جايگزين ممكن براى اين كشورها.
جنگ آمريكا در خاورميانه و آسياى مركزى به هدف كنترل بيش از ۶٠ درصد منابع نفتى و گاز طبيعى جهان است.
كشورهاى مسلمان شامل عربستان سعودى، عراق، ايران، كويت، امارات عربى، قطر، يمن، ليبى، نيجريه، الجزاير، قزاقستان، آذربايجان، مالزى، اندونزى و برونئى بين ٢/۶۶ تا ۹/۷۵ درصد كل ذخاير نفتى جهان را در اختيار دارند. در برابر آمريكا تنها داراى ٢ درصد ذخاير نفتى جهان است. كشورهاى غربى شامل توليدكنندگان عمده نفتى (كانادا، آمريكا، ناروي، انگليس، دانمارك و استراليا) روى هم رفته تنها كنترول ۴ درصد ذخاير نفتى جهان را در اختيار دارند.
سهم عمده ذخاير نفتى جهان، مربوط به منطقه‌اى است كه از يمن تا درياى خزر و از سواحل شرق مديترانه تا خليج فارس ادامه دارد و تنها كشور عراق، پنج برابر بيشتر از آمريكا نفت دارد. اين د رحالى است كه قربانيان جرايم جنگى كه به آنها بهتان دشمن بودن زده می‌شود، سه‌چهارم اين منابع نفتى را در اختيار دارند؛ بهتان‌هايى مانند «محور شرارت»، «كشورهاى مرتجع»، «تروريست‌هاى اسلامی» و. .. اما ريشه اين تبليغات نظامى در كجاست؟ وزنه تعادل جرايم جنگى آمريكا كه از سال ١۹۴۵ تاكنون آغاز شده است، كجاست؟
جرايم جنگى آمريكا را بايد در نتايج مستقيم سياست خارجى و تبليغات نظامى آنان دانست. جنگ خاورميانه، اوج تاريخ مداخلات نظامى تحت حمايت آمريكاست.
بمباران اتمى هيروشيما، آغاز داستانى بود كه منجر به قالب‌بندى دكترين اتمى «مشترك» شد كه در آن سلاح‌هاى اتمى در جنگ‌هاى كنوانسيونى (تحت قوانين بين‌المللى) مورد استفاده خواهند بود.
بمباران هيروشيما به افكار عمومى به عنوان ايجاد امنيت براى غيرنظاميان توجيه شد، چون هيروشيما در سخنرانى راديويى ۹ آگوست ١۹۴۵ توسط «ترومن»، رئيس‌جمهور آمريكا به عنوان پايگاه نظامى معرفى شده بود: «جهان متوجه خواهد بود كه نخستين بمب اتم در پايگاه نظامى هيروشيما استفاده شد و ما با اين پيش‌دستى، از كشتن غيرنظاميان ديگر جلوگيرى كرديم» به طور مشابه، استفاده از بمب اتم عليه ايران هم به عنوان دفاع ـ مشروع جلوه داده خواهد شد. پيش از حمله به عراق، استفاده از سلاح‌هاى اتمى، بهانه‌اى براى كشتن صدام حسين بود و به دنبال آن دكترين استفاده از بمب‌هاى اتمى ضعيف كه منجر به كشتار گسترده جانداران اطراف نشود و هدف را تا شعاعى معين از بين ببرد، به عنوان رويه‌اى جديد مطرح شد، چيزى هم كه به طور عمده آن را دوران پس از جنگ می‌دانند، درواقع دوره‌اى از جنگ‌هاى مداوم و نظامی‌گرى است. از زمان پايان جنگ جهانى دوم، ايده «جنگ طولانی»، يكى از ابزارهاى استيلاى آمريكا در سطح جهان بوده است.
