


«سكوت مرد حكیم همواره پر معنی است» اندیشه هایی درباره ماكیاولی
لئو اشتراوس در ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۸ در كرشن هسن در آلمان در خانواده
ای یهودی متولد شد. پدرش فروشنده بود. از جولای ۱۹۱۷ تا دسامبر
۱۹۱۸ در طول جنگ جهانی اول به خدمت ارتش پرداخت. در دانشگاه های
هامبورگ و فرایبورگ فلسفه خواند در ۱۹۲۱ رساله دكترایش را زیرنظر
ارنست كاسیرر به پایان رساند. در دانشگاه فرایبورگ و ماربورگ از
ادمرند هرسول و مارتین هایدگر درس هایی آموخت. در ۱۹۳۳ در پاریس
ازدواج كرد. در فاصله این سال تا ۱۹۳۴ در انگلستان و فرانسه و با
كمك موسسه راكفلر به پژوهش پرداخت. در ۱۹۳۷ به آمریكا رفت و در
دپارتمان تاریخ دانشگاه كلمبیا به تحقیق پرداخت. در فاصله سال های
۱۹۳۸ تا ۱۹۴۸ در مدرسه جدید پژوهش اجتماعی نیویورك درس می داد. در
۱۹۴۴ شهروند آمریكا شد. از ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۸ استاد فلسفه سیاسی دانشگاه
شیكاگو بود و ۱۸ اكتبر ۱۹۷۳ درگذشت. برای لئو اشتراوس فلسفه و
سیاست لزوما مسیرهای درهم پیچیده ای داشتند. اشتراوس نیز مانند
بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم احساس می كرد كه پوزیتیویسم و در وجه
كلی تری، فرق نهادن بین واقعیت و ارزش، علم و اخلاق، و... نه تنها
غلط است بلكه زیانبار نیز هست. از این رو اشتراوس منتقد بسیار جدی
نسبی گرایی پوزیتیویسم و تجربه گرایی بود.
او
معتقد بود كه فلسفه سیاسی جزیی اساسی و بسیار مهم از فلسفه است. وی
از بحث های سقراط و شاگردانش آموخته بود كه شناخت طبیعت بدون
شناختن طبیعت انسانی امكان پذیر نخواهد بود و از نظر او شناخت
طبیعت انسانی به فلسفه سیاسی ختم می شد.
اشتراوس معتقد بود كه فلسفه می تواند از تاریخ فراتر رود و به
حقایق فراتاریخی دست یابد و هدف فلسفه كسب معرفت راستین، همیشه
معتبر و قطعی و نهایی است. و از آنجا كه فلسفه سیاسی «كوششی است
برای یافتن حقیقت نهایی درباره بنیادهای زندگی سیاسی.» او همچون
افلاطون معتقد بود كه فلسفه سیاسی «كوششی است به منظور شناخت
راستین ماهیت امور سیاسی و نظم سیاسی درست و مطلوب» از همین جا می
توان به هسته اساسی نقد اشتراوس از فلسفه مدرن پی برد. اشتراوس
معتقد است كه فلسفه مدرن دچار نسبی گرایی شده است و باید با احیا و
بازخوانی فلسفه كلاسیك به ارزش های مطلق و حقایق فراتاریخی بازگشت
اشتراوس به تفاوت میان پژوهشگر
Scholar
و فیلسوف قائل بود. او خود را یك پژوهشگر می خواند نه یك فیلسوف.
