پنجشنبه، ۱۶ جنوری ۲۰۱۲

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد


 

آیا افغانستان تجزیه خواهد شد؟

 

دو خبر، یعنی گشایش دفتر "طالبان" در قطر از جانب ایالات متحده و اتحادیه اروپا و آغاز مذاکرات صلح دولت با نماینده های گلبدین حکمتیار در کابل، دوباره موضوع بحثهای داغ حلقه های روشنفکری افغانی و دیگر سیاست بازان ذیعلاقه در مسئله کشور ما را در هفته گذشته در داخل و خارج تشکیل میدهند.

هر شخصیت و گروپ سازمانی نظر به برداشت و انتظارات خویش ازین پیشامد ها نظرات مختلفی را ارایه میدارند که معرف زاویه دید و موضع گیری شان در مورد سراسر قضیه افغانستان میباشد. ارتجاعی ترین این ها همانا از جانب "مجاهدین" و "دولتی" های ادارۀ کرزی است که در پیشگاه مردم از "وطن پرستی" دم میزنند و در خفا بجز تطبیق پلان های "سیا" و "موساد"، "ام آی شش" و "آی اس آی"، مشغولیت و اگر راستش را بگوییم الترناتیف و چاره یی دیگری ندارند. دلیل آن هم روشن است که هیچ گاهی نوکر بر بادار خویش ایراد نمیگیرد و تنها اطاعت میکند، ورنه جیره اش قطع خواهد شد.

به عقیدۀ من این موضوع دو بُعد، داخلی و خارجی، دارد.

در بُعد داخلی دهها عامل در آن دخیل اند. عامل اولی منفعت مادی قضیه است. هر گروپ و سردسته یی مطابق دریافت وجوهی که از خارج تمویل میشود، منافع مادی خویش را در آن جستجو میکند. در سرتاسر این کارزار معیارهای مانند وطن پرستی، عشق به وطن، ملت و مردم، تمامیت ارضی، استقلال و حاکمیت ملی، حل عادلانه مسئله ملی و ارضی، سعادت اکثریت مردم، اعتلای سرزمین افغانستان، انکشاف فرهنگی و امثال هم اصلا مطرح نیستند. نبود نیروهای ملی، وطنپرست و مترقی در حل این مسایل، خلای وحشتناکی را در سطح ملی بوجود آورده است. بنااً طبیعیست که هیچ امید و انتظار مثبتی برای اکثریت قاطع ملت و مردم افغانستان از آن نمیتوان داشت. از بابت همین کمبود، حل این مسئله به لطف کشورهای دخیل در قضیه مربوط میشود تا به اراده مردم و ملتی تا گلو غرق در جهالت و خرافات مذهبی، عقب مانده گی و درمانده گی، ضعف تعقل و نادانی.

در بررسی عامل اقتصادی نباید مسئله عدم تناسب رشد اقتصادی میان شمال و جنوب کشور را فراموش کرد. از یکجانب منابع زیرزمینی در مناطق مرکزی و شمال کشور بیشتر نسبت به جنوب تراکم کرده است و به همین لحاظ هم انکشاف اقتصادی مناطق شمال بیشتر است که خود در تشکیل روان و شخصیت مردم این نواحی تاثیر ژرفی دارد. کوهستانی بودن مناطق جنوب نیز بر این پروسه سایه افگنده که بنوبه خود در معضلات امتزاج اقتصادی و فرهنگی این ملیت ها با دیگر مناطق نقش تعیین کننده بازی کرده است.

