wednesday 28 february 2007 19:24:00



شبی بود و بهاری، در من آویخت
چه آتش ها، چه آتش ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش
چو باران بهاری اشک می ریخت.
پناهنده: پناهنده کسی است که برای حفظ جان (زيرمجموعهی دلایلی نظير تبعيض قومی، نژادی يا مذهبی، فعاليت سياسی و ...) از وطن خود گريخته و به کشوری پناهندهپذير (امضاکنندهی قرارداد 1951 ژنو) پناه آورده است. به همين لحاظ، پناهنده ديگر امکان ماندن يا بازگشت به وطن خود را ندارد.
مهاجر: مهاجر کسی است که در طلب شرايط بهتر، "با اختيار" خويش، جلای وطن کرده و به کشوری ديگر کوچيده است. او هر زمان که بخواهد، میتواند به وطن خود مسافرت کند يا بازگردد.ممکن است کسی پناهنده باشد و بعد از چند سال خطر بازگشت برای او رفع شود يا اينکه مهاجر باشد و در خارج فعّاليّت سياسی بکند و ديگر نتواند باز گردد... که اينها حاشيهی بحث هستند. و امّا با دقيقشدن به اساس تعريفها متوجه میشويم که: 1- نوع ورود افراد به کشور ميزبان، در دو شکل کاملاً متفاوت است و 2- طبيعتاً برخورد کشور ميزبان با ايندو گروه به دو شکل کاملاً متفاوت است. يعنی همانقدر که کشور ميزبان يک "مهاجر" را مفيد میداند و به او - به لحاظ نياز خود کشور ميزبان- خوشآمد میگويد، به يک "پناهنده" - به خاطر اينکه مهمانی ناخوانده است- ترشرويی میکند. حال نکتهی کليدی - که لازم است همهمان بدانيم- اين است که برخلاف آنچه که بسياری فکر میکنند، اصولاً اروپا مهاجرپذير نيست. يعنی خارجيانی که در اروپا ساکن هستند، يا پناهنده هستند و يا از طريق ازدواج (و نسبت درجهی اوّل خانوادگی) حق اقامت دريافت کردهاند. حال بايد پرسيد: وقتی کشورهای اروپايی در اساس مهاجرپذير نيستند، چطور ممکن است که به خارجيان روی خوش نشان دهند؟ اروپا - با مساحت ناچيزش- از جمعيت اشباع شده و توان تحمّل ورود سرسامآور خارجيان و پذيرششان را ندارد. از آنسو، اصرار شديد اروپايیها در حفظ فرهنگ و پايانگهداشتن ارزشهای سنّتی خود سدّی شده است در مقابل جذب خارجيان. در دنيای امروز، کماکان انسان اروپایی با "نژاد"، "رنگ پوست" و "قوميت" تعريف میشود؛ دستگاه فکری اروپا به قبول منطقی تغيیر بافت انسانی- فرهنگی خود تن نمیدهد، به همين لحاظ، به طور طبيعی خارجيان به حاشيه رانده میشوند (در اين باره بسيار گفتهایم، مثلاً: "دو نگاه به مسئلهی مهاجرت"). بنابراين، اینکه تبعيض در اروپا را به گردن رفتار و فقدان تطبيقپذيری خارجيان بياندازيم، چيزی جز سادهانديشی و نديدن چيزی جز پوستهی مسئله نيست .حال میماند جريان کشورهای مهاجرپذير و نوع برخورد آنها با مهاجران. عمدهی کشورهای مهاجرپذير عبارتند از: آمريکا، کانادا، استراليا و نيوزيلند. استراليا و نيوزيلند شرايط نسبتاً سختی برای مهاجرت دارند و مهاجران در مقايسه با آمريکا و کانادا- رغبت چندانی به رفتن به آنجا نشان نمیدهند. و امّا آمریکا و کانادا سهم عمدهای به مسئلهی مهاجرت اختصاص دادهاند، زيرا که بدنهی اقتصاد و اجتماع آنها بدون مهاجرين لق میزند. در کانادا حتّا وزارتخانهای به مهاجرت اختصاص دارد. با رجوع به تاریخ میبينيم که هر دوی اين کشورها (و استراليا و نيوزيلند) اساساً بر دوش مهاجران پی ريخته شدهاند.
