نويسنده : محمدنبي عظيمي

 

ازســـُـکر تا صَـــــحو

ماهنوز از سخن قتل تبار گــــل سرخ

لب به حرفی نگشودیم که تحریم شدیم

خلیل الله رؤوفی

 

« تاریخ مسخ نمی شود » ، کتابی است دارای ۴۵۰ صفحه که به قلم شخصی به نام داکتر شیرشاه  ( یوسفزی )  در شهر پشاور پاکستان در فصل خزان سال ۱۳۷۹ خ به رشته تحریر در آمده و توسط مرکز نشراتی میوند – سبا کتابخانه- به چاپ رسیده و منتشر شده است. این کتاب که شامل یادداشت کوتاهی از ناشر ، یادداشتی از مؤلف کتاب و تقریضی به قلم آقای نصیر حارث رئیس اتحادیه نویسنده گان اسلامی (؟ ) است ، نقدی است در پیرامون کتاب " اردو و سیاست در سه دهه اخیر افغانستان " ،  در کتاب پنجاه وپنج قطعه تصویر به چشم می خورد که بنا بر ادعای مؤلف آن مربوط می شود به کارنامه های طرف های در گیر در درازنای سال های جنگ تحمیلی .

در اولین صفحهء « تاریخ مسخ نمی شود» ، آقای  ( یوسفزی )  چنین می نویسد:

" برای اولین بار یک جنرال نظامی مخالف تمام اصول نظامی و سوگند نامهء عسکری راز ها و اسرار سربستهء را افشاء مینماید و از تشکیلات نظامی و خصوصیات اردوی از هم پاشیدهء کشور سخن می راند."

در این جملات نویسنده به صراحت بیان می دارد که اردوی افغانستان از هم پاشیده و هست و بود آن چور و چپاول گردیده و دیگر آن اردو وجود خارجی ندارد ؛ پس باید از  ( یوسفزی )  صاحب بپرسم که اردویی را که تاراج نمودید و هستی مادی و معنوی ان را به یغما بردید به زعم شما چه رازهایی داشت که نباید بیان می گردید؟

و انگهی اگر ما به صورت مختصر و مرجز نگاهی به این گفته های بی ربط و پر از تناقض  ( یوسفزی )  مذکور بیندازیم در می یبابیم که نویسندهء این نقد وزین ( ! ) چندان نظر نامساعدی نسبت به همان اردوی ازهم پاشیده نداشته است. درحالی که از آغاز تا فرجام اثر خویش ، ان ارتش و نظامیانی را که در آن خدمت می کردند، ارتش مزدور و افسران دست نشانده و کمونیست و ملحد خطاب کرده اند. بدینترتیب آدم نمی فهمد که همین اردویی که به فرمان برخی از رهبران جهادی از هم پاشید و میخ به دیوار آن نماند ، چرا و چگونه و به صورت ناگهانی برای  ( یوسفزی )  و شرکاء تا این حد کسب اهمیت می کند که به خاطر آن اشک تمساح می ریزد و کسی را که راز های سربستهء آن را مثلاً افشا نموده است ملامت و سرزنش می نماید. آخر من نمی دانم که  ( یوسفزی )  و یارانش این سخنان بی مسؤولیت را چرا و به چه خاطرمی نویسند؟ آیا ایشان از قوانین بین المللی در مورد افشای راز های سربستهء یک ارتش اگاهی دارند؟ پاسخ روشن است : تیری است که در تاریکی رها کرده اند، تیریکه اگر به هدف خورد نور علی نور و اگر نه ، چه کسی خواهد پرسید؟ اما تا جایی که به  من معلوم است ، راز های یک ارتش زمانی باید سربسته و محرم نگهداشته شوند که آن ارتش عملاً وجود داشته باشد و به قول  ( یوسفزی )  ازهم نپاشیده باشد.