دومین عامل، دید و موضعگیری عقیدتی است. افراد و گروپ های که درین قضیه دست دراز دارند، در اغلب موارد نماینده گان راست مذهبی اند که افراطی های شان از شریعت غرای محمدی برای حل مسئله ملی، استقلال ملی، تمامیت ارضی . . . الهام میگیرند، بنااً قراریکه تجربه "طالبان" وجود دارد، انترناسیونالیزم اسلامی در موضعگیری شان ملاک عمل است. گروپ های گلبدین، سیاف، جمعیت، شورای نظار و سایرین با علاقه فراوان افغانستان را به علاقه های نفوذی خویش تقسیم کرده اند که عملا مبادی تجزیه افغانستان بر تهداب همین برخورد استوار بوده و بستر مناسب برای پیدایش این ایده است. چپ نماهای کشور ما همیشه از وطن پرستی و انقلاب و خون حرف زده اند، اما در عمل در تمام اقدامات وطنفروشانه گروپ های افراطی شانه به شانه با آنها گام برداشته و تا سرحد تسلیم به "آی اس آی" و "سی آی ای" پیشرفته اند. هیچ کدام ازین جناح های مطرح راه حل سالم مسئله ملی و تمامیت ارضی کشور را با تحلیل همه جانبه علمی و شناخت عمیق مشخصات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ملی مطرح نکرده اند. در برنامه تمام این احزاب از چپ تا راست موضعگیری های ملی مطرح نشده اند. در طول تاریخ موجودیت خود، تنها نیروی سیاسی که با این مسئله برخورد ملی، علمی و بدون تعصب کرده و آنرا در اسناد اساسی خویش جا داده بود ح.د.خ.ا. بود که تا قبل از دستبرد تفکر نوین سیاسی ملاک عمل و موضعگیری اش در تمام عرصه های ملی و بین المللی اش بود.

در بُعد خارجی آن، افغانستان از مدتها بدینسو در مبرم ترین مسایل داخلی و خارجی خود از کشورهای ذی نفوذ در منطقه و جهان تاثیر پذیر و آسیب پذیر بوده است. گاهی از جانب استیلای عرب، هنگامی توسط مغولها، باری از هجوم امپراتوری انگلیس، زمانی از جانب شوروی و اکنون هم از جانب ایالات متحده و اتحادیه اروپا. تمام این قدرت ها برای ملت افغانستان کمتر و برای اهداف تاکتیکی و ستراتیژیکی خویش بیشتر صادق بوده و منافع خویش را در خاک ما دنبال کرده اند. تاریخ نویس شهیر افغانستان غبار در مقدمه کتاب افغانستان در مسیر تاریخ باری نوشته بود که افغانستان در گذرگاه خطرناکی قرار دارد که گاهی از جنوب به شمال معبر جهانگشایان بوده و گاهی از شمال به جنوب دهلیز عبور به کشور هندوستان واقع شده است. ملت غیور و سرکش افغانستان هربار در برابر این قدرت ها ایستاده گی کرده و مانند درخت تنومندی در برابر سیلاب و تندبادها درهم شکسته و نابود شده و تا دوباره جان گرفته، کشور های دیگر به درجه های بلند تری دست یافته اند. افغانستان کشور نادار نیست، اما هیچگاه آن نهالی نبوده که وقتی در برابر این