او معتقد بود بسیاری از كسانی كه خود را فیلسوف می خوانند. فیلسوف
نیستند بلكه پژوهشگر هستند. از نظر اشتراوس فیلسوفان متفكران شجاعی
هستند كه با طرح نظراتشان به گسستی اساسی در فلسفه زمان خود دست می
زنند و به پژوهشگران اجازه می دهند تا بتوانند در ذیل لوای افكار
آن فیلسوف بیندیشند. به طور كلی فلسفه اشتراوس بازخوانی و شرح
فلسفه كلاسیك یونان با توجه به مشكلات فلسفه مدرن است. اشتراوس
امروز به عنوان پدر نومحافظه كاری شناخته می شود. دو تن از شاگردان
معروف او آلن بلوم
Allan Bloom
و هری جافا
Harry V.Jaffa
هستند. اما معروف ترین شاگرد او پل ولفوتیز
Paul Wolfowitz
است. مطمئنا اشتراوس چندان دلبسته دموكراسی نبود اما مهمترین
تاثیری كه نومحافظه كاران از او گرفته اند باور به ارزش ها و حقایق
مطلق و مخالفت با نسبی گرایی و چند فرهنگی گرایی بوده است. كتاب
های اشتراوس به ترتیب سال انتشار چنین اند: فلسفه سیاسی هابز، در
باب جباریت، تعقیب و آزار و هنر نویسندگی، حق طبیعی و تاریخ،
اندیشه هایی درباره ماكیاولی، فلسفه سیاسی چیست
.تاریخ
فلسفه سیاسی، شهر و انسان، نقد اسپینوزا بر مذهب، سقراط و
اریستوفان، لیبرالیسم: قدیم وجدید، گفتارهای سقراطی گزنفون، سقراط
گزنفون، از اشتراوس كتاب «فلسفه سیاسی چیست» توسط فرهنگ رجایی به
فارسی ترجمه شده است.

گئورگ ویلهم فریدریش هگل (Georg
Wilhelm Fridrich Hegel)
مهم ترین فیلسوف ایده آلیستی است كه تاریخ را وارد فلسفه می كند و
با نگاه پدیدارشناختی و تاریخی نسبت به فلسفه و تاریخ فلسفه و با
به اندیشه درآوردن واقعیت های زمان خود چون انقلاب فرانسه،
رمانتیسم آلمانی و روشنگری تاثیر شگرفی بر جریان فلسفی بعد از خود
می گذارد به نحوی كه موریس مرلوپونتی معتقد است هگل در مبدا و
منشاء تمام اتفاقات قرن اخیر قرار دارد.
گرچه زندگی هگل كمتر واقعه مهمی دارد و بسیار عادی و به دور از
اتفاقات خاص روزگار خود را سپری كرده اما این عادی بودن را نمی
توان بهانه بی توجهی به زندگی شخصی او قرار داد، چرا كه در دستگاه
فكری هگل فیلسوف در یك گفت و شنود دائمی با خود و غیرخود است.
تعینات فردی او اهمیت دارد زیرا با در نظر گرفتن این خصوصیات است
كه گفتار غیرشخصی او وارد تاریخ انضمامی و واقعی می شود. بنابر این
هر قدر ظاهرا یك نظام فكری انتزاعی به نظر آید، اما چون آن را فردی
بیان می كند كه تعینات خاص و شرایط روزگارش را نمی توان منكر شد،
آن نظام فكری معنایی در تاریخ به دست می آورد.
هگل ۲۷ اوت ۱۷۷۰ در شهر اشتوتگارت به دنیا آمد و خانواده اش جزء
مسیحیان پیرو لوتر بودند. ویلهلم كوچولو در امور ذوقی و هنری چندان
استعدادی نداشت اما علاقه وافری به یادگیری داشت و مصاحبت
بزرگسالان را بر كودكان هم سال ترجیح می داد.
