خيانت به سوسياليسم

پس پرده فروپاشي اتحاد شوروی

 

روجرکيران- توماس کني

۱۹۹۱- ۱۹۱۷

ترجمه محمد علي عمويي

 درآمد

 

 نويسندگان

 روجرکيران: استاد کالج ساني - امپايرستيت و نويسنده حزب کمونيست و اتحاديه های کارگری خود مختار.

 توماس کني: اقتصاد دان

 

هربرت اپتکر در پيش گفتارش بر کتاب قيام مجارها (۱۹۵۷ ) به مخاطرات ناشي از کوشش برای ارزيابي امری که «از نظر زمان اين قدر متاخر و به لحاظ مکان اين قدر دور» است اذعان کرد، اما افزود که به هر صورت دست به چنان کاری زد زيرا « مي بايست برای درک آن شورش کوششي به عمل مي آورد.» در اين درآمد ما نيز با علم به همان مخاطره و همان انگيزه دست به کار شده ايم. دگرگوني اتحاد شوروی نيز نه تنها از نظر زمان نزديک و از جهت مکان دور که از عرصه مطالعات معمول نويسندگان نيز بيرون بود. يکي از ما تاريخ داني امريکائي و ديگری اقتصاد دان قلمرو کار است. با اين همه، هر کدام از ما به درک آن چه روی داده است رسيده و فکر مي کنيم به تفسيری منطقي و بصيرتي اساسي دست يافته ايم. ما اميدواريم اين آراء را آن گونه که اپتکر آن را «بررسي دقيق يک آزمون دشوار مي نامد» با دقت کافي مطرح کنيم.

نگارش اين کتاب بدون مشارکت سخاوتمندانه دوستان متعددی که دست نوشته ها را مطالعه کردند، خطاها را تصحيح کردند، منابعي را پيشنهاد دادند، نظراتي را افزودند، داوری ها را سنگين و سبک کردند، سخنان ناروشن را به چالش کشيدند و الفاظ زايد را صيقل زدند ممکن نبود. سپاس ويژه از بهمن آزاد، نورمن مارکووينز، ميشل پرنتي، وآنتوني کوگلان به خاطر خواندن تمامي نسخه دست نوشته و پيشنهاد تغييرهای اساسي و ويرايشي. همچنين مايليم از آنان که تمام يا بخش هايي ازنسخه دست نوشته را خواندند و آن ها که نظراتشان را با ما در ميان گذاشتند يا به ما دلگرمي بخشيدند تشکر کنيم: جرالدهورن، فرانک گلداسميت، اروين مارکيت، جرالد مه پر، لي دلوجين، فيل بونوسکي، بيل ديويس، اولينا الارکن، نيم ويلر، سکات مارشال، نل رابينوتيز، پل ميشلر، جرالد اريکسون، کنستانس پهل، جکي دی سالو، و جيم ميلر.

همچنين مايليم سپاس گوييم کتابداران، مارک روزنزويگ از مرکز منابع مطالعات مارکسيستي و جکي لاوال به خاطر کمک هايش برای پژوهش، وايلين جاميسون به سبب در اختيار قرار دادن کتاب ها و مقالات متعدد. اظهار امتنائي هم به گريگوري گروسمن، به خاطر ياری هايش در يافتن منابع مربوط به اقتصاد ثانوی بدهکاريم. از کالج ساني امپايرستيت به خاطراعطای مرخصي فرصت مطالعاتي به روجرکيران، که فرصتي يافت تا به تحقيقات اوليه و پاره ای نگارش بپردازد، سپاسگزاريم. مي خواهيم از کاترين کيران به خاطر معاونت و مساعدت هايش، و از آليس و جان وارد به خاطرهمراهي و سازگاری با شرايط در ايامي که روجر در دانشگاه تکزاس سرگرم پژوهش بود، تشکر کنيم. به خاطر مشاوره و توصيه هايي در زمينه جلد و ديگر موضوع های کتاب، مايليم سپاس خود را به ديويد پرانويل، درک کتنر، يان دنينگ وچارلزکلر، و به خاطر کمک های فني و جان کوين تقديم کنيم. از اقدام رفيقانه ميشل و ماری دونوان، بيل تاون و کريستينا هسنجر در برگزاری سمينار خيابان چهاردهم درباره مسائل سياسي معاصر سپاسگزاريم.

در پايان، مايليم از همسرانمان کارول و ماری، که اين پروژه را از آغاز تا پايان به بحث گذاردند تشکر کنيم. آن ها همچنين از دست دادن تعطيلات آخر هفته، ميزهای پوشيده از کتاب آشپزخانه، انبوه کاغذ و ساعت های بي پايان و خسته کننده واژه يابي را با شکيبايي تحمل کردند.

مارک تواين مي گويد: «اختلاف نظر است که اسب را به مسابقه وا مي دارد.» او مي توانست به مسايل سياسي کشيده شدن را نيزبه آن بيفزايد. در بين افراد سياسي، فروپاشي اتحاد شوروی نظرات گوناگون و سخت متفاوتي را به وجود آورده است. به نظر مي رسد هر آن کس که از يکي از کشورهای سوسياليستي ديدار کرده، با يک شهروند شوروی سخن گفته، يا کتابي درباره سوسياليسم خوانده باشد، برای توضيح و اثبات اين اشکال در چه بوده است نظراتي ارائه خواهد داد. افراد بسياری که اين دست نوشته را مطالعه کرده اند بر نظرات خود اصرارداشتند و با ما هم نظر نشدند. ازاين رو، بايد با تاکيدی بيش از معمول اعلام کنيم که مسئوليت تمامي اظهارنظرها، و نيز خطاها، متوجه نويسندگان، و تنها نويسندگان است.

 

پيش گفتار

 

داستان آخرين مبارزه قدرت در اتحاد شوروی، به باور من، آن نوع مبارزه اي نيست که به مثابه افشاگري ناگزير نيروها و جريان هاي عظيم تاريخي به نحوي بايسته فهم شده باشد.

برعکس، از بسياری جهات عجيب ترين داستان تاريخ مدرن است.

آنتوني د آگوستينو- تاريخدان

 

جهان، در کمال حيرت، شگفتي و ناباوري شاهد فروپاشي اتحاد شوروي بود، طوري که نظام حکومتي شورايي، ابرقدرت پيشين، نظام عقيدتي کمونيستي و حزب حاکم را روفت و به کناري نهاد.

الکساندردالين- تاريخدان

 

وجود اتحاد شوروي همان قدر مطمئن و حتمي بود که سر برآوردن خورشيد در سپيده صبح. زيرا، آن چنان کشور محکم، قدرتمند و توانايي بود که از آزمون هاي بس دشواري به سلامت گذشته بود.

فيدل کاسترو

 

کتابي که در دست داريد درباره فروپاشي اتحاد شوروي و معناي آن براي قرن بيست و يکم است. ابعاد فاجعه زمينه ساز ادعاهاي بي ربط و افراطي از سوي جريان راست شد.

از نظر آنان، فروپاشي به معناي پايان جنگ سرد و پيروزي سرمايه داري بود. اين واقعه «پايان تاريخ» را اعلام مي داشت و از اين پس کاپيتاليسم معرف بالاترين شکل و اوج تحول سياسي و اقتصادي است. بيشتر هواداران پروژه شوروي با گرايش پيروز دانستن جناح راست هم نظر نيستند. براي آن ها، فروپاشي شوروي مفهومي حياتي و خطير داشت، اما مفيد و کار آمد بودن مارکسيسم را براي درک و شناسائي جهاني که بيش از هميشه در اثر درگيري طبقات و مبارزات ستم کشان به ضد انحصارات شکل مي گيرد، تغيير نداده و ارزش ها و تعهداتش به سود کارگران، اتحاديه ها، اقليت ها، جنبش هاي رهايي ملي، صلح، زنان، محيط زيست و حقوق بشر را دچار تزلزل نکرد. تازه، آن چه بر سوسياليسم گذشت هم، چالش تئوريک را متوجه مارکسيسم کرد و هم يک چالش پراتيک را در برابرچشم اندازهاي آتي مبارزات سوسياليستي و ضد کاپيتاليستي عرضه داشته است.

براي آن ها که، در وراي استثمار سرمايه داري، نابرابري، حرص و آز، فقر، جهل، و بي عدالتي، به امکان جهاني بهتر باور دارند، نابودي اتحادشوروي همچون ضايعه گيج کننده اي بود. سوسياليسم شوروي مسايل و مشکلات بسياري داشت )که بعدا به آن خواهيم پرداخت(  و يگانه نظام سوسياليستي قابل تصور را تشکيل نمي داد. با اين همه، جوهر سوسياليسم را، آن گونه که مارکس تعريف کرده است، در خود داشت - جامعه اي که مالکيت بورژوايي، «بازار آزاد» و دولت کاپيتاليستي را سرنگون کرد و به جاي آن مالکيت جمعي، برنامه ريزي مرکزي و يک دولت کارگري را مستقر ساخت. افزون بر اين، به سطح بي سابقه اي از برابري، امنيت، مراقبت هاي درماني و مسکن، آموزش، اشتغال و فرهنگ براي تمامي شهروندان، به ويژه زحمتکشان کارخانه و مزرعه، دست يافت.

يک بازنگري کوتاه به موفقيت ها و دستاوردهاي شوروي روشن مي سازد که چه چيزي از دست رفته است. اتحاد شوروي نه تنها طبقات استثمارگر نظام کهن را حذف کرد، که به قحطي، بيکاري، تبعيض هاي نژادي و ملي، فقر فرساينده، و نابرابري خيره کننده در ثروت، درآمد، تحصيلات و فرصت ها نيز پايان داد. در مدت پنجاه سال، توليد صنعتي کشور که تنها 12 درصد توليد صنعتي ايالات متحده بود به ۸۰   درصد توليد صنعتي و85 درصد محصولات کشاورزي ايالات متحده رسيد. گرچه مصرف سرانه همچنان پائين تر از ايالات متحده باقي ماند، با اين حال هيچ جامعه اي تا آن زمان استانداردهاي زندگي و مصرف در دوره اي آن قدر کوتاه چنين سريع براي تمامي مردمش افزايش نيافته بود. اشتغال تضمين شده بود. تعليم و تربيت رايگان از کودکستان تا دبيرستان  )مدارس عمومي، فني، حرفه اي(، دانشگاه و مدارس پس از کار روزانه در دسترس همگان بود. در کنار آموزش رايگان، دانش جويان فوق ليسانس کمک هزينه دريافت مي کردند. مراقبت هاي بهداشتي رايگان، با تقريبا دو برابر پزشک به ازاء هر فرد در مقايسه با ايالات متحده، براي همگان وجود داشت.

کارگراني که مجروح يا بيمار مي شدند داراي تضمين شغل و دريافت حق دوران بيماري بودند. در ميان دهه ۱۹۷۰ ميانگين تعطيلات کارگري 2/21 روز کار)يک ماه تعطيلي(  بود، و يارانه براي آسايشگاه ها، استراحت گاه ها، و اردوگاه هاي کودکان پرداخت مي شد. اتحاديه ها از حق وتو در زمينه اخراج و فراخواندن مديران برخوردار بودند.

دولت همه قيمت ها را تنظيم مي کرد و هزينه کالاهاي اساسي و مسکن را با يارانه سبک مي کرد. اجاره مسکن تنها 2 تا 3 درصد و آب و خدمات عمومي تنها 4 تا 5 درصد بودجه خانواده را تشکيل مي داد. هيچ تمايزي به خاطر درآمد در امرمسکن وجود نداشت. گرچه برخي ملاحظات درانتخاب همسايگان  براي مقامات عالي رتبه در نظرگرفته مي شد، در ديگرجاها، مديران کارخانه ها، پرستاران، استادان دانشگاه ها و سرايداران در کنارهم زندگي مي کردند.

حکومت، رشد فرهنگي و روشنفکري را همچون بخشي از تلاش براي ارتقاء استانداردهاي زندگي به حساب مي آورد. يارانه هاي دولتي، بهاي کتاب، مجلات و مراسم فرهنگي را در پايين ترين حد ممکن نگه مي داشت. در نتيجه کارگران، اغلب داراي کتابخانه شخصي بودند، و هر خانواده به طور متوسط چهار مجله را مشترک بود. يونسکو گزارش داد که شهروندان شوروي بيش از ديگر مردم جهان کتاب مي خوانند و فيلم مي بينند. همه ساله شمار ديدار کنندگان موزه ها نزديک به نيمي از کل جمعيت بود و شمار بازديد کنندگان تناترها، کنسرت ها، و ديگر اجراهاي هنري از کل جمعيت فراتر مي رفت. به منظور بالا بردن سواد و استانداردهاي زندگي در عقب مانده ترين مناطق، و تشويق به ارائه نمودهاي فرهنگي بيش از يکصد گروه با مليت هاي گوناگون که اتحاد شوروي را تشکيل مي دادند، حکومت به يک کوشش جمعي وهم آهنگ دست زده بود. به طور مثال، در قرقيزستان، در ۱۹۱۷  ، تنها يک نفر از هر پانصد نفر مي توانست بخواند و بنويسد، اما پنجاه سال بعد نزديک به تمامي جمعيت سواد داشتند.

در ۱۹۸۳    جامعه شناس امريکايي، آلبرت ژيمانسکي به بررسي مجموعه متنوعي از مطالعات غربيان درباره توزيع درآمد و استانداردهاي زندگي در شوروي پرداخت. او متوجه شد که بالا ترين پرداخت ها از آن هنرمندان برجسته، نويسندگان، استادان دانشگاه، روساي ادارات و دانشمندان است که مبلغي بين ۱۲۰۰   تا ۱۵۰۰   روبل در ماه دريافت مي کردند.

کارمندان عالي رتبه حکومتي ماهي 600 روبل، مديران بنگاه ها از1۹۰ تا 400 روبل، و کارگران در حدود 150 روبل در ماه دريافت مي کردند. در نتيجه، بالاترين در آمد تنها 10 برابر دستمزد متوسط کارگران مي شد، در حالي که در ايالات متحده بالاترين پرداخت به روساي شرکت هاي بزرگ 115 برابر دستمزد کارگران بود. مزاياي ناشي از مقام اداري بالا، از قبيل استفاده از فروشگاه هاي ويژه و اتومبيل هاي اداري، ناچيز و محدود باقي مي ماند و روند حرکت مستمر چهل ساله به سوي برابري خواهي بيشتر را خنثي نمي کرد. ( در ايالات متحده روند کاملا معکوس اتفاق افتاد، چنان که در اواخر دهه ۱۹۹۰   سران شرکت هاي بزرگ، ماهانه اي 4۸۰   برابر دستمزد کارگر متوسط داشتند.( هر چند گرايش به هم سطح کردن دستمزدها و درآمدها باعث مشکلاتي شدند )در صفحه هاي بعد به آن پرداخته خواهد شد( با اين وجود، برابري و متعادل سازي شرايط زيست در اتحاد شوروي شاهکار بي سابقه اي را در تاريخ بشر به نمايش گذارد. جريان برابري طلبي با اتخاذ يک سياست قيمت گذاري پيش رفت که به موجب آن بهاي اجناس لوکس بالاتر از ارزش آن ها و بهاي کالاهاي ضروري و اساسي کمتر از ارزش آن ها تثبيت شد. اين روند به وسيله افزايش پايدار «دستمزد اجتماعي»، يعني تامين شمار فزاينده کمک ها و مزاياي اجتماعي رايگان با يارانه گسترش يافت. همراه با آن چه تا کنون گفته شد، کمک هاي در برگيرنده مرخصي با حقوق براي مادران شيرده، مراقبت هاي کم هزينه از کودک و پانسيون هاي سخاوتمندانه بود.

ژيمانسکي در پايان اين گونه نتيجه گيري مي کند: «هر چند که ساختار اجتماعي شوروي ممکن است چندان با ايده آل سوسياليستي يا کمونيستي همخوان نباشد، اما هم از نظر کيفي و هم به لحاظ برابري خواهي بيشتر، با آن چه در کشورهاي سرمايه داري وجود دارد متفاوت است. سوسياليسم تفاوتي بنيادي به سود طبقه کارگرو زحمت کش ايجاد کرده است.»

در عرصه و ابعاد جهاني نيز فقدان اتحاد شوروي ضايعه اي است غيرقابل محاسبه. غيبت آن به معناي محو يک نيروي متعادل کننده در برابراستعمار و امپرياليسم است. و وجود آن به معناي ارائه نمونه اي براي ملت هاي تازه آزاد شده بود، که چگونه مي توانستند نژادهاي گوناگون خود را هم آهنگ کنند و بي آن که آينده خويش را در گرو ايالات متحده يا اروپاي غربي بگذارند خود توسعه و پيشرفت يابند. ديگر اينکه، در ۱۹۹۱ ، مهمترين کشور غير سرمايه داري جهان، پشتيبان عمده جنبش هاي رهايي بخش ملي و حکومت هاي سوسياليستي، چون کوبا، از ميان برداشته شد. هيچ تعبير معقول و منطقي نمي توانست از اين واقعيت و پس رفت ناشي از آن در عرصه مبارزات ملي و سوسياليستي خلاصي يابد.