از طرف دیگر نمی دانم  ( یوسفزی )  و یارانش  فراموش نکرده اند که هنگامی که فرقه بیست وپنج و سایر قطعات و جزوتامهای نظامی خوست را چور و تاراج کردید و هرچه اسناد محرم در آن جا وجود داشت به دست شما افتاد و در اولین فرصت آن اسنادبه دسترس استخبارات نظامی پاکستان قرار داده شد ، خاموش نشسته بودند و هرگزصدای اعتراض شان را بلند نکردند؟ آیا در آن اسناد راز های سربستهء ارتش افغانستان وجود نداشت ؟ یا موقعی که دگرجنرال عبدالرؤوف قوماندان غند اسمار در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. تمام اسناد و ساز و برگ نظامی آن غند را به سازمانهای اطلاعاتی پاکستان تسلیم کرد ، شما کجا بودید ؟ آیا اسناد یک غند سرحدی که در موقعیت حساس و ستراتیژیکی مانند اسمار خدمت می کرد ، عاری از اهمیت بود که خاموش نشسته بودید؟ یا مثلاً  هوا پیما های جنگی و هلیکوپتر های محاربوی را که توسط تورن جمال الدین ، تورن محمدنبی ، جگرن فقیر محمد ، تورن محمد حسین ، تورن محمد داؤود ، تورن عبدالمالک ، تورن اسدالله ، تورن سخی .. با تفاهم شما و یاران تان به پاکستان فرار داده شده و ازنوعیت، تیپ طیاره ، خصوصیات تخنیکی ، و تکتیکی ، نوع سلاح ، منزل مؤثر و قدرت مانور و سقف پرواز هواپیماهای مذکور ارتش پاکستان معلومات حیاتی فراوانی به دست آورد ، از جملهء راز های سربستهء اردو به شمار نمی رفت؟ آیا  ( یوسفزی )  و شرکاء کتابی به نام " افغانستان سنگه تباه شو ؟" نوشته جنرال رحمت الله صافی را که –  ( یوسفزی )  چندین بار در تاریخ مسخ نمی شود اورا ستوده است – نخوانده اند که چگونه راز های سربسته را افشاء نموده و حتا در بارهء ساختمان و تشکیلات آیندهء ارتش افغانستان و وضع الجیش قطعات آن در آینده داد سخن زده است ؟ یا هنگامی که جنرال شهنوازتنی وزیر دفاع وقت افغانستان با گروپ همراهان عریض و طویل خود به آغوش آی .اس.آی . و حکمتیار پناه برد به ذهن هوشیار آقای  ( یوسفزی )  نرسید که ممکن است از وی و همراهانش ده ها راز سربستهء نظامی به اختیار ارتش و دولت پاکستان قرار گرفته باشد؟ همچنان میخواستم از  ( یوسفزی )  و یاران وی بپرسم که هنگامی که مقر وزارت دفاع و ستردرستیز قوای مسلح افغانستان در جنگ های تنظیمی که به خاطر تصرف قدرت بین شما ها صورت می گرفت ، دست به دست می گردید و اسناد محرم و اشد محرم ، مدارک مهم ، خریطه ها ، ژورنال ها ، اسناد تشکیلاتی و آرشیف وزارت دفاع تاراج گردید و حتا از آن ها به حیث پاکت های فروش کشمش نخود و پوری های نسوار در دکانهای پشاور استفاده می شد ؛ شما کجا تشریف داشتید تا از افشای راز های سربستهء اردوی افغانستان جلوگیری نتوانستید؟

  پس درحالی که کتاب اردو و سیاست دست کم  پنج سال پس از انحلال ارتش افغانستان نوشته شده است و در درازای این سالها هیچ رازی نماند که توسط عمال آی اس آی و یا افسران فراری و تاراجگران و چپاولگران و خاینین وطن افشاء نشده باشد ،  ( یوسفزی )  چطور و چگونه می نویسد که برای اولین بار راز های سربستهء نظامی توسط نویسنده کتاب اردو وسیاست افشأ گردیده است. مثلاً کدام رازآقای  ( یوسفزی )  بفرمایید آن راز ها را برشمارید تا خواننده گان هم بدانند و داد گری نمایند.

  ( یوسفزی )  و شرکایش که کتاب تاریخ مسخ را با هم نوشته اند در همین بخش نشوتهء شان می نویسند که از سوی عظیمی " عهد نامهء شمشیر و قرآن و وطن با تیغ جفا پاره می شود و علیه نظامی که ..." چنین می کند وچنان می کند.