سال ۱۷۸۸ اشتوتگارت را به منظور تحصیل در «بنیاد یزدان شناسی
پروتستان» دانشگاه توبینگن ترك كرد و همان جا با شلینگ و هولدرلین
دوست شد و با هم نوشته های ژان ژاك روسو را می خواندند. در ۱۷۸۹
هگل مانند هم كلاسانش توجه فوق العاده ای به اخبار انقلاب كبیر
فرانسه نشان می داد و به اتفاق شلینگ برای تجلیل از انقلاب فرانسه
درختی به اسم آزادی در توینگن كاشتند. هگل در زمان دانشجویی هم
چندان در فعالیت های جمعی و گروهی شركت نمی كرد و به خاطر اینكه
مانند دیگر دانشجویان در زمان فراغت به شمشیربازی و اسب سواری نمی
پرداخت مورد توجه زنان قرار نمی گرفت و او را «پیرمرد» خطاب می
كردند. پس از اتمام تحصیلات به اشتوتگارت بازگشت و به تدریس مشغول
شد و در سی و یك سالگی ۱۸۰۱ در دانشگاه ینا جنا به تدریس و سخنرانی
مشغول شد. شروع قرن نوزدهم در زندگانی هگل اهمیت خاصی دارد زیرا در
چند سال اول این قرن كوشش كرد موضع خاص فلسفی خود را مشخص كند و
اختلافاتش با فیخته و شلینگ را روشن سازد. اهمیت دوره ای كه هگل در
ینا بود از این لحاظ است كه در آنجا موفق به نگارش كتاب
«پدیدارشناسی روح»
Phanomenologiedes Geistes
شد، كه بسیاری آن را مهمترین اثر هگل می دانند. پدیدارشناسی روح یك
جست وجوی بسیار وسیع و همه جانبه است كه شامل تمام تجارب انسانی از
تجربه حسی گرفته تا عقلی، نقلی، دینی و... می شود. درست زمانی كه
آن را برای چاپ ارائه داد ارتش ناپلئون ینا را اشغال كرد و هگل
مجبور به ترك آن جا شد و در بامبرگ سردبیر روزنامه ای شد و در سال
۱۸۰۸ مدیر دبیرستان شهر نورنبرگ شد و در چهل و یك سالگی ۱۸۱۱ با
ماری فون توشر، كه بیست سال از او جوان تر بود ازدواج كرد. هگل در
زندگی خانوادگی نمونه ای از نظم و دقت بود، تمام مخارج را در
كتابچه حسابی یادداشت می كرد و حتی قلكی برای پس انداز داشت اما
چندان خوش اخلاق و مبادی آداب نبود، لباسش همیشه به یك شكل و اغلب
به رنگ خاكستری بود و مشهور است زمانی كه عصبانی می شد حالت صورتش
غیرقابل تحمل و وحشتناك می شده است. در نورنبرگ كتاب معروف «منطق»
را به پایان رساند و جلد اول آن را ۱۸۱۲ و جلد سوم اش را ۱۸۱۶ به
انتشار رساند و در همین سال به دانشگاه هیدلبرگ رفت و كتاب «دایره
المعارف فلسفی» را نوشت. شهرت اجتماعی هگل در سال ۱۸۱۸ و از زمانی
كه برای تدریس به دانشگاه برلین رفت آغاز شد و در ۱۸۳۰ به ریاست
دانشگاه برلین رسید. شاگردانش حتی در دوره شهرتش از یكنواخت بودن
صدایش و مطالب مشكلی كه بیان می كرد ملول می شدند و عده زیادی تنها
از روی كنجكاوی در كلاس هایش حاضر می شدند.
سال ۱۸۳۱ وبا در برلین شیوع پیدا كرد و در ۱۴ نوامبر این سال هگل
بر اثر ابتلا به این بیماری درگذشت.
افكار هگل در مورد پدیدارهای تاریخی نه تنها قسمتی از فلسفه او
بلكه به یك معنا عین فلسفه او است. از نظر هگل حوادث ظاهرا جزیی
تاریخی در واقع نمایشگر لحظه ای از صیرورت دیالكتیكی روح مطلق است
كه در زمان و مكان معینی تحقق می یابد. به این معنا تمام آثار اصلی
او را می توان نوعی فلسفه تاریخ قلمداد كرد. كتاب «درس های فلسفه
تاریخ» جزء آثاری است كه شش سال پس از مرگ هگل ۱۸۳۷ توسط یكی از
شاگردانش ادوارد گانس منتشر شد. هیچ یك از آثار هگل به اندازه این
كتاب مورد توجه عامه مردم قرار نگرفته است و كسانی كه خواسته اند
به طور اجمال با افكار او آشنا شوند بیشتر به مطالعه این كتاب
پرداخته اند.