تلاش براي درک فروپاشي شوروي حتي مهم تر از ارزيابي آن چيزي است که از دست رفته است. اين که ابعاد آسيب اين واقعه چه ميزان است تا حدودي بستگي به درک علل بروز آن دارد. راست پيروز، در جشن بزرگ ضد کمونيستي اوايل دهه ۱۹۹۰  ، نظرات چندي را با تمام توان بر وجدان و شعور ميليون ها انسان تحميل کرد: سوسياليسم شوروي به عنوان يک نظام اقتصادي متکي بر برنامه، کارآمد نبود و نتوانست موجب فراواني شود، زيرا حادثه و تجربه اي بود زائيده خشونت که با اعمال زور تداوم يافت، اشتباه و انحرافي بود که با بي اعتنايي به طبيعت انسان و ناسازگاري با دموکراسي سرنوشتي محتوم داشت. اتحاد شوروي از آن رو به پايان رسيد که حکومت بر جامعه به وسيله کارگر تنها يک توهم است؛ نظام پست کاپيتاليستي وجود ندارد.

کساني در جناح چپ، نوعا آن ها که نظرات سوسيال دموکراتيک دارند، به نتايجي مشابه رسيدند، هر چند با افراطي کمتر از جناح راست. آن ها عقيده داشتند که سوسياليسم شوروي در پاره اي از امور بنيادين و مرمت ناپذير معيوب است، و اين معايب که «نظام مند» هستند، ريشه در فقدان دموکراسي و تمرکزگرايي افراطي دارند. سوسيال دموکرات ها به اين نتيجه نرسيدند که سوسياليسم در آينده نيز محکوم به شکست است، اما به اين جمع بندي رسيدند که فروپاشي شوروي، از نفوذ و اعتبار مارکسيسم- لنينيسم بسيار کاست و محروم کرد و سوسياليسم آتي مي بايست بر شالوده اي به کلي متفاوت از شکل شوروي برپا شود. از ديد آنها، اصلاحات گورباچف خطا نبود، صرفا خيلي دير بود.

روشن است که هرگاه چنين ادعاهائي درست باشد، آينده تئوري مارکيسستي - لنينيستي، سوسياليسم و مبارزه ضد کاپيتاليستي مي بايست با آن چه مارکسيست ها پيش از ۱۹۸۵     پيش بيني مي کردند به کلي متفاوت باشد. اگر تئوري مارکسيستي - لنينيستي نتوانست رهبران شوروي را، که درگير آن فاجعه بودند، نجات دهد، پس تئوري مارکسيستي در اساس نادرست است و مي بايست ترک شود. کوشش هاي گذشته براي ساختن سوسياليسم هيچ گونه درسي براي آينده نداشته است. آن ها که مخالف کاپيتاليسم جهاني هستند بايد بفهمند که تاريخ به سود آن ها نيست و بايستي در نهايت، در پي رفورم تدريجي و آرام باشند. آشکار است که اين نتيجه گيري ها همان درس هايي است که راست پيروز جهاني مايل بود همگان به آن برسند.

سنگيني پي آمدهاي ضمني فروپاشي انگيزه اي بود براي بررسي. ما به راست پيروزشک داشتيم، اما آماده بوديم واقعيات را تا هر آنجا که ما را بکشاند پيگيري کنيم. متوجه بوديم که هواداران سرسخت پيشين سوسياليسم مي بايست شکست هاي عظيم طبقه کارگر را تحليل کنند. کارل مارکس، در کتاب جنگ داخلي در فرانسه شکست کمون پاريس در ۱۸۷۱    را تحليل کرد. بيست سال بعد فردريک انگلس، در پيش گفتاري بر اثر مارکس درباره کمون، اين تحليل را بسط داد. ولاديمير لنين و هم نسلان او ناچار به توضيح علل شکست انقلاب ۱۹۰۷ روسيه و ناتواني تحقق انقلاب هاي اروپاي غربي در فاصله ۱۹۲۲  - ۱۹۱۸   برآمدند.

ماکسيست هاي متاخر، همچون ادوارد بورشتين، مجبور شدند شکست انقلاب شيلي در۱۹۷۳  را تحليل کنند. تجزيه و تحليل هايي از اين گونه نشان دادند که هواداري و احساس همدردي با شکست خورده مانع از پي جويي سئوالات سخت و ماندگار درباره دلايل شکست نبوده اند.

در اثناي طرح پرسش اساسي چرا اتحاد شوروي فروپاشيد، پرسش هاي ديگري به ميان آمد: زماني که پرسترويکا آغاز شد اتحاد شوروي در چه وضعي بود؟ آيا اتحاد شوروي در ۱۹۸۵  با يک بحران مواجه بود؟ پرسترويکاي گورباچف چه مسايلي را هدف قرارداده بود؟ آيا بديل زنده و توانمندي به جاي روند اصلاحي منتخب گورباچف وجود داشت؟ در مسير رفورمي که منجر به سرمايه داري شد چه نيروهايي طرفدار و کدام نيروها مخالف بودند؟ آنگاه که اصلاحات گورباچف شروع به ايجاد ويراني اقتصادي و از هم پاشيدگي ملي کرد، چرا گورباچف مسير حرکت را تغيير نداد، و يا چرا ديگر رهبران حزب کمونيست او را عوض نکردند؟ چرا سوسياليسم شوروي به نظر مي آيد که آن قدر شکننده بود؟ چرا طبقه کارگر، ظاهرا، آن قدر کم از سوسياليسم دفاع کرد؟ چرا رهبران، جدايي طلبي ناسيوناليستي را آن قدر دست کم گرفتند؟ چرا سوسياليسم، دست کم به صورتي، توانست در چين، کره شمالي، ويتنام و کوبا به بقاي خود ادامه دهد، حال آن که در اتحادشوروي، جايي که ظاهرا ريشه دارتر و پيشرفته تر بود، نتوانست دوام بياورد؟ آيا نابودي اتحاد شوروي اجتناب ناپذيربود؟

آخرين پرسش نقش محوري دارد. پاسخ به اين پرسش که آيا سوسياليسم آينده اي دارد؟ به اين نکته اساسي بستگي دارد که آيا آن چه در اتحاد شوروي رخ داد ناگزير و حتمي بود يا اجتناب پذير؟ به طور مسلم، تصور توضيحي جز آن چه راست درباره اجتناب ناپذيري در بوق و کرنا کرد نيز ممکن است. مثلا اين امکان را در نظربگيريم: فرض کنيم اتحاد شوروي در پي يک حمله هسته اي از سوي ايالات متحده از بين رفته، حکومتش نابود، شهرها و صنايع ويران شده بودند. کساني امکان داشت باز هم نتيجه گيري مي کردند که جنگ سرد پايان يافته و کاپيتاليسم پيروز شده است، اما منطقا هيچ کس نمي توانست ادعا کند که اين حادثه ثابت کرد مارکس به خطا رفته است، يا اين که سوسياليسم، با همان ابزار خاص خودش، ناکارآمد بوده است. به عبارتي ديگر، اگر عمر سوسياليسم شوروي به طورعمده به سبب عواملي بيرون از خود، همچون تهديدهاي نظامي خارجي يا اقدامات براندازي به سرمي آمد، مي توانست گفته شود که اين سرنوشت دال بر بي اعتباري مارکسيسم به عنوان يک تئوري و سوسياليسم همچون يک نظام زنده و پويا نيست.

در مثالي ديگر، برخي بر اين نظر اصرار دارند که از هم گسيختگي و متلاشي شدن اتحاد شوروي بيش ازآن که ناشي از «ضعف درون سيستمي» باشد متوجه «خطاي انساني» است. به ديگر سخن، رهبران نه چندان توانا، و تصميمات ضعيف، نظام بنيادا سالم را سرنگون ساخت. اگر اين نظر درست باشد، اين توضيح همچون نظريه پيشين بي نقصي و تماميت تئوري مارکسيسم و سرزندگي و پويايي سوسياليسم را همچنان حفظ کرده است. با اين همه، اين نظر در حقيقت نه به مثابه يک توضيح يا حتي آغاز يک توضيح، که بيشتر به صورت دليلي براي پرهيز از توضيحي مبتني بر تحقيق به کار رفته است. به گفته يک آشنا به امور، «کمونيست هاي شوروي بد عمل کردند ولي ما بهتر عمل مي کنيم» معهذا، اين توضيح براي اينکه موجه و پذيرفتني باشد نيازمند پاسخ به پرسش هاي مهمي است: چه چيزي سبب شد رهبران متوسط و تصميمات ضعيف باشند؟ چرا نظام چنان رهبراني را به وجود آورد و چگونه آن ها با اتخاذ تصميمات ضعيف از برخورد مصون ماندند؟ آيا بديل هاي پذيرفتني ديگري نسبت به آن چه انتخاب شده بود وجود داشت؟ چه درس هايي از آن همه بايد گرفت؟

زيرسئوال بردن ناگزيري سقوط شوروي کاري است پر خطر، اي.اچ.کار، تاريخدان بريتانيايي، هشدار داد که به زير سئوال بردن ناگزيري هر واقعه تاريخي مي تواند به نشستن در برج عاج و خيالبافي درباره «تاريخ ممکن بود چنين شود» منجرشود. وظيفه مورخ توضيح رخدادهاست، نه «رها ساختن تصورات آشوبگر در مورد چيزهاي دلپذيري که ممکن بود رخ دهد.» با اين همه، کار تصديق مي کند که به هنگام گزينش روندي نسبت به ديگر جريان ها، مورخين درباره «روندهاي بديل دست يافتني» به طور شايسته به بحث مي نشينند. به همين شکل، اريک هابسبام، مورخ بريتانيايي گفته است که تمامي تخيلات «خلاف واقع» يکسان نيستند. برخي تفکرات درباره گزينه هاي تاريخي در مقوله «تصورات آشوبگر» مي گنجند، که البته جدي مي بايست آن ها را کنار نهاد. از اين گونه اند چشم دوختن به پيش آمدهايي که هرگز در صفحات تاريخ وجود نداشته اند، همچون اين تصور که روسيه تزاري بدون انقلاب به ليبرال دموکراسي تحول مي يافت و يا جنوب )ايالات جنوبي( بدون جنگ داخلي برده داري را رها مي ساخت. با وجود اين، پاره اي از تخيلات ضد واقع آنگاه که از نزديک با واقعيت هاي تاريخي و امکان هاي راستين سروکار پيدا مي کنند، به هدف مفيدي خدمت مي کنند. آنجا که مسيرهاي بديلي براي اقدام وجود داشته است، اين تصورات مي تواند امکان وقوع آن چه را که در عمل رخ داده است، نشان دهند. منطبق با اين نظر، هابسبام مثال مناسبي از تاريخ اخير شوروي ارائه مي دهد. او گفته يکي از مديران سابق سيا را چنين نقل مي کند: «بر اين باورم که هر گاه يوري آندروپوف، زماني که در۱۹۸۲  به قدرت رسيد، پانزده سال جوان تربود ما هنوز در کنارخود يک اتحاد شوروي مي داشتيم.» هابسبام در اين باره ياد آور شد: «مايل نيستم روساي سيا را تاييد کنم اما به نظر مي رسد اين نظر کاملا موجه مي نمايد» ما نيز فکرمي کنيم اين نظر موجه است و دلايل آن را در بخش بعد به بحث مي گذاريم.

تامل خلاف واقع مي تواند، اظهار کند که چگونه شخص ممکن است در اوضاع و احوال آينده شبيه وضع گذشته به صورتي ديگر اقدام کند. مباحثات مورخين درباره تصميم به استفاده از بمب اتمي در هيروشيما نه تنها شيوه درک تحصيل کردگان را از اين واقعه تغيير داد، که احتمال اتخاذ تصميم مشابهي را در آينده نيز کاهش داد. سرانجام، اگر تاريخ بايستي چيزي بيش از سرگرمي و تفريح باشد، مي تواند و بايد چيزهايي درباره پرهيز از خطاهاي گذشته به ما بياموزد.

تفسير فروپاشي شوروي شامل نبردي است براي آينده، توضيح ها و تعبيرها کمک مي کنند که معلوم شود آيا زحمتکشان در قرن بيست و يکم براي جايگزيني کاپيتاليسم با نظامي بهتر بار ديگر «توفان در افلاک» به پا مي کنند؟ هرگاه آن ها بر اين باورباشند که فرمانروايي طبقه کارگر، مالکيت جمعي و يک اقتصاد برنامه ريزي شده به ناچار ناکام خواهد شد، که تنها «بازارآزاد» کارآمد است، و اين که ميليون ها نفر در اروپاي شرقي و اتحادشوروي سوسياليسم را آزمودند، اما چون خواهان سعادت و آزادي بودند، به کاپيتاليسم بازگشتند، مشکل خواهد بود که خطر کنند و هزينه هاي آن را پذيرا شوند. همچنان که جنبش راديکال ضد جهاني سازي رشد مي کند و تجديد حيات جنبش کارگري، با کاهش و عقب گرد رونق دراز مدت اقتصادي دهه ۱۹۹۰  ، و مصيبت هاي ماندگار سرمايه داري، بيکاري، نژاد پرستي، نابرابري، تباهي محيط زيست و جنگ – بيشتر و بيشتر نمايان مي شود، مسئله آينده کاپيتاليسم به شکلي پايدار و تغيير ناپذير برجسته تر مي شود. اما جنبش کارگري و جوانان، اگر سوسياليسم را ناممکن تلقي کنند، به زحمت فراتر از خواست هاي محدود اقتصادي، اعتراض هاي اخلاقي، آنارشيستي يا نهيليستي خواهند رفت و حاصل کار به زحمت مي تواند بيش از اين باشد.

با فروکش کردن اهميت فقدان اتحاد شوروي فرصت بحث هاي بي غرضانه در زمينه تاريخ اتحاد شوروي افزايش يافت. يقينا، بخش قابل توجهي از تصورات نخستين درباره دنياي سعادتمند و برخوردار از مسالمت پس از جنگ سرد تبديل به خاکستر تلخي از آرزوها شده است. جهان دو قطبي با جهاني تک قطبي جايگزين شده است که در آن قدرت نظامي و شرکت هاي بزرگ امريکايي فرمانروايي مي کنند. گلوباليسم به عنوان ايدئولوژي مسلط جانشين آنتي کمونيسم شده است. گلوباليسم اصرار بر اين دارد که تسلط چند شرکت غول آساي فراملي، گسترش تکنولوژي اطلاعات، و گردش آزاد کالا و سرمايه در پي پايين ترين هزينه تمام شده و بالاترين سود، نيروي توقف ناپذيري را به نمايش مي گذارد که تمامي ديگر منافع و مصالح - منافع کشورهاي ضعيف، جنبش هاي استقلال طلبانه ملي، جنبش هاي کارگري، مدافعان محيط زيست - بايد در برابر آن تسليم شوند. در نبود اتحاد شوروي همچون بديل پذيرفتني کاپيتاليسم - رفاه اجتماعي، دولت رفاه، بخش عمومي، مکتب کينز، «راه سوم» - همگي در معرض تعرض و زير ضربه قرارگرفته اند. در تمامي کشور ها، احزاب ترقي خواه در زير فشار راست نئوليبرال جسور و تشجيع شده تعادل خود را از دست داده اند. از۱۹۹۱  نابرابري و فقر جهاني با سرعتي بي سابقه رشد کرده است.

در توهم درهم شکسته اي ديگر، انديشه برخورداري از صلح پس از جنگ سرد محو و نابود شد. به جاي کاهش بودجه نظامي، جورج دبليو بوش و ديگر رهبران امريکا سراسيمه به جست و جوي توجيه عقلاني براي افزايش سيستم هاي تسليحاتي نو و هزينه هاي بيشتر پرداختند. آن ها سعي کردند از مبارزه با مواد مخدر، کشورهاي ياغي و بنيادگرايي اسلامي به عنوان توجيهي منطقي بهره گيرند. سپس حمله به مرکز تجارت جهاني توجيه مورد نيازشان را به دست داد. جنگي بي پايان به ضد تروريسم بين المللي. براي افراد بسياري، اين سرخوردگي ها و نوميدي هاي پس از شوروي، تعبير پيروزمندانه از فرو پاشي شوروي را بي رنگ کرده است.