طوفانها خم شد، بعد از گذشت آن دوباره بایستد و به زنده گی ادامه دهد. مثال های آن در تاریخ، حمله اسکندر مقدونی، چنگیز خان، تیمور لنگ، امپراتوری انگلیس، لشکر کشی شوروی و اکنون جنگ با تروریسم اند که تمام بود و نبود ملت و کشور ما را نابود کرده اند. شالوده یک زنده گی و انکشاف صلح آمیز و نورمال را درین خطه باستانی بار بار از بین برده اند و هیچ زمینه شکل گیری یک توامیت ملی، اقتصادی، کلتوری و فرهنگی را برای افغانها در درازمدت باز نگذاشته اند. از یک جانب این امر در نگهداشتن و تقویت کلتور جنگی در کشور نقش بسزای بازی کرده است و مردم را بهترین جنگنده ها به بار آورده و از جانب دیگر صلح ناپایدار، مردم را در جهل دوامدار و چیره گی خرافات ملی و مذهبی بر تمام شئون زنده گی جامعه نگهداشته است که مانع تشکیل روان ملی بسوی توأمیت و همبستگی ملیت ها و گروپ های اتنیکی بشدت از هم مجزا و بیگانه با فرهنگ های مختلف گردیده است. وابستگی بیش از حد هر ملیت و قوم به خانه، قریه و محل خویش مانع تقویت روحیه ملی افغانی گردیده است. ازینجاست که امروز مردم ما در افتراق و بیتفاوتی کامل نسبت به منافع ملی و سراسری کشور بسر میبرند و کمترین درک و احساس را برای آن دارند. بدین شکل هر پیشنهاد برای تغییرات از جانب اجانب برای گروه های مختلف معانی مختلف مثبت یا منفی دارند که روشنفکران کشور نیز ازین دایره مستثنا نیستند. عدم موجودیت روان افغانی در نزد ملت افغان یا بعباره دیگر کمبود ناسیونالیزم مثبت (البته این از محل پرستی و منطقه پرستی مردم افغان تفاوت دارد) در ذهن هر افغان، صرف نظر از تعلقات ملیتی، باعث تشتت و سرخورده گی همه مردم گشته و بستر مساعدی را برای تطبیق پلان های بیگانه ها آماده ساخته است. دولت های مختلفی در ادوار مختلف تا اندازه یی متوجه این مسئله شده و درین راستا اقداماتی ناچیزی را رویدست گرفته اند که به نسبت کوتاه بودن مراحل صلح آمیز زنده گی اجتماعی، استبداد حاکمان و ناسنجیده و غیر علمی حرکت کردن آن دولت ها این پروژه ها به نتیجه نهایی نرسیده اند. از همین سبب ضعف وجدان حفظ منافع ملی در نزد هر فرد افغان بطور روشنی مشهود است. در کتاب های درسی صنوف نمیدانم چند ابتدایی در مکاتب به عقیده من تصادفی نبود که نوشته بودند: هر کس از افغانستان است افغان است، اما از سوی دیگر خود حاکمان و دولت در دادن امتیاز به مناطق معینی بمنظورهای سیاسی و محروم ساختن دیگر مناطق بخاطر سرکوب خواسته های آنها یا مطیع ساختن شان درین پروسه سهیم بوده است. این قضایا اکنون به منبع کشیده گی های قومی و منطقوی مبدل شده اند که هیولای تجزیه کشور را تغذیه میکنند.