  باید گفت که این نوع اظهار نظر به عقیدهء من سخت محافظه گرایانه و عقب گرایانه است، به این معنا که  ( یوسفزی )  و یاران او به صورت واضح و شفاف ادامهء استبداد سلطنتی را خواستار اند. آنها این ناتوان را شماتت می کنند که چرا به آن عهد نامه وفادارنمانده است؛ اما آن ملا هایی را که علیه نظام شاهی تظاهرات کردند، عمداً فراموش می کنند. یا از کسانی که به روی دختران مکاتب تیزاب می پاشیدند و سلطنت را عامل اشاعهء فساد می دانستند؛ یاد نمی کنند.  سوال این جاست که اگر آنها قدرت می داشتند علیه سلطنت قیام نمی نمودند؟ وانگهی  ( یوسفزی )  و همفکرانش ازقیام افسران وابسته به اخوان در سال ۱۳۴۵ یاد آوری نمی نمایند که چگونه عهد نامهء شمشیر و قرآن را فراموش کردند و به کمک پاکستانی ها علیه نظامی که برای دوام و بقای آن سوگند خورده بودند ، دست به کودتا زدند؟ آیا هدف ازبغاوت آنها پاره کردن عهد نامه ء شمیشر و قرآن و وطن با تیغ جفا نبود؟  یا هنگامی که غند اسمار تسلیم داده می شد آیا قوماندان غند و افسران و سربازان آن به همان شمشیر و قرآن برای حفظ نظام سوگند نخورده بودند. آیا سپه سالار محمد نادر خان با همان شمشیر و قرآن سوگند وفاداری به پادشاهی اعلیحضرت امان الله خان غازی یاد نکرده بود؟ یا مثلاً سردار محمد داوود فقید در برابر محمد ظاهر و یا غوث الدین فایق برای پاسداری و حفاظت رژیم شاهی ؟ 

 پس هنگامی که به این طرز اندیشه و تفکر می نگریم ، متوجه می گردیم که معیار سنجش ها وارزشها در نزد حضرات ، همان عقاید و افکار پوسیده و متحجری است که بر مبنای آن دوره یی از تاریخ یک ملت را به زعم خویش تفسیر و تعیین می کنند . همان افکار و اندیشه های کلیشه یی و از قبل تعیین شده که هر امری را باید نفی کنند و هرکاری را مسخ ، و از دین بهره برداری نمایند و به همین وسیله مخالفین خویش را بکوبند.

 نویسنده گان " تاریخ مسخ نمی شود " به ادامهء همان سخنان ناسختهء شان به ارتباط زنده گی نامهء این جانب چنین  می نویسند:

 " اینجاست که زورق شکسته اش آرام آرام به سوی سواحل آرزو ها نزدیک می شود و به امر سردار داود شامل پوهنتون حربی می گردد."

 راستش را اگر بخواهید معنای این جمله واضح و روشن نیست. البته که المعنای فی البطن شاعر. ولی شاید منظور آنان این باشد که " عظیمی " که در ان هنگام متعلم مکتب بود ، در زورق شکسته یی نشسته بود و امکان آن می رفت که این زورق شکسته در میان امواج خروشان دریا غرق شود. ولي هر آیینه هنگامی که سردار محمد داود امر کرد که عظیمی به حربی پوهنتون شامل شود، زورق به سواحل آرزوهایش پهلو گرفت. حالا باید  ( یوسفزی )  که در راس تیم دروغگویان و مفتریان " تاریخ مسخ نمی شود " قرار دارد باید جواب بدهد که آیا آن ده ها هزارشاگرد و متعلم مکتب که در آن زمان به حربی پوهنتون شامل نشدند ، زورق های شکستهء شان غرق شد و عمر شان را به شما دادند؟

  ( یوسفزی )  و شرکاء در صفحه دوم " تاریخ مسخ نمی شود " چنین می نویسند:

" ... مقدمه کتاب توسط شخصیت مجهول الهویه یی تحریر شده است که کمترکسی با نامش" حسین غزنوی " آشنایی دارد..."