اين دوره با جنگ‌هايى نمايشى (كوريا، ويتنام، كامبوج، افغانستان، عراق و يوگسلاوى) و شكل‌هاى گوناگون مداخله نظامى از درگيری‌هاى سخت تا اشغال در زمان جنگ‌هاى داخلى (كنگو، آنگولا، سومالى، اتيوپى، سودان) و جوخه‌هاى مرگ و كشتار تحت حمايت آمريكا (شيلى، گواتمالا، هندوراس، آرژانتين، اندونزى، تايلند، فيليپين) مشخص می‌گردد. اين دوره (١۹۴۵ تاكنون) با جنگ‌ها و مداخلات نظامى اطلاعاتى آمريكا در مناطق عمده جهان برجسته می‌شود.
به طور كل، آمريكا مستقيم و غيرمستقيم در اين مدت به ۴۴ كشور حمله كرده است؛ بنابراين ريشه‌هاى استراتژى «جنگ طولانی» كنونى ملاقات بوش را بايد در دكترين ترومن ديد كه براى نخستين بار در سال ١۹۴٨ از سوى «جورج كنان»، مشاور سياست خارجى ترومن اعلام شد.
سخنرانى كنان در سال ١۹۴٨ را بايد ادامه تبديل سياست خارجى آمريكا از سياست مهار به جنگ مشترك دانست. اين استراتژى به طرز متين و موقرى بيان می‌كند كه آمريكا بايد سلطه اقتصادى و استراتژيك خود را با توسل به ابزار نظامى حفظ كند.
انزواى سيستم سازمان ملل هم به عنوان يك نهاد بين‌المللى مستقل و بانفوذ از همان ابتداى شكل‌گيرى آن در سال ١۹۴۶، جزيى از سياست خارجى آمريكا بوده است.
جورج كنان گفت: «به طور معمول سازمان ملل اهداف مفيدى دارد، اما بيش از آن‌كه بتواند مشكل را برطرف كند، مشكل پديد آورده و تلاش‌هاى ديپلماتيك ما را تا حد زيادى پراكنده كرده است. استفاده از اكثريت سازمان ملل براى اهداف بزرگ سياسى، سلاحى است كه ممكن است روزى به سوى خودمان هم نشانه رود.
هرچند هم‌اكنون آمريكا ظاهرا همگام با جامعه بين‌الملل است، اما به ندرت زير بار افكار سازمان ملل رفته و در سال‌هاى اخير نيز تلاش كرده تا آنها را در حد يك مؤسسه پايين بياورد. از زمان جنگ اول خليج فارس، سازمان ملل، تنها نقش يك مهر پاك‌كننده را داشته است. اين سازمان چشم خود را بر جرايم جنگى آمريكا بسته و تلاش‌هايش با نام حفظ صلح را از سوى متجاوزان «آنگلو ـ آمريكن» انجام می‌دهد كه نقض منشور سازمان ملل است.
تبليغ نومحافظه‌كاران و دولت بوش را بايد اوج چهارچوب سياست خارجى «پس از جنگ» دانست كه پايه و زمينه را براى ايجاد جنگ‌هاى معاصر و تأسيس اتاق‌هاى شكنجه، كمپ‌هاى نظامى و استفاده گسترده از سلاح‌هاى ممنوعه كه غيرنظاميان هدف آن هستند، آماده كرده است.
از كوريا،‌ ويتنام و افغانستان تا كودتاهاى نظامى تحت حمايت «سيا» در آمريكاى لاتين و آسياى جنوب شرقى، هدف همه آنها، تضمين استيلاى نظامى و حاكميت اقتصادى آمريكاست كه فرمول اوليه آن در دكترين ترومن بوده است.
كل دوره «پس از جنگ» با مجموعه‌اى از جرايم جنگى مشخص می‌شود كه منجر به مرگ بيش از ده ميليون نفر شده و اين آمار، جداى از تلفات ناشى از فقر، گرسنگى و بيماری‌هاى ناشى از جنگ است.
چيزى كه ما با آن روبه‌رو هستيم، سياست خارجى مجرمانه‌ آمريكاست كه مربوط به كل سيستم ايالات متحده است.