در مقابل، وطن فروشان افغانی بعد از استحصال قدرت، هر باری به فروش دارایی و افتخارات ملی به بیگانگان، در بدل پول های ناچیزی مبادرت ورزیده اند. قوماندان ها و جنگنده های اشرار که دولت کمونیستی را سرنگون کردند، بجای آبادی مخروبه های جنگ، نسبت عدم موجودیت برنامه ملی، سیم های سرویس های برقی در کابل را، با بیخبری کامل از مفهوم معنوی آن، با مرمی کلاشینکوف قطع کردند و به پاکستان بنام مس به کیلو فروختند، تانک های اردو را با ماین منفجر کردند و آهن گویا به بازارهای پشاور فروختند، مجسمه های بامیان، قصر دارالامان، قصر تاج بیگ و غیره مثال های برای ثبوت این محموله است. در سطح بزرگتر آن، خیانت ملی قوماندان مسعود، که "شیر پنجشیر" نام گرفته است، در منحل کردن اردوی ملی افغانستان بود که بهترین مدافع منافع ملی کشور میتوانست باشد. از همان تاریخ به بعد افغانستان فاقد هرنوع اعتبار بمثابه یک کشور مستقل در منطقه و جهان شد.

در هیچ کشور، ملت و قومی در سرتاسر جهان، وطنفروش کم نیست و جامعه فاقد وطن فروش نمیشود، اما سیستم های سیاسی یا به عباره دیگر دولت ها موظف اند تا این افراد را در راس اهرم قدرت اجازه ورود ندهند. بهترین مثال در سطح خیلی بزرگ، میخاییل گورباچف است که از هیچ قد برافراشت و اندام بزرگی مانند امپراتوری شوروی را از پا در آورد و با آن زحمتکشان سراسر جهان را به دور دیگر استبداد و برده گی سرمایه گسیل داشت. در ایالات متحده و دیگر کشورهای جهان نیز وضع ازین بهتر نیست. بزرگترین رسوایی های کشورهای مقتدری مانند ایالات متحده، انگلیس، فرانسه، آلمان و غیره اغلب از جانب اتباع خود همان کشور ها صورت پذیرفته است. (ضرب المثلی بیاد می آید: درخت میگوید، اگر دسته از خودم نباشد، تبر مرا قطع کرده نمیتواند).

اگر دوباره به بحث روی مسایل "فدرالیزم" و "تجزیه" برگردیم، باید یاد آور شد که این تجربه ها در تاریخ بشریت وجود دارد و ملت ها ازین شیوه های دولت داری استفاده کرده و به هدف های نایل آمده اند، اما چیزی که در مورد این مسئله در ذهن تداعی میشود، چگونگی تطبیق و مجریان آن است. از مدت ها سوالی در ذهنم جوانه زده که چرا کشور های قدرتمند و ثروتمند به همگرایی و توامیت میرسند و کشور های نادار و ناتوان هر روز کوچکتر و تجزیه میشوند. نایجریا، چکوسلواکیا، شوروی سابق، یوگوسلاویا، سودان و اکنون که نوبت افغانستان رسیده، چرا باید تجزیه شوند، چرا تلاش مجدد برای تجزیه فدراتیف روسیه با حرارت جریان دارد. ولی از جانب دیگر آلمان شرق و غرب با هم اتحاد کردند، هانگ کانگ دوباره به چین تعلق گرفت، ناحیه فرانسوی زبان کبک در کانادا را نمیگذارند دولت مستقلی تشکیل کند، آسترالیا در چندین نوبت نتوانست حتا با رای پرسی مردم، دولت مستقل و غیر وابسته یی اعلان نماید و امثال هم. جواب سوال را به پندار من باید در سیاست های امپریالیزم جستجو کرد. گاهی این تجزیه ها بر اساس منافع اقتصادی کشورهای ثروتمند صورت گرفته، مخصوصا برای تضعیف دولت های با ثباتی که برای سرمایه داری جهانی درد سر ایجاد کرده اند. اکنون کشور ما که با پیامد مداخلات دوامدار همین کشورها از استقلال ملی و دولت با ثبات مرکزی که قادر به کنترول تمامیت ارضی باشد محروم ساخته شده، در معرض همین تهدید و خطر قرار دارد. درین میان به رای و منافع ملت افغان کسی وقعی نمی گذارد.

در چارچوب شوروی سابق ایجاد نواحی خودمختار، تجربه یی بود که بر اساس حق تعیین سرنوشت ملیت های آن مناطق عملی شد. بیشتر از صد ملیت و قوم مختلف در فامیل بزرگ شوروی با هم همزیستی داشتند، و در یک هماهنگی بی سابقه یی با هم زیست و همکاری مینمودند. آیا حل مسئله ملی و حق تعیین سرنوشت ملل از جانب اندیشه مترقی درست ترین راه حل این معضل نیست؟ اگر جواب نه باشد، پس کدام راه و کی در تاریخ میتواند آنرا تثبیت کند؟ و چرا این راه های دیگر، بدون اعمال استبداد و حق تلفی شهروندان موفقیتی به اندازه راه حل مترقی آن، مطابق نسخهً اندیشه پیشرو مارکسیستی لنینیستی نداشته اند؟ مرتد های هم عصر ما منکر این عقیده اند و تفاوتهای انکشاف اقتصادی میان شهر ها و مناطق مختلف را برای رد این سیاست مثال میزنند.