گرچه آقای حسین غزنوی کدام مقدمه یی ننوشته و آن چه نوشته اند تقریظ گفته می شود ؛ ولی سوال این است که چرا  ( یوسفزی )  جناب  " حسین غزنوی " را مجهول الهویه می خواند. در حالی که هویت او روشن است. شخصی است که اسمش حسین وتخلصش غزنوی است. و از نوشته اش پیداست که خوب و زیبا و با محتوا می نویسد. ولی آقای  ( یوسفزی )  شما کی هستید ؟ آیا مجهول الهویه نیستید ؟ شما را در جامعه فرهنگی مان کسی میشناسد؟

 ازاین حرف های ناسخته و کودکانه   ( یوسفزی )  ها که بگذریم در صفحهء سوم نبشتهء شان چنین می خوانیم :

" اینجاست که دگر درخت ارزوها به ثمر رسیده و میوهء صبرش به زردی روی آورده و رستم داستان در حال تولد است. "

 در این جملهء کوتاه که نویسنده و حواریونش هر میوهء رسیده را زرد می پندارند ،می نویسند که " رستم داستان " در حال تولداست و از ان ترکیب چنان خوش شان می آید که با همین املا در متن کتاب نه یک بار بل بارها و بارها آن را حق و نا حق می نویسند و تکرارمی کنند. پس معلوم است که غلطی چاپی نیست و نویسنده و یارانش تفاوت میان "رستم دستان" شاهنامه فردوسی بزرگ و رستم داستان رانمی دانند و نا دانسته خود ها را مسخرهء آگاهان می نمایند.

اما آن دانای طوس اصطلاح رستم دستان را این گونه به کار می بست :

سر انجمن پور دستان کجاست

که دارد زمانه بدو پشت راست

جهان دار داند که دســـــــتان سام

بزرگ است وبا دانش ونیکنام

گسسته شود تخم دستان سام

ززابل نگیرد کسی نــــــــیز نــــام

برادر چو رستم ، چو دستان پدر

از این نامور تر، کی دارد گهر؟

چرا بایدم زند گــــــانی ونـــــــام

که شد کنده این تخم دستان سام

چو آگاهی آمد به سام دلـــــــــــیر

که شد پوردستان به کردار شیر

چو نزدیکی زابلستان رسید

خروش طلایه به دستان رسید

چو خرسند گردد به دستان بگوی

که از شاه گیتی مبرتاب روی

مگر پور دستان ســــــــام یلی

کزین نامور رســــــــــــتم زابلی

یا دراین بیت مولانا:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

بدینسان  ( یوسفزی )  و شرکاء کوشیده اند که در نقد مفلس و سرگردان و از هم گسیختهء شان چاشنی تاریخی – ادبی ببخشند . و این اظهارات بی رمق و بی خون را به عنوان قرینه سازی ریشخند آمیز علیه این هیچمدان به کار گیرند. اما نفهمیده اند که کار برد " رستم داستان " در واقع نوعی فیگور ناهنجار یک شخص پر ادعا و به ظاهر پوبلسسیت است. و اما،  آگاهان می دانند که آنچه در اثر جاودان حکیم طوس در شاهنامه به کار رفته " رستم داستان " نی بلکه "رستم دستان " است ." دستان" نام پدر رستم است. وقتی " دستان" چشم به دنیا می گشاید، به فرمان پدر " سام " که در واقع خدای گیسو سپید است وی را به کوه البرز می اندازد.در این احوال"  سیمرغ " ، "دستان " نوزاد را به لانهء خود می برد تا جوجه هایش از آن سد جوع نمایند. اما اتفاق به گونه یی پیش می آید که جوجه های سیمرغ " دستان " رانمی خورند و " دستان " آرام آرام بزرگ می شود. چند سال بعد سام پدر دستان پسر را در خواب می بیند و به کوه البرز میرود پسر را جستجو می کند. سیمرغ که سام را می نگرد ، موضوع را در می یابد و خطاب به دستان می گوید :

ترا پرورده یـــــــ کی دایــــه ام

همت دایه هم نیک سرمایـــه ام

نهادم ترا نام ، دســــــــتتان  زند

که با تو پدرساخت ودستان وبند

بدین نام چون باز گردی به جای

بگو تات خوانند یل راهنـــــمای

سیمرغ دستان را به نزد سام می آورد و سام اورا " زال زر " نام می نهد:

همین پور را زال زر خواند سام

چو دستان ورا کرد سیمرغ نام

گفتنی است که شاید سام به خاطر آن که موهای پسرش سفید بود اورا همیشه "پور دستان" ، "پور زال" "خداوند رخش " ، " فروزنده تخم نیرم " ، "یل پیل تن" و " رستم دستان " خطاب می کرد ، نه رستم داستان. و القصه این همه را به خاطر آن گفتم که  ( یوسفزی )  و یارانش را در نقود آینده ء شان به کار آید.