جرايم جنگى نتيجه جرم‌انگارى دستگاه سياست خارجى آمريكاست كه مهم‌ترين جنبه آن، جرايم جنگى شخصى است، ولى تحت دستورهاى رده‌اى مختلف؛ چيزى كه دولت بوش را متفاوت از سوابق تاريخى آمريكا در اين زمينه می‌كند، پذيرش مصمم اتاق‌هاى شكنجه، آدم‌كش‌ها و كمپ‌هاى نظامى است كه آمريكا آنها را شكل‌هاى مشروع مداخله خود در بحث جنگ عليه تروريسم و گسترش دمكراسى غربى می‌داند.
جرايم تحت حمايت آمريكا، تنها محدود به تلفات جنگ و تخريب فيزيكى ساختار كشورها نيست. برخى كشورها نيز حاكميت يا تماميت ارضى خود را با تحميل اصلاحات «بازار آزاد» از دست می‌دهند.
براى جلوگيرى از اين روند، پيشنهاد ما در ابتدا، شكست توافق بر سر انجام اين كارهاست تا بحث مشروعيت جنگ عليه تروريسم از هم فرو پاشيده شود.
در پاسخ به پيشنهاد مؤسسه صلح «perdana» در جرم خواندن خود جنگ، بايد بحث جنگ‌هاى آمريكا ـ اسرائيل را در صحنه سياست مطرح كرد، به ويژه در آمريكاى شمالى، اروپا، اروپاى غربى و اسرائيل و رهبران سياسى و نظامى كه مخالف جنگ هستند، بايد موضع محكمى در پيش بگيرند و شهروندان نيز بايد به صورت شخصى و جمعى عليه جنگ متحد شوند.
نمونه‌هاى تاريخى جرايم جنگى آمريكا
كوريا(١۹۵٠ـ١۹۵٣): كورياي شمالى در ٣۷ ماه جنگ، حدود يك‌سوم جمعيت ٨ـ۹ ميليونى خود را از دست داد.
ويتنام (١۹۵۴ـ١۹۵۷): به گفته منابع ويتنامى، تلفات غيرنظامى، حدود چهار ميليون نفر بوده است. به طور كلى تلفات جنگ ويتنام ١٢ تا ١٣ درصد جمعيت ٣٨ ميليونى اين كشور را در سال‌هاى ١۹۵۴ تا ١۹۵۷ تشكيل می‌دهد.
اندونزيا: در حالى كه اندونزيا از سوى نيروهاى آمريكا آماج حمله نبود، بنا بر گزارش «سيا»، اما يكى از بزرگ‌ترين كشتارهاى قرن بيستم را داشت. گزارش «سيا» نقش مستقيم آمريكا را در كشتارهاى ناشى از شورش حاميان حزب كمونيست اندونز يا (
PKI) فاش نمی‌كند.
كنگو (١۹۹٨ ـ ٢٠٠٠): جنگ‌هاى داخلى كنگو و سودان تحت حمايت آمريكا بود. دو سال جنگ در كنگو، باعث مرگ حدود ٨/٣ ميليون نفر شد كه علت مرگ اغلب آنان، گرسنگى و بيمارى بود.
سودان: دو ميليون تلفات ناشى از جنگ داخلى هجده ساله سودان كه بر سر كنترول منابع نفت بود.
نيجريه ـ بيافرا: اواخر سال‌هاى دهه ۶٠، يك ميليون نفر در درگيری‌هاى تحت حمايت آمريكا كشته شدند كه باز هم بر سر نفت بود.
رواندا (١۹۹۴ـ١۹۹۵): حدود پنجصد هزار تا يك ميليون نفر در اثر نسل‌كشى و جنگ داخلى كشته شدند. گزارش‌هاى جديد، نقش كليدى آمريكا و انگليس را در اين كشتارهاى قومى، آشكار می‌كند.

امریکا همواره بعد از انقلاب ۱۹۷۹ (۱٣۵۷) که تهران را از مدار واشنگتن خارج ساخت، سیاست های عراقی اش را با چشم داشتی به آن چه در ایران کاشته شده پیش برده است.