هگل معتقد است كه منطق تاریخی است و تاریخ منطقی است و بحث در مورد
حوادث تاریخی چیزی جز كوشش برای دریافت ضرورت منطقی آنها نیست. به
نظر او تاریخ را به سه صورت طبیعی، تاملی و فلسفی می توان مورد
توجه قرار داد. مورخانی كه به طور طبیعی حوادث تاریخی را مورد توجه
قرار می دهند در حقیقت كسانی هستند كه از نظر گاه خود به وقایع
نگاری می پردازند. هرودوت و توسیدید جزء این دسته هستند و كار آنها
از لحاظی شبیه به شاعر است. همان طور كه شاعر سعی دارد براساس امور
حسی و با استفاده از زبان و فرهنگ زمان خود تصورات بدیهی به وجود
آورد، این نوع تاریخ نویسان نیز سعی كرده اند وقایع خارجی و عینی
را به شكل تصورات ذهنی بیان كنند. نوع دوم مورخانی هستند كه تاریخ
را براساس تامل و اندیشه مورد نظر قرار می دهند و سعی می كنند به
نحوی از زمان حال فراتر روند. آنها كوشش دارند از حوادث تاریخی
تجربه بیاموزند و آن را به خوانندگان و آیندگان تحویل دهند. برخی
دیگر از این گروه یا به بحث خود جنبه انتقادی داده و ضمن بیان
حوادث اجتماعی و سیاسی به آنها نگاهی انتقادی دارند و یا اینكه از
منظر و رویكردی خاص حوادث تاریخی را مورد تحلیل قرار می دهند. نوع
سوم مورخانی هستند كه با نظر فلسفی به تاریخ می نگرند و در واقع
كار گروه قبلی را تكمیل می كنند و در مسائل تاریخی به مراتب عمیق
تر نظر می دهند. توجه هگل بیشتر به نوع سوم تاریخ نویسی است.
هگل معتقد است كه: «دانش و عقل فرازمانی وجود ندارد و تنها نقطه
ثابت فلسفه، خود تاریخ است». وی مبانی دانش برای هر نسلی را امری
گذرا و متغیر می داند و لذا به حقیقت جاودانی باور ندارد. به باور
او: «تاریخ همچون رودخانه است. هر جنبش كوچكی در نقطه معینی از آب
در واقع حاصل امواج و پیچ و تاب هایی است كه در بالای رودخانه رخ
داده. اما این جنبش های كوچك از جایی بر می آیند كه در آن سنگ ها و
خمیدگی های رودخانه واقع شده است.» از این رو هگل تاریخ را «روندی
رو به پیش» می انگارد كه در آن «روح جهان» كه تعبیر دیگری از روح
مطلق است رو به تكامل و انكشاف دائمی است و با حركت آن به پیش، بر
آگاهی و معرفت انسان افزوده می گردد.
او تاریخ را محل صیرورت روح می داند و چون جوهر روح آزادی است پس
در واقع تاریخ نموداری از مراحل مختلف تحقق آزادی است. تحقق تدریجی
آزادی در سیر تاریخ ضرورتا تحقق تدریجی آگاهی و شعور است. به نظر
هگل در واقع تاریخ عالم تاریخ روح مطلق است از این لحاظ كه روح
كوشش دارد از خود آگاه شود و خود را آزاد سازد و آگاهی و آزادی
مقدر نمی گردد مگر به نحو تدریجی و دیالكتیكی. به اعتقاد وی آزادی
مطلق و آگاهی تام غایت روح مطلق و در نتیجه غایت تاریخ است و عالم
خواه ناخواه به آن جهت سوق پیدا می كند.