همچنين فجايع انساني ناشي از کاپيتاليسم گانگستر در اتحاد شوروي سابق آن تفسير مشحون از پيروزي را تيره و تار کرده است. آن چه در يک دهه پيش «انتقال دموکراتيک» روسيه را با صداي بلند فرياد مي زد و نوزايي آن را همچون يک «اقتصاد سيال بازار» مي ناميد به صورت يک لطيفه مشمئز کننده اي درآمده است. به موجب گزارش سازمان ملل در۱۹۹۸ ، «هيچ ناحيه اي در جهان متحمل رنج چنين واژگوني و برگشتي که کشورهاي اتحاد شوروي سابق و اروپاي شرقي در دهه ۱۹۹۰   داشتند، نشده است.» آمار مردمي که اکنون در فقر زندگي مي کنند به بيش از150 ميليون نفر، يعني رقمي بيش از مجموع جمعيت فرانسه، بريتانيا، هلند و اسکانديناويا، افزايش يافته است. درآمد ملي در برابر شديدترين تورمي که «در هيچ نقطه کره زمين سابقه نداشته»، به شدت سقوط کرده است.

استفن کوهن، مورخ، در کتاب جهاد ناکام حتي از اين هم فراتر مي رود و مي نويسد: در ۱۹۹۸ ، اقتصاد شوروي که ديگر زير تسلط گانگسترها و بيگانگان بود، به دشواري به نيمي از آن چه در اوايل دهه ۱۹۹۰   بود مي رسيد. دام هاي گوشتي و شيري يک چهارم و دستمزدها کمتر از نصف شده بود. تيفوس، تيفوئيد، وبا و ديگر بيماري ها به حالت اپيدمي درآمده بود. ميليون ها کودک از نارسايي تغذيه رنج مي بردند. اميد عمر مردان به شصت سال سقوط کرده بود، رقمي برابر با آن چه در اواخر قرن نوزدهم بود. به گفته کوهن، «از هم گسيختگي اقتصادي و اجتماعي ملي چنان عظيم بود که يک کشور قرن بيستمي را به دمدرنيزاسيوني بي سابقه فرو برده است.» در برابر شکست فاجعه بار راه سرمايه داري روسيه، ديگر، لاف و گزاف هاي مربوط به مشکلات اجتناب ناپذيرسوسياليسم رنگ باخته است.

حالا نه تنها کسان بيشتري نسبت به گذشته در پي فهم تجربه شوروي هستند، بلکه مواد و مطالب بيشتري نيز نسبت به گذشته در دسترس است. نخستين نشرياتي که به پرسترويکا و فروپاشي پرداختند به شدت متاثر از نوشته هاي هواداران گورباچف و کهنه سربازان ضد کمونيست بودند. اين نشريات در برگيرنده خاطرات و ديگر نوشته هاي گورباچف، بوريس يلتسين و هوادارانشان، خاطرات ژاک ماتلک، سفير آمريکا در اتحاد شوروي، مقالات ناراضيان بي اعتباري چون "روي مدودف" و "آندره ساخاروف"، گزارش هاي روزنامه نگاران غربي چون "ديويد رمنيک" و "ديويد پريس جونس" و آثارمورخيني ضد شوروي چون مارتين ماليا و ريچارد پايپ بود. از آن به بعد، موج دوم نشريات سر برآورده اند. اين نشريات شامل ادبياتي است که يادداشت ها و خاطراتي از رهبران رده دوم، چون ايگور ليگاچف، نظاميان و آکادميسين ها را در برمي گيرند. افزون بر اين شامل شمار بسياري مطالعات تک نگاري درباره جنبه هاي ويژه اي از سال هاي حکومت گورباچف، از جمله گلاسنوست ناسيوناليسم، تعاوني ها، سياست اقتصادي، خصوصي سازي دارائي هاي دولتي، سياست شوروي نسبت به کنگره ملي افريقا و سياست شوروي در افغانستان است. يکي از رونامه نگاران کمونيست امريکايي که در مسکو مي زيست، بنام "مايک ديويدو" کتابي با نام «پرسترويکا: فراز و فرود آن» و "بهمن آزاد" اقتصاددان مارکسيست «مبارزه قهرمانانه، شکست تلخ: عوامل موثر در خلع يد دولت سوسياليستي در اتحاد شوروي» را نگاشتند. احزاب متعدد کمونيست، رهبران و نظريه پردازاني چون فيدل کاسترو، جواسلوو، هانس هينزهلز، و حزب کمونيست روسيه بيانيه هايي درباره پرسترويکا و فروپاشي منتشرکرده اند. در اين بررسي تمامي اين نظرات مورد توجه قرارگرفته است.

ناگفته پيداست که شکست کمون پاريس پس از هفتاد روز، در قياس با به محاق رفتن اتحاد شوروي پس از هفتاد سال آسيبي به مراتب کمتر بر سوسياليست ها وارد کرد. شايد ناممکن باشد که تحليل مان را با دعوت به پيکاري به پايان بريم که انگلس اظهارات خود درباره کمون را با آن به پايان برد: «اين روزها، دشمن سوسيال دموکراسي بار ديگر از واژه هاي ديکتاتوري پرولتاريا غرق در وحشتي سخت شده است. بسيار خوب، آقايان، مي خواهيد بدانيد اين ديکتاتوري به چه مي ماند؟ به کمون پاريس بنگريد. آن، ديکتاتوري پرولتاريا است.» معذالک، مي توان دست آوردهاي اتحاد شوروي را تصديق کرد، ميزان و پي آمدهاي اقدامات نيروهاي خارجي به ضد آن را برآورد، به پاره اي نظرات سياسي مخالف در درون سوسياليسم شوروي دست يافت و با جسارت به داوري هايي درباره سياست گذاري ها پرداخت. با وجود اين، رسيدن و دست يابي به تحليلي همه جانبه کارهايي به مراتب بيش از اين کتاب را طلب مي کند، به طوري که مردان و زنان چپ در آينده بتوانند براي سوسياليسم مبارزه کنند و اطمينان داشته باشند که اسير و زندگي گذشته نيستند. آنگاه، آن ها مي توانند کلمات مارکس را درباره کمون، و نيز درباره اتحاد شوروي، انعکاس دهند: «که همچون منادي با شکوهي براي يک جامعه نوين، هميشه در تاريخ جشن گرفته خواهد شد.»

در ادامه ما درباره فروپاشي شوروي که به طورعمده در نتيجه سياست هايي رخ داد که ميخائيل گورباچف پس از ۱۹۸۶   دنبال کرد بحث خواهيم کرد. اين سياست ها از آسمان نازل نشد، و تنها سياست هايي نيز نبودند که پاسخگوي مشکلات موجود باشند. آن ها حاصل مجادله هاي درون جنبش کمونيستي، مجادلاتي به درازاي عمر خود مارکسيسم، بر سر چگونگي ساختن و پرداختن يک جامعه سوسياليستي بودند. به منظور توضيح تبار و ريشه هاي سياست هاي گورباچف در پيش و پس از۱۹۸۵     در بخش دوم به دو گرايش با دو جريان عمده که در مجادلات شوروي بر سر ساختن سوسياليسم وجود داشت، خواهيم پرداخت. بحث جاري بر اين مسئله تمرکز يافته است که: هر زمان که شرايط و مقتضيات ويژه اي فراهم مي آمد، کمونيست ها چگونه بايد سوسياليسم را بسازند؟ جناح چپ از به پيش راندن مبارزه طبقاتي، منافع طبقه کارگر و قدرت حزب کمونيست جانبداري مي کرد، و جناح راست طرفدارعقب نشيني ها با سازش ها و ترکيب کردن نظرات گوناگون کاپيتاليستي در سوسياليسم بود. «چپ» و «راست»، بدين صورت، مترادف هايي براي خوب و بد نبودند.

بيشتر درستي، يا تناسب اقتضاي يک سياست بر اين اساس پذيرفته مي شد که مصالح فوري و دراز مدت سوسياليسم را در شرايط موجود به بهترين وجه بيان کند. از اين رو، تاريخ سياستگذاري شوروي موضوعي بسيار پيچيده بود. از سويي ولاديمير لنين، که بدون هراس مبارزه طبقاتي را به خاطر سوسياليسم با قدرت به پيش مي راند، در زمان هايي طرفدار سازش بود، چنان که در قرارداد برست ليتوفسک و سياست اقتصادي نو )نپ(.  از سوي ديگر، نيکيتا خروشف، که اغلب طرفدار اجراي برخي نظرات غربي بود، در همان حال جانبدار يک سياست چپ روانه برابري بيشتر در زمينه دستمزد نيز بود. ما بنا نداريم، در اين بخش، ارزيابي و تاريخ کاملي از امور سياسي شوروي ارائه دهيم، بلکه بيشتر برآنيم که، به اختصار، زمينه اي براي اين بحث به دست دهيم که سياست هاي اوليه گورباچف مشابه سنت جناح چپ کمونيستي بود که به طورعمده به وسيله ولاديمير لنين، ژوزف استالين و يوري آندروپف اعمال مي شد، حال آنکه، سياست هاي بعدي او شبيه سنت جناح راست کمونيستي بود که به طورعمده نيکلاي بوخارين و نيکيتا خروشچف معرف آن هستند. پس از ۱۹۸۵    ، سياست هاي گورباچف به راست چرخيد، به اين معني که متضمن نظراتي شد که مي توانند ديد سوسيال دموکراتيک از سوسياليسم ناميده شوند، چيزي که حزب کمونيست را ضعيف کرد، به سازش با سرمايه داري روي آورد، و پاره اي جنبه هاي مالکيت خصوصي، بازارها و اشکال سياسي کاپيتاليستي را در برگرفت.

در بخش 3، دلايل اساسي تغيير جهت سياست هاي گورباچف و پايه هاي مادي آن را به بحث مي گذاريم. به اين بحث مي پردازيم که دليل تغيير جهت گورباچف گسترش پديده اي است که اکثر مارکسيست ها و غيرمارکسيست ها با چشم پوشي يا سطحي نگري با آن برخورد کرده اند، پديده توسعه يک «اقتصاد ثانوي» از نوع بنگاه خصوصي، وهمراه با آن يک قشر جديد و رشد يابنده و خرده بورژوا و سطح جديدي از فساد حزبي. رشد اقتصادي ثانوي بازتابي بود از مشکلات «اقتصاد نخستين»، - بخش سوسياليستي – در زمينه پاسخگويي به انتظارات فزاينده مردم. همچنين سستي مسئولين را در بکارگيري قدرتمند قانون نسبت به فعاليت اقتصادي غيرقانوني و ناتواني حزب در تشخيص اثرات فاسد کننده فعاليت اقتصادي خصوصي نشان مي دهد.

در بخش 4، به توضيح آن مسايل و مشکلات اقتصادي، سياسي و بين المللي مي پردازيم که جامعه شوروي را در ميانه دهه ۱۹۸۰   رنج مي داد، مسايلي که انديشه حرکت به سوي اصلاحات را تقويت کرد. همچنين آغاز اميدوارکننده برخي اصلاحات گورباچف، و ديگر جنبه هاي مسئله ساز را بازگو مي کنيم.

در بخش 5، تغيير سياست هاي گورباچف در سال هاي ۱۹۸۷ - ۱۹۸۸   و ثمرات زيانبار آن ها را توضيح مي دهيم.

در بخش6، گسيخته شدن نظام شوروي را شرح مي دهيم.

در بخش 7، در- نتيجه گيري - به بحث درباره اهميت فروپاشي شوروي مي پردازيم. و در پايان توضيحات ديگران را نقد مي کنيم.

 

جدال ميان دو نگرش

در بطن رهبری

حزب کمونيست اتحاد شوروی

 

دو جريان در امور سياسي شوروی :

بوخارين يک نظريه پرداز بسيار با ارزش و مهم حزبي است. اما اين که ديدگاه تئوريک او بتواند کاملا مارکسيستي باشد بسيار مشکوک است. 

لنين

 

خروشچف دراساس يک هوادار بوخارين بود.                                      و.م. مولوتف

 

آندروپف نه خروشچف بود و نه برژنف.                                           و.م. مولوتف

 

بحراني که در دهه ۱۹۸۰   گريبانگير جامعه شوروي شد به ميزان زيادي ناشي از بحران در حزب بود: دو گرايش مخالف در حزب کمونيست - پرولتري و بورژوايي، دموکراتيک و بوروکراتيک.

برنامه چهارمين کنگره حزب کمونيست فدراسيون روسيه ( ۱۹۹۷).

 

فروپاشي اتحاد شوروي به علت بحران اقتصادي يا به سبب قيام مردم رخ نداد، بلکه به علت اصلاحات در بالا به وسيله حزب کمونيست اتحادشوروي و دبيرکل آن ميخائيل گورباچف اتفاق افتاد. نيازي به گفتن نيست که حتما مشکلاتي دراتحاد شوروي وجود داشته است، وگرنه نيازي به اجراي اصلاحات به ميان نمي آمد. اصلاحات گورباچف پاسخي بود به مشکلات اساسي موجود.

 

در بخش 4، به بررسي مشکلات مزمني که اتحاد شوروي در سه عرصه با آن روبرو بود مي پردازيم: مسايل اقتصادي، سياسي، و روابط خارجي- که تمامي آن ها به سبب تحولات اوايل دهه ۱۹۸۰   بسيار حاد شده بود. معهذا، از آنجا که بيش از خود بيماري درمان آن موجب مرگ بيمار شد، منشاء و خصلت درمان، يعني منشاء و خصلت اصلاحات گورباچف نخستين توجه را مي طلبد.

ما با اين فرضيه ساده شروع مي کنيم که تشخيص مسايل اجتماعي، حتي بيش از مسايل پزشکي به ندرت از قطعيت و حتميت برخوردارند. تعريف و تشخيص مشکلات اجتماعي، و نيز پاسخ هاي سياسي به مسايل، شامل امور سياسي، يعني برخورد ارزش ها و منافع است، و اين موضوع در اتحاد شوروي کمتر از آن چه در ايالات متحده مي گذشت نبود. خارجيان معمولا تصور مي کردند که چون اتحاد شوروي تنها يک حزب داشت، تفکر سياسي يک پارچه بود و مجادلات سياسي وجود نداشت. اين تصور به کلي دور از حقيقت بود. حزب کمونيست شوروي، که پيش از انقلاب به فعاليت پرداخته بود، برخوردار از دو گرايش و جريان سياسي بود. گورباچف سياست هايش را بيرون از بافت کلي حزب اختراع نکرد، بلکه در اساس، سياست هاي او جرياناتي از درون حزب را منعکس مي کرد که پيش از آن تا حدودي به وسيله نيکلاي بوخارين، نيکيتا خروشچف و ديگران معرفي شده بود.

همان گونه که ايده هاي گورباچف از خلاء سياسي برنخاسته بود، ناشي از خلآء اجتماعي، اقتصادي نيز نبود. يعني، انديشه هاي سياسي گوباچف انعکاسي بود از منافع اجتماعي و اقتصادي. اصلاحات گورباچف پس از ۱۹۸۶   منعکس کننده منافع کساني در اتحاد شوروي بود که نفعي در بنگاه هاي خصوصي و «بازارآزاد» داشتند. اين بخش ترکيبي بود از مديران بنگاه ها و کارمندان فاسد حزبي که شمارآن ها در طي 30 سال افزايش يافته بود.

پيش از ادامه موضوع، اندکي روشنگري ضروري است. گرچه تلقي و برخورد بوخارين با مسايل اجتماعي در نظرات خروشچف و گورباچف تداوم يافت، مسايلي که آن ها در برابر داشتند، پايگاه اجتماعي حمايت کننده آن ها، و سياست هاي مورد نظرآن ها متفاوت بود.

مثلا، در دهه ۱۹۲۰  ، بزرگترين گروه اجتماعي که منافعي در بخش خصوصي داشت گروه دهقانان بود، که طبقه متمايزي را با ۸۰   درصد جمعيت کشور تشکيل مي داد. اما در دهه ۱۹۷۰   تنها 20 درصد جمعيت در کشاورزي کار مي کردند که بيشتر آن ها کارگر کشاورزي در مزارع دولتي )ساوخوزها( يا مزارع جمعي )کلخوزها( بود. از آن به بعد آن گروه اجتماعي که سهمي در موسسات خصوصي داشت به صورت خرده بازرگانان در اقتصاد ثانوي درآمده بود. اين عناصر با مطرح شدن سياست نوين اقتصادي )نپ) در اوايل دهه ۱۹۲۰   رشد يافتند، با اجراي سياست اقتصادي مالکيت جمعي )کلکتيويزاسيون( به وسيله ژوزف استالين به شدت تحليل رفتند، با ليبراليزاسيون خاص خروشجف دوباره سربرآوردند.

