
«جنگ
سرد»
به دوران تاريخي اطلاق مي شود
كه از اواسط دهه
۱۹۴۰م. با پايان جنگ دوم جهاني، آغاز شد و تا سال
۱۹۹۱ و
فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، يعني حدود
۴۵ سال، دوام آورد.
شاخص اين دوران، رقابت و نبرد آشكار و پنهان سياسي، اقتصادي، تسليحاتي،
اطلاعاتي و فرهنگي بلوك غرب، به رهبري ايالات متحده آمريكا، و بلوك شرق، به
رهبري اتحاد شوروي، بود. اين نبرد در تمامي دوران
طولاني فوق سايه سنگين و سياه خود را بر فضاي بين المللي
گسترد و سرنوشت بشريت را رقم زد. در اين دوران، روشنفكران نيز به دو جبهه
اصلي كمونيست و ضد كمونيست تقسيم شدند و اگر مواضع
روشنفكران مستقل و ميانه رو
با نگرش يكي از اين دو جبهه اصلي روشنفكري تعارض مي يافت
به وابستگي به جبهه ديگر متهم مي شد.
فضاي قطب بندي
شده اي بود كه لمس آن براي نسل جديد دشوار است.
طبعاً،
سرويسهاي اطلاعاتي هر دو بلوك، شرق و غرب، نيز، در اين حوزه روشنفكري فعال
بودند.
در سالهاي اخير، با فروپاشي اتحاد شوروي و پايان يافتن جنگ سرد، توجه به
نقش سرويسهاي اطلاعاتي، به ويژه آژانس مركزي اطلاعات آمريكا (سيا)، در
حوزه هاي روشنفكري در دوران فوق افزايش چشمگيري
يافته است. پژوهشهايي كه در اين زمينه صورت گرفته، ثابت مي كند كه در دوران
جنگ سرد در عرصه هاي روشنفكري نيز، مانند ساير عرصه ها، اين نبرد به شدت
جريان داشت. اين پديده اي است كه «جنگ سرد
فرهنگي»
نام گرفته است. اينك، در غرب، نسلي پرشور و دقيق از محققان پديد آمده اند
كه، بر پايه اسناد علني شده سيا، گروهي از برجسته ترين نظريه پردازان و
مبلغان ليبرال دمكراسي را به همكاري با سيا و
اينتليجنس
سرويس بريتانيا متهم مي كنند. اين جنجالي است كه برخي مطبوعات آن را «بحران
روشنفكري ليبرال پس از جنگ سرد» ناميده اند.
مهم ترين اين تحقيقات، كتاب خانم «فرانسس ساندرس»، پژوهشگر و روزنامه نگار
انگليسي است كه چاپ اول آن در سال
۱۹۹۹ در لندن منتشر شد و غوغايي به پا
كرد. چاپهاي بعدي اين كتاب با عنوان: جنگ
سرد فرهنگي: سيا و جهان هنر و ادب.
«ويلارد منس»، منتقد، كتاب خانم ساندرس را «يكي از
حيرت آورترين و افشاگرترين» كتابهايي خوانده كه تا كنون درباره سرويس
اطلاعاتي ايالات متحده منتشر شده است. خانم ساندرس نشان مي دهد كه «كورد
مه ير»،
رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، «آرتور شلزينگر» (پسر)، طبق
طرحي كه «ملوين لاسكي» ارائه داد. حركتي را آغاز كردند كه به ايجاد شبكه
فرهنگي غول آسايي در سراسر جهان
انجاميد.
خانم ساندرس اين شبكه را «ناتوي فرهنگي» مي نامد. بودجه اين عمليات در سال
۱۹۵۰، يعني در زمان دولت ترومن،
۳۴ ميليون دالر بود. سيا در چارچوب عمليات
جنگ سرد فرهنگي شبكه مطبوعاتي
جهانشمولي
ايجاد كرد كه از ايالات متحده تا لندن و اوگاندا و خاورميانه و آمريكاي
لاتين گسترش داشت، و در تمام اين دوران مطبوعات روشنفكري متنفذي مانند
پارتيزان ريويو، كنيان ريويو، نيوليدر، انكاونتر،
درمونات،
پرووه، تمپو پرزنته، كوادرانت و ... از سيا كمكهاي مالي مستقيم يا غير
مستقيم دريافت مي كردند. به تعبير خانم ساندرس، سيا در مقام «وزارت فرهنگ
بلوك غرب» عمل مي كرد. مثلاً از «جكسون پولاك» و نقاشي «آبستره» به شدت
حمايت مي كرد با اين هدف كه، در عرصه هنر، رئاليسم سوسياليستي را
شكست
دهد.
در هاليوود، مأموران سيا كارگردانان را ترغيب مي كردند كه
در فيلمهاي خود سياهپوستان را هر چه بيشتر نمايش دهند، آنان را آراسته و
خوش لباس به تصوير كشند و از اين طريق ايالات متحده را جامعه اي آزاد و
دمكرات
بنمايانند. فيلم «مزرعه حيوانات» جرج ارول با سرمايه سيا تهيه شد. فيلم
۱۹۸۴ ارول نيز با بودجه سيا ساخته شد.
بسياري از كتب كمپاني «پراگر» با بودجه سيا چاپ مي شد. كتاب
طبقه جديد «ميلوان جيلاس» با بودجه سيا در شمارگان بالا منتشر شد و در
سراسر جهان توزيع گرديد. سيا
۵۰ هزار نسخه از يكي از كتابهاي «
ايروينگ
كريستول» را براي توزيع مجاني در سراسر جهان خريداري كرد، سيا در سال
۱۹۵۰
با ده ميليون دالر بودجه راديوي اروپاي آزاد را تأسيس كرد و موارد فراواني
از اين قبيل.
طبق تخمين خانم ساندرس، در دوران جنگ سرد حدود هزار عنوان
كتاب به وسيله سيا و در زير نام بنگاههاي انتشاراتي تجاري و دانشگاهي، فقط
در ايالات متحده آمريكا منتشر شد.
مهم ترين اقدام سيا، تأسيس «كنگره آزادي فرهنگي» بود كه در ژوئن
۱۹۵۰ با
حضور بيش از يكصد نويسنده از سراسر جهان در برلين گشايش يافت. در اين اجلاس
روشنفكران برجسته اي چون: «آرتور كوستلر»،
«سيدني
هوك»، «ملوين لاسكي»، «ايناتسيو سيلونه» و «جرج ارول» شركت كردند. «كوستلر»
در نطق خود اعلام كرد:
دوستان، آزادي تهاجم خود را آغاز كرده است!.
«آرتور كوستلر» رابطهاي نزديك با سيا داشت و راهنماييهاي او در فعاليتهاي
سيا در ميان روشنفكران بسيار مؤثر بود. «سيدني هوك» در
۱۹۴۹ به مقامات
آمريكايي گفته بود:
به من يكصد ميليون دلار و يكهزار انسان مصمم بدهيد؛ تضمين
مي كنم كه چنان موجي از ناآراميهاي دمكراتيك در ميان توده ها، بلكه حتي در
ميان سربازان امپراتوري استالين، ايجاد كنم كه براي مدتي طولاني
تمامي
دغدغه وي به مسائل داخلي معطوف شود.
يكي از اولين اقدامات كنگره، صرف پولهاي كلان براي ايجاد
نشريات روشنفكري در پاريس، برلين و لندن بود. هدف اوليه آنها تقويت
چپ گرايان غير كمونيست و ماركسيستهاي مخالف شوروي بود و هدف دوم،
مقابله
با روحيات ضد آمريكايي در ميان روشنفكران اروپاي غربي با ارائه تصويري زيبا
از ايالات متحده آمريكا به عنوان اوج شكوفايي تمدن غرب.
هدايت كنگره آزادي فرهنگي را «مايكل يسلسون»، كارمند واحد
جنگ رواني سيا، به عهده داشت كه بعدها به نويسنده اي سرشناس بدل شد.
دستورات به شكل رمز از واشنگتن به آپارتمان محل زندگي او و
همسرش
در پاريس انتقال مي يافت. اين سازمان تا زمان انحلال (۱۹۶۷) دهها ميليون
دالر پول از سيا دريافت كرد.
تعدادي
از دانشگاههاي سرشناس ايالات متحده، مانند: كلمبيا و استانفورد و نيويارك و
هاروارد، در زير نفوذ مستقيم سيا بود. مثلاً، «بنياد فارفيلد» در دانشگاه
كلمبيا از مهمترين مراكزي بود كه بودجه عمليات فرهنگي سيا از طريق آن به
نهادهاي فرهنگي انتقال مي يافت. ظاهراً اين بنياد را يك ثروتمند يهودي به
نام «جوليوس فليشمن» ايجاد كرده بود ولي در واقع با بودجه سيا تأمين مي شد.