به نظر هگل تاریخ عالم از شرق به غرب می رود، زیرا آسیا شروع این
تاریخ و اروپا نهایت آن است. در تاریخ گذشته شرق یك فرد، آزاد
دانسته می شد در تمدن یونانی و رومی چند نفر یا گروهی محدود آزاد
شناخته می شدند و در دنیای ژرمنی همه آزاد دانسته شده اند. گرچه
براساس نظر فوق عده ای معتقدند كه هگل دولت پروس را تجسم نهایی
«روح مطلق» و حد نهایی حركت و پیشرفت تاریخ اعلام می كند اما
برتراند راسل معتقد است كه هگل آمریكا را سرزمین آینده معرفی می
كند و بر این باور است كه در آینده تاریخ در آمریكا تجلی خواهد
یافت.

خانه ي درختي
خانه اي درختي، خانه اي آزاد
خانه اي سّري،براي تو و من
آن بالا، در شاخه هاي پربرگ
گرم، چون هر خانه ي روشن
خانه اي شهري، خانه ي هرچيزي جاي خودش
خانه ي مراقب باش و پاک کن پاها ي تو دمِ درِش
چنين خانه اي را دوست ندارم اصلا
بيا زندگي کنيم در خانه اي درختي و روشن. سيلور استاين
من آزادم كه هر جا دوست دارم بروم و هر كاري كه دوست دارم انجام بدهم و بر اين باورم كه هر انساني نيز بايد چنين كاري كند و نبايد به هيچكس وابسته بود پس من آزادم تا . . .
شل سيلوراستاين در 25 سپتامبر 1932 در ايلينوي شيكاگو متولد شد. بعضي از منابع سال تولد اورا 1930 ذكر كرده اند. پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و نام خودش شلدون آني سيلوراستاين بود. وي در سال 1950 در ارتش آمريكا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان كار نقاشي كارتوني را براي برخي از مجلات مثل «استريپس» strips ، «استارس» stars ، «پاسيفيك» pasific آغاز كرد.
«سيلور استاين» از كودكي استعداد ذاتي خاصي در نقاشي و نوشتن داشت. خودش بعدها در جايي مينويسد كه اين دو كار نقاشي و نوشتن تنها اموري بودند كه وي در آنها موفق بود:
وقتي بچه بودم - حدود 12 الي 14 سالگي - بيشتر ترجيح مي دادم كه يك بازيكن بيس بال باشم و با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بيس بال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمي آمد. در اين صورت ،كاري از دست من بر نمي آمد. بنابراين شروع به نوشتن و نقاشي كردم و خوشبختانه در اين دو زمينه كسي را نداشتم كه از او تقليد كنم و يا تحت تأثيرش قرار بگيرم. بنابراين كم كم به سبك خودم دست پيدا كردم و قبل از اينكه با آثار نويسندگان و هنرمندان ديگر آشنا شوم مشغول كار خلاقه شدم. در واقع حدود سي سالگي بود كه به طور جدي با آثار نويسندگان ديگر آشنا شدم. در آن زمان با وجود اينكه مورد توجه مردم قرار گرفته بودم اما باز هم كار را به هر چيز ديگري ترجيح ميدادم. چون ديگر برايم كار كردن به شكل عادت در آمده بود
سيلوراستاين مي گويد: «من دلم مي خواهد كه هر كس بتواند در آثارم مطلبي نزديك به حس خود پيدا كند و سعي در كشف حس موجود متن بكند و لذت ببرد»
معروفترين آثار سيلوراستاين آثاري است كه او براي كودكان نوشته است. هر چند بيشتر آثار او در گروه سني خاصي نمي گنجد ولي به نظر مي رسد باز هم از سوي مخاطبان بزرگسال مورد توجه زيادي قرار مي گيرد و اين از ويژگيهاي خاص اشعار اوست كه همه گروههاي سني مي توانند با آن هم ذات پنداري كنند. چرا كه اشعار او در عين برخورداري از عنصر طنز، صريح ، ساده و تكان دهنده هستند و هر يك جنبه اي از زندگي را از بعدي جديد به نمايش ميگذارند. بعدي كه با نظريات شناخته شده فلسفي، روانشناختي و جامعه شناختي كاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جديدي را به زندگي مطرح ميكند. فلسفه اي كه طي آن انسان با ابزار طنز و سادگي، به درك صادقانه اي از خود و جهانش نايل مي شود. سبك نگارش سيلوراستاين سرشار از شور و انرژي، احساس ريتميك، نجوا و فرياد است. ويژگي اساسي نگاه او، آزادي و رهايي از هر گونه قيد و بندي است كه احساس و ادراك انسان را دچار قالبها و كليشه هاي از پيش تعريف شده مي كند.