اما اعطای پناهندگی به کسانی که از شکنجه و آزار می گريزند، يکی از ديرپاترين نشانه های تمدن است. در متونی به قدمت 3500 سال که در عصر شکوفايی تمدنهای نخستين خاورميانه نوشته شده، به اين موضوع اشاره شده است. هيثها، بابليها، آشوريان، و مصريان باستان، همه نياز به حمايت از پناهندگان را به رسميت می شناختند. مهاجرت به دلايلی غير از پناهندگی نيز از ديرباز وجود داشته است. اگر در سوابق پيشينيان خود به دقت انديشه کنيم، در خواهيم يافت که ريشه های همه ما در جای ديگری است. مهاجرت اغلب زمينه ساز مهمی برای پيشرفت بوده و بنظر می رسد که از اين پس نيز چنين باشد. اما اساساً پناهنده با مهاجر فرق دارد. به همين علت طرز رفتار با آنها به موجب قوانين بين المللی متفاوت است. مهاجران، به ويژه مهاجران اقتصادی، به ميل خود جا به جا می شوند تا دورنمای زندگی خود و خانواده خود را بهبود ببخشند.
اما پناهندگان به خاطر نجات جان خود و حفظ آزادی شان ناچارند از جايی به جای ديگر بروند. تفاوت در انگيزه است که جايگاه آنها را در برابر قانون از هم متفاوت می سازد. پناهندگانی که از جنگ و آزار و شکنجه می گريزند، در آسيب پذيرترين وضعيتی که می توان تصور کرد قرار دارند. آنها در برابر دولت خودشان بی پناهند. در واقع حکومت خود آنهاست که به شکنجه و آزار تهديدشان می کند. اگر حکومتهای ديگر آنها را راه ندهند و نپذيرند، و هنگامی که بر آنها وارد شدند به آنها کمک نکنند، حالا درواقع اين حکومتهای ميزبان هستند که آنها را به مرگ، يا تحمل يک زندگی غيرقابل تحمل در سايه، بدون بهره وری از حقوق انسانی و منابع مالی محکوم می کنند. حتی کسانی که در اثر سيل، زلزله و بلايای طبيعی ديگر آواره می شوند، در وضع مشابهی نيستند. دولتها معمولا با آنها همدردی می کنند و آنها را از خود نمی رانند.
زيرا آنها هنوز از حقوق انسانی خود برخوردارند. آنها پناهنده نيستند.
"پناهنده زيست محيطی" يا "پناهنده اقتصادی" وجود خارجی ندارد. اما چرا من روی اين تفاوتها تاکيد می کنم؟علت اين امر آن است که دو دسته متفاوت از آدمها که در حال جابه جايی اند، پناهندگان و مهاجران هستند و اغلب آنها را با هم اشتباه می گيرند و با آنها يکسان برخورد می کنند: برخوردی حاکی از بی اعتمادی و حتی بيزاری و طرد. قوانين بين المللی که برای حمايت از پناهندگان وضع شده، به شدت زير فشار قرار گرفته است. کنترولهای مرزی پيوسته سختگيرانه تر می شود، با اين هدف که از ورود مهاجران غيرقانونی جلوگيری شود. البته کشور ها حق دارند که تصميم بگيرند چه تعداد مهاجر را می پذيرند. و البته همه ما بر سر نياز به جلوگيری از تروريسم داخلی و بين المللی اتفاق نظر داريم. کنترلهای مرزی و محدوديت مهاجرت اموری ضروری هستند.