امریکا در دهه ۱۹٨۰ از جنگ صدام حسین علیه ایران حمایت کرد و حتی بعد از آن که روشن شد رژیم عراق از سلاح های شیمیایی استفاده کرده است، عراق را در شورای امنیت سازمان ملل مورد حفاظت قرار داد. تهاجم اوت ۱۹۹۰عراق علیه کویت خصومت شدید امریکا علیه بغداد را بر انگیخت اما امریکا سیاست «مهار دوگانه» را به برقراری روابط حسنه با تهران ترجیح داد. پس از خروج نیروهای عراقی از کویت در ۱۹۹۱، جرج بوش پدر، گزینه پیشروی تا بغداد را داشت. اما این گزینه را انتخاب نکرد چون خواهان ایجاد موقعیتی که می توانست کمکی به ایران- که امریکا حریفی چالش بر انگیزتراز عراق تصور می کرد،- باشد نبود.
تغییر رژیم همیشه هدف بود اما تصور این که سرنگونی رژیم بعث عراق سبب خیزش نیروهای سیاسی عراقی هوادار ایران گردد حتی برای بیل کلینتون لیبرال انترناسیونالیست بعنوان سدی علیه تهاجم کامل عمل می کرد. در طول دهه ۱۹۹۰ که کاخ سفید تحریم و قدرت نیروی هوایی را برای مهار صدام حسین در «سگدونی خود» به کار برد بیش از نیم میلیون عراقی در نتیجه مستقیم اجرای ممنوعیت های تحمیلی سازمان ملل یا در اثر حملات هوایی هواپیماهای امریکایی که اغلب اهداف خود را گم می کردند کشته شدند.
در مورد ایران، کاخ سفید با همکاری نزدیک کنگره قانونی را از تصویب گذراند که شرکت ها ی جهان سومی را که بیش از ۴۰ میلیون دالردر بخش های نفت و گاز ایران سرمایه گذاری کرده بودند تهدید به کیفر می کرد. هدف تضعیف اقتصاد ایرانیان با توسل به محدود کردن منابع اصلی درآمدهای کشور از فن آوری و سرمایه خارجی بود. صنعت هسته ای غیرنظامی ایران، که امریکا در دوران شاه عملا مورد تشویق قرار می داد، نیز ممنوع اعلام شد: تلاش آشکار ایران برای دست یابی یه چرخه سوخت با همکاری چین، آرژانتین و سازمان بین المللی انرژی هسته ای به خاطر فشار امریکا، فشاری که مقامات ایران را به پنهان کاری وادار کرد سرانجام به بن بست رسید.
 به هر حال در پیش فرض محاسبات تعادل قوای عرفی (در منطقه)، مهار دو جانبه هرگز قرار نبود یک سیاست بی انجام نیروی بازدارنده باشد، در حقیقت لابی نئو کان ها در پایان دهه ۱۹۹۰ فشار برای تغییر سیاست مهار دوگانه به «بی اثر سازی دوگانه» را آغاز کردند.

این سیاست جاه طلبانه ای است که استفاده از فشارهای نظامی و غیرنظامی برای تدارک تغییر رژیم در هر دو کشور عراق و ایران و تحکیم منافع امریکا واسرائیل در منطقه را مد نظر دارد، قشنگی بی اثر سازی دوگانه آن بود که منطق مهار دوگانه را می پذیرفت اما دستور عمل آن را به خارج بر می گرداند اگر حمله به ایران به معنای تقویت ایران تلقی شود، پاسخ نئو کان ها نه «مهار دوگانه» بلکه جنگ دوگانه بود.  حداقل در اصل، طرح های پنتاگون برای نیروهای مسلح امریکا در طی جنگ سرد گذشته، به گسترش این سناریو اجازه می داد. این شرایط، جنگ و برنده شدنِ ِ همزمان ِ امریکا در دو جنگ، برابر دشمن ِ بزرگ منطقه ای در دو صحنه جغرافیایی جدا از هم، چون آسیای غربی و شرقی را بدون سخن گفتن از دو دشمن در همان منطقه تصویر می کرد. پیروزی نیروی هوایی در جنگ یوگسلاوی ناتو در ۱۹۹۹ فهرست گزینه های سودمند «بی اثر سازی » یا «تغییر رژیم» را برای طراحان نظامی بیشتر گسترده کرد.