بسياري از كساني كه فكر مي كنند سيلوراستاين تنها نويسنده اي براي كودكان است ، وقتي مي فهمند كه بزرگسالان بيشتر از كودكان از آثار او استقبال مي كنند بسيار متعجب ميشوند. بزرگترها سيلور استاين را بخشي از وجود خود مي دانند،چرا كه حرفهاي ناگفته آنان را با زبان طنز بيان مي كند.
وقتي كه سيلوراستاين در سال 1960 نخستين كتاب كودكش را با نام «درخت بخشنده» به چاپ رساند خيلي زود به عنوان نويسنده موفق كودكان به شهرت رسيد. هجو؛ نوعي حماقت ماهرانه و بازي استادانه با لغات ، از ويژگيهاي كار اوست. گويي كه او با طبيعت انسانهاي هر سني آشناست و جالب اينجاست كه سيلوراستاين هرگز از قبل تصميم نگرفته بود نويسنده يا تصويرگر كتابهاي كودكان شود. يكي از دوستانش به نام »توني آن گرر« اورا به دفتر دوستش «اورسلا نوردستام» برد و او سيلوراستاين را قانع كرد كه براي كودكان بنويسد. اولين كتاب او »درخت بخشنده« كه بعدها با موفقيت زيادي روبرو شد ابتدا توسط يكي از دوستانش به نام «ويليام كول» كه ويراستار بود مردود شناخته شد. چون او معتقد بود كه كتاب، ميان ادبيات كودكان و بزرگسالان دست و پا مي زند و چون مخاطب مشخصي ندارد فروش خوبي نخواهد داشت. اما از ديد سيلور استاين اين داستان درباره دو گروه از آدمهاست : يك نوع از آدمها دهنده و نوع ديگر گيرنده هستند و البته بعدها هر دو گروه كودك و بزرگسال از اين كتاب استقبال كردند. كتاب »رقصهاي مختلف« نيز حاوي مجموعه شعرها و قصه هايي براي كودكان است كه بزرگسالان نيز به نوعي مخاطب آن هستند. چون نويسنده از وراي طنز نگاهي به پوچي و هرج و مرج حاكم بر جامعه بزرگسالان دارد. سيلوراستاين با نگاه دوگانه و طنزآميز خود، نويسنده اي است كه تحت هيچ قالب معين و برچسب خاصي نمي گنجد، همان گونه كه روح جسور و آزادش هيچگونه محدوديتي را برنمي تابد. او بي گمان نويسنده، طنزپرداز، شاعر و فيلسوف بزرگ دلهاي شاد و پرتپش و سرزنده است. حال اين دلها چه در سينه كودكان جاي داشته باشد و چه در سينه بزرگترها.