  ( یوسفزی )  وشرکاء درهمین صفحه می نویسند:

 " ... عالی جناب دگرعالی نسب و عالی آوازه و عالی رتبه است . مورد اعتماد رئیس جمهور است که هر نازش قبول و هرامرش قابل اطاعت است. "

 حالا اگر به این جملات نگاهی بیفگنیم ، می بینیم که واژهء عالی آوازه یک ترکیب نا متعارف است که تا کنون کسی آن را به کار نبرده است. دیگر این که از این جملات این طور استنباط می شود که کسانی که در کودتای ۲۶ سرطان اشتراک داشتند و رژیم شاهی را به رژیم جمهوری تبدیل نمودند قبل از کودتا نسب پستی داشتند حتا همین آقای غوث الدین فایق خودمان ! ولی همین که کودتا پیروز شد همه به یکباره گی عالی نسب شدند. نکتهء سوم این که آیا تا کنون کسی شنیده است که سردار محمد داوود( فقید ) ناز یک افسر را قبول کند و کارش به جایی کشیده باشد که از اوامر افسر پایین رتبه یی همچون عظیمی اطاعت نماید؟ آری به قول حافظ بار ها گفته ام و بار دیگر می گویم : 

نگفته ندارد کسی با تو کار

و لیکن چو گفتی دلیلش بیار

بدینترتیب من از  ( یوسفزی )  می پرسم ، در حالی که در صفحهء ( ج ) می نویسی که سعی کرده ای تا نوشته ات ساده و عام فهم باشد و از کلمات نا مانوس و تشبیه ها و واژه های بیگانه پرهیز نموده ای پس این " جمله عجیب و غریب را که معنایش را مگر خودت بدانی از کجا کش رفته ای ؟ : " ...براسب مجمل حراق و سرکش صعود می کند." یعنی چه ؟ خودت گفتی که واژه بیگانه را استعمال نمی کنی . خوب . ولی آیا این حراق واژه عربی نیست و اسب مجمل یعنی چه ؟ مگر زبان عربی زبان بیگانه نیست؟ می خواهم از خودت بپرسم که آیا اسب هم صعود می کند؟ یا مثلاً در همین صفحه واژه های بیگانه " تشائم" و" مرخم " و " خلنگ " واژه های بیگانه نیستند و مردم ما آن را می دانند؟ پس می بینیم که حضرات هیچ قصد دیگری به جز ازفضل فروشی نداشتند و ندارند. فضل فروشی بسیار ناشیانه. آری این تقلاهای ناشیانه به تقلا های شخصی می ماند که در خواب راه می رود و می خواهد به جایی برسد ولی نمی تواند.

مسخ نامه را ورق می زنیم و در صفحهء ۶ چنین می خوانیم :

" ... هرقدر از زیرکی های بیان  ، تصویر و ترسیم میدان های جنگ به صورت ناب  ، پارچه های شیوا و نغز ادبی و معما های سربسته و سر به فلک  در این اثر سیاسی- ادبی سخن بگوییم بیجا نخواهد بود. مگر، حسرتا! دردا ! دریغا ! که این همه کمالات و زیبایی ها مثال آن را دارد که غذای هفت رنگ با زحمات فراوان توسط طباخ ورزیده پخته شده باشد و با تشریفات خاص در کاسه سگ در مقابل مهمان گذاشته شود.آری کاسه سگ آن ظرف پلید که با دیدن آن هر انسان دست از خوردن می گیرد و بر تهیه کننده ان غذای لذیذ و هفت رنگ نفرین می فرستد. آری ! این کاسه سگ چیست ؟ اندیشه کمونیزم  که فرد فرد ملت قهرمان و ستمدیدهء ما از آن به مثابه کاسه سگ نفرت دارند و بر عاملین و پیروان آن نفرین می فرستند. "