 با این حال، علیرغم تفوق نئوکان ها در ماه های اولیه ریاست جمهوری بوش، به نظر می رسید که فرض بی اثر سازی دوگانه و اصل دو جنگ می تواند         کرسيرا اشغال نماید .دونالد رامسفلد که تا آخر ۲۰۰۶ بعنوان وزیر دفاع خدمت می کرد، در ابتدا خطی را پیش گرفت که آماج سخت افزاری آن تقویت اصل دو جنگ را در راه نوسازی ارتش الزامی می کرد اما در جریان یازده سپتامبر رامسفلد نه تنها اصل را پذیرفت بلکه آن را به فورمول جدید۱-۴-۲-۱ گسترش داد که ارتش امریکا باید برای دفاع از وطن، جلوگیری از تجاوز در چهار گوشه دنیا، راه اندازی و برد جنگ علیه دو دشمن عمده منطقه ای آماده و حداقل در وضعیت اشغال پایتخت یکی از دشمنان باشد.
امریکا امروز به ماورا الزامات دشوار ۱-۴-۲-۱ رفته است. تغییر رژیم را در هر دو کشور افغانستان و عراق عملی کرده و نه تنها یک کشور بلکه هر دو کشور در اشغال باقی است. و علیرغم داشتن هیچ اصلی یا تجهیز نیرویی برای مقابله با طغیان های تقویت شده در هر دو صحنه، دولت بوش آماده سازی برای کارزار نظامی علیه ایران را آغاز کرده است. 
با رها کردن مهار دوگانه در مارس ۲۰۰٣ و رفتن به کشتار در عراق، رئیس جمهور بوش بسیاری از پی آمدهای هشدار مخالفی را که مشاوران پدرش در ۱۹۹۱ داده بودند بازتولید کرد. ایران، امروزه هم با رژیم نوری المالکی دست نشانده امریکا وهم با مجاهدین مقتدا صدر بستگی نزدیکی دارد. ایران تاثیر بی سابقه ای در عراق به دست آورده است. چنین به نظر می رسد که امریکا عصبانی از این وضعیت، به دیدگاهی نزدیک می شود که تنها راه خروج از این آشفتگی، فشار برای بی اثر سازی دوگانه است، برافروختن آتشی بزرگ برای خاموش کردن آتشی کوچک تر.

 علیرغم این که واقع بینی گروه مطالعات عراق به گفتگو با ایران فرا می خواند، گفتگویی که برای پژواک واقع گرایانه عدم تمایل به تقویت بیشتر دست های تهران رد شده بود، تنها ایران را هدف گرفته است که استعداد گردهم آوری کلیه گروه های جنگنده واشنگتن را در یک خط مشی دارد. جمهوری خواهان ودموکرات ها می توانند مشاجره بی پایانی در باره چگونگی پایان افتضاح عراق داشته باشند اما هیچ داوطلب ریاست جمهوری که برای خود ارزشی قائل است با استفاده از «گزینه نظامی» علیه ایران آن چنان که پرزید نت بوش فراخوان آن را به عهده می گیرد مخالفت نخواهد کرد. این چیز ارزشمندی نیست که در ۱۰ روز گذشته، حداقل دو مدعی دموکرات، هیلاری کلینتون و جو ادواردز، در گردهمایی لابی اسراییل حضور یافته و زبان جنگ طلبانه ای را علیه تهران به کار برده اند.   
موقعیت دولت بوش برای عمل نظامی علیه ایران در سه راه جداگانه شکل گرفته است.