هدايت اين بنياد را «جك تامپسون»، مأمور سيا و استاد دانشگاه كلمبيا، به
دست داشت.
«ديويد گيبس» در مقاله انديشمندان و جاسوسان: سكوتي كه فرياد مي زند از
رسوايي بزرگي سخن مي گويد كه به دليل فاش شدن اسناد ارتباط سيا با نهادهاي
آكادميك در دوران جنگ سرد پديد آمده است.
گيبس به رابطه تنگاتنگ سيا با نهادهاي علوم اجتماعي ايالات متحده اشاره
مي كند.
با انتشار كتاب خانم ساندرس و تحقيقات مشابه، نام گروهي از سرشناس ترين
روشنفكران جهان غرب در فهرست «شواليه هاي جنگ سرد فرهنگي» ثبت شده است. در
فهرست اين جنگجويان فرهنگي نامهاي
بزرگي ديده مي شود:
سر كارل پوپر، توماس كوهن، آرتور شلزينگر (پسر)، سر آيزايا
برلين، والت ويتمن روستو، جيمز برنهام، دانيل بل، ريمون آرون، حنا آرنت،
ايروينگ كريستول، سيدني هوك، آرتور كوستلر، هنري لوس، رينهولد نيبور،
رابرت
كانكوئست و ....
اينان انديشمنداني بودند كه در دوران جنگ سرد روشنفكران
مخالف كمونيسم را در سراسر جهان تغذيه فكري مي كردند. مثلاً، توماس كوهن،
كتاب ساختار انقلابهاي علمي خود را، كه يكي از نامدارترين و
متنفذترين
كتب سده بيستم به شمار مي رود، به سفارش «جيمز بريان كانانت»، رئيس دانشگاه
هاروارد، نوشت و كتاب را به او اهدا كرد.
كانانت از طراحان بمب اتمي ايالات متحده بود و با
زرسالاران
وال استريت و سرويس اطلاعاتي پيوندهاي استوار داشت.
نقش
سيا در هدايت اين فعاليتهاي فرهنگي در زمان خود چندان پوشيده نبود. در دهه
۱۹۶۰ در محافل روشنفكري اروپا اين شوخي رواج يافته بود كه هر نهاد خيريه يا
فرهنگي آمريكايي كه در نام خود از واژه هاي
آزاد
يا «خصوصي» استفاده مي كند وابسته به سيا است. به نوشته ديويد گيبس،
انديشمندان اجتماعي و سياسي فوق كاملاً به رابطه خود با سيا واقف بودند؛
كساني مانند «رابرت جرويس» استاد دانشگاه كلمبيا و رئيس سابق انجمن علوم
سياسي آمريكا، «جوزف ني» استاد دانشگاه هاروارد، «برادفورد وستر فيلد»
استاد دانشگاه ييل و ديگران.
خانم ساندرس نيز با ادله و اسناد محكم ثابت مي كند كه برخي
از اين روشنفكران برجسته، از جمله «سر آيزايا برلين» و «سر استفن اسپندر» و
«آرتور كوستلر»، از همكاري خود با سيا كاملاً مطلع بودند.
اين
ترويج «فرهنگ آزاد» همپاي سياست ترور و كشتار روشنفكران دگرانديش در تمامي
دوران جنگ سرد جريان داشت. طبق برخي تخمينها، سيا در اين دوران حداقل يكصد
و پنجاه هزار آموزگار، استاد دانشگاه،
رهبر
اتحاديه كارگري و كشيش و روحاني را به قتل رسانيد. برخي تخمينها اين رقم را
تا سيصد هزار نفر نيز افزايش مي دهد.
در دوران جنگ سرد و در زماني كه روشنفكران همكار سيا از
مواهب فراوان برخوردار بودند، بسياري از روشنفكران ايالات متحده قرباني
جنون ضدكمونيستي بودند. حدود
۳۰ هزار عنوان كتاب در رديف ليست سياه
قرار
گرفت و از كتابخانه ها به عنوان «كتاب مضره» خارج شد. «ليست سياه» سيا شامل
كتب نويسندگاني مي شد كه متهم به هواداري از كمونيسم بودند. در اين فهرست
اسامي نويسندگان نامداري چون « داشيل هامت»، «لنگستون هيوز»، «جان ريد» و
«هرمن ملويل» ديده مي شود.
عجيب تر
اينكه اكثريت مطلق اين شواليه هاي جنگ سرد فرهنگي يهودي بودند. «پل بوهل»،
استاد تاريخ جنبشهاي راديكال در دانشگاه براون، مقاله اي با عنوان سيا و
ليبرالهاي يهودي در مجله تيكون (مه - ژوئن
۲۰۰۰) منتشر كرده است.
تيكون يك نشريه روشنفكري يهودي است كه در ايالات متحده
آمريكا چاپ مي شود. بوهل به نقش فائقه روشنفكران يهودي در جنگ سرد فرهنگي
سيا توجه مي كند و خصوصيت دوم اين
روشنفكران
يهودي را پيشينه چپ ايشان مي يابد. او مي نويسد:
وجه اشتراك جنگجويان فرهنگي سيا اين است كه «تقريباً تمامي آنها جدا شدگان
از چپ هستند.».. اكثر آنها تروتسكيستهاي سابق و اعضاي حلقه اي بودند كه به
«روشنفكران نيويارك» معروف است.
جرياني كه به عنوان نومحافظه كاري در سالهاي اخير در ايالات متحده آمريكا
سر بر كشيده و سياستهاي نظامي گرايانه دولت جرج بوش دوم را تغذيه و هدايت
مي كند، ادامه مستقيم همان كانوني است كه عمليات
فرهنگي سيا را در دوران جنگ سرد هدايت مي كرد. از «ايروينگ كريستول»،
روشنفكر سرشناس يهودي و تروتسيكست سابق، به عنوان بنيانگذار جريان
نومحافظه كاري نام مي برند.
هم اكنون، پسر او، «ويليام كريستول»، از رهبران سرشناس نومحافظه كاران است.
ويليام كريستول به صراحت مي نويسد:
آينده بشريت منوط به يك سياست خارجي راسخ، آرمان گرا و
خوش بنيان از سوي ايالات متحده آمريكاست... آمريكا نه تنها بايد پليس و
كلانتر جهان شود، بلكه بايد راهنماي آن نيز باشد.
«ويليام باكلي»، نظريه پرداز متنفذ نومحافظه كار ديگر، در
زماني كه دانشجوي دانشگاه «ييل» بود، به وسيله استادش، «جيمز برنهام»
(جامعه شناس معروف)، به سيا معرفي شد و به عضويت اين سازمان درآمد.
نشريه ويليام باكلي، «نشنال ريويو»، نيز به كمك برنهام
تأسيس شد و در اوائل كار نام برنهام به عنوان دبير ارشد تحريريه در آن درج
مي شد. «دانيل پايپز»، روزنامه نگار جنجالي نومحافظه كار، پسر «ريچارد
پايپز» استاد
هاروارد و از جنگجويان سرشناس جنگ سرد فرهنگي است. دانيل پايپز از كساني
است كه در سالهاي اخير مفهوم «توهم توطئه» را رواج دادند و آن را به ابزاري
تبليغاتي براي تخطئه پژوهشهاي تاريخي
درباره
نقش كانونهاي استعماري بدل كردند. نمونه هاي ديگري نيز مي توان ذكر كرد.
مايكل پايپز در مقاله محافظه كار امپرياليستها دولت بوش را اداره مي كنند
از ويليام كريستول به عنوان عامل «روپرت مردوخ» نام مي برد. كريستول سردبير
روزنامه ويكلي استاندارد است كه مالكيت آن به روپرت
مردوخ تعلق دارد. مردوخ به عنوان چهره علني شبكه زرسالاران يهودي روچيلد،
برونفمن و اوپنهايمر شناخته مي شود.
برخي مطبوعات آمريكا اين سه خانواده را، به همراه خانواده
مردوخ، باند چهار ميلياردر مي نامند.
با
توجه به آنچه گفته شد، من به پديده اي به نام «تهاجم فرهنگي» باور دارم؛ به
اين معنا كه كانونهاي قدرتمند سلطه گر جهاني و سرويسهاي اطلاعاتي غرب براي
فروپاشي نظام سياسي يك جامعه يا تحميل طرحهاي سياسي و اقتصادي - مالي و
فرهنگي خود بر آن جامعه، عمليات رواني و فرهنگي و تبليغاتي معيني را سازمان
دهند. اين پديده اي است كه در مقابله با اتحاد شوروي و ايدئولوژي ماركسيسم
رخ داد و
كتاب خانم ساندرس، و ساير تحقيقات جديدي كه در اين زمينه منتشر شده، گواه
اين مدعاست.
