محمد نبی عظیمی

 

 

 

تاریخ ارسال به «اصالت»:

Sun, January 23, 2011 11:25

پیوسته به گذشته

  هنوز این نامه را نبسته بودم که در همان سایت انترنتی پیشین، مطلب دیگری زیرعنوان "باز هم پاسخی به سپه سالار عظیمی و شرکاء" از قلم همان جرت نویس سنی مذهب! نشر شد. از فحوای آن مقاله بر می آمد که نویسنده بعد از خواندن مطالبی که بعضی از فرهنگیان و برخی از اعضای ح.د.خ.ا. در ارتباط به کتاب بی ارزش "کوچه ما" و شخیصت نویسندهء آن نوشته اند، با هله پته گی (شتاب) فراوان خواسته است از خود دفاع و رفع اتهام کند. اما حکمت این مسأله برای من روشن نیست که چرا آن دربار زادهء شیرین زبان! به عوض پاسخ گفتن به هر یک از آن نویسنده گان ارجمندی که سوگمندانه بسیاری از آن والاگهران را نمی شناسم؛ این هیچمدان را آماج قرار داده است؟ عملی که رندان به آن می گویند: چالاکی دست! اما آیا این شاگرد شیطان (شاگرد سلیمان لایق) باید بداند که سکوت در برابر پرسش های مشخص صاحب این قلم و آن نویسنده گان فرزانه یی که کوچه ما و نویسنده مغرور و خود پرست آن را از پرویزن انتقاد کشیده اند، به معنای لاجواب ماندن و چیزی در چنته نداشتن برای یک مناظرهء ادبی – سیاسی است.

 خوب جناب اکرم عثمان! اگرچه محتویات پاسخنامه نمبر ۲ شما به یک پول سیاه نمی ارزد و حیف آدم می آید که وقت خود را برای نوشتن و وقت خواننده عزیز را برای خواندن آن تلف کند؛ ولی برای این که داکتر جان "ما" که در نزد رفقای دیروزش تا همین اکنون نیز عزیز! است خفه نشود، اینک این چند نکته را به نبشت می آورم:

نخست این که کور خوانده ای! جناب کاندید اکادمیسین ما که هرگز روی اکادمیسینی را نخواهی دید؛ زیرا هنگامی که آن نخبه گان عزیز عرصهء هنر و فرهنگ را باندیست های جنایتکار امینی کشتند، نه تنها این سپه سالار تو از خدمت نظامی بنا بر فرمان امین جلاد به تقاعد سوق شده و فعالیت سیاسی زیرزمینی داشت؛ بل اکثریت مطلق پرچمیان یا در پشت میله های زندان در بازداشتگاه مخوف پلچرخی به سر می بردند، یا در پولیگون های پلچرخی زنده به گور شده بودند و یا به فعالیت های مخفی سیاسی دست یازیده بودند. از میان آنان فقط خودت و چند تا اپورچونیست معلوم الحال که از ترس به امین و رژیم خونتای وی به خاطر حفظ جان و از دست ندادن مقام مدح و ثنا می گفتند، با رژیم همکاری داشتند. بنا بر این، این اشک تمساح ریختن ها فایده یی ندارد و هرگز نمی تواند احمد ظاهر این آواز خوان محبوب قلب ها که دوست نزدیک من نیز بودند و شادروان مهدی ظفر را که در سحرگاهان کودتای ۲۶ سرطان با هم آشنا شده و بعد با هم دوست شدیم و یا نینواز و هزاران نینواز دیگر را که جان های شیرین شان را از دست دادند، زنده کند. اما در آن کارستانی که امین همنام تو (اکرم جان در کتاب بی بدیل کوچه ما، نام خودرا "امین" گذاشته است. آیا چنین گزینشی می تواند تصادفی باشد؟ آخر مگر قحط سالی نام بود؟) انجام داد، هدف تنها و تنها بدنام ساختن جنبش چپ در افغانستان بود. زیرا با وصف آن که به اساس اسناد و شواهد او یک عنصر چپ نبود، مهره یی هم بود در حساس ترین و تعیین کننده ترین برههء تاریخ یعنی جنگ سرد برای بدنام ساختن نهضت چپ در افغانستان.