لختي و سهل انگاري دوران برژنف ابعاد آن ها را به ميزان زيادي افزايش داد، و با اصلاحات گورباچف رشدي بادکنکي يافتند. تفاوت ديگراين بود که، مسئله کشاورزي، که در سياست حمايتي بوخارين از کولاک ها و در پاره اي سياست هاي خروشچف آن قدر برجستگي داشت، در برنامه گورباچف جاي نماياني نداشت. افزون بر اين، سياست خارجي گورباچف، عقب نشيني ها، ليبراليزاسيون فرهنگي، تضعيف حزب، و ابتکارات بازار در زمان او چنان عميق شد که هرگز به ذهن پيشينيان او نرسيده بود.

در امور سياسي انقلاب روسيه از آنجا که پيروزمندان انقلاب را طبقه کارگر و خرده بورژوازي، عمدتا دهقانان، تشکيل مي دادند، دو محور با دو گرايش سر برآورد. در۱۹۱۷   طبقه کارگر شوروي کم شمار بود، و در دهه هاي پس از ۱۹۱۷   ده ها ميليون دهقان عنصر انساني لازم بودند تا طبقه کارگر نوين و رشد يابنده شوروي را بسازند. از آن رو که اين دو طبقه همچنان با سماجت باقي ماندند دو گرايش سياسي نيز که بيش و کم منافع طبقاتي آن ها را منعکس مي کرد، ادامه يافت. در دهه ۱۹۲۰   هر دو گرايش آشکارا جانبدار برپايي و ساختمان سوسياليسم بودند. با اين همه، گرايش طبقه کارگر جانبدار سياست هايي بود که با برپايي سريع صنعت و تضعيف طبقات متمکن از راه جمعي کردن مالکيت کشاورزي طبقه کارگر را تقويت کند و با اتخاذ سياست هايي، به ويژه برنامه ريزي اقتصاد متمرکز، نقش حزب کمونيست را تحکيم کند. گرايش خرده بورژوازي طرفدار ساختمان آرام سوسياليسم بود، يعني از راه حفظ يا تلفيق وجوهي از کاپيتاليسم، مثلا حفظ و باقي گذاردن مالکيت خصوصي، وجود بازارهاي رقابتي و بقاي انگيزه هاي نفع طلبي. هر چند تمامي نظريه ها دقيقا در اين يا آن مقوله نمي گنجيدند، معهذا، اين مقولات فراهم آورنده قطب هايي بودند که تفاوت ها و نظرات مختلف پيرامون آن مي چرخيدند. اين وضع در مباحثات اوليه بر سر سياست نوين اقتصادي ( نپ) رخ نمود.

در اواخرسال ۱۹۲۰   و اوايل ۱۹۲۱ ، با رهايي کشور از متجاوزان بيگانه، لنين و ديگر رهبران انقلاب توجه خود را از جنگ به سوي صلح سوق دادند. آن ها جايگزيني سياست هاي «کمونيسم جنگي»، به ويژه مصادره قهري محصولات کشاورزي که دهقانان بسياري را نسبت به حکومت بيگانه ساخته بود، ضروري دانستند. آن ها ناچاربودند با کمبود فاحش سوخت، غذا، و ترابري دست و پنجه نرم کنند، توليدات صنعتي و غذايي را از نو زنده کنند و وحدت کارگران و دهقانان را تضمين کنند. در مارس ۱۹۲۱ ، در دهمين کنگره حزب بلشويک، لنين آن چه را که به نپ، سياست نوين اقتصادي شهرت يافت، پيشنهاد کرد. اين پيشنهاد به عنوان يک عقب نشيني راهبردي، فرصتي بود براي تجديد قوا و پي ريزي حرکت آتي به سوي سوسياليسم. به موجب نپ نوعي ماليات جنسي جايگزين مصادره محصول دهقان شد. دهقانان مي توانستند براي فروش مازاد محصولشان به داد و ستد آزاد بپردازند، و ديگر انواع بنگاه هاي کاپيتاليستي مي توانستند وجود داشته باشند. بنيان اين نظر چنين بود که نپ دهقانان را به توليد بيشترتشويق مي کرد، دولت هم مي توانست با استفاده از ماليات دريافتي از دهقانان، صنايع دولتي را از نو زنده کند. به زودي بحثي داغ در گرفت. «چپ ها» نپ را تسليم شدن به سرمايه داري خواندند که پروژه شوروي را محکوم به زوال خواهد ساخت.

در آن سر طيف، لئون تروتسکي، گريگوري زينووييف، نيکلاي بوخارين و ديگران نپ را بيش از اندازه ملايم يافتند و از سازش به مراتب بيشتر و گسترده تري به سود سرمايه داري جانبداري کردند. لنين پذيرفت که نپ بيانگر يک خطراست و گفت: «نپ به معناي تجارت نا محدود و بازگشت به سوي کاپيتاليسم است.» با اين همه، او بر آن بود که حزب مي توانست با محدود کردن عقب نشيني و رعايت موقتي آن، از پس خطر برآيد. سرانجام لنين فايق شد.

به هنگام درگذشت لنين در۱۹۲۴ ، انقلاب قدرت دولتي را به چنگ آورده و تسلط خود را مستحکم کرده بود، ارتش هاي امپرياليستي متجاوز و ضدانقلاب داخلي را شکست داده بود، صنايع کليدي را ملي کرده بود، به تقسيم زمين بين دهقانان دست زده بود، و به توليدات صنعتي و غذايي از نو حيات بخشيده بود. تمامي کمونيست هاي برجسته، در اساس، فکر مي کردند که تکميل انقلاب سوسياليستي در کشوردهقاني و عقب مانده اي چون روسيه، بدون انجام انقلاب هايي در غرب نا ممکن خواهد بود. اما، با شکست قيام کارگران آلمان در ۱۹۲۳   آشکار شد که هيچ انقلابي دراروپا در چشم انداز نيست. با نبود انقلاب اروپايي که بتوان روي آن حساب کرد، چه مي بايست کرد؟ سه راه حل عرضه شد: راه حل تروتسکي، راه حل بوخارين و راه حل استالين.

لئون تروتسکي از تلاش براي ساختن سوسياليسم در داخل و ادامه فشار براي انقلاب سوسياليستي در خارج جانبداري مي کرد. از نظر سياست داخلي، بر توسعه صنعت، تعاوني ها و مکانيزاسيون کشاورزي، و توسعه برنامه ريزي اقتصادي تاکيد داشت. اما، از همه اينها مهمتر، تروتسکي با صدايي رسا و تاکيدي دم افزون بر ضرورت انقلاب بين المللي، همچون يگانه اميد رهايي روسيه از آن چه بي خاصيتي بوروکراتيک و از دست رفتن شور انقلابي مي ناميد، تکيه مي کرد. تروتسکي و اپوزيسيون چپ در چهاردهمين کنگره حزب در۱۹۲۵  ، که روند صنعتي شدن سريع و خود کفايي را پذيرفت، به طور قطعي شکست خوردند.

نيکلاي بوخارين بيانگر يک راه حل خرده بورژوايي براي راه پيشرفت به سوي سوسياليسم بود. بارينکتون مور خاطر نشان کرده است که بوخارين، بر خلاف لنين، تروتسکي واستالين هرگز در مقام اداري بلند مرتبه اي همراه با مسئوليت هاي سازماني مهم نبوده است. او به عنوان سردبير پراودا و يکي از کارکنان کمينترن «بيش از آن که کسي باشد نقشي نمادين داشت.» افزون بر اين، او در مقام نظريه پرداز «از چپ افراطي به راست افراطي طيف سياسي کمونيستي» لغزيده بود. در دهه ۱۹۲۰   او اعتقاد داشت که روسيه نمي تواند مرحله کاپيتاليسم را با جهش پشت سرگذارد، يا حتي به سرعت از آن مرحله بگذرد. به گفته مور، مواضع بوخارين «به شدت شبيه نظرات تدريجيون سوسيال دموکراسي غرب بود.» او نظريه مبارزه طبقاتي را نرم کرد، آن را به شکل نظريه جدل و مشاجره مسالمت آميز بين منافع گروه هاي رقيب، بين صنايع دولتي و صنايع خصوصي، بين تعاوني هاي کشاورزي و مزارع خصوصي درآورد، که در آن به تدريج شکل سوسياليستي رجحان خود را نشان مي داد. در حالي که لنين، واضع سياست نوين اقتصادي (نپ(، به صراحت آن را يک عقب نشيني مي ناميد، بوخارين، نپ را همچون راه سوسياليسم تلقي مي کرد. او مي خواست نپ ادامه يابد و بنگاه هاي خصوصي، به ويژه در ميان کولاک ها مجاز و حتي تشويق شوند.

بوخارين با صنعتي شدن سريع، و جمعي شدن کشاورزي و هرگونه فشار و اجبار به دهقانان مخالف بود. در عوض، او مي گفت هر آن چه دهقان مي خواهد بايد به او داد و اين شعار را براي دهقانان پيش کشيد: «خود را ثروتمند کنيد.» بوخارين با تقليدي کم رنگ از اميد تروتسکي به انقلاب هاي سوسياليستي در خارج، در پي کسب پشتيباني براي اتحاد شوروي از ناحيه گروه هاي غيرکمونيست خارج از کشور بود، اميدهايي که با شکست تامين پشتيباني تريديونيونيست هاي بريتانيا، سوسيال دموکرات هاي آلمان و ناسيوناليست هاي چين در ۱۹۲۷ - ۱۹۲۶  برباد رفت. پانزدهمين کنگره حزب در۱۹۲۷  با پذيرفتن سياست ارتقاي سطح کلکتيويزاسيون )جمع گرايي، اشتراکي ( در کشاورزي نظرات بوخارين و جناح راست را رد کرد.

(شصت سال بعد، گورباچف بيوگرافي بوخارين، اثر استفن کوهن تاريخدان را خواند و به گفته آناتولي چرنيايف، مشاور نزديک گورباچف، پس از آن بود که گورباچف تصميم گرفت از بوخارين اعاده حيثيت کند و با ارزيابي دوباره او، دريچه بسته دروازه ها را به منظور بازبيني کل ايدئولوژي مان بازکند.)

استالين در جريان مشاجره و بحث با تروتسکي و بوخارين راه حل خود براي رسيدن به سوسياليسم را پيش کشيد و پيش برد. اين راه حل از چهار بخش تشکيل مي شد. نخستين آن، انديشه امکان ساختن سوسياليسم در يک کشور بود، تکرار و بازگويي نظر لنين در۱۹۱۵  : «پيروزي سوسياليسم، حتي در يک کشور کاپيتاليستي منفرد، امکان پذيراست.» در دهه ۱۹۲۰   استالين اين انديشه را به صورت برنامه اي درآورد. استالين استدلال مي کرد که اتحاد شوروي مي تواند بدون يک انقلاب در غرب، بدون کمک از ناحيه متحدان خارجي غيرکمونيست و بدون گذر به مرحله سرمايه داري توسعه يافته به سوي سوسياليسم پيش رود، به شرطي که کشور به سرعت صنعتي شود. و اين دومين بخش بود. صنعتي کردن نيازمند سرمايه گذاري و تامين مالي است. از آنجا که خود گرداني مالي صنعت کُند خواهد بود، و تامين مالي از راه سرمايه گذاري خارجي ناممکن، منابع مالي رشد صنعت مي بايست با افزايش درآمد هاي کشاورزي تامين شوند. از اين رو صنعتي کردن سريع کشوربه توسعه مزارع اشتراکي در مقياس بزرگ با استفاده از توليد مکانيزه نيازمند بود. و اين سومين بخش بود. هماهنگي رشد صنعتي و توليد کشاورزي برنامه ريزي متمرکز، چهارمين بخش را طلب مي کرد. اي. اچ. کار، مورخ بريتانيايي اين فرمول بندي مسئله و راه حل آن را دليل «نبوغ سياسي استالين» ناميد. استالين با اين نظريات نخست تروتسکي و سپس بوخارين را شکست داد. افزون براين، به گفته کار، او انقلاب را نجات داد. «بيش از ده سال پس از انقلاب لنين، استالين به انقلاب دومي دست زد، که بدون آن انقلاب لنين، در گردوخاک روزگار محو مي شد. با چنين برداشتي، استالين ادامه دهنده و محقق کننده لنينيسم بود.»

در پس اختلافات سياسي استالين و بوخارين، اختلافات بنيادين بيشتري وجود داشت. بوخارين تصور مي کرد که مبارزه طبقاتي تنها تا استقرار ديکتاتوري پرولتاريا ضروري است. گرچه استالين برخلاف تاکيد بسيار کسان بر آن نبود که مبارزه طبقاتي به طور کلي با پيشرفت سوسياليسم تشديد شده است، اما نظرش اين بود که با گذر از نپ و به ويژه حرکت به سوي کلکتيويزاسيون، مبارزه طبقاتي شدت يافته است. بوخارين به سازش ها و مصالحه هاي دوران نپ در مورد دهقانان، بازار و کاپيتاليسم همچون يک سياست دراز مدت مي نگريست ولي استالين آن ها را تدابير و مصلحت هايي مي دانست که انقلاب هر زمان قادر بود مي بايست خود را از شر آن ها خلاص کند. در جريان بحران غله در28-۱۹۲۷ ، بوخارين خواستار اعتماد به بازار آزاد و ترغيب دهقانان به کشت غلات بيشتر از راه دادن کالاهاي مصرفي بيشتربه آن ها بود. حتي با وجود تهديد جنگ قريب الوقوع، بوخارين با سرعت بخشيدن به صنعتي کردن کشور در صورتي که تاثيري منفي بر وضع دهقانان مي داشت مخالف بود. براي استالين تهديد جنگ قريب الوقوع دليلي افزون بر ديگر دلايل بود براي سرعت بخشيدن به صنعتي کردن کشور حتي اگر تامين مالي آن به معناي تحصيل مازاد سنگيني از دهقانان مي بود. او بوخارين را به عنوان يکي از«فيلسوفان دهقاني» مردود شمرد.

اختلاف بوخارين و استالين گذشته از اقتصاد سياسي به ديگر مسائل، به ويژه به مسئله ملي نيز سرايت کرد. يکي از بارزترين وجوه تلقي لنين و استالين از مسئله ملي توجه قابل ملاحظه اي بود که وقف آن مي کردند. لنين ده ها کتاب به زبان هاي مختلف درباره تاريخ و مسايل گروه هاي ملي مختلف مطالعه کرد، گزارش يا بخش هايي از کتاب هاي مهم درباره اين مسئله به رشته تحرير درآورد. لنين با توجه به اهميت مبارزات رهايي بخش ملي و حق تعيين سرنوشت ملت ها، پالايش هاي کاملا نوي در تئوري مارکسيستي انجام داد. استالين نيز توجه قابل ملاحظه اي نسبت به مسئله ملي معطوف داشت، و سخنراني ها و گزارش هاي متعددي در اين زمينه ارائه داد. بعلاوه، پس از انقلاب، استالين در پست کميسر مليت ها به مسايل ملي متعدد و دشواري رسيدگي کرد، که گاه با عدم موافقت لنين مواجه مي شد. با رهبري لنين، استالين مسئوليت ايجاد اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در۱۹۲۲  ، و تغييراتي چند در چگونگي اين اتحاد که سرانجام در برگيرنده پانزده جمهوري و نواحي خود محتار پرشمار شد، به عهده داشت. در طي سه دهه رهبري استالين، اتحاد شوروي ثروت و دانش فني پيشرفته تر جمهوري روسيه را نيز به منظور پي ريزي صنعت، مکانيزه کردن کشاورزي، ارتقاي سطح تحصيلات وفرهنگ جمهوري هاي دور از مرکز بکار گرفت. اين سياست ها رهايي و پيشرفت را نصيب مردمان تحت ستم سيستماتيک مناطقي کرد که لنين «زندان تزاري خلق ها» يش مي ناميد. هيچيک از اين ها بيانگر اين نکته نيست که لنين و استالين تمامي مسايل را حل کردند. در واقع، از آنجا که صنعتي کردن موجب هجوم انبوه شهروندان روسي به جمهوري هاي دور از مرکز و آلودگي آبراه ها شد، سياست هاي استالين و جانشينان او نارضايتي، و شکايت هاي تازه اي را به وجود آورد. با اين همه، توجهي که لنين و استالين به مسئله ملي داشتند به شدت در تقابل با غفلت نسبي بوخارين، خروشچف و گورباچف بود.

اهميت متفاوتي که دو گرايش مذکور به مسئله ملي مي دادند، بازتاب اختلاف ژرف تري بود. آن چه گرايش جناح چپ را از جناح راست متمايز مي ساخت، همچون عرصه اقتصاد سياسي، حول مبارزه دور مي زد. از نظر لنين و نيز استالين، کمونيست ها مي بايست به ناسيوناليسم به مثابه يک متغيير مستقل مهم در موازنه انقلاب مي پرداختند. انقلاب پرولتري هر گاه نسبت به اهميت احساسات ملي خلق هاي زير ستم و يا خطر شوونيسم قدرت طلب و ناسيوناليسم تنگ نظر خرده بورژواها غفلت مي کرد با بزرگترين مخاطره مواجه مي شد.