اما ما بايد با طرد همه خارجيان مقابله کنيم. چه، در شرايط فعلی هم پناهندگان دستيابی به يک وضعيت ايمن را بطور روزافزونی مشکل می يابند. اصطلاح سومی هم هست که سردرگمی در مورد آن از دو مورد پيشين هم بيشتر است و آن اصطلاح "پناهجو" ست. در برخی کشورها اين اصطلاح همچون دشنام به کار می رود. سرانجام بعضی از "پناهجويان" به موقعيت "پناهندگی" دست پيدا می کنند. برخی هم به اين موقعيت نمی رسند. کسانی که به عنوان پناهنده پذيرفته نمی شوند، ممکن است به کشور خودشان برگردانده شوند. اگر رسيدگی به ادعای پناهجويان سالها طول بکشد، همه درها برای سوء استفاده کسانی که می خواهند آنها را استثمار کنند باز خواهد بود. اما اگر نظام مهاجرپذيری، سريع، منصفانه و کارا باشد، انگيزه غيرپناهندگان برای ورود به کشور کاهش می يابد. بيشتر قاچاقچيان انسان نيز بين پناهنده و مهاجر تفاوت قايل نمی شوند. آنها هرکسی را که بتواند پول بدهد، قاچاق می کنند. در اروپا در دهه 1990 که در بالکان جنگ پيش آمد و اوضاع افغانستان و عراق به وخامت گراييد، تعداد پناهجويان به شدت افزايش يافت. اين افزايش باعث عقب افتادن رسيدگی به تقاضاهای پناهندگی شد و سيستم را کند کرد.
همين امر باعث رونق کار قاچاقچيان انسان شد. امروز تعداد پناهجويان در اروپا به نصف تعداد دهه 90 رسيده است. تعداد پناهندگان در ديگر نقاط جهان نيز رو به کاهش است. اين بدان معناست که اينک ما در وضعيتی هستيم که بتوانيم به بهبود کيفيت نظام پناهنده پذيری در کشورهای صنعتی و همين طور به ايجاد شرايط بهتر در کشور های مبداء فکر کنيم. زمان آن فرا رسيده است که از روشهای منفی فاصله بگيريم. بايد از سياست مرز های بسته، بازداشت پناهجويان، رهگيری در دريا ها و کاهش مبلغ پرداختی به پناهندگان بار ديگر به سنت های باستانی پناهنده پذيری بازگرديم. مطمئنا ما به روشهای بهتری برای مديريت جهانی موضوع پناهجويی نياز داريم. کميساريای عالی سازمان ملل برای امور پناهندگان پيشنهادهای آينده نگرانه ای برای دستيابی به اين هدف ارائه داده است. اما برای شروع کار، ابتدا بايد برای مان روشن باشد که پناهنده کيست و چه کسی مهاجر است. نبايد بخاطر نگهداشتن يکی از ايندو، ديگری را قربانی کنيم.
كميسارياى عالى پناهندگان سازمان ملل از انتشار كتاب ,وضعيت
پناهندگان جهان, توسط آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد خبر داد.
اين
كتاب كه آوارگى در هزاره جديد را نمايان ساخته است توسط كميسر عالى
پناهندگان، آنتونيو گوترس و مسئول بخش توسعه بينالملل وزارت خارجه
انگليس، هيلرى بن، تاليف و بهوسيله انتشارات دانشگاه آكسفورد در
لندن منتشر شده است.اين كتاب به بررسى تغيير روند آوارگى طى نيم
قرن گذشته ميپردازد. در حاليكه تعداد پناهندگان با 9،2 ميليون به
كمترين حد خود در طى 25 سال رسيده است، اين كتاب اظهار ميدارد كه
سيستم بينالمللى مبارزه با آوارگي، در حال مبارزه با چالشهاى جديد
در دنيايى است كه بيشتر و بيشتر به سوى جهانى شدن ميرود.