در این پراگراف بار دیگر می بینیم که  ( یوسفزی )  چتیات نوشته است . آخر مگر " معما های سر بسته و سر به فلک "  ترکیبهای بی معنا نیستند؟ زیرا که معما خود معما است . و معما اگر سرباز باشد و یا سربسته ، اگر سر راسته باشد یا سر چپه ، در همه احوال معماست. و البته که معمای سر به فلک هم که تاکنون نه دیده شده و نه خوانده. در همین جا  ( یوسفزی )  اندیشه را به کاسه سگ تشبیه می کند. در حالی که اندیشه ظرف نیست ، شی نیست. گوهر و جوهر روح و روان و ذهن آدمی است.

با اندیشه و تفکر است که " انام " را از" دواب" تمیز می دهیم و اورا شرف کیهان می خوانیم. و من نمی دانم تا چه وقت این عالی جنابان چفت و بست هایی را که به مغز و اندیشهء خود زده اند می شکنند و ازمحافل تنگ و تاریک دوستی ها و دشمنی های گذشته بیرون می شوند و کسانی را که مانند شان نمی اندیشند" سگ " خطاب نمی کنند و می پذیرند که در این جهان بی در و پیکر همین اکنون ملیونها کمونیست وجود دارند که از بسیاری ها کرده آدم تر اند و نباید به ایشان سگ خطاب کرد.

گر گل است اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری توهیمهء گلخنی

امـــّــا تفکر یا " اندیشیدن " چیست ؟

 تعریف علمی تفکر چنین است : تفکر استعداد خلاق انسان است که در پروسه کار و کوشش وی شکل گرفت و  تکامل یافت و به صورت عالیترین شکل شعور درآمد. تفکر عبارت است از انعکاس ماهیت اشیأ و پدیده ها و پروسه هایی که در جهان واقعی می گذرند، در دماغ ما به کمک مفاهیم ، احکام و استنتاجات .  تفکر خاصیت ماده ییست به نام مغز که دارای ساختمان فوق العاده پیچیده یی است و ازملیاردها " نورون " تشکیل شده است. 

تفکر در آغاز با پراتیک در آمیخته بود ولی به تدریج و با جدا شدن کار جسمی از کار فکری ، تفکر نیز کسب استقلال کرد ؛ ولی با وصف آن هم در پیوند دایمی و نزدیک با مجموعهء فعالیت جامعه قرار گرفت. تفکر یا اندیشیدن بر دو قسم است: تفکر عادی و تفکرعلمی. اولی یعنی تفکر عادی به واسطه اعمال و کردار و حرکات و تولید انسانی در آمیخته و به انسان کمک می کند که در جهان واقعی خودش را بشناسد و سمت یابی کند. تفکر دومی یا علمی ، چیزی نیست جز یافت وادراک تئوریک ماهیت اشیأ و پدیده ها و پروسه ها.

بنابر این باید  ( یوسفزی )  و یاران نویسنده اش (!) دانسته باشند که تفکر کاسه سگ نیست . دارای تعریف و تعبیر ویژه یی ست و متفکر و اندیشمند نیز حتا اگر کمونیست باشد از جایگاه رفیعی در جامعه بشری برخوردار است.

 و انگهی از شما آقای  ( یوسفزی )  که اینقدر کمونیست کمونیست می گویید و کمونیزم ، کمونیزم باید پرسید که آیا می دانید کمونیزم چیست و کمونیست کیست؟ و آیا در افغانستان هرگز حزبی به نام حزب کمونیست وجود داشته است؟ نه ، گمان نمی کنم که شما با این مقوله های علمی آشنایی کافی داشته باشید. این حکم را از روی نوشته های تان هر ابجد خوان ادبیات مترقی، صادر کرده می تواند. پس بی مناسبت نیست تا برای ازدیاد معلومات شما اندکی در این موارد روشنی بیندازم . کمونیزم و نظام کمونیستی دارای مشخصات زیرین است :

۱ - کمونیزم مرحلهء عالی تکامل جامعه است که طی آن نیروهای مؤل&#