شايد تا قبل از پديدار شدن تبعات حادثه ي حملات يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱م كمتر كسي به اهميت تأثير تئوري هاي سه گانگي هاي مهم جهاني بر تحولات تاريخ ساز آينده و آرايش نظام هاي جهاني پي برده بود. البته پيش از آن اندك نخبگان سياسي مستقلي ( همچون كيشور محبوباني ، شينارو ايشي هارا ، آلن دوبنو آ ، اژه دبره و ... ) كه با پيشينه ، سوابق و جايگاه نظريه سازي "فرانسيس فوكوياما" ، "الوين تافلر" و "ساموئل هانتينگتون" آشنا بودند و تئوري هاي « پايان تاريخ » ، «موج سوم» و «برخورد تمدن ها» را با دقت و موشكافي تحليل كرده بودند به درك درستي از آنچه در آينده اتفاق مي افتاد دست يافته و هشدارهائي را هم به جامعه ي جهاني داده بودند اما ضعيف بودن سيگنالهاي اين هشدار در مقايسه با حجم تبليغات رسانه اي سردمداران نظم نوين ، مانع هشياري به موقع جهانيان گرديده بود...
سه نظريه پرداز مشهور حدفاصل سالهاي ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۲ ميلادي با سه رويكرد "تاريخي ، صنعتي و تمدني" به پيش بيني و تبيين رابطه ي دولت ها با يكديگر و نحوه ي برخورد و تقابل آنها در حال و آينده پرداختند اما آنچه كه وجه اشتراك هر سه نظريه ي به ظاهر متفاوت از هم بود اين است كه آنها درنهايت به دنبال "طراحي جامعه اي واحد با فرهنگ واحد و با حاكميت واحد" بودند و در نسخه اي مشابه ، "غرب و فرهنگ حاكم بر آن را مناسب ترين" مي پنداشتند . الوين تافلر كه بيشتر با كتاب "موج سوم" خويش معروف گشته داراي آثار مهم ديگري همچون "شوك آينده" ، جابجائي قدرت" ، "جنگ و ضدجنگ" و "بسوي تمدن جديد" است كه ايده هاي خود را در آنها اينگونه مطرح مي سازد :
«بشر تا كنون دو موج عظيم تحول را از سر گذرانده است كه هريك به مقياس وسيعي باعث محو فرهنگ ها يا تمدن هاي گذشته شده و شيوه هايي از زندگي را جايگزين آنها كرده كه كلا در نظر گذشتگان محال مي نمود ... نوعي درگيري عميق و گسترده اي بين تمدن موج سومي كه حاصل اطلاعات و ارتباطات است با تمدن هاي موج دوم كه حاصل تمدن صنعتي و موج اول كه نتيجه ي انقلاب كشاورزي است در پيش روي بشريت جديد قرار دارد ... موج سوم ، خود داراي ويژگي ها و ساختارهايي خاص است و حركت آن تندتر و پرشتاب تر است ... امروز صف آرائي تمدن هاي جهاني شكل ديگري به خود گرفته است .
جهان ، ديگر دو نيمه نيست بلكه ميان سه تمدن متضاد و رقيب تقسيم بندي شده است . نماد نخستين تمدن هنوز كج بيل است، نماد دومين تمدن خط مونتاژ است و نماد سومين تمدن "كامپيوتر" .
در اين جهان سه پاره ، بخش "موج اول" تأمين كننده ي منابع كشاورزي و معدني است ، بخش "موج دوم" نيروي كار ارزان را تأمين مي كند و به توليد انبوه مشغول است و بخش تندرشد "موج سوم" به سيطره اي دست مي يابد كه بر شيوه هاي تازه خلق و بهره برداري از دانايي مبتني است ... »
سرانجام تافلر شكلي كلي از فرآيند حاكم بر جهان آينده را پيش بيني كرده و در جهت دهي پيش بيني خويش ، ويژگي هاي تمدن قرن بيست و يكم را به گونه اي ترسيم مي كند كه گويي "اين تمدن ، تمدن بلامنازع آمريكاست" . جالب است بدانيم "نيوت گينگريچ" از عناصر افراطي حزب جمهوري خواه آمريكا كه معتقد است: «آمريكا بايد ارباب جهان باشد و اگر هر حكومتي پذيراي خواسته هاي آمريكا نباشد بايد نابود شود» از دوستان نزديك تافلر است و اعتقاد دارد «نظريه ي موج سوم تافلر مهم ترين و اساسي ترين تئوري است كه قادر مي باشد سياست ها و آينده نگري هاي آمريكا را در برخورد با ملت ها به شيوه ي مورد نظر خويش اعمال نمايد .» گينگريچ در قسمتي از بخش پيش گفتار كتاب "بسوي تمدن جديد" تافلر كه در سال ۱۹۹۵م نوشته آورده است ميگويد: «در سال ۱۹۹۱م جهان شاهد اولين جنگ بين سيستم هاي نظامي موج سومي با يك ماشين نظامي كهنه ي موج دومي بود . "طوفان صحرا" انهدام يكجانبه ي عراقي ها به دست آمريكائي ها و متحدينشان بود.» فرانسيس فوكوياما پژوهشگر و تاريخ نگار جاپاني الاصل تبعه ي آمريكاست كه عمده ي نظراتش در كتاب "پايان تاريخ و آخرين انسان" انعكاس يافته است .
وي با شخصيتي نيمه سياسي – نيمه فلسفي داراي سابقه ي كار در اداره ي امنيت ملي آمريكا و نيز تحليلگر نظامي در شركت "رند" (از شركتهاي تحقيقاتي وابسته به پنتاگون) مي باشد. فوكوياما كه از برجسته ترين نظريه پردازان دوران جنگ سرد بوده ، جايگاه خود را به عنوان استراتژيست دوران پس از جنگ سرد نيز حفظ نموده است، وي از بانيان و طراحان "شالوده اي براي آموزهي جرج بوش" مي باشد. او در مقاله اي كه در تابستان سال ۱۹۸۹م در "نشنال اينترنت" منتشر شد آورده است؛ ميگويد: «پايان تاريخ پيش روي ماست . آنچه شاهد هستيم صرفا پايان جنگ سرد يا گذر از دوره ي ويژه اي از تاريخ پس از جنگ نيست ، بلكه پايان تاريخ نيز هست . يعني نقطه ي پايان تطور ايدئولوژيك بشريت و جهاني شدن دموكراسي ليبرال غربي به مثابه ي شكل نهايي دولت ... ليبرال دموكراسي ، شكل نهايي حكومت در جوامع بشري است. تاريخ بشريت نيز مجموعه اي منسجم و جهت دار است كه بخش اعظمي از جامعه ي بشري را به سوي ليبراليسم سوق مي دهد ... ليبرال دموكراسي ممكن است نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشريت و آخرين شكل حكومت بشري باشد و در اين مقام پايان تاريخ را شكل مي دهد .» فوكوياما صراحتا عنوان مي كند: « همه ي عملكرد سياسي – نظامي آمريكا دموكراسي ليبرال است و آن نيز ، نقطه ي پايان تاريخ است ... در پهنه ي انديشه ها ، ليبراليسم از اين پس بر اذهان چيره گرديده ، چرا كه ديگر در برابر خود آلترناتيو نظري ( تئوريك ) و هماورد معتبري نمي يابد ... در پايان تاريخ ، لزومي ندارد كليه جوامع به صورت جوامع ليبرال موفقي در آيند ، فقط كافي است كه آنها از ادعاي خود مبني بر ارايه ي اشكال و الگوهاي متفاوت و برتر در زمينه ي سازماندهي چشم بپوشند ... بهترين ها هستند كه پيروز مي شوند و چون آمريكائي ها پيروز شده اند ، پس بهترين ها هستند و اگر ليبراليسم در پايان "تحول ايدئولوژيك" بشريت پيروز شده است به خاطر آن مي باشد كه بهترين بوده است .»
به قول "آلن دوبنو آ" «نظر فوكوياما در همان چيزي ريشه دارد كه بايد آن را "بنياد ايدئولوژي آمريكايي" دانست ؛ باور به اينكه "آمريكا در سياست ، راز خوشبختي را كشف كرده است" . استدلال فوكوياما با نوعي "داروينيسم اجتماعي" روبروست . » ساموئل پي هانتينگتون متولد ۱۹۲۷م در نيويارك ، با اصالتي انگليسي داراي دكتراي علوم سياسي در سال ۱۹۵۱م در دانشگاه هاروارد به تدريس مشغول شد . وي همواره از همكاران مؤثر سازمان هاي دولتي مختلف در آمريكا بوده و از سال ۱۹۸۵م تا كنون به عنوان تحليلگر امور دفاعي و استراتژيك با سازمان هايي همچون وزارت دفاع و وزارت خارجه ايالات متحده همكاري داشته است . وي كه درباره ي مسايل آمريكا ، ابعاد نظامي و استراتژيك آن در باب "سياست تطبيقي" ، امنيت ملي و روابط بين المللي مطالعات متعددي را به انجام رسانده در تمام آثار خود به مسائل جهاني از منظر استراتژيك و آن هم بر محور منافع آمريكا مي نگرد و نظريات و دستورالعمل هاي وي بر پايه حفظ ، ترقي ، تكامل و اقتدار ايالات متحده مي باشد. او نظريه ي "برخورد تمدن ها"يش را در شماره ي تابستان ۱۹۹۲م فصلنامه ي "فارين افيرز" مطرح كرد (اين نشريه مربوط به "شوراي روابط خارجي" آمريكاست كه مسؤول ارائه ي پيشنهادهاي اجرايي به دولتمردان آمريكا و غرب است). وي در مقاله ي "موانع موجود در مسير رهبري جهاني آمريكا" كه قبل از برخورد تمدن ها منعكس گرديد به اهميت وجود يك قدرت برتر در صحنه ي جهاني اشاره كرده و سپس بر "ضرورت رهبري آمريكا در جهان" تأكيد كرده است .