اين
بحران شامل معضل دهها ميليون جابجا شده داخلي، سردرگمى شايع در
زمينه مهاجر و پناهنده، سياستهاى پناهندگى سختتر و رشد عدم تحمل
است.
گوترس
در پيش گفتار اين كتاب نوشته است كه امروزه مخاصمات بين كشورها از
نزاعها و جنگهاى داخلى رواج كمترى دارد.نتيجه اين امر كاهش عبور
پناهندگان از مرزهاى بينالمللى و افزايش تعداد آوارگان داخلى است.
گوترس
ميگويد: , آوارگى داخلى بزرگترين شكست جامعه بينالملل در اقدامات
بشر دوستانه بوده است، به طوريكه دو مخاصمه طولانى در آفريقا،
جمهورى دموكراتيك كنگو و سودان به تنهايى باعث آوارگى داخلى 7.5
ميليون نفر در سال 2005 شده است.,
هرچند
در اين كتاب نوشته شده است كه سازمان ملل در كمك به آوارگان داخلى
پيشرفت قابل توجهى دارد ولى اين پيشرفت شامل تصميم سال گذشته
سازمان ملل در تقسيم مسئوليتها بين آژانسهاى خاص بوده است. اين
كتاب ميگويد: ,نقش كميساريا در تقسيم جديد كار بهدليل تمركز بر
حمايت، يك نقش محورى است و اين بزرگترين خلأ در سيستم است.,
كميساريا،
پس از گسترش اساسى نقش خود در حمايت از آوارگان داخلي، در تاريخ 55
ساله خود به يك نقطه بحرانى رسيده است. براى نخستين بار پس از جنگ
جهانى دوم رژيم جامعى جهت رفع نيازهاى آنهايى كه به زور در دو طرف
مرز آواره شده اند، در حال طرح شدن است.
صدها
پناهنده و پناهجو، طى پنچ سال گذشته از حمايت بين المللي، بازگشت،
ادغام در كشورهاى اوليهاى كه بدانها پناه بردهاند، يا ادغام مجدد
در كشورهاى ثالث، بهره بردهاند.
بيش از چهار ميليون نفر به افغانستان و صدها هزار نفر ديگر به
آنگولا، سيرالئون، بوروندى و ليبريا
بازگشتهاند.
جنوب
سودان، كه در حال تقلا براى بيرون آمدن از دو دهه جنگ داخلى است
ممكن است در طى چند سال آينده شاهد بازگشت بيش از 4 ميليون آواره
داخلى و پناهنده بدان كشور باشد.
هرچند،
حصول اطمينان از بازگشت آوارگان به كشورشان و ماندن آنها در آن
كشور به حمايت بيوقفه بينالمللي، از مرحله بازگشت تا مرحله
بازسازى و توسعه طولانى مدت نياز دارد.
رفع
هرگونه وقفهاى در اين روند جهت جلوگيرى از بازگشت آن كشورها به
دوره ديگرى از خشونت و آوارگي، حائز اهميت بسيارى است. توسعه در
حصول اطمينان از ايجاد صلح و بهبود اقتصادي، نقشى اساسى ايفا مى
كند.
بر
اساس گزارش كميسارياى عالى پناهندگان در تهران، اين كتاب همچنين به
معضل ميليونها پناهندهاى ميپردازد كه راهحلى براى آنها وجود
ندارد.