فدرالیزم اگر با روحیه مدد رسانی به جریان حل مسئله ملی و حق تعیین سرنوشت ملتها انجام شود که باعث رشد سریع ملیت ها در زنده گی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی گردد، به تحقق برسد، مثبت ترین شیوه یی دولت مداری خواهد بود، اما اگر با روحیه تولید افتراق و جدایی طلبی باشد که نیروی یک کشور و یک ملت را تضعیف نماید و منافع سرمایه داری را تامین نماید، قابل رد است. درآن حالت، فدرالیزم یک شیوه تعمیل کنترول ساده و ارزان از جانب کشورهای قدرتمند بر کشورهای مورد سوال خواهد بود که قابل قبول نمیباشد. تجزیه کشور ها به پارچه های قابل کنترول و ضعیف هم ازین قاعده مستثنا نیست. بهترین مصداق این قضاوت مثال یوگوسلاویاست.

در مورد واگذاری ولایات جنوبی به "طالب" ها و مسئله "فدرالیزم" و بالآخره "تجزیه کشور"، تارنمای دیدگاه "ابتکاری" کرد و در سخنگاه دیدگاه بحثی را در میان روشنفکران با دیدها و باورهای مختلف براه انداخت و خواست نظرات مشترکین را جمع نماید. به مجرد شروع بحث، حرف به حرفها کشید و از کارزار مباحثه سازنده روشنفکری (همه شرکت کننده ها در گذشته یا عضو ح.د.خ.ا. بودند و یا نوعی به آن وابستگی داشتند) در موارد مسایل بالا میدان مصاف میان نظریه پردازان مختلف جور شد که مدیر صفحه مجبور شد آنرا از روی صفحه بردارد. این تنها یک نمونه کوشش برای حل مسئله مهم و حیاتی که امروز ملت و وطن ما با آن مواجه است، بود (تا چه اندازه صادقانه بود، مسئله جداست!).

برای من عمق فاجعه درین است که قضاوت های بهترین روشنفکران وطن که خود را متعهد به آرمانهای مردم زحمتکش میدانستند، به مرام نامه و اساسنامه حزب وفادار بودند و تعداد قابل ملاحظه آنها درین راه قربانی های نیز داده اند، که چنین باشد، پس از افراد و تشکیلاتی که به آن اصول و منافع پابندی خاصی ندارند چه میتوان توقع داشت. لذا ما افغانها از هر جناحی که باشیم، بدلیل افتراق، مانند همیشه در میدان های جنگ برنده و در میدان های سیاست بازنده های مطلق بوده ایم که بعدها در طی نسل ها غرامات این موضع گیری های غلط پرداخته شده اند. بنظر میرسد که این دایره شیطانی هیچ ختمی ندارد. از همین سبب، اگر غرب حتا با اکت "دموکراسی" از مردم افغانستان درین مورد رای پرسی هم بنماید، متوجه خواهد شد که ملت ما توانایی تعیین سرنوشت خویش را ندارد، بنااً آنها تشجیع میشوند و خود را مکلف میدانند تا بجای ما تصمیم بگیرند.

نتیجه این که: تجزیۀ افغانستان از امکان بعید نیست، حتا اگر ملت آنرا نخواهد. تاثیر تبلیغات دشمن در بین مردم و حتا در بین حزبی های دیروز، گویای این حقیقت است که ملیت پرستی، سمت گرایی، تبعیض شمال و جنوب، زبان . . . همه و همه در موضعگیری های نا سالم "روشنفکران" نقش بس منفی را بازی خواهند کرد. اگر حزبی های متعهد دیروز با دلسوزی، وقف و ایثار برای مصالح وطن و ملت کار میکردند، جای داشت تا در میان مردم به کار روشنگری میپرداختند و ذهنیت های انسانهای وطن را روشن میساختند. وقتی ما درس نگرفتیم، تاریخ ما را به نحو دیگری درس خواهد داد.

 و. خوږمن، سویس، ۱۵ جنوری ۲۰۱۲

 

(اصالت در قبال مطالب منتشره در دیدگاه ها هيچ مسووليتي ندارد و با احترام به آزادي بیان و دموکراسي نميخواهد سانسور نمايد و دست رد به سينه نويسنده گان بزند)