او با ظرافت ، آشتي ناپذيري جهان اسلام و غرب را يك اصل مسلم و بديهي در روابط "اسلام" و "غرب" دانسته و سعي دارد ، تضاد بين دو فرهنگ را تضادي ماهوي و برطرف نشدني و ناشي از جبر تاريخي قلمداد نمايد . هانتينگتون همگوني و برتري فرهنگ غرب را امري مسلم دانسته و با تأكيد بر اين اصل كه "آمريكا ناگزير است رهبري جهان نو را به دست گيرد" به بررسي موانع موجود در مسير "رهبري آمريكا بر جهان" مي پردازد . هانتينگتون با نفي ايده اي كه معتقد بود پايان جنگ سرد را مي توان اتمام مناقشات سياسي استراتژيك و ايدئولوژيك دانست ، نظريه ي "رويارويي تمدن ها" را كه به جنجالي ترين نظريه ي پايان هزاره دوم ميلادي تبديل شد مطرح ساخت . او پس از تبيين "سرشت تمدن ها" مي نويسد: « ... جهان در حال كوچكتر شدن است ، روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان انسانها را از هويت ديرينه و بوميشان جدا مي سازد و در برخورد تمدن ها ، پرسش اين است كه شما كيستيد؟ اين چيزي است كه عوض شدني نيست . بر اين اساس ، تمدن ها ، پديده هايي پويا هستند ، ظهور و افول مي كنند ، انشعاب مي يابند و در هم ادغام مي شوند و بعضا ناپديد و در وادي زمان دفن مي شوند ... هويت تمدني به طور روزافزون در آينده اهميت خواهد يافت و جهان تا اندازه ي زيادي بر اثر كنش و واكنش بين هفت يا هشت تمدن بزرگ شكل خواهد گرفت ، اين تمدن ها عبارتند از : تمدن غربي ، تمدن كنفوسيوسي ، تمدن ژاپني ، تمدن اسلامي ، تمدن هندو ، تمدن اسلاوي-ارتودوكس ، تمدن آمريكاي لاتين و احتمالا تمدن آفريقائي . مهمترين درگيري هاي آينده در امتداد خطوط گسل فرهنگي رخ خواهد داد .» وي اذعان دارد كه "تلاشهاي غرب ، براي ترويج ارزش هاي خود ، يعني دموكراسي و ليبراليسم به عنوان ارزش هاي برتر جهاني و حفظ برتري نظامي و پيشبرد منافع اقتصادي اش ، واكنش تلاقي جويانه تمدن هاي ديگر را برمي انگيزد . بنابراين برخورد تمدن ها در دو سطح صورت مي گيرد ... در سطح كلان ، دولت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف براي كسب قدرت نسبي نظامي و اقتصادي با همه به رقابت برمي خيزند . خطوط گسل ميان تمدن ها ، به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي ، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيك دوران جنگ سرد مي شود ."
هانتينگتون در موضعي هدف دار معتقد است: « ادله ي فراواني وجود دارد كه مي توان ( با استناد آنها ) خطوط گسل بين تمدن ها را مرزهاي درگيري آينده دانست ، براي مثال مي توان احتمال وجود چنين درگيري بين تمدن غرب از يك طرف و جوامع كنفوسيوسي شرق آسيا و جهان اسلام از طرف ديگر را تصور كرد .»
او به صراحت مي گويد: «بروز درگيري تمدني ، آخرين مرحله ي تكامل درگيري در جهان مدرن است ...جنگ جهاني بعدي ، در صورت وقوع ، جنگي بين تمدن هاست ... امروزه غرب در مقايسه با ديگر تمدن ها به گونه اي استثنايي در اوج قدرت است ... كانون درگيري در آينده ي بسيار نزديك ، بين غرب و چند كشور اسلامي – كنفوسيوسي خواهد بود ... تمدن غرب مهمترين و قويترين تمدن پايا در دهه هاي آينده خواهد بود .» برخي منتقدين نظريه ي برخورد تمدن ها به خوبي تشخيص داده اند كه "هانتينگتون تمدني انديشيدن را به خدمت مي گيرد تا راهبردهاي استراتژيك براي سياست خارجي كشورهاي غربي تدوين كند و نظريات او بيش از آنكه نظريه علمي درباره ي آينده باشد نظريه اي سياسي است ." آنچنان كه ملاحظه مي شود اوج مطرح ساختن و مانور بر روي نظريات مذكور در بازه ي زماني اي است كه "جرج بوش پدر" بر كرسي كاخ سفيد تكيه زده بود و جمهوري خواهان تندرو حاكم بر آمريكا طرح ساختار جديد جهان و به خصوص خاورميانه را در سر مي پروراندند . اين سه تحصيل كرده و تعليم ديده ي آمريكا از پژوهشگران ، محققين و نظريه سازان طراز اول منتسب به "نئومحافظه كاران افراطي" بوده و تأثير آنها بر عملكردهاي مهم سياسي ايالات متحده و پروژه هاي بزرگ بين المللي كاملا شناخته شده است . آنان تلاش كرده اند تا در مقوله ي سياست ، نوع "برخورد" را با كشورهاي اسلامي – كنفوسيوسي و در مقوله ي اقتصاد ، سرمايه داري آمريكائي را مطابق جهان فراصنعتي در "موج سوم" و همينطور با نظريه پايان تاريخ و به سر آمدن ايدئولوژي هاي به اصطلاح جهان سومي ، حاكميت ليبرال دموكراسي آمريكائي را به رخ همه ي جهانيان بكشند .
"تمدني انديشيدن هانتينگتون ، در كنارطرح صنعتي شدن جهان و با تكميل شدن آن دو به صورت جامعه دموكراسي و ليبرال مثلثي است كه نهايتا به صورت طرح عملي نظم نوين جهاني جرج بوش مطرح گرديد. "بر اساس همين تئوري ها و الگوها بود كه "بازها"ي پر نفوذ در كابينه ي بوش پدر در توطئه اي فريبكارانه با چراغ سبز نشان دادن به صدام در سال ۱۹۹۱م راه را براي تهاجم و اشغال كويت هموار ساخته و سپس به بهانه ي حمايت از كويت و عربستان و اخراج نظاميان عراقي از خاك كويت به لشگركشي اي انبوه به منطقه ي خاورميانه مبادرت نموده و بدين ترتيب اولين تلاشها براي نقش آفريني مؤثر آمريكائيان در جهت تغيير ساختار سياسي خاورميانه (كه به زعم آنان كانون بحران و مقاومت جهاني در مقابل سياست هژمونيك آنان است) انجام گرفته و اولين جنگ از نوع موج سومي رقم خورد. پس از دوره ي رياست جمهوري كلينتون كه به ظاهر دور از ايده هاي بلندپروازانه ي يادشده بود بوش پسر با رأيي سست بر مسند رياست جمهوري كاخ سفيد تكيه زد و همين امر براي يأس و احساس بيهودگي او كافي به نظر مي رسيد . هنگامي كه كاندوليزا رايس بنا به دعوت بوش پدر مأمور شد تا بوش كوچك را در چينش اعضاي كابينه اش ياري و مشاوره نمايد دوباره شانس به بازهاي نو محافظه كار منتسب به جريانات مسيحي صهيونيزم و كليساي انجيلي روي آورد و آنان كه نتوانسته بودند دكترين "نظم نوين جهاني" بوش اول را در دوره ي رياست جمهوري او به طور كامل عملياتي نمايند فرصت را غنيمت شمردند تا بار ديگر "طرح ساختار قرن جديد" را كليد بزنند ، ليكن ميهمان تازه ي كاخ سفيد كه خود را رئيس جمهوري بي هدف مي ديد و برنامهي عمده اي براي ارائه به مردمش نداشت تمايل آنچناني به پيگيري طرح هاي جنجالي و پر درد سر از خود نشان نميداد اما ناگهان حملات انتحاري به ساختمان هاي دوقلو و پنتاگون همه چيز را دگرگون ساخت. بوش ديگر خود را "رئيس جمهوري منزوي و بي خاصيت" نمي ديد بلكه احساس مي كرد به "ابرمردي!" تبديل شده كه "وظيفه دارد جهان را از شر خطرناكترين دشمنان بشر يعني تروريست هاي بنيادگرائي كه مي توانستند در هر لحظه و هر جايي و با هر سلاحي امنيت و آسايش بشر را تهديد كنند نجات دهد". و اتفاقاً؟! اين تروريست ها كسي نبودند جز "بنيادگرايان مسلماني كه در خاورميانه اردو زده بودند!" . آنچه كه تا پيش از اين فقط در تئوري هاي سه گانه ي يادشده نظريه سازي شده بود به يكباره جامه ي عمل پوشيد و به استراتژي هاي پذيرفته شده ي اطاق جنگ (پنتاگون) آمريكا بدل گرديد . سخن از "جنگ صليبي" به ميان آمد و خط افتراق بين خير و شر ترسيم گرديد . نطق هاي آتشين بوش يكي پس از ديگري ارائه شد و صراحتا سخن از "تقابل بين غرب و اسلام" به ميان آمد و "قرآن كتاب تروريست ها" خوانده شد .