اين
كتاب مى گويد: ,حداقل 33 مورد از اينگونه وضعيتهاى طولانى پناهندگى
وجود دارد كه شامل گروههاى حداقل 25 هزار نفرى است كه براى پنج يا
بيش از پنج سال در تبعيد بهسر ميبرند كه اين گروه روى هم رفته
5.7 ميليون نفر از 9.2 ميليون پناهنده در سطح جهان را تشكيل
ميدهد.,
گوترس در معرفى كتاب مذكور اين سلسله پناهجويى/مهاجرت را يكى از
بزرگترين چالشهاى امروزه كميساريا خواند. او مى گويد: ,طى چند سال
گذشته، مسائل مربوط به پناهندگى و حمايت از پناهندگان به طرزى حل
نشدنى با سؤال مربوط به مهاجرت بينالمللي، بهويژه مهاجرت
بيقاعده مرتبط شده است، جداسازى اين دو به معناى مداخله هاى
بهموقع جهت يافتن آنهايى است كه واقعاً نيازمند حمايت هستند.,
وى ميافزايد: ,كميساريا قصد ندارد كه به يك آژانس مهاجرتى تبديل
شود، اما براى اينكه نسبت به تأثيرات مهاجرت بر حق پناهندگى هوشيار
باشيم، بايد بدان توجه كرد و در حين اينكه كميساريا حق دولتها در
كنترل مرزهاى خود و كنترول مهاجرت به كشورشان را به رسميت
ميشناسد، چنين اقداماتى نبايد حق آنهايى كه واقعاً نياز به كمكهاى
ضرورى تحت حقوق بين المللى دارند را زائل كند.,
اين كتاب مى گويد كه تعداد مهاجران بين المللى بيش از 175 ميليون
نفر تخمين زده شده است و پناهجويان و پناهندگان تنها قسمت بسيار
كوچكى از آنرا تشكيل ميدهند. اما تفاوت ميان پناهنده، پناهجو و
مهاجر نامشخص است و اكنون برخى از رسانهها و سياستمداران به همه
آنها نگاهى منفى دارند.
كميسارياى عالى سازمان ملل متحد در امور پناهندگان كه دو بار برنده
جايزه صلح نوبل شده است، از 19 ميليون پناهنده و اشخاص ديگر شامل
5.5 ميليون آواره داخلى در بيش از 116 كشور حمايت ميكند.
بازگشت ميليونها نفر به كشورهاى در حال بهبود چون افغانستان،
آنگولا و سيرالئون در كاهش شديد تعداد پناهندگان و پناهجويان در
سطح جهان طى پنج سال گذشته مؤثر بوده است.
هرچند بر طبق گزارش جديد دفتر كميسارياى عالى سازمان ملل متحد در
امور پناهندگان پايدارى برخى از اين بازگشتها هنوز مايه نگرانى
است.
پناهنده سياسي کيست؟

نواي آشيا نم را که دا ند ؟
دراین غربت زبانم را که داند ؟
به چشمم رنج پیدا را که بیند ؟
به شب اشک نهانم را که داند ؟.
پناهندگان سياسي، در ميان نمونه های تاريخی بر جسته و گوناگونی که
در مقام تبعيدي، در آغاز قرن 20 تلاش کردند به تغييراتی در نظام
های ديکتاتوری کشور های خود دست يابند، بايد از لنين و بلشويک ها
ياد نمود.
لنين
پس از سه سال اسارت در سيبری(1897تا 1900)، به سوييس مهاجرت می کند
ودر اينجا است که ضمن پايه گذاری روزنامه "ايسکرا" اثر کلاسيک خو د
را " چه بايد کرد؟" به رشته تحرير در می آورد. ضمن مهاجرت به پاريس
بين سال های 1908تا 1911و بعد به کراکاوي، در سال 1914به سوئيس باز
می گردد ودکترين تبديل" جنگ جهانی به انقلاب در روسيه " را در
سرلوحه مشی خود ويارانش قرار می دهد. لنين ، در آوريل 1917 ضمن
عبور از آلمان، مخفيانه وارد " پتروگراد"می شود و هدايت قيام اکتبر
1917را که منجر به انقلاب می شود به دست می گيرد. تبعيد يان روس در
حکومت استالين، جمهوری خواهان اسپانيا در خلال جنگ داخلی و دوران
فرانکو، مبارزين وتبعيديان ايتاليا يی عليه موسو ليني، تبعيديان
يونانی مخالف سرهنگان به فرانسه ومهاجرت اعضای مقاومت و کمونيست
های آلمان عليه هيتلر از مصاديق ديگر اين نمونه ها هستند.