هدف واشنگتن در موضوع هسته ای، تحریک ایران به خروج از ان پی تی یا اخراج بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی وحذف وسایل نظارت است. از آن جایی که آژانس بین المللی انرژی هسته ای تاکنون هیچ مدرکی مبنی بر این که ایران مواد هسته ای را به اهد افی ممنوع منعطف کرده باشد نیافته است، از این رو ایران با وضعیت محال در خواست اثبات عدم وجود فعالیت های مخفی و تعلیق فعالیت های هسته ای خود تا اثبات آن تحت فشار قرار گرفته است. امریکا با استفاده از تهدید نظامی یک جانبه بعنوان اهرم فشار، شورای امنیت سازمان ملل را به تحمیل تحریم علیه ایران متقاعد کرده است. اما چون اثبات خلاف آن برای تهران غیرممکن است، واشنگتن به زودی فشار برای تصویب تحریم را آغاز خواهد کرد. دولت بوش امیدوار است که در همان مقطع، بازهای ایران اعلام کنند که (فشار) دیگر بس است واز آژانس بین المللی انرژی هسته ای خارج شوند، و شرایط لازم را برای توجیه منطقی استفاده از زور برای امریکا فراهم آورند.
تصادفی نیست که امریکا از هر ابتکاری که بتواند راه حل دیپلماتیکی برای بحران ایران باشد جا خالی کرده است. سال گذشته، پیشنهاد روسیه مبنی بر الحاق ایران به فعالیت های غنی سازی محدود با جزئیات بسیار دقیق تسهیلات در داخل روسیه پذیرفته نشد. مورد دیگر پیشنهادی بود که در پاییز گذشته داده شد که ایران پس ازآغاز گفتگو با اتحادیه اروپا غنی سازی را به تعلیق درآورد که مورد عنایت واقع نشد. همین اواخر هم پیشنهاد البرادعی رئیس آژانس انرژی هسته ای مبنی بر تعلیق همزمان تحریم سازمان ملل وتعلیق غنی سازی ایران بود که از سوی امریکا پذیرفته نشد.

چون دلالی وحشت هسته ای ممکن است درزمانی که افکار عمومی امریکا به نحو فزاینده ای نسبت به جنگ های وابسته به سلاح های کشتار جمعی هشیار شده است نتواند بعنوان بهانه مطلوبی به خدمت گرفته شود. از این رو توجیه دومی پیش رانده می شود که ایران مستقیما به شورشیان عراق در حمله مرگبار علیه سربازان امریکایی کمک می کند. مثلا هفته گذشته، رابرت گیتس وزیر دفاع «واقع گرا» ادعا کرد که ۷۰درصد حملات مرگبار شورشیان عراق به ایران متصل است. دستگیری مقامات ایرانی در اربیل توسط سربازان امریکایی و دستور حکم تیر ریاست جمهور علیه «کارگزاران ایرانی» در عراق به طور اشکار چند روز پس از بیانات پرخاشگرانه سخنرانی اتحاد بوش در ماه گذشته نشان می دهد که کاخ سفید در باره پیشبرد کارت ها جدی است .  کارت سومی هم وجود دارد که شاید مقدمتا باب میل واقع گراها نباشد. این کارت طرح یشنهاد مزخرفی است که اگر خود امریکا قادر نیست سریعا علیه ایران اقدام نماید، رژیم اسرائیل می تواند به طریقی دست به اسلحه برده و با یک یا دو دور بمباران هوایی تاسیسات هسته ای ایران به نتایجی بسیار مصیبت بارتر از اقدام خود امریکا دست یازد .

 در برابر این پشت صحنه، پیشنهاد موج سربازان امریکایی در عراق که واقعا موج عظیمی است که حداقل ۵۰۰۰۰ سرباز دیگررا به کام خود می کشد، اشکارا قصد دارد در خدمت افزایش عملی مورد اظهار شده باشد. آری، امریکا ممکن است توقف خون ریزی در عراق را دوست داشته باشد، اما در اصل تصمیم به عقب نشینی از عراق بدون تضعیف ایران در نقطه بی اثر سازی ندارد.  در واقع، توان استقرار دومین کشتي هواپیمابر امریکا در خایج فارس، پایگاه دریایی اضافه ای در اختیار طراحان پنتاگون قرار می دهد که حمله به ارتش و تاسیسات هسته ای ایرانیان می تواند از آن جا انجام گیرد. قدر مسلم ،هر عملکرد نظامی علیه ایران به احتمال قوی با ترجیح مدل یوگسلاوی نسبت به مدل عراق، کاربست طولانی و گسترده قدرت هوایی را به جای هجوم زمینی پی خواهد گرفت. اما نیروی زمینی قدرتمندی برای مقابله با گرد وغبار اتمی ناشی از هرگونه تجاوز علیه ایران در داخل عراق مورد نیازاست.  اگر روسیه، چین، هند و اروپا، احساس مشترکی دارند، باید راه مشترک دفع این مصیبت قریب الوقوع را پیدا کنند. امروز جهان بهای سنگینی برای متوقف نکردن تهاجم عراق می پردازد. ساکت کردن واشنگتن بازهم گزینه ی ساده ای نیست.