اكنون و پس از گذشت چندين سال از اجراي سناريوي يازده
سپتامبر اين موضوع به خوبي قابل درك است كه آنچه فوكوياما ، تافلر و
هانتينگتون به عنوان نظرياتي علمي – تحقيقي تبيين كردند در حقيقت شاكله ي
چگونگي اجراي پروژه ي نظم نوين جهاني و ايجاد ساختار حكومت بر "دهكده ي
جهاني" مورد نظر "مك لوهان" است.
نگاهي به سابقه ي ايجاد ، آموزش ، تجهيز و تقويت سازماني
همچون "القاعده" ، توجه به ارتباطات ديرينه ي "بن لادن" با سرويس هاي
جاسوسي غرب و رابطه اقتصادي اش با خانواده ي بوش ، مرور تاريخچه زندگي و
فعاليت هاي "صدام حسين" از زماني كه يك تروريست ساده ي تحت هدايت سيا و
مأمور ترور قاسم (نخست وزير وقت عراق) بود تا آنجا كه با حمايت همان سازمان
هاي جاسوسي غربي به رياست جمهوري عراق رسيد و اقدامات بعدي اش در ايجاد
تفرقه و تشتت
در جهان عرب و اسلام ، همه و همه شواهد متقني است بر اينكه
تمام آنچه از سپتامبر
۲۰۰۱م تا كنون اتفاق افتاده و نيز آنچه كه براي بعد
از اين طراحي و سناريونويسي شده در حقيقت تاكتيك هاي عملياتي براي تحقق
همان استراتژي طراحي شده از سوي باصطلاح نظريه پردازان يادشده است.
از سوي ديگر هنگامي كه به ارتباط تنگاتنگ تيم مورد استفاده ي بوش با لابي
صهيونيستي و نيز عضويت برخي از اعضاي اصلي آن در تشكل ها و جرياناتي همچون
"جنبش تدبيري" ، "فراماسونري" ، "كليساي انجيلي" ، "مسيحيت صهيونيست" و ...
توجه نماييم به خوبي به تأثيرگذاري جريان صهيونيزم جهاني بر آنچه كه در
ظاهر تئوري هاي علمي جهان معاصر است پي خواهيم برد . اين موضوع وقتي بهتر
قابل درك است كه به ديدگاه هايي از سوي نظريه پردازان لايه ي دوم اين جريان
كه سخن از "جنگ چهارم جهاني" ، "تغيير جغرافياي سياسي خاورميانه" و حمله به
بيش از بيست كشور اسلامي مي گويند توجه ويژه اي بنماييم.
لذا عجيب نيست كه فرازهايي از آنچه در نظريات سه گانه ياد شده آمده است و
نيز برخي جملات به كار رفته در سخنان بوش و اطرافيان مؤثر او دقيقا منعكس
كننده ي عقايد به ظاهر مذهبي ، آرمان هاي سياسي و ايده هاي كهنه و نوي
يهوديان صهيونيست ، مانند نبرد آرماگدون (آخرين جنگ بين تمام خير با تمام
شر) ، حكومت قوم برتر بر كل زمين و صلح نهايي در سايه ي ظهور منجي مورد
نظر آنها مي باشد.
حدود ده سال پيش قسمتهايي از يك سند بسيار مهم توسط روزنامه نيويلرك تايمز انتشار يافت .اين سندكه زيرنظر (پاول ولفووتيز) طراح استراتژيهاي پنتاگون در دولت ريگان و بوش اول تهيه شده است.سند هنگامي به روزنامه نيويورك تايمز درز پيدا كرد كه حدود يك سال از جنگ خليج فارس مي گذشت و شوروي تازه از هم فروپاشيده بود طولي نكشيد كه مقاله معروف ساموئل هانتيگتون تحت عنوان "جنگ تمدنها" در مجله امور خارجي (Forign affairs) انتشار يافت و مدتي بعد شاگرد او فرانسيس فوكوياما كتاب خود را تحت عنوان پايان تاريخ به بازار عرضه كرد وهمزمان جرج بوش اول در سخنراني خود از آن تحت عنوان نظم نوين جهاني ياد كرد. طبق گزارش سالانه وزارت دفاع ،اهداف آمريكا برقراري صلح ،تداوم آزادي و رسيدن به سعادت و خوشبختي است. رهبري آمريكا روي استقرار يك نظام بين المللي استوار شده است كه براي قوانين احترام قائل است رهبري آمريكا مستقيما به صلح و آزادي جهانيان كمك مي كند…
هدف ما از آغاز تا همين حالا تسلط بر جهان بوده و اين كار را در صورت امكان صلح آميز ودر صورت ضرورت به شكل قهري انجام خواهيم داد. هنگامي كه سند پنتاگون يكي از اهداف استراتژيهاي نظامي آمريكا را محدود ساختن خشونت مي داند بي ترديد مقصود آن آرامش نوع قبرستاني زير سيطره مطلق نظامي و خشونت بار آمريكاست. طبق مدارك (اداره پژوهش كنگره آمريكا) اين كشور از سالهاي ۱۷۸۹ تا ۱۹۹۳ ميلادي ۲۴۵ بار عليه كشورهاي ديگر لشكر كشي كرده است.جنگ كوريا ،ويتنام و خليج فارس تنها سه مورد از اين ۲۴۵ تجاوز است.و اين آمار بدون به حساب آوردن كودتاها بر اندازيها،عمليات ضد شورش و كمك به دولتهاي ديكتاتور همچون رژيم شاه در ايران ،پينوشه در شيلي ،سوهارتو در اندونزي و دهها دولت آدمكش ديگر همچون رژيم غاصب اسراييل است. دولت آمريكا سعي دارد با برنامه هاي فرهنگي تجاوزات خود را در ميان ملت آمريكا و حتي ساير ملتها امري عادي ،انسان دوستانه و درراستاي گسترش صلح و دمكراسي در سطح جهان نشان دهد.سعي مي شود اين موضوع القا شود كه آمريكا نماد خير مطلق در جهان است و هر فرد يا گروه يا دولتي كه مخالف او و ارزشهايش است محورهاي شرارت و شيطاني هستند.
پس از فروپاشي شوروي ،آمريكا سعي مي كند كشورها و گروههاي مسلمان را بزرگترين خطر براي صلح جهاني معرفي كند.چرا كه به قول نظريه پردازان آنها كومت آمريكا اكنون به جاي اژدهاي بزرگ با مارهاي سمي پرشماري روبروست يا به قول كسينجر با اسلام سياسي به رهبري جمهوري اسلامي ايران. در ميان محصولات فرهنگي كه وسيله اي براي توجيه اين اقدامات شده است بازي هاي رايانه اي از اهميت ويژه اي بر خوردارند هر چند كه بسياري از بازيها از روي فيلمهاي معروف و پر فروش هاليود ساخته مي شود ولي نكته جالب توجه اينست كه به عنوان مثال در سال ۱۳۸۰صنعت بزرگ هاليود حدود 5 ميليارد سود داشته ولي در همين زمان شركتهاي بازيهاي رايانه اي در آمريكا بيش از ۳۰ميليلارد دالر سود داشته اند.
هر
چند كه بررسي تمامي اينگونه بازيها ممكن نمي باشد ولي سعي مي شود به برخي
از اين بازيها كه مروج دمكراسي آمريكايي كه نامي جز دمكراسي خونين نمي توان
بر آن گذاشت پرداخته مي شود.