سبك بدعت گذاري او نو و منحصر به فرد است چرا كه به قول خودش:
«خوشبختانه كسي در اطرافم نبود كه از او تقليد كنم، پس راه خودم را دنبال كردم»
سبك سيلوراستاين امروزه در تمام جهان علاقهمندان و طرفداران فراواني دارد. از كودك و نوجوان گرفته تا پير و بزرگسال آثار او را مي خوانند و مخاطبان او از فرهنگهاي مختلف جهان دوست دارند در اين مسير شادمانه و پر از كشف و شهود با شاعر همراه شوند، مسيري كه از دنياي بديع و پرشگفتي كودكي آغاز مي شود و از نگاه يك كودك خلاق و كنجكاو به ما مي آموزد كه هرگز به چيزي عادت نكنيم و از وراي طنز وادار به تفكر شويم و هميشه از پوسته ظاهر واقعيت نقبي به درون آن بزنيم و در واقع فريب ظواهر و پوسته ها را نخوريم, با قلب جهان و چيزها ارتباط برقرار كنيم و هميشه و در هر لحظه منتظر وقوع شگفتيها در زندگي باشيم. سيلوراستاين تعداد زيادي آلبوم ترانه و موسيقي ساخته است كه از بين آنها موسيقي فيلم »كارت تبريكهايي از مرز« كانديد دريافت اسكار بهترين موسيقي متن فيلم شده است.
من يك عقيده شخصي دارم كه از صميم قلب به آن معتقدم: دوست دارم به شيوه خودم و با واژه ها با مردم صحبت كنم. كساني هستند كه مي گويند براي دل خودمان كار ميكنيم براي آنها اهميت ندارد كه كارشان منتشر شود و ديگران هم آن را ببينند. من با اين فكر مخالفم ، اگر براي دلت كار كردي خيلي خوب، ولي حق نداري ديگران را هم در آن سهيم نكني. اين احساسي است كه من درباره كارهايم دارم
آثار شاد و غير معمول و مصور او فقط در آمريكا بيش از ۱۴ ميليون نسخه چاپ شده وسالهاست كه مورد توجه همه گروههاي سني قرار دارد
«شل سيلوراستاين» در تاريخ يكشنبه 10/مي /1999 بر اثر حمله شديد قلبي در »كي وست« ايالت فلوريداي آمريكا در منزل خود در گذشت.
اگرمي خواهيد اطلاعات بيشتري دررابطه با اين نويسنده كسب كنيد به كتاب نقد وبررسي آثار شل سيلوراستاين (نويسنده: روت مك دونالد ، مترجم: رضي خدادادي ، ناشر:نشر هواي تازه، تهران )مراجعه كنيد
مطالعه کتابهای این نویسنده را به همه توصیه می کنم ؛ بخوانيد ، پشيمان نمي شويد.
كتابشناسي شل سيلوراستاين :
جورابهايت را بچسب (19۵6)
گزارشي از هيچ كجا (1960)
كتابي پر از بيهودگي (1960)
لافكاديو، شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد (1963)
يك زرافه و نصفي (1964)
درخت بخشنده (1964)
كسي يك كرگدن ارزان نمي خواهد (1964)
باغ وحش رويايي (1964)
گفتگوي آزاد در تئاتر آخر شب (تي وي جيبي) (196۵)
جايي كه پياده رو تمام مي شود (1974)
آشنايي با قطعه گمشده (1974)
رقصهاي مختلف(دنياي ديوانه ديوانه شل سيلوراستاين) (1979)
چراغي زير شيرواني (1981)
آشنايي قطعه گمشده با دايره بزرگ (1981)
ده را بگير (19۵۵)
الفياي عمو شلبي (19۶۱)
راهنماي پيشاهنگي عمو شلبي(۱۹۶۴)
بابانوئل نو
بالا افتادن (1996)...(آخرين كتاب شل سيلور استاين).
ويكتور هوگو، بزرگترين شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شايد بزرگترين شاعر در عرصه ادبيات فرانسه و نيز داستان نويس،درام نويس و بنيانگذار مكتب رومانتيسم در بيست و ششم فوريه 1802 پاي به عرصه هستي گذارد.وي سومين پسر كاپيتان ژوزف لئوپولد سيگيسبو هوگو(بعدها به مقام جنرالي نائل آمد) و سوني تره بوشه بود.هوگو قويا تحت نفوذ و تاثير مادر قرار داشت.مادر از سلطنت طلبان و از پيروان متعصب آزادي به شيوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