در فاصله سال هاي ۱۹۱۴   و۱۹۱۹  بحث عمده اي به ويژه درباره اين مسئله در گرفته بود. بوخارين به حساب آوردن ناسيوناليسم را به عنوان نيرويي بي طبقه و غيرمارکسيستي رد مي کرد، و در نتيجه نتوانست چرخش و خيزش جنبش هاي رهايي ملي پس از جنگ اول جهاني را پيش بيني کند. لنين، برعکس، ناسيوناليسم را در سرزمين هاي مستعمره و غيرمستعمره برخوردار از پتانسيلي انقلابي مي دانست و بر آن بود که اگر انقلابيون سوسياليست صادقانه و صميمانه در راه حق تعيين سرنوشت ملي برزمند، بخش عمده ناسيوناليست هاي دهقاني ملل تحت ستم نيروهاي خود را به انقلاب پرولتري ملحق خواهند کرد. استفن کوهن، زندگينامه نويس بوخارين مي گويد: «ناتواني بوخارين از درک ناسيوناليسم ضد امپرياليستي به مثابه يک نيروي انقلابي خيره کننده ترين نقص در برخورد اصلي او با مقوله امپرياليسم بود.» پيروزي انقلاب روسيه در تامين پشتيباني ملل تحت ستم امپراتوري تزاري درستي موضع لنين را ثابت کرد و حتي نظر بوخارين را نيز تغيير داد.

در دوران نپ، استالين با مسئله اي رو در رو شد که با آن چه لنين پيش از۱۹۱۹  مواجه بود تفاوت داشت. نپ توسعه خرده سرمايه داران، يا آن گونه که استالين آن ها را مي ناميد، اقشار مياني، شامل دهقانان و «خرده زحمتکشان شهر» را تشويق و ترغيب کرد. اين اقشار مياني نه دهم جمعيت «مليت هاي تحت ستم» را تشکيل مي داد، و آن ها به نحو خاصي نسبت به خواست هاي ناسيوناليستي حساس بودند. رشد ناسيوناليسم در اين قشرهاي اجتماعي براي تحکيم ديکتاتوري پرولتاريا، که پايگاهش «به طورعمده و در وهله نخست نواحي مرکزي و صنعتي» بود، تهديدي واقعي ايجاد مي کرد. در نتيجه، استالين به مبارزه با «گرايشات ناسيوناليستي، که در حال توسعه است و در ارتباط با سياست نوين اقتصادي حاد مي شود» اصرار داشت. مخالف عمده استالين در اين مسئله بوخارين بود، که در۱۹۱۹  چهره اي دوگانه از مخالت با حق تعيين سرنوشت تا در آغوش گرفتن آن نشان داده بود. در ۱۹۲۳  ، بوخارين نه تنها از نپ و خرده سرمايه داران مخلوق آن حمايت مي کرد، که از موضعي تسليم طلبانه نسبت به ناسيوناليسم طبقاتي رشد يابنده نيز جانبداري مي کرد. استالين متذکر شد که بوخارين از يک قطب افراطي به قطب افراطي ديگر رفته است، از انکار حق تعيين سرنوشت به پشتيباني يک جانبه از آن. با اين همه، آن چه همچنان چون گذشته باقي ماند، ناتواني بوخارين بود در قائل شدن اهميت کافي براي ناسيوناليسم، ناتواني او در ارزيابي پتانسيل پشتيباني آن - يا پتانسيل خطر آن- براي انقلاب، و اکراه او نسبت به مبارزه با ناسيوناليست ها که مخالف رشد و توسعه سوسياليستي بودند.

استالين به منظور خلق يک کشور کثيرالمله زنده و ماندني راه درازي را پيمود، اما سياست هاي او داراي يک وجه اشکال آفرين و مسئله ساز نيز بود. طي جنگ دوم جهاني به منظور خنثي ساختن ناسيوناليسم تنگ نظرانه اي که در ميان عناصرعقب مانده مناطق پيرامون رايج بود، استالين در حکمي ويژه به نقل مکان تمام جمعيت برخي نواحي، تعرض به يهوديان به عنوان «جهان وطن هاي» بي ريشه، و مسلط کردن روس ها برحزب و دولت اقدام کرد.

از سال هاي مياني دهه ۱۹۳۰   تا مرگ استالين در۱۹۵۳   ، سياست هاي اشتراکي کردن اجباري، صنعتي کردن سريع، و برنامه ريزي متمرکز در قالب يک سري برنامه هاي پنج ساله حاکميت تام داشت. مطمئنا، محاکمه و اعدام بوخارين و ديگر رهبران، و به زندان افکندن ده ها هزار اعضاي ساده حزب کمونيست، که بسياري از آنان بي گناه و مبرا از هر خطايي بودند هيچگونه تناسبي با صداي نسبتا خاموش مخالفين نداشت. با اين همه، خطا خواهد بود اگر تصور شود که استالين تمام تنوع و اختلاف نظرها را از ميان برد، و يا سرکوب تنها به حساب سلطه نظرات استالين گذاشته شود. پذيرش گسترده بينش استالين در زمينه پي ريزي و ساختمان سوسياليستي به طور عمده ناشي از موفقيت آشکار او در رهانيدن اتحاد شوروي از عقب ماندگي نيمه فئودالي در مدتي کوتاه و رساندن آن به صفوف مقدم ملل صنعتي بود.

بهمن آزاد جمع بندي همه جانبه اي از کارهاي انجام شده به دست مي دهد. در دو برنامه پنج ساله نخستين، توليد صنعتي به طور متوسط با نرخ 11 درصد رشد کرد. از۱۹۲۸    تا ۱۹۴۰  ، سهم بخش صنعت از28 درصد به 45 درصد اقتصاد کشور رسيد. در فاصله ۱۹۲۸    و  ۱۹۳۷ ، سهم محصولات صنايع سنگين نسبت به کل محصولات صنعتي از31 درصد به 63 درصد رشد يافت. نرخ بيسوادي از 65 درصد به 20 درصد کاهش يافت. شمار فارغ التحصيلان مدارس عالي، مدارس تخصصي، و دانشگاه ها جهشي چشمگير داشت. افزون بر اين، در اين فاصله زماني، دولت به تامين تحصيل رايگان، خدمات درماني رايگان و بيمه اجتماعي آغاز کرد، و پس از ۱۹۳۶  يارانه هايي براي مادران تنها و مادران پر فرزند در نظر گرفت. آزاد توجه مي دهد که «اين دستاوردها حيرت انگيز و در طول تاريخ بي سابقه بوده است.»

بين سال هاي ۱۹۴۱   و۱۹۳۵ ، اتحاد شوروي آلمان فاشيست را شکست داد و به تجديد بناي ويراني هاي جنگ پرداخت. در ۱۹۴۸  کل محصولات صنعتي از۱۹۴۰   پيشي گرفت و در ۱۹۵۲    از دو و نيم برابر محصولات ۱۹۴۰   فراتر رفت. اتحاد شوروي به ساخت بمب اتمي دست يافت و غرب را به انجماد جنگ سرد مجبورکرد. مسلما مشکلاتي نيز وجود داشت، به ويژه کمبودهاي وخيم محصولات کشاورزي، و حتي تحصيل دستاوردها هزينه هاي آشکاري به جان ها، سطح زندگي، دموکراسي سوسياليستي و رهبري جمعي تحميل کرد، اما با اين همه، آن دستاوردها تحقق يافته بود.

درک دوري سياست هاي نيکيتا خروشچف از سياست هاي استالين بدون ارزيابي استقامت گوناگوني ايدئولوژيک و مجادلات نظري در حزب ناممکن است. بخش جذابي از تاريخ حزب کمونيست اتحاد شوروي (ح.ک.ا.ش( پس از جنگ جهاني دوم شامل مبارزه اي است بين گيورگي مالنکف و آندره يي ژدانف، اين هر دو از اعتبار انقلابي کامل و بي نقصي برخوردار بودند. ژدانف، پيش از جنگ در راس کار ايدئولوژيک حزب قرار داشت، و در حين جنگ مسئوليت دفاع قهرمانانه لنينگراد را در جريان محاصره آلماني ها عهده دار بود.

مالنکف نيز نقشي به همان اهميت در دوران جنگ داشت. در مقام عضو کميته دفاع کشوري، مالنکف مسئوليت پرسنل وعمليات حزبي ودولتي را بر عهده داشت. در پايان جنگ، اين دو، گرچه در مورد چشم اندازها و الويت هاي پس از جنگ اختلاف داشتند، به عنوان دو نماينده عاليرتبه استالين نمايان شدند. ژدانف فکر مي کرد چشم اندازهاي دلگرم کننده براي صلح بين المللي مي بايست بر سياست هاي حزب حاکم باشد. پيروزي در جنگ، مستلزم قائل شدن اولويت براي توليد و دانش فني بود، اما ژدانف معتقد بود که با در دسترس بودن يک صلح پايدار، حزب مي بايد اولويت را به ايدئولوژي بدهد. افزون بر اين، حزب بايد بر بهبود استانداردهاي زندگي و افزايش کالاهای مصرفي تاکيد کند. به طور مثال، ژدانف و همراهانش، در۱۹۴۶  و ۱۹۴۷  به کارزاري عليه ضعف ايدئولوژيک در فرهنگ و ادبيات، و نيز کارزاري عليه «کشت خصوصي» دست زدند. يکي از هدف هاي حمله ژدانف، نيکيتا خروشچف، رهبر حزب در اوکراين بود، که ژدانف و پيروانش او را به اهمال در پذيرش اعضاي جديد در حزب و نيزبه خطاهاي «ناسيوناليستي بورژوايي» در زمينه تاريخ اوکراين که زير نظارت او انتشار يافته بود، متهم مي کردند.

در نقطه مقابل، مالنکف بر اين باوربود که خطرات بين المللي همچنان باقي و واقعي است و اولويت هاي حزب بايد همچنان توسعه صنايع پايه و قدرت نظامي باقي بماند. اعتقاد مالنکف مبني بر اولويت توسعه صنعتي او را به نحوي استوار در کناراستالين و در برابر بوخارين قرار مي داد. )بعدها، زماني که خروشچف اولويت هاي مورد نظر ژدانف مبني بر افزايش کالاهاي مصرفي و بالا بردن استانداردهاي زندگي را به زبان آورد، مالنکف همچنان بر حمايت از تکيه بر توسعه صنعتي ادامه داد.( در۱۹۴۶  استالين جانب ژدانف را گرفت، اما در ۱۹۴۷  پس از آن که دکترين ترومن و طرح مارشال دور تازه سياست ضد شوروي امريکا را اعلام کرد، استالين با نظرات مالنکف موافق شد. در۱۹۴۸  ژدانف در گذشت، نزديکترين همراهانش تنزل مقام يافتند، دو تن از آن ها به اتهام خيانت محاکمه و اعدام شدند. سياست تقويت صنعت و توان نظامي در اولويت نخست باقي ماند. درگيري ژدانف - مالنکف نشان داد که اختلافات سياسي بسيار جدي درباره سمت گيري سوسياليسم در بالاترين سطح حزبي، حتي زير رهبري استالين ادامه يافت، و اين اختلافات شبيه قطب بندي ها و گرايشات سال هاي پيشتربود.

با درگذشت استالين در۱۹۵۳   ، مبارزات سياسي بر سر سمت گيري سوسياليسم ادامه يافت.

در بدو امر، خروشچف صدر حزب و مالنکف رئيس حکومت شد. رهبري جمعي حزب با ضرورت رسيدگي به سرکوب هاي استالين و بهبود استانداردهاي زندگي مردم موافقت کرد. تمام اعضاي هيات رئيسه حزب در باره طرح پنهان خروشچف مبني بر بازداشت و سلب قدرت از لاورنتي بريا، رئيس پليس مخفي، که آرزوي بالاترين مقام حزبي را پس از درگذشت استالين در سر مي پروراند و نامش مترادف با سرکوب بي حد و مرز بود، به او پيوستند. کميته مرکزي همچنين شروع کرد به آزاد کردن و اعاده حيثيت از کساني که به خاطر اتهامات سياسي، در زندان بودند. به ويژه قربانيان سال هاي اخير، همچون اعضاي به اصطلاح توطئه دکترها، پزشکاني که متهم به توطئه بر ضد سلامتي استالين شده بودند. کميته مرکزي همچنين براي ارائه گزارشي از ميزان فشار و اين که تا چه حد موجه يا غيرموجه بوده است کميسيوني را به وجود آورد.

در۱۹۵۶  وحدت رهبران عاليرتبه بر سر پرداختن خروشچف به مسئله سرکوب در دوران استالين از بين رفت. در نيمه شب آخرين روز بيستمين کنگره در فوريه ۱۹۵۶ ، خروشچف در يک «سخنراني مخفي» چهار ساعته، مبني بر محکوميت کيش شخصيت استالين و به زندان افکندن، شکنجه، و اعدام هزاران تن بي گناه، و از آن جمله اعضاء وفادار حزب انتقاد کرد. حتي با اين که کميته مرکزي به قرائت متن اين سخنراني در گردهمايي هاي حزب در سراسر کشور راي داد، برخي از اعضاي کميته مرکزي به آن اعتراض کردند. وياچسلاو مولوتف، گئورگي مالنکف، لازار کاگانويچ، وک.اي. وروشيلف بر آن بودند که خروشچف بينش نامتعادلي را پيش کشيده است که نه اعتباري براي مشارکت و نقش مثبت استالين قائل شده است، نه موجه بودن پاره اي فشارها را اعلام و تصديق کرده است. شبهه و بيم آنان با خيزش هاي اعتراضي در آلمان شرقي و مجارستان که ظاهرا اين متن شعله ورشان کرده بود تقويت شد و به ديگران سرايت کرد. در ماه ژوئن، زماني که خروشچف طي مصوبه اي خدمات استالين را ارج گذارد و سوء استفاده او از قدرت را محکوم ساخت، کميته مرکزي مخالفت دم افزوني را نسبت به تلقي و نگرش او آشکارکرد. پس از آن، خروشچف در جلسه رهبري حزب حتي با مخاطب قراردادن مخالفانش و بيان اين که «تمام ما روي هم، ارزش چوب دستي استالين را هم نداريم»، نظرمنصفانه تري نسبت به استالين ارائه داد. با اين همه، چيزي نگذشت که مخالفت با خروشچف در ديگرعرصه ها پديدار شد.

خروشچف، که بسيار تحريک پذير و گاهي بي ثبات و متناقص بود، در عرصه ساختمان سوسياليسم نگرشي را ارائه مي داد که اغلب مانند نظرات بوخارين و ژدانف بود و بعدها در نظرات گورباچف نمايان شد. اين نگرش تمامي طيف مسايل، از ايدئولوژي تا کشاورزي، امور خارجه، اقتصاد، فرهنگ و کارکرد حزب را در برمي گرفت. گرچه ارج گذاري به تداوم بعضي انديشه ها در تاريخ ح.ک.ا.ش واجد اهميت است، مسلما ارزش هر سياست به خصوص به موفقيتش در دفاع يا پيشبرد سوسياليسم در زمان خاص و در شرايط و مقتضيات خاص بستگي دارد. مثلا بايد بيشترين موافقت را با خروشچف درباره پيشبرد انديشه هم زيستي مسالمت آميز داشت و سياست او در زمينه کاهش نيروي زميني ارتش شوروي را با هر انگيزه، سياستي شايسته و موفق دانست. ديگر ايده هايش مشکوک و غيرقابل دفاع بود.

پيش از آن که خروشچف در۱۹۵۷  موقعيت خود را در حزب مستحکم سازد، مولوتف و ديگران با محورهاي اصلي سياست هايش مخالف بودند و در۱۹۶۴ ، حزب، پس از بازنشسته کردن اجباري خروشچف، بسياري از ابتکارات او را تغييرداد. با اين همه، انديشه هاي خروشچف به کلي از بين نرفت و بار ديگر در دوران گورباچف شکوفا شد.

بهترين راه براي درک تفاوت هاي هسته اصلي سياست هاي خروشچف و نظرات منتقديني چون مولوتف (همانگونه بين سياست هاي گورباچف و منتقديني چون يگورليگاچف( در نظر گرفتن آن ها به عنوان دو گرايش متضاد است، گرچه اين تفاوت ها در عمل گاه در سطح تاکيدها خودنمايي مي کرد. به طور مثال، خروشچف به راه سريع و راحت رسيدن به کمونيسم باور داشت، حال آن که منتقدينش راه طولاني تر و دشوارتري را در چشم انداز تصوير مي کردند. خروشچف در پي «کاهش کشمکش» با ايالات متحده و متحدين اش در سياست خارجي و «آسان گيري سياسي» و «کمونيسم مصرفي» در داخل بود. منتقدينش خواستار تداوم مبارزه طبقاتي در خارج و ضرورت هشياري و انضباط در داخل بودند.