خشونت و تجاوز خشونت آميز انسان عليه انسان ديگر و دولت
آمريكا عليه ديگر كشورها اكنون بخش جدايي ناپذير از فرهنگ جا افتاده دولت و
حتي بخشي از ملت آمريكا شده است.
دولت آمريكا سعي دارد با برنامه هاي فرهنگي تجاوزات خود را
در ميان ملت آمريكا و حتي ساير ملتها بخصوص نسل جوان و نوجوان و كودكان
امري عادي و انسان دوستانه و در راستاي صلح و دمكراسي در سطح جهان نشان دهد
.آمريكا نماد خير مطلق است و هر فرد ،دولت و گروهي كه مخالف او و ارزشهايش
باشد محورهاي شرارت جهاني هستند پس از فروپاشي شوروي آمريكا سعي دارد
كشورها و گروههاي مسلمان را بزرگترين خطر براي صلح جهاني معرفي كنند .چرا
كه به قول نظريه پردازان، حكومت آمريكا اكنون بجاي اژدهاي بزرگ با (مارهاي
سمي ) پر شماري روبروست .
يا به قول كسينجر با (اسلام سياسي)
به رهبري ايران
.
ساموئل هانتينگتون در همين زمينه مي گويد:
"ما دشمن داريم،اين دشمن جهاني با توان دسترسي به همه نقاط دنيا كه به ايده
اي مسلح شده است و با تكنيكها و تسليحات و سنگدلي و شقاوت در خور براي
تبديل شدن به سلطه گري جهاني به ميدان آمده و در هم كوبيدن اين دشمن به
اولويت اول و اصلي كاركرد ملي ما تبديل شده است اولويتي كه با همان درجه و
ضرورتي كه غلبه بر فاشيسم و اتحاد شوروي دنبال مي شد.
يا با ماباشيد يا در جنگ با تروريسم در جمع دشمنان ما قرار
خواهيد گرفت دكتريني است كه در آن اسلام راديكال جايگزين كمونيسم اتحاد
جماهير شوروي شده است ."
به همين بهانه نگاهي به برخي از اين بازيها مي اندازيم.
اولويت ساخت اين بازيها همان مواردي است كه هانتينگتون به آن اشاره نموده
است.
از سويي ياد آوري پيروزي غرب بر فاشيسم و كمونيسم و بزرگنمايي در اين زمينه
است و از سويي در راستاي توجيه مبارزه غرب با جهان اسلام بخصوص اسلام سياسي
است .
بازيهايي كه در مورد گزينه اول يعني جنگ جهاني دوم و شكست نازيها ساخته شده
بسيار هستند بعنوان مثال در بازي(
mohaa:break through
) كه يازده مرحله دارد شما در نقش
john baker
يك گروهبان آمريكايي در درگيريها شركت مي كنيد در مسير (kasseine)در
شمال آفريقا ،در راه تصرف (messian)در
سيسيل و در آخر ارتش آلمان را در جنگ تاريخي (monte
battali)
در قلب ايتاليا شكست مي دهيد .
يا در بازي (medal
of honor:allied assault)
كه در اوايل سال
۲۰۰۲ به بازار ارائه شدشما در نقش ستوان(مايك پاول)يكي از
نيروهاي گردان اول تفنگداران مخصوص ارتش متفقين هستيد .عمليات شما در
الجزاير شمال آفريقا شروع ميشود و سپس ماموريتهاي خود را در نروژ ،ساحل
نرماندي ،منطقه بريتان ،فرانسه و جنگلهاي زيگفريد آلمان ادامه مي دهيد
يا در نسخه دوم (mohaa)
با عنوان (spearhead)
(خط مقدم )شما در نقش جك بارنز از نيروي هوابرد بازي مي كنيد و در مناطق
عملياتي نرماندي و برلين جنگ جهاني دوم را تجربه مي كنيد. يا در بازي (call
of duty
) ابتدا آموزشهاي لازم راديده سپس به منطقه اعزام مي شويد.
شما در قالب نيروهاي آمريكايي ،انگليسي يا روسي به مقابله با نيروهاي
آلماني رفته و در نهايت با ورود به برلين و كشتن آخرين سرباز آلماني پرچم
آزادي را بر روي ساختمانهاي اين كشور به اهتزاز مي آوريد .
يا در بازي (Battel
field ۱۹۴۲)
شما در نقش نيروهاي متفقين به مبارزه با آلمانيها مي رويد يا در بازي
(بازگشت به قلعه ولفن اشتاين)(return
to castel wolfenshtine)
شما به مبارزه با نازيها مي رويد يا بسياري بازي ديگر كه در اين زمينه
ساخته شده اند.
همانطور كه ذكر شد علاوه بر بازيهاي فوق غرب سعي دارد سياستهاي سلطه گرانه
خود را در سطح بين الملل همچون مبارزه با تروريسم را توجيه كند و آن را روي
اين موضوع متمركز كند كه اسلام علت و عامل بسياري از اينگونه خونريزيها و
خشونتهاست(براي كسب اطلاعات بيشتر مقاله ساوئل هانتينگتون با عنوان مرزهاي
خونين اسلام را مطالعه كنيد)حادثه 11 سپتامبر به اين موضوع شتاب بيشتري
داد.
مجموعه سري بازيهاي (delta
force)
از اين قبيل بازيهاست در شماره جديد اين بازي با عنوان (black
hawk down:team sabre)شما
براي مقابله با تروريستها به نقاط مختلف جهان سر مي زنيد در كلمبيا با
مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر و… ودر يكي از اين مراحل بايد در سال
۲۰۰۵براي مبارزه با تروريستهاي به ايران بياييد! بله به ايران و جزيره خارك
…
نكات قابل توجهي در اين بازي به چشم مي خورد كه انشالله در
مقاله جداگانه به آن پرداخت خواهد شد.
در اين بازي مبارزه با تروريستهاي ايراني جزء سخترين مراحل
بازي است در ساير نقاط دنيا تروريستها لباس شخصي هستند در صورتي كه در
ايران اكثرا شما بايد با نيروهاي منظم نظامي كه ملبس به لباسهاي نظامي خاكي
رنگ با چهر هاي اسلامي مواجه هستيد.
در يكي از مراحل شما پس از درگيري با نيروهاي ايراني بايد لاري ها(به نظر
حاوي مواد شيميايي است )كه اسكورت مي شوند را صحيح و سالم به تصرف خود در
آورده و آنها را بدون رسيدن آسيب به يك منطقه امن نظامي برسانيد.
يا در بازي (delta
force 2)شما
براي مقابله با تروريستها وارد استان خوزستان مي شويد
در بازي (جنگ ژنرالها)(generals)
شما در نقش سربازان آمريكايي ماموريت مبارزه با تروريستها در نقاط مختلف
جهان همچون عراق براي مبارزه با بعثيان ،يا در افغانستان براي مبارزه با
گروه القاعده مي رويد.
در قسمتي كه شما به عراق وارد مي شويد ابتدا در پس از درگيري در حومه عراق
در آستانه ورود به شهر بغداد هستيد كه نيروهاي عراقي اقدام به شليك موشك مي
كنند كه شما آسيبي نمي بينيد ولي اين موشكها به مركز و بازار شهر اصابت مي
كنند كه تعداد زيادي غير نظاميان عراقي كه اكثرا زن و كودك هستند جان خود
را از دست مي دهند و اين صحنه كه در مقابل چشمان شما اتفاق مي افتد شما را
در قصدتان براي نابودي نظاميان عراقي مصممتر مي كند .در عراق يا افغانستان
سعي شده نمادهاي اسلامي مورد توجه خاص و مركزيت ميدان نبرد قرار گيرند و
نيروها عراقي و افغاني با نماد سبز نشان داده مي شوند.
در اين بازي علاوه بر مبارزه با دشمن شما بايد به فكر تامين هزينه مالي جنگ
نيز باشيد چرا كه تهيه ادوات و امكانات نظامي و نيروهاي نظامي جديد در اين
بازي مستلزم پرداخت هزينه از جانب شماست و شما در حين بازي بايد به فكر
تامين منابع مالي خود از داخل همان محل و كشور باشيد و گرنه شما نمي توانيد
پيروز شويد.
در بين بازيهايي كه در اين زمينه ساخته شده اند شايد هيچكدام به اندازه
بازي (desert
strom 2)
ماهرانه و در عين حال با جذابيتهاي گرافيكي و موضوعي ساخته شده باشد.