در
فرانسه پس از سقوط پاريس و سلطه نازيسم در اين کشور و تسليم پتن در
مقابل هيتلر، ژنرال دوگل، که در آن موقع معاونت وزارت دفاع ملی را
به عهده داشت، ضمن استعفا از پست خود در18ژوئن 1940، به لندن می
رود و فراخوان به مقاومت در قبال اشغالگران می دهد. در کناروی ژان
مولن، استاندار يکی از استان های فرانسه در سال 1940 و رهبر حزب
کمونيست فرانسه، را می توان نام برد که ضمن عدم همکاری با فاشيسم،
از پست خود کناره می گيرد و در لندن شورای ملی مقاومت فرانسه را به
همراه دوگل پايه گذاری ميکند که وی به عنوان اولين رئيس آن
در1943انتخاب می شود. پس از کشته شدن ژان مو لن به دست شکنجه گران
هيتلر، دوگل کميته ملی آزاديبخش فرانسه را در الجزايربنياد می
گذارد که توانست در اوت 1944، پس از آزادی پاريس، اولين دولت
انتقالی را در فرانسه معرفی کند.
درآسيا بايستی از گاندی نام برد که پس از مدت ها اقامت در آفريقای
جنوبی( از 1893تا 1914) به عنوان وکيل مدافع هموطنان هندی خو يش
عليه تبعيض نژادي، دکترين مبارزاتی خودرا تحت عنوان" مبارزه منفی و
عدم خشونت" پايه گذاری می کند. وی پس از بازگشت به هند، هدايت جنبش
استقلال طلبانه اين کشورعليه انگليس را بر اساس اين دکترين به
همراه نهرو به پيش می برد که موجب استقلال هند در 1947 می گردد.
درخاورميانه بايستی ازعرفات ومبارزين الفتح و ساير سازمان های
فلسطينی نام برد که پس از گذاراز مراحل وسرفصل های گوناگون وپيچيده
در تبعيد، با ورودعرفات دراول ژوئيه1994 به سرزمين های اشغالي،
حدود نيم قرن تبعيد رهبران فلسطينی پايان می يابد. عرفات و يارانش
پس ازچهار مهاجرت بين کشوري، توانستند در نهايت دولت خود مختار را
در فلسطين مستقر سازند. اين مسير پر پيچ و خم با بنيان گذاری الفتح
توسط عرفات در سال 1958 درکشور کويت آغاز می شود وپس از سرکوب
خونين "سپتا مبرسيا ه" در اردن،30اوت تا20 سپتا مبر1970- حدود 3000
نفراز فدا ئيان فلسطينی توسط ملک حسين قتل عام می شوند- تشکيلات
فلسطين، مقرخود را به بيروت منتقل می کند.اين وا قعه منجربه خيل
عظيم مهاجرت فلسطينيان به لبنان می گردد. ژ وئن 1982، جنوب لبنا ن
تا بيروت توسط اسرائيل اشغال می شود و درنتيچه مهاجرت سومی به
مبارزين فلسطين تحميل می شود که درنهايت به انتقا ل مقرساف به تونس
ختم می گردد. 13سپتا مبر1993، ديدارتاريخی رابين وعرفات در
واشينگتن با حضورکلينتون رئيس جمهور وقت آمريکا، منجربه راه افتادن
قطارصلحی شد که درفرآيند بعدی خود به قرارداد اسلوختم گرد يد وبعد
از اين قرارداد بود که عرفات و يارانش توانستند پس از گذار از
فرازونشيب های مهم سياسی به کشور خود باز گردند وحد اقل به بخشی از
آرمان ديرينه فلسطينيان در بازگشت به وطن پاسخ دهند.