 اما این که تو یک ایدیولوژی را محکوم می کنی، به گفتهء خودت: "دلت و بایسکلت!"، منتهی باید بدانی که با این سفسطه بازی ها و آب در هاوون کوبیدن ها نمی توان به جنگ دوصد ساله میان فلسفه های اقتصادی – سیاسی "مارکسیزم" و "کپیتالیزم" رفت و یکی را فاتح و دیگری را مغلوب اعلان نمود. این یک منازعهء تاریخی است و فیلسوف نماهای جلنبری مانند تو که آگاهانه مارکسیزم را مسؤول روی کارآمدن جوزف استالین در شوروی وقت، مائو تسه تونگ در چین و سوسیال دموکراسی در اروپا می پندارند، آب به آسیاب پدیده یی به نام سرمایه داری انحصاری جهانی یا نیو کپیتالیزم می ریزند. اما بگذار درس های خانه گی ات (هنگامی که هنوز مرتد نشده بودی) را که در اتاق میر اکبر خیبر برایت داده می شد، به خاطرت بیاورم که این مارکسیزم بود که در طول مبارزات دوصد ساله اش شناخت و ریشه یابی خصلت واقعی سرمایه و رژیم سرمایه داری را به میدان کشید. این نظریه تاریخی و ایدیولوژی دورانساز بود که هدف انسانی اش را توزیع عادلانه تولید یا دسترنج انسان زحمتکش تشکیل می داد و می دهد. اما کپیتالیزم و نیو کپیتالیزم به عنوان ایدیولوژی، پشتیبان نا برابری های درآمد و ثروت است. بنا بر این فقط اشراف زاده های بدلیی مانند تو و دکانداران و تیکه داران دین و مذهب و شیفته گان نظام خونخوار سرمایه داری می توانند مارکسیزم را که همین حالا ملیون ها پیرو از جان گذشته دارد، محکوم کنند و کسانی را که به آن باور و برای پیروزی آن مبارزه می کنند، قاتل انسان های جهان بدانند. بلی، مخالفان مارکسیزم با سر دادن این لاطایلات می خواهند این حقیقت را کتمان کنند که از برکت این ایدیولوژی هر روز هزاران انسان زحمتکش به نسبت ظلم، نابرابری اجتماعی و استثمار شدید اقتصادی، نبود کار، و نبود غذا، سرپناه و درمان رخت از جهان می بندند. می خواهم از آقای عثمان بپرسم که قاتل این همه انسان بیگناه که بدون آن که ظاهراً خون شان ریخته شود، به دیار عدم فرستاده می شوند، کیست؟ بلی، جناب پاسخ دهید که در جنگ هایی که توسط دنیای سود و سرمایه به راه انداخته می شود و از اثر این جنگ ها روز مره هزاران تن جان می بازند – از جمله در وطن سیه روزگار مان – چه کسانی و کدام رژیم هایی مقصر هستند؟ بنا بر این اگر شما شیفتهء این نظامی که کثافت از سر و رویش می بارد نیستید، پس به کدام نظام اقتصادی – اجتماعی باورمند ید؟ مگر در جهان در حال حاضر به جز همین دو راه و همین دو سیستم، راه و روش دیگری وجود دارد؟ راه سومی مگر هست؟ البته جهان سوم که هست ولی راه سوم مگر هست؟

باری، اگر این بحث هم دراز دامن شود، بگذار از آقای امین ببخشید اکرم خان عثمان بپرسم که خالق این تروریزمی که تو چپ و راست از آن سخن می زنی، چه کسی و یا چه کسانی هستند؟ مثلاً همین سازمان تروریستی "القاعده" و رهبر آن اسامه بن لادن در برابر کدام نابرابری ها و استبداد به تروریزم رو آوردند؟ بگذار بپرسم که کدام ایدیولوژی خالق و ترویج کننده فساد، فحشاء، الکل، مواد مخدر، و سایر پدیده های منفی و غیراخلاقیی است که سالانه جان ملیون ها انسان را می گیرد و زنده گی هارا به ویژه در کشور های عقب مانده برباد می دهد؟ دیگر چه بگویم به این سردار بدلی؟ جز همان طوری که حافظ و بعد ها فروغ فرخزاد گفته بودند:

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان / در گوش هم حکایت عشق مدام ما/ هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است در جریدهء عالم دوام ما/