در اين بازي اين امكان براي شماد وجود دارد كه در نقش نيروهاي ويژه
آمريكايي (delta)يا
انگليسي(sas)بازي
كنيد ابتدا پس از انتخاب تيمتان شما در
۲۸ جولاي۱۹۹۰ به يك دوره آموزشي اعزام مي شويد و آموزشهايي از قبيل حركت
،دويدن ،عبور از موانع نظامي ،تمرين تير اندازي با كلت ،آر پي جي ،اسلحه
هاي خود كار و… و هدايت تيم خود را مي بينيد .سپس در اولين ماموريت خود در
۲ اگست
۱۹۹۰ بايد پس از درگيري
با نيروهاي عراقي اقدام به انهدام پلي ميان عراق و كويت بنماييد و با
گذراندن مراحل زياد با ماموريتهاي مختلفي همچون نابود كردن مراكز نظامي
،سايتهاي موشكي ،فرودگاههاي نظامي و… در مرحله آخر اقدام به نابودي ژنرال
عزيز خان نماييد.
همانطور كه ذكر شد اين بازي داراي تعدا مراحل زيادي است و
توضيح همه آن نوشتن مقاله جداگانه اي را مي طلبد ولي به عنوان مثال در دو
مرحله متوالي شما وظيفه نابودي موشكهاي اسكاد (scud)
را داريد قبل از اينكه اين موشكها به سمت اسراييل شليك شوند .
يا در ۲۸ فوريه
۹۱ شما وارد جنوب بغداد مي شويد بايد مسير ورود به يك
كارخانه عراقي را بيابيد در مرحله بعد پس از درگيري شديد و عبور از چند
لايه حفاظتي وارد كارخانه شويد اين كارخانه ،محل توليد سلاحهاي اتمي و
راديو اكتيويته است و در نهايت شما بايد مقداري پلوتونيم توليد شده را پيدا
كرده و همچنين يك موشك در حال ساخت كه كلاهك آن باز شده واحتمالا قرار است
به يك كلاهك هسته اي تبديل شود را نابود كنيد و…
بعد از موفقيت اين بازي نسخه جديد اين بازي با عنوان (back
to baghdad
) به بازار آمد كه ادامه همان داستان است در عين حال از لحاظ گرافيكي كيفيت
به مراتب بالاتر از بازي قبلي و…
و بسياري بازي ديگر كه همگي در عين دارا بودن تفاوتهاي
ظاهري در متن بازي ،موسيقي ،گرافيك و…همگي يك هدف را پيگيري مي كنند و آن
چيزي نيست جز توجيه دمكراسي خونين.
نقش ها وچهره ها
از دیدگاه نشریه «كریستین ساینس مانیتور»، رهبران
صهیونیستهای مسیحی آمریكا و شكلدهنده سياستهای دولت آمریکا هستند و هر
كدام جایگاهی استراتژیك در دولت ایالات متحده را به خود اختصاص دادهاند.
برخی
نیز در دولت دوم بوش آماده تصدی مناصب مهمی در سازمانهای
بینالمللی میشوند.
نكته
جالب توجه این است كه هر
۱۲ نفر این افراد یهودی هستند. گروهی كه «معماران
امپراطوری» نام گرفتهاند.
ایروینگ كریستول
كریستول به عنوان پدر «نومحافظه كاری» شناخته میشود. وی عضو گروه
«روشنفكران نیویارك» كه بیشتر از مهاجران یهودی اروپای شرقی تشكیل شده،
بوده است. كریستول در سالهای پایانی دهه
۳۰ میلادی در «citycollege»
نیویارك تحصیل كرد. وی از
۱۹۴۷ تا ۱۹۵۲ مدیر تحریریه مجلهای انتقادی بود
كه بعدها «neocaon
bible»
نام گرفت.
در سالهای پایانی دهه
۶۰ ، كریستول به لحاظ تمایلات سیاسی
از چپ به راست تغییر مشی داد، چرا كه معتقد بود ضدیت با آمریكا در میان
لیبرالها بیشتر وجود دارد. كریستول چارچوب روشنفكری نومحافظه كاری را با
بنیانگذاری و نوشتن مقالاتی در نشریاتی مانند «The
national intrest»
و «The
public intenes»
بنا نهاد.
كریستول یكی از اركان فكری موسسه «American
enterpise»
است و كتابهای متعددی را از جمله «Neoconservatism
The autobiagraphy
of an Idea»
(نومحافظه كاری، اتوبیوگرافی یك نظریه) تالیف نموده است. وی پدر ویلیام
كریستول، سردبیر نشریه «standard
weekly»
است.
نرمن پدهرتز
پدهرتز كه یكی از پایه گذاران نومحافظهكاری به حساب میآید، در حوزههای
مختلف اجتماعی، فرهنگی و بینالمللی مطالعه كرده و قلم میزند. وی از سال
۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵ مدير نشریه «commentary»
بود كه توسط كمیته یهودیان آمریكا منتشر میشد. وی اخیرا دارای تمایلات
سیاسی لیبرال شده، اما در دهه
۷۰ رویهای مخالف داشته و عضو انجمنی كه توسط
سناتور هنری جكسون دموكرات پایهگذاری شد، بوده است. پدهرتز مولف
۹ كتاب
است. از جمله كتاب «Breaking
Ranks»
كه در آن وی مدعی شده است كه بقای اسرائیل یكی از اولویتهای استراتژی
نظامی آمریكا است.
وی با یك منتقد اجتماعی به نام «میج دكتر» كه به لحاظ فكری
نیز به او نزدیك است ازدواج كرده و هر دو با هم به تاسیس «commitee
on the present danger»
در اواخر دهه
۸۰ كمك كردهاند. پسر پدهرتز به نام جان، یكی از نویسندگان
«نیویورك پست» است.
پل ولفوویتز
ولفووتیز، پس از سه سال خدمت در پست معاون وزیر دفاع و طراحی جنگ عراق، در
سال ۲۰۰۵ توسط جورج بوش برای ریاست بانك جهانی انتخاب شد.
وی از سال ۱۹۸۹ تا
۱۹۹۳ به عنوان مشاور سیاسی وزیر دفاع،
هدایت یك تیم
۷۰۰ نفره را كه مسئولیتهای اصلی در مورد شكلدهی استراتژی
نظامی آمریكا در پایان جنگ سرد را بر عهده داشتند، به دست گرفت. وی در این
مسئولیت، با همكاری «لوئیس لایبی» در سال
۱۹۹۲ طرحی را ارائه كرد كه
خواستار تسلط نظامی آمریكا بر آسیا و اروپا و مقابله مقدماتی با كشورهای
مظنون به تولید سلاحهای كشتار جمعی بود. طرح وی پس از آنكه در رسانههای
مطرح شد، چنان واكنش شكآوری را برانگیخت، وی مجبور به دوباره نویسی آن شد.
پس از ۱۱ سپتامبر بیشتر اعضای اصلی آن تیم سمتهای كلیدی تهیه استراتژی
امنیتی آمریكا در سال
۲۰۰۲ را بر عهده گرفتند.
ولفورتیز
در زمان جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس، از تز گسترش دامنه جنگ به تغییر رژیم صدام
حمایت میكرد.
ریچارد پرل
پرل كه به خاطر مواضع سرسختانهاش در موضوعات مربوط به
امنیت ملی به «شاهزاده تاریكی» شهرت دارد، یكی از تاثیرگذارترین
نومحافظهكاران به شمار میرود.
پرل یكی از اصلیترین معماران برنامه «creatiue
destruction»(تخریب
سازنده) با هدف بازسازی ساختار خاورمیانه است كه با حمله به عراق آغاز
میشود. وی بخشهای مهمی از این برنامه را در گزارش كلیدی كه در سال
۱۹۹۶
برای حزب دست راستی لیكود اسرائیل تهیه كرد، بیان كرده بود.
پرل به تاسیس دو مركز فكری بزرگ كمك كرده است: یكی مركز
سیاست امنیتی «The
center for security
policy»
و ديگری موسسه يهودی برای امنیت ملی «The
jewish institute for national
security».
وی همچنین در موسسه «American
Enterprise»
نیز عضویت دارد و علاوه بر اشتغال در سمت مشاور بنیاد ضد تروریستی دفاع از
دموكراسیها «Foundation
for the
Defence of Democracies»،
یكی از مدیران روزنامه «اورشلیم پست» اسرائیل نیز هست.
داگلاس فیث
وزارت دفاع اعلام كرده كه فیث، تابستان امسال از سمت معاونت وزیر دفاع در
امور سیاستگذاری كه پست غیرنظامی شماره 3 پنتاگون به حساب میآید و وی از
ابتدای روی كار آمدن بوش در سال
۲۰۰۱ در آن مشغول به كار بوده، استعفا
خواهد كرد. فیث در دولت ریگان نیز به عنوان دستیار وزیر دفاع در امور
سیاستگذاری مذاكرات مشغول به كار بوده و پیش از آن نیز به عنوان مشاور
مخصوص ریچارد پرل فعالیت داشته است. فیث قبل از ورود به پنتاگون به عنوان
متخصص امور خاورمیانه در سالهای
۱۹۸۱ و ۱۹۸۲ در شورای امنیت ملی حضور
داشته است. وی به حمایت از حزب دست راستی لیكود اسرائیل شهرت دارد. او به
همراه پدرش كه در یك جنبش صهیونیستی جوان در زادگاهش یعنی لهستان فعالیت
میكرد، از طرف سازمان صهیونیستی طرفداری از لیكود در آمریكا مورد تشویق
قرار گرفت. وی در سال
۱۹۹۲ نایب رییس هیات مشاوران موسسه یهودی امنیت ملی
بوده است. وی ریاست سابق مركز سیاست امنیتی را برعهده داشته و اكنون نیز
یكی از مدیران این موسسه است.