خروشچف در داوري نسبت به استالين بيش از تجليل به محکوميت مي انديشيد؛ اما مولوتف و ديگران بيش از محکوميت به تجليل باور داشتند. خروشچف از بکارگيري يک رشته انديشه هاي کاپيتاليستي در سوسياليسم، از جمله مکانيسم هاي بازار، مرکزيت گريزي، پاره اي توليدات خصوصي، تکيه بسيار گسترده بر مصرف کود و کشت ذرت، سرمايه گذاري بيش از پيش در توليد کالاهاي مصرفي جانبداري مي کرد. مولوتف طرفدار بهبود برنامه ريزي متمرکز، مالکيت اجتماعي، و تداوم اولويت پيشرفت صنعتي بود. خروشچف خواهان وسعت بخشيدن به ديکتاتوري پرولتري و نقش پيشگام پرولتري براي حزب کمونيست بود تا به ديگر بخش هاي جمعيتي موقعيتي برابر با کارگران داده شود؛ منتقدينش طرفدار چنين نگرشي نبودند.

خروشچف در يک خانواده کشاورز زاده شده و از ۱۹۳۸  تا ۱۹۴۹   در پست دبير حزب اوکراين خدمت کرد. در آنجا شخصيت معتبري در امور کشاورزي شد و در دوران استالين از پيروي بخش کشاورزي از سياست صنعتي کردن کشور پشتيباني کرد. رهبري خروشچف در اوکراين، به خاطر پذيرش بيش از حد افراد، و به طورعمده دهقانان به حزب، آسان گيري نسبت به استانداردهاي حزبي، و اغماض نسبت به ناسيوناليسم تنگ نظرانه اوکرائيني از سوي حزب سرزنش و انتقاد شد ) که استالين هم با اين اقدام موافقت کرد.(  حتي پس از انتقال به مسکو و دبيري حزب در۱۹۴۹  ، خروشچف پيوند خود را با کشاورزي حفظ کرد، و به عنوان مسئول سياست کشاورزي کشور، يگانه عضو پوليت بوروي استالين بود که اغلب به ديدار روستاها مي رفت. پس از۱۹۵۴  سياست هاي کشاورزي او بخش ممتازي در مباحثات فزاينده حرب را تشکيل داد.

در۱۹۵۳   ، خروشچف مجموعه سياست هاي تازه اي را شروع کرد که هم از نظر ايدئولوژيک و هم به لحاظ کاربردي مشکل ساز بودن آن ها به ثبوت رسيد. خروشچف کشور را ترغيب کرد که به غرب نه تنها به مثابه منبع شيوه هاي نوين توليدي، بلکه همچون معيار مقايسه براي دستاوردهاي شوروي نگاه کند. او همچنين منابع را از بخش صنعت به سوي کشاورزي انتقال داد. براي تشويق توليد کشاورزي به تدابيري از نوع نپ بازگشت. ماليات بر قطعه زمين هاي شخصي را کاهش داد، ماليات بر دام هاي روستاييان را لغو کرد، و اهالي روستاها و شهرها را براي مالکيت خصوصي گاو، خوک و ماکيان بيشتر و ايجاد باغ هاي خصوصي تشويق کرد. خروشچف همچنين طراح بلند پروازانه اي براي ارتقاء يک شبه توليد کشاورزي ارائه داد. در ژانويه ۱۹۵۴ ، براي زير کشت بردن ميليون ها هکتار زمين هاي به اصطلاح بکر در سيبري و قزاقستان پيکاري سراسري را پيشنهاد کرد. در آن سال 000/300 داوطلب به پيکار زمين هاي بکر پيوستند و13ميليون هکتار زمين هاي تازه را شخم زدند. کوشش هاي سال بعد 14 ميليون هکتار ديگر را به زمين هاي زير کشت اضافه کرد.

خروشچف تاکيد جديدي نيز بر ارتقاء سطح زندگي داشت. پس از ويراني هاي دوران جنگ، هيچ کس مخالف بالا بردن سطح زندگي نبود. مسئله اين بود که چگونه و به چه بهايي. از ديد مخالفين او، نگرش خروشچف دو اشکال داشت. نخست، آن نگرش مستلزم جا به جايي اولويت هاي سرمايه گذاري از صنايع سنگين به صنايع سبک و کالاهاي مصرفي بود.

در نخستين سال دبير کلي خروشچف سرمايه گذاري در صنايع سنگين تنها 20 درصد بيش از سهم کالاهاي مصرفي بود، حال آن که اين نسبت پيش از جنگ 70 درصد بود. اين انتقال اولويت ها به رغم هشداراستالين در۱۹۵۲    مبني بر «خودداري از اولويت دادن به توليد وسايل توليد، امکان گسترش مستمر اقتصاد ملي ما را بر باد مي دهد.» به سرعت به جريان افتاد. جا به جايي اولويت ها، در دراز مدت، هدف پيش افتادن از غرب را که پروژه شخص خروشچف بود به تدريج تحليل مي برد. دوم، مخالفين فکر مي کردند که تاکيد خروشچف اتحاد شوروي را به رقابتي در توليد کالاهاي مصرفي با ايالات متحده و اروپاي غربي مي کشاند. مسابقه اي که اتحاد شوروي نمي توانست و احتمالا نمي بايست در آن برنده مي شد.

هانس هولتز، کمونيست آلماني بعدها گفت که تقليل هدف هاي سوسياليسم به سطح رقابت مادي با کاپيتاليسم تسليم «قلمرو ايدئولوژيک» بود. هدف رسيدن و پيشي گرفتن از غرب در پنج يا ده سال... « تحريک نيازها و آرزوهايي با سمت گيري به سوي نوع غربي مصرف» را موجب شد. اين شعار مردم شوروي را به اين ديدگاه ترغيب مي کرد که «رقابت نظام هاي اجتماعي نه بر سر اهداف زندگي، که بر سر ميزان مصرف» است. مولوتف، خيلي ساده اظهار داشت، «خروشفيسم همان روح بورژوايي است.»

مولوتف و ديگراني در پرزيديوم ) پوليت بورو آن زمان اين گونه ناميده مي شد( به مخالفت با سياست هاي خروشچف در اين امور برخاستند: پرداختن به استالين زدايي، عدم تاکيد بر مبارزه طبقاتي بين المللي، تشويق توليد کشاورزي خصوصي، ابتکار زمين هاي بکر، تمرکز زدايي در صنعت، و تغيير مسير از صنايع سنگين به صنايع سبک. به طور مثال، مولوتف و ديگر مخالفين مي انديشيدند که به علت آب و هواي مشکل آفرين و فقدان زير ساخت هاي ضرور در زمين هاي بکر، کشت وسيع و گسترده به پيشواز فاجعه رفتن بود و کشور مي توانست براي افزايش توليد، منابعش را به طور سودمندتري در مناطق مزروعي موجود به کار گيرد. به منظور بهبود استانداردهاي زندگي، اپوزيسيون طرفدار برخي تحريک ها بود، اما نه يک جا به جايي تند و ناگهاني در اولويت ها. مخالفت با خروشچف چند سالي به تدريج بالا گرفت و سپس با وقوع دو حادثه در ماه مه ۱۹۵۷   به صورت مخالفت عملي نمايان شد.

نخستين حادثه عبارت بود از تصميم خروشچف به تمرکز زدايي درصنعت. دومين، سخنراني اي بود که در آن ضرورت «جهش چشمگير به جلو» در توليد شير، گوشت، کره به منظور پيشي گرفتن از غرب در عرض سه يا چهار سال را مطرح کرد. اين نکته که اتحاد شوروي، به گفته نوه او، مي توانست، « با يک جهش به کمونيسم دست يابد»، بخشي از باور خروشچف شد، انديشه اي که حتي خروشچف در اواخر عمرش آن را «تصوري نادرست» مي خواند.

 

سال های سرگرداني

برای يافتن مسير

اصلاحات در اتحاد شوروی

 

در جريان يک اجلاس چهار روزه پوليت برو، 21- 18 ژوئن ۱۹۵۷  ، و يک نشست کميته مرکزي که بلافاصله در پي آن برگزار شد، يک رو در رويي قطعي و تعيين کننده بين خروشچف و اپوزيسيون رخ داد. بعنوان پيش درآمدي براي برکناري خروشچف از مقام دبيرکلي، اپوزيسيون به سياست هاي اقتصادي او، بويژه سياست هاي کشاورزي و انديشه تمرکز زدايي از برنامه ريزي دولتي هجوم برد.

مولوتف و ديگر مخالفان با تغييراولويت هاي سرمايه گذاري از صنعتي به کشاورزی، شتاب نسنجيده براي رسيدن به غرب در زمينه کالاهای مصرفي، به کارگيري زمين هاي بکر، سست کردن ساختار کشاورزی، و تمرکز زدايي در تصميم گيري اقتصادي مخالفت کردند.

به نظرآن ها سياست هاي خروشچف در اساس نادرست بود و به نابودي اقتصادي مي انجاميد. مولوتف برنامه زمين هاي بکر را يک «ماجراجويي» خواند و اظهار داشت که آن برنامه منابع را از صنعتي کردن دور مي سازد. مالنکف استدلال کرد که هدف بايد پيش افتادن از غرب در فولاد، آهن، زغال و نفت باشد، نه کالاهاي مصرفي. و افزود: «ما مارکسيست ها عادت داريم با صنعتي کردن آغاز کنيم» او برنامه خروشچف را «انحراف دهقاني به راست» و يک حرکت «اپورتونيستي» دانست که مردم شوروي را نسبت به صنعتي کردن سريع کشور کم توجه مي کند.

اپوزيسيون توانست با هفت راي در برابر سه ) با يک راي خنثي( اکثريت پرزيديوم را به دست آورد. اما، همين که موضوع برکناري فوري خروشچف به بيرون درز کرد، اعضاء مسکوي کميته مرکزي  که بسياري از آنان به وسيله خروشچف ارتقاء يافته بودند پوليت برو را در ميان گرفتند و خواستار تشکيل جلسه کميته مرکزي شدند. نشستي از کميته مرکزي که عجولانه ترتيب داده شد و به مدت شش روز ادامه يافت با پشتيباني از خروشچف و اخراج مولوتف، مالنکف و کاگانويچ از کميته مرکزي و پوليت برو پايان گرفت.

خروشچف، پس از اخراج قهري آن چه اپوزيسيون «ضد حزبي» مي ناميد، بدون هيچگونه مقاومت جدي به مدت هفت سال ديگر حکومت کرد. از کارهاي خروشچف در طي اين مدت دو چيز برجسته بود. نخست، به رغم برخي نوسان ها و تغيير جهت هاي جزئي، خروشچف سياستي را در داخل تعقيب کرد که عناصر عمده آن عبارت بودند از کاهش هزينه هاي نظامي، حمله به استالين، تمرکز زدايي در برنامه ريزي، برچيدن ايستگاه هاي ماشين و راکتور دولتي، تزريق شيوه هاي کشاورزي امريکايي، کشت زمين هاي بکر، ترويج کالاهاي مصرفي، برخي آزادي هاي روشنفکري و رفع محدوديت هاي فرهنگي، و حذف تاکيدهاي ايدئولوژيک درباره مبارزه طبقاتي، ديکتاتوري پرولتاريايي، و حزب پيشاهنگ. تمام سياست هاي عمده داخلي خروشچف در تحصيل نتايج مورد نظر شکست خورد. به گفته زندگينامه نويس او، ويليام تابمن، «خروشچف در اغلب موارد اوضاع بد را حتي بدترمي کرد.»

در بيست و دومين کنگره، ۱۹۶۱ ، خروشچف بار ديگر با شدتي هرچه تمام به حملاتش به استالين بازگشت. دو جنبه از ضد استالينيسم خروشچف پيشاپيش الگوي رفتار گورباچف بود. نخست، تلقي خروشچف از استالين، اغراق آميز، يک سويه و ناقص بود. دوم، نکوهش استالين در خدمت هدف هاي سياسي جناحي بود. درباره تحريف هاي خروشچف نسبت به استالين مطالب زيادي مي توان گفت. به طور مثال، خروشچف تلويحا مدعي بود که استالين ناگهان در۱۹۲۴  در صحنه ظاهر شد، حال آن که در حقيقت، استالين از سابقه انقلابي استواري برخوردار بود که تاريخ آن به دوران کار سياسي او در بين کارگران راه آهن گرجستان در۱۸۹۸  مي رسيد. خروشچف وصيت نامه معروف لنين را که در آن از خشونت استالين انتقاد شده است، نقل کرد، اما تحسين لنين از استالين را به عنوان يک رهبر برجسته ناديده گرفت. در سال ۱۹۵۶ خروشچف بر اتهام رهبران حزب توسط استالين تکيه کرد و مدعي شد که نيمي از هيئت هاي نمايندگي هفدهمين کنگره حزب و70 درصد اعضاء کميته مرکزي کشته شدند. زندگينامه نويس استالين، کن کامرون، در نتيجه گيري مي نويسد: «مشکل است بپذيريم که ارقام خروشچف صحيح اند.» )پژوهندگان، با استفاده از آرشيوهاي شوروي که اخيرا علني شده است کل اعدام هاي سال هاي ۱۹۲۱  تا ۱۹۵۳    را 455 و799 نفر شمارش کرده اند، رقمي به مراتب کمتر از ميليون هايي که روبرت کنکوست، روي مدودف و ديگرمحقيقين ضد شوروي تخمين زده اند.( همچنين، خروشچف مدارک خرابکاري را که اساس دلايل ظاهري فشار بود ناديده گرفت. او استالين را به خاطر استراتژي نظامي نادرست و رهبري ديکتاتور مآبانه اش در جنگ دوم جهاني سرزنش کرد، که اين هر دو با نظر گئورگي ژوکف، مارشال برجسته شوروي در تناقص اند. از همه مهمتر، خروشچف براي بررسي و برخوردي متعادل با استالين دعوتي به عمل نياورد. اما، در عوض، او را از تاريخ شوروي حذف کرد و بحث درباره نقش او کم و بيش متوقف شد. در نتيجه، خروشچف، به بيان ايگورليگاچف، «تاريخ را با نقاط تيره فراواني، به جا گذاشت».

حملات خروشچف به استالين، افزون برکاستي هايش در مقام تاريخ، در خدمت هدف هاي تعصب آميزش بود. او با تصويري هيولاوار و درهم ريخته از استالين، کساني را که به تقبيح زنده کردن شيوه هاي استاليني نپيوسته بودند متهم کرد. در۱۹۶۱  خروشچف حمله به استالين را آشکارا به مخالفانش وصل کرد وآن ها را «گروه باند بازي به رهبري مولوتف، کاگانويچ، و مالنکف ناميد.» مدعي شد که آن ها «در برابر هر چيز نو مقاومت مي کنند و سعي دارند شيوه هاي زيانباري را که در دوران کيش شخصيت معمول بود، زنده کنند.» گرچه مولوتف و ديگران با سياست هاي خروشچف و برخورد يک سويه با استالين مخالفت مي کردند، جانبدار بازگشت به فشارهاي استاليني نبودند. درست همان گونه که ضد کمونيست ها براي حمله به کمونيست ها از «استالينيسم» استفاده مي کنند، خروشچف نيز، گرچه نه با اين واژه، براي بي اعتبارکردن مخالفانش اين انديشه را بکارمي برد.

برخورد خروشچف با استالين زمينه مناسبي براي گورباچف بود. گورباچف مي توانست روي تمايل به پر کردن آن نقاط خالي تاريخ که از بابت برخورد نا تمام خروشچف باقي مانده بود، بهره برداري کند. بعلاوه، گورباچف به چنان حملات يک سويه بيشتري به استالين در مي گشود که حتي در دوران خروشچف رخ نداده بود. در نهايت، گورباچف، نظير سلفش، حمله به استالين را براي تاختن به آن ها که به گروه او نپيوسته بودند و نيز براي خالي کردن زير پاي آن ها که مخالف سياست هاي او بودند ماهرانه بکار مي گرفت. در ۱۹۸۸  ، در جريان مسئله نينا آنديوا ) نگاه کنيد به فصل 5(،  گورباچف با متهم ساختن مخالفانش به تمايل به تجديد حيات شيوه هاي استالينيستي خروشچف را تداعي کرد.