نکتهء دیگر این که شما نوشته اید: "من کمتر کسی می شناسم که چون تو با اقبال و محبت عمومی مواجه شده باشد. در وصف تو کتابها، رسایل و مقالات زیادی نوشته شده است که هر یک بخشی از شخصیت جلیل ترا برجسته کرده است.". بلی، در مورد کتاب "اردو و سیاست در سه دههء اخیر افغانستان" و چند سیاه مشق دیگر من همان طوری که آگاهان می دانند، کتاب ها و مقالات فراوانی به نبشت آمده اند. عده یی که تعداد شان کم نیست در تایید آن کتاب ها به ویژه اردو و سیاست قلم و قدم زده اند و برخی ها در مخالفت و رد آن ها صفحاتی را سیاه کرده اند که یک امر کاملاً طبیعی است و نمایانگر این است که آن کتاب ها مورد توجه خواص و عوام قرار گرفته اند. گفتنی است که کتاب اردو و سیاست . . همین اکنون به زبان انگلیسی از طرف جوان آگاه و با احساس آقای الیاس ادیب ترجمه شده است و امید می رود تا توسط یکی از ناشرین ارجمند به زیور چاپ آراسته گردد. اما شهرت آن کتاب چه کسی بخواهد یا نخواهد به مثابه یکی از کتاب های با ارزش در باره حوادث نظامی – سیاسی سال های حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان نه تنها در وطن، بل در برون مرزها نیز روز افزون بوده و همین اکنون از جمله مأخذ قابل اعتبار به حساب می رود. اما از سوی دیگر این کتاب که حقایق فراوانی را در مورد سقوط دولت نجیب الله مرحوم و عوامل سقوط آن رژیم بیان داشته است، مورد بی مهری، مخالفت و حتی کینه ورزی کسانی نیز قرار گرفته است که سیما و چهره خود، یاران و رهبران شان را در آن کتاب مطابق میل شان نیافته اند. به همین سبب آنان خامه ها رنجه کردند، مقاله ها نوشتند، کتاب ها تألیف کردند، هیاهوی فراوانی به راه انداختند و برخی از آنان مانند شما به عوض این که محتویات کتاب را از صافی انتقاد بیرون بکشند، به توهین شخصیت نویسنده کتاب و خانواده اش دست یازیدند تا اگر شود آن کتاب را بی اهمیت و بی ارزش جلوه دهند که هرگز به این آرزو نرسیدند. اما در مورد تلخه داشتن و یا نداشتن من تشویش نکن، به خود نگاه کن و خود را دریاب که درباره ات چه می گویند؟ مثلاً بسیاری ها از اعترافات خودت در سایت آسمایی مثال می آورند، از همان دورانی که "بی عقلی را تجربه می کردی!" و گهگاهی به عوض اتاق میراکبر خیبر و گوش دادن به درس مارکسیزم – لیننیزم، گذارت به اتاق سلیمان کبابی و یا سبزی فروشی درمحمد پهلوان می افتاد.

حرف دیگر دربارهء قسم و سوگند است که نخست باید گفت: من هرگز برای محافظت نظام منفور شاهی سوگند نخورده؛ بل برعکس در همان روز و درهمان مراسم به خاطر سرنگونی آن نظام فرتوت قسم خورده بودم. اما علت این که چنین موضوعات بی اهمیت را در یک بحث جدی به پیش کشیده ای، اگر بردیگران معلوم نیست، برای من معلوم است. زیرا با برانداختن رژیم منفور ظاهر شاهی گلیم سردار و سردار بازی برای ابد از سرزمین ما برداشته شد، سرداران بدلیی مانند تو نیز به گودال تاریخ سپرده شدند یعنی به همان جایی که عرب نی انداخت. بنا بر این باید دلت خون باشد و عقدهء دلت را بالای کسانی با دشنام و اتهام خالی کنی که برای سرنگونی نظام دلخواهت به چهرهء مرگ نگریستند، رژیم شاهی و سردار و سردار بازی را در گورستان تاریخ برای ابد دفن کردند و حماسه آفریدند. دوم این که من نه برای بقای رژیم داوود خان سوگند خورده بودم و نه برای سقوط و برانداختن اش. این حرفت نیز به گلاب بدل شود که نه ربانی را دیده بودم و نه حتی یک کلمه هم با وی حرف زده بودم چه رسد به سوگند خوردن برای بقای رژیمش. اما این تو بودی سردار صاحب که پس از سقوط دولت جمهوری افغانستان شروع کردی به مدیحه سرایی و آستان بوسی رهبران جهادی، تا مگر بار دیگر به کدام کشور دیگر قونسل یا سفیر شوی. این طور نیست؟ اگر انکارمی کنی پس نگاهی بینداز به دُرفشانی هایت که اندرباب عبدالعلی مزاری و احمد شاه مسعود سر داده بودی: (احمد شاه مسعود برچکاد . . . . )