لویس لایبی
لایبی هم اكنون مشاور امنیت ملی دیك چنی است. وی در پستهای متنوعی فعالیت
داشته است. در دولت اول بوش، لایبی به عنوان معاون وزیر دفاع در
سیاستگذاریهای جنگ فعال بوده است.
لایبی یكی از بنیانگذاران پروژه قرن جدید آمریكا «New
American century»
بوده و با همكاری پل ولفووتیز، ویلیام كریستول و رابرت كاگان گزارشی را در
سال ۲۰۰۰ با عنوان «بازسازی استراتژی دفاعی آمریكا، نیروها و منابع برای
قرن جدید»، تهیه كرد.
وی در سال ۱۹۹۲ یعنی زمانی كه دیك چنی وزیر دفاع آمریكا
بود، در تهیه طرح جنجال برانگیز ولفووتیز به عنوان «راهنمای سیاستگذاری
دفاعی» با وی همكاری كرد. هم اكنون لایبی به عنوان مشاور مركز مطالعات
روسیه و آسیا ـ اروپا در بنگاه
RAND
فعالیت دارد.
جان بولتون
بولتون در فوریه
۲۰۰۵ به عنوان سفیر آمریكا در سازمان ملل انتخاب شد وی از
معاونت وزارت امور خارجه در امور كنترول تسلیحات به سازمان ملل منتقل شد.
جان بولتون پیش از تصدی این پست در وزارت خارجه آمریكا نایب رییس موسسه
نومحافظه كار «American
Enterprise»
بوده و در دولتهای جورج بوش پدر و ریگن نیز سمتهای مختلفی را بر عهده
داشته است.
بولتون معمولا ادعاهایی میكند كه كاملا توسط مجامع
اطلاعاتی تایید نمیشود. وی در مارس ۲۰۰۲ در سخنرانی خود با نام «در پشت سر
محور شرارت» سوریه، لیبی و كوبا را به عنوان كشورهایی كه به دنبال ساخت
سلاحهای كشتار جمعی هستند معرفی كرد. در ژولای
۲۰۰۳ نیز
CIA
و سایر آژانسهای اطلاعاتی به شدت ادعاهای بولتون در مورد پیشرفت سوریه در
برنامههای تسلیحاتی را رد كردند.
الیوت آبرامز
آبرامز در فوریه سال
۲۰۰۵ به سمت معاون دستیار رییسجمهور و
معاون مشاور امنیت ملی در استراتژی دموكراسی جهانی منصوب شد. وی از دسامبر
۲۰۰۲ تا فوریه ۲۰۰۵ به عنوان دستیار ویژه رییسجمهور و مدير ارشد مطالعات
خاور نزديك و شمال آفریقا فعالیت داشته است. آبرامز فعالیت سیاسی خود را از
همكاری با سناتور هنری جكسون آغاز كرد و در دولت ریگن، سمتهای مختلفی را
در وزارت خارجه بر عهده داشت. وی از سال
۱۹۹۰ تا ۱۹۹۶ عضو موسسه «Hudson»
بوده و سپس ریاست مركز سیاست عمومی و اخلاق را بر عهده داشته است. وی
همچنین در سمت ریاست كمیته آمریكایی آزادی بین المللی ادیان نیز فعالیت
كرده است. در سال
۱۹۹۱، آبرامز به خاطر افشای اطلاعاتی از درون كنگره
آمریكا در مورد ایران گناهكار شناخته شد، ولی جورج بوش پدر، او را در سال
۱۹۹۲ عفو كرد. آبرامز در سال
۱۹۸۰ با راشل دكتر، دختر نرمان پدهرتز و میج
دكتر، ازدواج كرد.
رابرت كاگان
كاگان در زمینه استراتژی ایالات متحده و دیپلماسی قلم میزند. وی با همكاری
ویلیام كریستول نومحافظه كار، پروژه «قرن جدید آمریكا» را در
۱۹۹۷ تهیه
كرده و در سال
۱۹۹۸ نامهای جنجال برانگیز را خطاب به كلینتون مبنی بر لزوم
تغییر نظام حكومتی عراق منتشر كرد.
وی
پس از آنكه در سالهای
۱۹۸۴ و ۱۹۸۵ نطقهای وزیر امور خارجه وقت آمریكا را
تهیه میكرد، توسط ایلیوت آبرامز در دفتر امور درون آمریكایی وزارت خارجه
به كار گرفته شد. وی همچنین در نشریات «واشنگتن پست» و نشریه طرفدار
اسراييل «weekly
standard»
نیز مقالاتی منتشر كرد.
مایكل لدین
گفته میشود لدین، كه بسیاری او را رادیكالترین نومحافظه كار آمریكا
میدانند، مرتبا به كارل رو (karl
Rove)،
مشاور بلند پایه بوش، در امور مربوط به سیاست خارجی مشاوره میدهد.
لدین یكی از اصلیترین طرفداران تغییر رژیم ایران است. وی
در سال ۲۰۰۱ موسسه «اتحاد برای دموكراسی در ایران» را پایهگذاری كرد.
مایكل لدين در دولت ریگن به عنوان مشاور وزیر امور خارجه
آمریكا فعالیت داشت و هم اكنون نیز در موسسه نومحافظهكار «American
Enterprise»
با ریچارد پرل همكاری نزدیكی دارد. وی همچنین یكی از بنیانگذاران و عضو
«موسسه یهودی امور امنیت ملی» است. وی در فاصله سالهای
۱۹۷۵ تا ۱۹۷۷ در
مجله «New
Republic»
فعالیت داشته و مدير فصل نامه واشنگتن نیز بوده است. وی همچنین كتاب «جنگ
علیه سردستههای ترور» را تالیف كرده و در آن از ایده تغییر نظام سیاسی در
عراق، سوریه و عربستان سعودی حمایت كرده است.
ویلیام كریستول
ویلیام كریستول پسر بنیان گذار اندیشه نومحافظه كاری، یعنی ایروینگ
كریستول، است. وی هم اكنون رییس پروژه «قرن جدید آمریكا» و سردبیر نشریه
طرفدار صهیونیسم «weekly
standard»
است.
ویلیام كریستول نیز مانند فرانك جفنی و ایلیوت آبرامز ابتدا كار سیاسی را
با سناتور هنری جكسون دموكرات آغاز كرد، ولی در سال
۱۹۷۶ مشی سیاسی خود را
عوض كرد و جمهوریخواه شد. وی در دولتهای ریگن و جورج بوش پدر نیز
سمتهایی را داشته است. كریستول از سال
۱۹۹۱ مرتبا خواستار تغییر رژیم صدام
در عراق بوده و با همكاری «لورنس كاپلن» كتاب «جنگ علیه عراق: ستمگری صدام
و وظیفه آمریكا» را تالیف كرده است. وی عضو هیات مشاوران «بنیاد دفاع از
دموکراسیها»، که پس از
۱۱ سپتامبر به یكی از كانونهای تولید اندیشه تبدیل
شده، نیز میباشد.
فرانك جفنی
جفنی، بنیانگذار و رییس موسسه پرنفوذ «مركز سیاست امنیتی»
كه سیاست اعلام شده آن «حفظ صلح جهانی از طریق قدرت آمریكا» است، میباشد.
وی در سال ۱۹۸۷ به عنوان دستیار وزیر دفاع در سیاست امنیت بینالملل در
دولت ریگان انتخاب شد و سپس به عنوان دستیار وزیر دفاع آمریكا در زمینه
دفاع در برابر نیروهای اتمی و سیاست كنترول تسلیحات زیر نظر ریچارد پرل
فعالیت داشت. او در «واشنگتن تایمز» و مجله «Defence
News»
و نیز روزنامه «Investors
Business»
مقالاتی منتشر میكند. وی همچنین در نشریات الكترونیكی «Jewishworldreview.com»
،«National
Review online»
و نیز «worldnetDaily.com»،
كه هر سه از محافل نزدیك به صهیونیستها هستند، نیز عضویت دارد.
وی همچنین یكی از 25 نومحافظه كار اصلی مشاركت كننده در
تدوین پروژه «قرن جدید آمریكا» به شمار میرود.
منابع : پاشگاه، ديدگاه وعمليات رواني.
نویسنده : ع - م از مزار
4 january 2007 19:20:11
پايان جنگ سرد و سرآغاز نبرد