هيچ يک از ايده هاي خروشچف پيش از نگرش او درباره ساختمان سوسياليسم، يعني اعتقاد به وجود راه حل سريع و آسان، معرف روحيات او نبود. اين باور سياست هايي را پي ريزي کرد که کشاورزي شوروي را طي يک دهه در آستانه هرج و مرج قرارداد. کارزار زمين هاي بکر محوراصلي اين ابتکارها بود. اين کارزار که ده سال به درازا کشيد براي شخم مساحتي تقريبا معادل سطح مجموع سرزمين هاي فرانسه، آلمان غربي، و انگلستان، مستلزم تامين ده ها هزار تراکتور و کمباين و صدها هزار نفر داوطلب بود. در نخستين سال اين کارزار، توليد غلات افزايشي معادل 10 ميليون تن داشت، اما اين افزايش عمدتا ناشي از محصول مناطقي غير از زمين هاي بکربود. سال بعد يک خشک سالي رخ داد و توليد در همه جا آسيب ديد. سال ديگر، ۱۹۵۶ ، کارزار به پيروزي درخشاني نايل آمد، چرا که در زمين هاي بکر، با آن که به سبب تجهيزات ناکافي براي برداشت، انبار کردن و ريخت و پاش هاي حمل و نقل، بخش زيادي ازمحصول از بين رفت، با عرضه نيمي از غله سراسر شوروي، محصولي استثنائي توليد شد. در هيچ يک از سال هاي بعد محصول به اندازه سال ۱۹۵۶  نبود. در سال ۱۹۵۷   محصول 40 درصد کمتر از۱۹۵۶ ، در ۱۹۵۸  هشت درصد کمتر، و در سال هاي بعد همچنان کمتر شد، تا سال ۱۹۶۳   و ۱۹۶۴  که وضع برداشت يک ورشکستگي تام بود. جرالدماير در رساله اي راجع به کارزار زمين هاي بکر مي گويد که کارزاراز اين رو شکست خورد که خروشچف درباره مناسب بودن شرايط جوي ارزيابي اغراق آميز و درباره هزينه آن ارزيابي دست پاييني کرده بود. کارزار زمين هاي بکر، به عنوان يک سياست، در واقع يک فاجعه بود.

سه ابتکار کشاورزي ديگر خروشچف نيز نتايج نامطلوبي به بار آورد. از اين سه، دو ابتکار ريشه در اين باور داشت که جذب و تزريق تجربيات غرب، افزايش سريع و آسان توليد را در پي خواهد داشت. مبارزه براي اجراي پروژه ذرت بر اين انديشه استواربود که با پيروي از تجربه امريکايي کشت وسيع ذرت به منظور انبارکردن ساقه سبز آن، توليد دام به سرعت افزايش مي يابد. پيکار به ضد آيش دربرگيرنده تشويق استفاده از کودهاي شيميايي بجاي کشت نوبتي سال به سال يا زمين را به حالت آيش درآوردن بود. اين هر دو پيکار، واقعيت هاي طبيعي و ديگر شرايط را در اتحاد شوروي ناديده گرفتند و هرگز به آن داروي درمان همه دردها، که مورد نظرخروشچف بود، حتي نزديک هم نشدند.

سومين ابتکار، و يکي ازافراطي ترين کارهاي خروشچف در تمام دوران رياستش، انحلال و پياده کردن ايستگاه هاي ماشين و تراکتوردولتي بود که تراکتور و ماشين آلات مورد نياز مزارع اشتراکي را عرضه مي کرد. اين مزارع که متکي به ايستگاه هاي تراکتور بودند به ناگاه ناچار به خريد و نگهداري تجهيزات مزارع خود شدند. اين حرکت خروشچف، به لحاظ ايدئولوژيک، رد و انکار آخرين اظهارات استالين درباره اقتصاد شوروي بود. استالين گفته بود که سمت گيري توسعه و تکامل شوروي بايد بيشتر به سوي پيشرفت بخش دولتي )نه کلخوزها( باشد. اين سياست نيز در عمل، فاجعه ديگري پديد آورد. تغيير در چنان سطح گسترده اي اتفاق افتاد که در طي سه ماه اکثر ايستگاه هاي ترکتور ناپديد شدند. حتي هواداران خروشچف بر اين باور بودند که آن سياست، بهره وري کشاورزي را به طورجدي کاهش داده، آسيب بلند مدتي بر اقتصاد تحميل کرده و به يک ناکامي کامل منجر شده است.

خروشچف در عرصه صنعت نيز همچون کشاورزي با مسائلي جدي رو در رو بود، اما به راه حل هاي مشکل ساز متوسل شد. در سوسياليسم طرح هاي مرکزي به طور عمده، حجم و طبيعت توليد را تعيين مي کنند. برنامه ريزي سيکل رونق و کسادي بازار کاپيتاليستي را دفع کرد، اما آن نيز چالش هاي خاص خودش را داشت. هر اندازه اقتصاد بزرگتر و پيچيده تر شد، برنامه ريزي دشوارتر شد. در۱۹۵۳    شمار بنگاه هاي صنعتي به 000/200 و تعداد هدف هاي برنامه ريزي به 5000 رسيد. يعني از300 در آوايل دهه ۱۹۳۰   و2500 در ۱۹۴۰   به اين رقم فرا روئيد. در اين زمان موريس داب اقتصاددان بريتانيايي ادعا کرد که زياده روي در تمرکز، موجب ايجاد محدوديت در ابتکار و نوآوري فني، اتلاف منابع، تنگنا در عرصه محصول، پرداخت پاداش به بنگاه هاي نا کارآمد و تنبيه موسسات وظيفه شناس و جدي و قائل شدن تقدم به «تحقق صرفا کمي» در برنامه ها بود. با تغيير جهت اقتصاد به سوي کالاهاي مصرفي، خروشچف دشواري موجود در برنامه ريزي را پيچيده تر کرد. الک نوه اظهار کرد که «مسکن، کشاورزي، کالاهاي مصرفي، داد و ستد، همگي از اهميت حتي اولويت برخوردار شدند. بدين ترتيب وظيفه برنامه ريزي پيچيده تر شد، زيرا نظامي که بر شمار اندکي اولويت هاي کليدي پايه ريزي شد، و ازاين جهت شبيه اقتصاد جنگي غربي بود، اگر هدف ها تضعيف يا چند برابر مي شدند، نمي توانست به نحو موثري کارکند.

خروشچف راه برون رفت از مشکلات برنامه ريزي متمرکز را در تمرکز زدايي راديکال و به کارگيري انديشه هاي کاپيتاليستي چون رقابت بازار جست و جو مي کرد. در ماه مه ۱۹۵۷   خروشچف سي مرکز برنامه ريزی را منحل و بالغ بر يکصد شوراي اقتصادي محلي جايگزين آن ها کرد. نيتجه، قابل پيش بيني بود. هماهنگي توليد و عرضه حتي دشوارتر از آن چه پيش از آن بود شد و منافع محلي جانشين هدف هاي ملي شد. مدودف ها که ظاهرا هوادار خروشچف بودند اعلام داشتند که تمرکززدايي او «آنارشي»، دوباره کاري، موازي کاري، و پنهان ماندن مسئوليت بوجود آورد. در۱۹۶۱ ، خروشچف ناچار شد برنامه ريزي را در هفده منطقه بزرگ اقتصادي گروه بندي و تحکيم کند. حتي اين اقدام زيان هاي تمرکز زدايي را خنثي نکرد. اقتصاد شوروي در نيمه دوم دهه ۱۹۵۰  با نرخ کندتري از نيمه اول گسترش يافت، و نرخ رشد آن در نيمه اول دهه ۱۹۶۰  کندتر از دهه ۱۹۵۰  بود. پس از کنار گذاردن خروشچف در۱۹۶۴ ، حزب از نو بيست وزارتخانه برنامه ريزي به وجود آورد و سعي کرد آن ها را با اختيارات بيشتري در حوزه کارشان برپا دارد.

سياست هاي خروشچف اغلب بذر مشکلات بعدي را مي کاشت. شايد او در واکنشي افراطي نسبت به انتقادهاي پيشين در مورد سهل گيري هايش نسبت به ناسيوناليسم بورژوايي اوکراين، اغلب گوش تيزي به حساسيت هاي ناسيوناليستي به نمايش مي گذارد، چنان که پس از ديداري از آسياي ميانه، به نحوي بي پروا و به دوراز احتياط، تمرکز و تحکيم تمام جمهوري هاي آسيايي را در يک جمهوري پيشنهاد داد. او در ياد داشتي کمتر افراطي، اعلام داشت که کشورمسئله ملي را حل کرده و دستيابي به يک «هويت ملي شوروي» را هدف قرار داده است که جايگزين هويت هاي ملي کنوني شده و ملت هاي گوناگون اتحاد شوروي را با نزديکتر کردنشان به يکديگربه سوي «وحدت کامل» سوق مي دهد. با اين حال، ترويج هويت ملي شوروي، به مثابه ايده آلي پسنديده، با تحريک احساسات ملي آن ها که به ميراث ملي خود ارزش مي نهادند، تاثيري معکوس داشت. به گفته ايژاک برودني تاريخ دان، ديدگاه خروشچف مسائل ملي موجود را صيقل داد و به بالا گرفتن احساسات ملي، هم در ميان ملت هاي غير روس نواحي پيراموني و هم در بين روشنفکران روس مرکز کمک کرد.

سياستي که خروشچف را در نظر روشنفکران سخت عزيز کرد و به صورت پيش درآمد گلاسنوست گورباچف درآورد سهل گيري در سانسور بود. گرچه «آب شدن يخ» خروشچف بي ثبات و گاه به گاه بود، همين سياست مدتي به فضاي باز بيشتري براي فيلم ها و هنر مدرن، شعر و داستان هاي منتقد گذشته شوروي منجر شد. در فضاي ذوب شدن يخ ها بود که انتشار رمان هاي ممنوع پيشين، چون «تنها با نان، نه» از و.د. دودنيتسف و «يک روز از زندگي ايوان دنيسويچ» از آ.اي. سولژنيتسين رخ داد. اين گشودگي فضا بستر اجتناب ناپذيري را براي انتشار انديشه هاي اقتصادي بورژوايي در محافل آکادميک شوروي فراهم آورد. به گفته مدودوف ها، از همان سال هاي 54- ۱۹۵۳    «تاثيرات غربي شروع به رسوخ در بسياري از عرصه هاي اقتصادي کرد.»

خروشچف در موضوع هاي بسياري، از جمله مناسبات بين المللي، حزب، حکومت و کمونيسم انديشه هايي را پيش کشيد که آن زمان و بعدها موجب جدال و ستيزي در بين کمونيست هاي داخل و خارج از تحاد شوروي شد. داوري در اين باره که آيا اين انديشه ها انطباق خلاق مارکسيسم - لنينيسم با اوضاع و احوال نوين بود يا تجديد نظرهاي خطا از اصول بنيادين، فراتر از عرصه نوشته حاضراست. با اين همه، آن چه واضح بود اين است که انديشه هاي خروشچف درباره اين موضوع ها به طور پيوسته گرايش به سوسيال دموکراسي داشت، بذر مسائل بعدي را مي کاشت، و سابقه اي براي نظرات و سياست هاي حتي افراطي تر گورباچف خلق مي کرد.

در مناسبات هاي بين المللي، خروشچف بر همريستي مسالمت آميز تاکيد داشت. او استدلال مي کرد که با رشد جهان سوسياليستي، موازنه نيروها چنان جا به جا شده است که مبارزه عمده عبارت است از «رقابت مسالمت آميز» بين سوسياليسم و کاپيتاليسم، و اين که «گذار آرام» و صلح آميز از کاپيتاليسم به سوسياليسم امکان پذيراست. با آن که اين نظرات تبديل به نقطه مرکزي اتهامات و بدگويي هاي چين نسبت به خروشچف به عنوان رويزيونيست شد، نکته هاي بسياري مي توانست در دفاع از آن گفته شود. نخست، اين نظرات در اوج جنگ سرد عنوان شدند، زماني که اتحاد شوروي از ناحيه ايالات متحده اي بسيار نيرومند تر در محاصره بود و اين کشور با اين ادعا که) اتحاد شوروي( ذاتا توسعه طلب کمر به تجاوز و براندازي در سراسر جهان بسته است، يک سياست خارجي جنگ افروزانه ضد شوروي و ضد انقلابي را توجيه مي کرد. در اين زمينه، نظرات خروشچف پاسخ متناسب و قدرتمندي بود به ادعاهاي امپرياليسم. آن نظرات موقعيت نيروهايي را که تدارک جنگ به ضد اتحاد شوروي را مي ديدند، تضعيف کرد و جنبش بين المللي صلح را قوت بخشيد. دوم، نظرات خروشچف در اين زمينه فتح باب به کلي تازه اي نبود. استالين، پيش از مرگش، در چند مصاحبه شخصا بر سياست همزيستي صلح آميز تاکيد و اجتناب ناپذير بودن جنگ را نفي کرده بود. سوم، خروشچف، در عمل، در زمينه دفاع از سوسياليسم در خارج از کشور کوتاهي نکرد. او در برابر يک حرکت ضد انقلابي در مجارستان در سال ۱۹۵۶  مداخله کرد و براي دفاع از کوبا موشک هايي را در سال ۱۹۶۲  در آن کشورمستقر ساخت. در واقع، درست در اوج بحران موشکي کوبا، زماني که سرنوشت انقلاب کوبا در موازنه اي حساس بود، خروشچف پيش از بيرون بردن موشک هاي شوروي بر تعهد امريکا مبني بر عدم تهاجم به آن جزيره اصرار داشت. افزون براين، خروشچف هرگز از بسط و گسترش کمک هاي مادي و همکاري هاي فني با کشورهايي که به رغم امپرياليسم براي انتخاب راه خود مي رزميدند، از جمله کشورهايي چون چين ) پيش از قطع روابط(  مصر و هند دريغ نکرد. ويليام کيربي، تاريخ دان، کمک هاي شوروي به چين بين سال هاي ۱۹۵۳   و۱۹۵۷   را «بزرگترين انتقال تکنولوژي در تاريخ جهان» ناميد.

همان قدر که سياست همزيستي مسالمت آميز خروشچف به جا و قرين موافقيت بود، احتمالا اعتماد او به تمايل آيزنهاور رئيس جمهور ايالات متحده براي پايان بخشيدن به جنگ سرد بسيار بيشتر از حد لازم بود. ايالات متحده هرگز نه متقابلا به اقدام يک جانبه خروشچف مبني بر کاهش نيروهاي نظامي و بودجه آن پاسخ گفت و نه تمايلي به کنار ماندن از جنگ ويتنام نشان داد. بعلاوه بعدها، درست پيش از نشست مقرر سران چهار قدرت بزرگ در۱۹۶۰ ، ايالات متحده يک هواپيماي جاسوسي U-2 را در قلمرو هوايي شوروي به پرواز در آورد و سپس آن اقدام را انکار کرد تا آن که شوروي هاگري پاورز، خلبان آن هواپيما را فرود آوردند. آن زمان خروشچف اذعان کرد که انديشه همکاري صلح آميزش به جد نقص و تضعيف شده است و افزود: «آن ها که احساس مي کردند امريکا در پي اهداف امپرياليستي  است و قدرت نظامي مهمترين مسئله است، گواه لازم را به دست آوردند.»

خروشچف دو نظر تازه درباره حزب و دولت مطرح کرد: اين نظر که حزب کمونيست اتحاد شوروي از صورت پيشگام زحمتکشان به طلايه دار «تمام خلق» تغيير کرده است، و ديگر اين که ديکتاتوري پرولتاريا به صورت «دولت همه خلقي» درآمده است. البته در مراحلي از سير تحولات سوسياليسم برخي گذارهاي اين چنيني مطمئنا درست و به قاعده است. اما مسئله اين بود که آيا اتحاد شوروي به آن مرحله رسيده بود؟  بهمن آزاد بر آن بود که اين نظرات اثرات فرساينده و تباه کننده اي در دراز مدت به بارآورد زيرا توهماتي را درباره ماورايي بودن مبارزه طبقاتي و قابل اعتماد بودن گروه هاي اجتماعي معيني چون بورکرات هاي دولتي به وجود آورد. بي ترديد آن نظرات تاکيد بر منافع جداگانه طبقات زحمتکش را ناديده گرفت. از آنجا که فرض اين بود که سوسياليسم در خدمت منافع زحمتکشان بود، اين نظرات مي توانست يک معيار مهم رشد و پيشرفت سوسياليسم را مبهم و تيره کند. افزون بر اين، اين نظرات با سياست هاي پر دردسر ديگري، چون هم ترازي دستمزدها، يعني کاستن تفاوت دستمزدها همراه بود. در مرحله معيني از تکامل سوسياليستي، چنين هم ترازي هايي مناسب است، اما آن گونه که اوضاع نشان داد، آن هم ترازي مي رفت که انگيزه و بهره وري را بي رمق کند.