در
آمريکای لاتين بايد از فيدل کاسترو نام برد که پس از پايان اسارتش،
(1953-1955) به تبعيد رفت و پس از يک سال به کوبا باز گشت و به
همراه چه گوارا، هدايت جنبش چريکی عليه نظام باتيستا را به عهده
گرفت و سرانجام در سال 1959جمهوری خلق کوبا را پايه گذاری نمود.
از نمونه جالب توجه ديگر در اين قاره بايد به تبعيد " پرون" در
آرژانتين اشاره نمود که بازگشتش به حاکميت نه از طريق مبارزه قهر
آميز بلکه در کادر مبارزه پارلمانتاريستی توسط هواخواهانش صورت
گرفت. حکومت وی به دليل مخالفت کليسا و ارتش با رفرم هايش، مشکلات
اقتصادی و فساد اداري، با يک کودتای نظامی توسط سرهنگان در سال
1955 واژگون شد و وی به پاراگويه و اسپانيا تبعيد شد. هواداران وی
پس از پيروزی در انتخابات 1973 توانستند بازگشت وی را به آرژانتين
ميسر سازند. وی کمی پس از بازگشت در سال 1974در گذشت. اگر نمونه
های فوق، همگی حاکی از بازگشت تبعيد يان به کشور شان حکايت می کند
مايلم پايان اين قسمت را با زندگی تراژيک تبعيدی ديگري، تروتسکي،
به پايان برم که درنوع خود انديشه هايش، منشا بسياری از جنبش های
راديکال در کشورهای گوناگون بوده است. وی پس از فرار از زندان در
سيبری در سال 1900، برای ادامه مبارزه در لندن به لنين ملحق می
شود. در سال 1903به فراکسيون" منشويک ها" می پيوندد که مخالف نظرات
لنين بود. او درشورش 1905 شرکت داشت که پس از دستگيری توانست از
زندان فرار کرده و از سال 1907دو باره به تبعيد برود. تروتسکی در
اوت 1917به بلشويک ها ملحق می شود ودر جريان انقلاب اکتبر
1917فعالانه شرکت می کند. اما در سال 1925به مخالفت با قدرت افسار
گسيخته استالين بر می خيزذ و ايده های خودرا تحت عنوان " انقلاب
دايم" و " سو سياليسم برای همه خلق ها" تئوريزه می کند. به دستور
استالين، وی ازهمه مقام هايش بر کنار می شود و در سال 1927به آلما-
آلتا تبعيد می شود. مدتی بعد در سال 1929از شوروی اخراج می گردد
وپس از اقامت کوتاه در فرانسه و بلژيک، سرانجام در مکزيک در سال
1936، اقامت دايم می يابد. در اينجا بود که در سال 1938انتر
ناسيونال چهارم راپايه گذاری نمود. استالين نتوانست افشاگری هايش
را تحمل کند وسرانجام در اوت 1940در کشور مکزيک به دستور وی به قتل
رسيد.
از نگاه کلي، تصور عمومی بر اين است که مقوله مهاجرت به طور ناگهانی ويکباره اتفاق می افتد. از نظر کونز(Kunz Egnon F ) جامعه شناس استراليايي، که بيشتر تحقيقاتش را صرف تدوين تئوری عام جابجايی مهاجرين نموده، اين ذهنيت به اين علت است که عموما ريشه های مهاجرت اقتصادی و اجتماعی تحليل می شود. ضمن اينکه اين علل به طورو اقعی در رابطه با بسياری از مهاجرين وجود دارد، ولی در مورد تبعيديان سياسی صدق نمی کند زيرا مطالعات ميدانی نشان می دهد که اين افراد طی يک فرايند مشخص فردی وسياسی ناچار به ترک وطن خود شده اند. کونز معتقد است که مهاجرت ناخواسته ( Exil non volontaire