همچنان" خریستوس خلیجیا" نویسنده و خبرنگار یونانی ميگويد : آمریکا در عراق و افغانستان شکست خورده‌است و باایجاد رعب و وحشت در بین مردم و کشورهای منطقه ، در صدد گریز و خروج آبرومندانه از این کشورها می‌باشد.  این نویسنده با اشاره به جنگ ویتنام افزود: آمریکا باحمله به افغانستان و عراق درصدد تسلط بر منابع منطقه برآمد، اما شکستی را که تاکنون متحمل شده ، به مراتب سنگین تر از شکست در ویتنام است.

 خلیجیا تصریح کرد: آمریکا در صدد است تا راهی بیابد که از مشکلی که خود در عراق و افغانستان ایجاد کرده و با شکست مواجه گردیده است ، را طوری وانمود نماید که خود خواهان خروج نیروهایش ازاین دو کشوراست، زیرا در صورتی که مجبور به ترک این کشورها با زور گردد و شکست این کشور بیش از پیش روشن شود،اعتبار این کشور درسطح بین‌المللی بشدت لطمه خواهد خورد و به عنوان کشوریکه ادعای ابرقدرتی دارد، دیگر کشورهای دوست آن، روی آن حساب نخواهند کرد و لکه سیاهی برای همیشه در تاریخ این کشور باقی خواهد ماند.

 وی افزود: به همین دلیل است که‌این کشور به‌تازگی شروع به‌انتشارآماری از کشته‌های خود در عراق می‌نماید تا زمینه را برای پذیرش افکار عمومی شهروندانش جهت پذیرش و در خواست خروج نیروهای این کشور از افغانستان و عراق آماده و سوق دهد ، و بدین ترتیب وانمود کند که به علت احترام و حرمت به جان سربازانش و خواست شهروندان این کشور ، عراق را ترک می‌کند و بدین ترتیب صدای طبل رسوایی شکست خود را فروکش نماید.  خلیجیاگفت: آمریکا توان حمله به ایران را ندارد ، زیرا در کشورهایی ضعیفی همچون افغانستان و عراق گیر کرده است و روز بروز صدای شکست وی بیشتر هویدا می‌گردد و بنابراین در موقعیتی نیست که با کشور قدرتمند ایران وارد جنگ شود و جبهه جدیدی بگشاید.
این نویسنده یونانی در ادامه گفت : صهیونیست‌ها سال هاست که درصدد تشویق آمریکابرای حمله به‌ایران تلاش می‌کنند و نخست وزیر رژیم صهیونیستی در سال ‪
۲۰۰۰میلادی در سفری که به‌آمریکا داشت ،به همراه لابی صهیونیست‌ها تلاش‌های زیادی در این راستا به عمل آورد.  وی درادامه با تاکید براینکه آمریکا برای اجرای طرح خاورمیانه بزرگ ترجیح داد که از کشورهای ضعیف تری شروع کند گفت : آمریکا حتی در این کشورها( افغانستان و عراق ) با مشکلات فراوانی روبرو شده که تصور آن را هم نمی‌کرد .

 خلیجیا گفت : این کشور برای آزمایش توانایی خود و همپیمانش ، یعنی اسراییل درصدد برآمدند که از نقطه دیگری برای عملی کردن‌اهداف خود وارد عمل شود و به‌همین ترتیب هم عملیات نظامی گسترده‌ای را بر علیه حزب‌ا