خروشچف در چگونگي کار کرد حزب دست به تغييراتي زد که نقش رهبري آن را رقيق و کم رنگ کرد. همچون سال هاي پيشين در اوکراين، در سال ۱۹۵۷   درهاي حزب را به روي انبوه توده ها گشود و افزايش بسيار گسترده اي را در عضويت موجب شد. اين اقدام ناشي از اين نظر بود که تمايزات طبقاتي در راه محو شدن است و «اکثريت بسيار عظيم» شهروندان شوروي «همچون کمونيست ها مي انديشند.» همچنين مقرراتي را وضع کرد که به موجب آن يک سوم کارمندان حزب در هر انتخابات بايست تغيير کنند، اقدامي شبيه محدوديت زماني نمايندگي در شوراها. دبيرکل همچنين، حزب را به دو بخش کشاورزي و صنعتي، نوعي نظام حزبي ابتدايي، تقسيم کرد. يک چنين تحرکاتي چون ثبت نام انبوه، محدوديت هاي دوره نمايندگي، و تقسيم حزب، گر چه با هدف ظاهرا حيات بخش به حزب به کار گرفته شد به طرق گوناگون حزب را ضعيف کرد و مخالفين بسياري را به وجود آورد. پس از خروشچف، حزب اين انديشه هاي دلخواه را کنار گذاشت. بعدها، گورباچف نظرات مشابهي چون دوپاره کردن حزب، پيش از تصميم به تضعيف و انحلال کامل آن مورد توجه قرارداد.

در۱۹۶۴ ، آن گاه که رهبري جمعي خروشچف را ناچار به بازنشستگي کرد، دوران او به پايان رسيد. با وجود اين، نظرات ليبراليزاسيون اقتصادي و دموکراتيزاسيون سياسي که خروشچف نماد آن شده بود با رفتن او پايان نيافت. آن نظرات ادامه يافتند تا در آن چه جان گودينگ تاريخدان «سنت بديل» اش مي نامد تجلي يابد. در دهه هاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰   اين سنت بديل قهرمانانش را در وجود سردبير نشريه نووي مير، آلکساندتواردوسکي و اقتصاد دانان، جامعه شناسان، فيزيک دان ها، تاريخدانان و نمايشنامه نويساني چون شوبيکين، نيکلاي پتراکف، آلکساندر بيرمن، روي مدودف، آندره ساخاروف، والنتين تورچين، تاتيانا زاسلاوسکايا، و ميخائيل شاتروف نمايان ساخت. اين روشنفکران، در بيشترين بخش اين دوران، در حزب کمونيست باقي ماندند، لنين را ستايش مي کردند، و همچنان به سوسياليسم باور داشتند، اما در همان حال، از سوسياليسمي طرفداري مي کردند که ملهم از وجود بازار، مديريت فرماسيون هاي سياسي سرمايه داري بود. به جاي حمله به نظام جاري، براي رسيدن به هدف هايشان، بيشتر به جلب توجه رهبران عقيده داشتند، کوششي که سرانجام با آمدن گورباچف به نتيجه رسيد.

در اين ميان لئونيدبرژنف به زودي در مقام رهبر عاليرتبه شوروي ظاهر شد و تا ۱۹۸۲  همچنان در آن مقام باقي ماند. براي گورباچف و هوادارانش، برژنف سپر بلاي همه خطاها در اتحاد شوروي شد. آن ها سلامتي شکننده، ذوق و سليقه هاي پرهزينه، غرور و خودبيني شخصي، و ضعف سياسي او را به مسخره گرفتند. برژنف به صورت نماد رکود و فساد درآمد. گرچه اين داوري نسبت به برژنف عاري از تعادل بود، اما البته بي اساس نبود. به گفته تاريخ دان شوروي ديميتري ولکوگونف، برژنف بيش از هر چيز خواستار «صلح و آرامش، صفا و فقدان درگيري بود.» برژنف «از رفورم وحشت داشت.» او سياست چرخشي بودن دفتر خروشچف را با سياست «ثبات کادرها» جايگزين کرد، او حتي در برابر تغييراتي در پرسنل دفتري مقاومت مي کرد. برژنف در هر يک از چهار کنگره حزبي که رياست آن را به عهده داشت به کاستي ها معترف بود، اما در برابر راه حل هاي جسورانه و قاطع مقاومت مي کرد. افزون بر اين، در دوران رهبري او بسياري از سن بالا و ناتواني او رنج مي بردند. هيچ کس بيش از شخص برژنف، که پس از۱۹۷۰   به علت وضع بيمارش ناتوان شده بود، اين ضعف ها را نمايان نمي ساخت. در۱۹۷۶ ، متحمل ضربه اي جدي شد، و از آن زمان تا مرگش در۱۹۸۲ ، حملات قلبي متعدد و ضربات بيشتري را تحمل کرد. در پنج ساله پايان عمرش به قدري بيمار و بي حال بود که هيچ گونه شرکت فعالي در دولت و حيات حزبي نداشت. او در سال هاي آخر عمرش بدون داشتن متن نوشته و بدون جويدن واژها نمي توانست سخن بگويد.

هر چند بيشترانتقاداتي که از برژنف شده است سزاوار و شايسته اوست، اما اين انتقادات اين حقيقت ساده را که بسياري از مشکلات اتحاد شوروي در دوران برژنف ريشه در دوران خروشچف داشته است در تيرگي پنهان مي دارد. افزون بر اين، گرچه برژنف کار چنداني در جهت تصحيح بدرفتاري استالين نسبت به برخي مليت ها يا محکوم کردن نقض و تجاوز از قانونيت سوسياليستي انجام نداد، برخي از سياست هاي افراطي تر خروشچف را به واقع لغو ساخت. برنامه ريزي در مرکز بار ديگربه اجرا گذارده شد. «ثبات کادرها» جاي «محدوديت هاي دوره نمايندگي» را گرفت. يک سازمان واحد و متحد حزبي جايگزين تقسيم حزب به اشکال صنعتي و کشاورزي شد. معيارهاي جدي تر پذيرش عضو جانشين ثبت نام انبوه شد. «دولت همه خلقي» و «حزب تمامي خلق» همچنان باقي ماند، اما مفهوم و معنايي متفاوت يافت. پراودا توضيح داد که اين شرايط به اين معنا نيست که ح.ک.ا.ش «خصلت طبقاتي اش را از دست داده است...  ح.ک.ا.ش )بيشتر( حزب طبقات زحمتکش بوده است و به همان صورت باقي مي ماند.» از اين بيشتر، سياست هاي برژنف تعهد استواري را به همبستگي انترناسيوناليستي نشان داد. او توانست به برابري نظامي با ايالات متحده برسد و به کشورهاي سوسياليستي اروپاي شرقي و کوبا و مبارزات انقلابي، نيکاراگوئه، آنگولا، افغانستان و  ديگر نقاط، و جنبش ضد آپارتايد در افريقاي جنوبي کمک کند.

برژنف، به لحاظ ايدئولوژيک راه ميانه اي را بين دو قطب سنتي با گرايش هاي سياسي شوروي درپيش گرفت. به گفته فدوربورلاتسکي نويسنده، برژنف هم از استالين و هم از خروشچف «وام» گرفته بود. استفن ف. کوهن نيز همين شکل او را در وسط جريانات درگير درون حزب قرارمي دهد:

تا زمان سرنگوني خروشچف در۱۹۶۴ ، دست کم سه جريان در درون حزب کمونيست شکل گرفته بود: يک گروه حزبي ضد استاليني که خواستار دستيابي به رهايي هر چه بيشتر جامعه از کنترل ها بود؛ يک جريان نئو استالينيستي که سياست های خروشچف را به تضعيف خطرناک دولت متهم مي کرد و خواستار تجديد حيات آن بود، و يک گروه حزبي محافظه کار با خودداري از تغييرات عمده بيشتر چه به سوي جلو يا به عقب، خود را به طور عمده وقف موقعيت حاکم پس از استالين کرده بود. اين پيکار درون حزبي طي بيست سال بعد عمدتا به اشکال گوناگون بي سروصدا و زير زميني در جريان بود. اکثريت محافظه کار به رهبري برژنف همراه با برخي سازش ها با نئو استالينيست ها به مدت دو دهه بر اتحاد شوروي حکومت کرد. جنبش اصلاحي به زحمت خودی نشان مي داد، اما در۱۹۸۵ با گورباچف به قدرت رسيد.

 

نقش شخصيت

در فروپاشي اتحاد شوروی

 

به رغم سياست های پريشان و ناکارآمد خروشچف و اکراه برژنف از پرداختن به مشکلات، اقتصاد شوروی همچنان سر زندگي بيشتری نشان مي داد. در دهه ۱۹۵۰  اقتصاد شوروی با رشدی در برابرنرخ رشد پيشترفته ترين کشورها پيش رفت. در فاصله سال های ۱۹۵۰ و ۱۹۷۵  شاخص توليدات صنعتي شوروی 85/9 بار) براساس آمار شوروی(  با 77/6 بار (به موجب آمار سيا) افزايش يافت، در حالي که شاخص توليدات صنعتي ايالات متحده 62/2 افزايش يافت. اتحاد شوروی يک چهارم دانشمندان جهان را به خدمت گرفت، و پرتاب اسپوتينک نماد دستاوردهای علمي اش بود. مزد و استانداردهای زندگي به طور پيوسته بالا رفت. برای بيشتر مشاغل ساعت کار چهل ساعت و برای کارهای سخت سي و پنج ساعت در هفته مقرر گرديد، نظام بازنشستگي همگاني به وجود آمد. کالاهاي مصرفي به طور فزاينده قابل دسترس شد، و «شکاف بين اتحاد شوروی و ايالات متحده در زمينه سطح پيشرفت اقتصادی و اجتماعي به سرعت در حال از بين رفتن بود.» در ميان دهه ۱۹۸۰   اتحاد شوروی 20 درصد کالاهای صنعتي جهان را توليد مي کرد، بسيار بيشتر از4 درصد کل توليد به مراتب کمتر جهان در زمان انقلاب اتحاد شوروی در توليد نفت، گاز، فلزات آهني، کاني ها، تراکتور، بتن آرمه، پارچه های پشمي، کفش، چغندرقند، سيب زميني، شير، تخم مرغ و ديگر محصولات در راس قرار گرفت. توليد برق آبي، محصولات شيميايي، ماشين آلات، سيمان و پنبه پس از ايالات متحده در مقام دوم بود. نرخ رشد سالانه بهره وری صنعتي از7/4 درصد در65 - ۱۹۶۰  به 8/5 درصد در70- ۱۹۶۵   و به 6 درصد در75- ۱۹۷۰ رسيد.

دستاوردهای اقتصادی، به ميزان زيادی ثمره سرمايه گذاری متمرکز منابع طبيعي و صنايع سنگين بود، که نخستين بار به وسيله استالين بکار گرفته شد. بي ترديد، اين رشد ناشي از امکان دسترسي به منابع طبيعي فراوان و ارزان، چون نفت، گاز، زغال سنگ، و سنگ آهن نيز بود. با اين همه، در سال های دهه ۱۹۷۰   مشکلات عيني و ذهني، هر دو، وضع اقتصادی را دستخوش فرسودگي کرد. سه مشکل عيني سر برآورده بود: نخست تحليل رفتن نسبي منابع طبيعي، که استخراج گاز، نفت و ذغال را گرانتر کرد، دوم، پيامدهای جمعيتي جنگ دوم جهاني که به نحو وخيمي شمار نيروی کار را کاهش داده بود، سوم، چالش ناشي از پذيرفتن تکنولوژی نوين کامپيوتر، به ويژه در مورد چيپس های کامپيوتری ناقصي که ايالات متحده به عمد به اتحاد شوروی فروخته بود. مشکلات ذهني حتي مهمتر از اين مشکلات عيني بود: مشکلات ناشي از سياست گذاری، به ويژه انتقال سرمايه گذاری از صنايع سنگين به کالاهای مصرفي؛ هم سطح سازی دستمزدها؛ وفقدان توجه کافي به مسائل برنامه ريزی وانگيزه ها در آخرين سال های برژنف. در نتيجه، در حالي که نرخ رشد سالانه توليد صنعتي بين سال های ۱۹۷۳  و ۱۹۸۵     همچنان مثبت باقي ماند ) و به موجب برخي منابع، حتي بيشتر از نرخ رشد ايالات متحده 6/4 در صد در قياس با 3/2 درصد( نشانه های دردسر نمايان شد. در فاصله سال های 82- ۱۹۷۹  توليد کالای صنعتي بالغ بر40 درصد کاهش داشت. محصولات کشاورزی در اين دوره به سطح ۱۹۷۸  نرسيد. «شاخص های کارآيي در توليد اجتماعي فرو کاست.» در دوران 85- ۱۹۷۸ ، از استخراج نفت در ولگا کاسته شد، همان گونه که استخراج زغال در معادل زغال دن، الوار در اورال، و نيکل در شبه جزيره کولا. به گفته برخي استاندارد زندگي نيز از پيشرفت باز ماند.

سياست و رفتار برژنف در مورد مسئله ملي منعکس کننده موضع ميانه روی او بود. در مواردی برژنف بي اساس چهره ای از نوع خروشچف بروز مي داد. برژنف ساخت و آبادی جمهوری های واپس مانده و تشويق «ميهن دوستي کشور شوراها» را ستايش مي کرد. او اعلام داشت: «ملت های شوروی اکنون بيش از هر زمان متحدند.» دبيرکل، به وضوح روش عاری از برخورد با بسياری از جمهوری ها را اتخاذ کرد، چنانکه اجازه داد فساد و نپ گرايي به وفور جريان يابد. به طور مثال، در ازبکستان، رهبر حزب چهارده تن از خويشانش را در دستگاه حزبي بکار گرفته و رشوه، خود رايي، بي عدالتي و «نقض فجيع قانون» شايع بود.

در مواردی ديگر، برخورد برژنف شبيه به تمايل لنين واستالين به برخورد شديد با ناسيوناليست های واپس گرا بود، در حالي که برای دستيابي ديگر ملل به سوسياليسم تلاش مي شد. به طور مثال، برژنف رهبران اوکراين و گرجستان را که احساسات ناسيوناليستي و ضد روسي را دامن مي زدند تغيير داد. او همچنين آن چه را که ايژاک برودني «سياست های شمول» ناميده در مورد ناسيوناليست هاي روسي اختيار کرد. در حالي که برخي اين سياست را ابزار غيرمارکسيستي زشتي در جهت شوونيسم روسيه بزرگ مي دانستند، ديگر متفکران آن را کوشش به حقي مي دانستند برای تحصيل پشتيباني برخي روشنفکران ناسيوناليست روسي برپايه نفرت مشترکشان از ليبراليسم خروشچفي و رفورم های بازار، و دخالت نفوذ غرب. اين ابتکار شبيه کوششي بود که استالين برای گسترده و ژرف کردن پشتيباني از جنگ از راه توسل به ميهن دوستي روسي به کار برد. برودني نتيجه مي گيرد که سياست ادغام و اشتمال برژنف سرانجام نتوانست حمايت ماندگاری را فراهم کند زيرا او کوشيد «بدون ارضای علايق اصلي ) ايدئولوژيک( روشنفکران ناسيوناليست، مختصر مزيتي مادی در نظام به آن ها بدهد.» بدين ترتيب، سياست های ملي برژنف و نتايج آن انبان مخلوطي از کار درآمد. اين نتايج، در بهترين حالت، تمايلي را برای پرداختن به ناسيوناليست ها، اعم از مبارزه با احساسات ملي واپس گرا يا تلاش برای جذب روشنفکران ناسيوناليست روسي، نشان مي داد - چيزی که بوخارين، خروشچف و بعدها گورباچف فاقد آن بودند.

افزون بر آن، سياست های برژنف، هر چند معيوب، هرگز به جنگ قومي آشکاری که در زمان گورباچف رخ داد، منجر نشد.

در سال های پاياني دوران برژنف، مشکلات اقتصادی، اجتماعي، سياسي و ايدئولوژيک بسياری بر روی هم انباشته شده بود. با اين همه، ترسيم اوضاع به اين صورت که در سويي اصلاح طلبان بودند که مشکلات را مي ديدند و مي فهميدند و در ديگر سو «محافظه کاران» برژنف که نمي فهميدند، خطا و گمراه کننده است. گرچه همگان وزن يکساني برای مشکلات قائل نبودند، اما در بين رهبران حزب و کارشناسان بيرون يک توافق همگاني وجود داشت که مي پذيرفتند بهروری و رشد اقتصادی موضوعات مورد توجه عمومي است. رهبری برژنف در پايان دهمين برنامه پنج ساله در۱۹۷۹  اين مسائل را مطرح کرد.

بازشناسي مشکلات از يک سو و توضيح منشاء و تدبير راه حل آن ها از ديگر سو البته دو مطلب کامل