درباره مصحف نمایی ها و داملایی ها و نصیحت های پدرانه ات دیگر چه بگویم؟ این همه خود نمایی و تزویر برای چه؟ از چه وقت به این طرف خداشناس شده ای؟ مگر تو خدا شرمنده نبودی؟ زیرا همان کسی نیستی که نه خدا را می شناخت و نه پیامبر و نه کتابش را و با عارف خرمگس شب و روز پیاله های ده منی را بالا می کردی و هزار دَو و دشنام در پسخانهء انتیک فروشی آغا و سلیمان کبابی نثار خدا و خدا پرستان می نمودی؟ پس حالا چه شده که حتی دیگران را از خدا و قهر او می ترسانی و مخالفین ات را رانده شده پروردگار می شماری. خنده آور نیست؟ اما بیا پاسخ مرا از زبان شیرین فروغ بشنو. از زبان همان آزاده زنی که با سرودن همین غزل نامش از لیست شاعران معاصر برچیده شد: پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود / بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا/ نام خدا نبردن از آن به که زیر لب / بهر فریب خلق بگویی خدا خدا/

سخن دیگرم با تو این است که به خاطر نوشتن واژهء "جرت!" به خودت آفرین گفته ای. ماشاء الله من نیز برایت آفرین می گویم، زیرا با نوشتن این واژهء لچکانه کار مرا آسان کردی اندرباب معرفی ات به خواننده به حیث یک انسان بی معرفت. هزار شاد باش و هزار آفرین بر تو!. حالا دیگر همه با خواندن این پاسخ های سه گانه ات می بینند که بر چکاد فحاشی ایستاده ای و در دشنام گویی نیز مانند مداهنه گری بی بدیل هستی. ولی هنگامی که این جرت نامه را می نوشتی و به خود آفرین می گفتی برای یک لحظه هم فکر کرده بودی که فرهنگیان شناخته شدهء کشور مانند استاد واصف باختری که روزگاری اندرباب تو نوشته بود: "در نوشته های اکرم عثمان ابتذال شلاق می خورد." چه خواهند گفت؟ اما استاد چون چندان به تو اعتماد نداشت چند سطر بعد تر به نحوی برائت ذمه کرده بود: "او همان سان هست که می نویسد" یعنی جرت هست که جرت می نویسد. مگر نه؟

در مورد این که جناب حسین فخری چند تا دفتر جیبی نوشته است و کدام دستآوردی ندارد تا بتواند منتقد ادبی شود، باید گفت که باز هم به ترکستان رفته ای. زیرا از نظر بسیاری آگاهان جناب حسین فخری نویسنده و منتقد توانمندی است که نه تنها در آفرینش داستان های کوتاه، رمان ها و سفرنامه ها؛ بل در زمینه نقد ادبی نیز دستآورد های غنیمت و ماندگاری دارد. مثلاً "حدیث فترت فرهنگ و فطرت فرهنگ " او را می توان از جمله آثار غنیمتی شمرد که در زمینه نقد ادبیات داستانی تا همین اکنون به رشته تحریر آمده است. وانگهی احمقانه نیست که اثر گذاری و ماندگاری یک داستان خوب را با بلست اندازه بگیریم؟ در این صورت آیا گلنار و آیینه استاد رهنورد زریاب که نخستین تجربه او در آفرینش رمان به شیوه ریالیزم جادویی است و یا سنگ صبور عتیق رحیمی برنده جایزه ادبی "کانکور" فرانسه که هردو رمان از نظر حجم خیلی کوچک هستند، باید در جمله آثار ماندگار ادبیات داستانی به حساب نروند و تنها و تنها "کوچه ما" که حجیم است و وزین و حتی خر شرابی مصری دُرمحمد ترکاری فروش نمی تواند به ساده گی آن را به منزل مقصود برساند، ماندگار و اثر گذار؟ مگر این انصاف است؟

آقای اکرم عثمان! تصور می کنم دیگر حرفی برای گفتن نمانده باشد و پاسخ های تان را تحویل گرفته باشید. اما اگر سخنی از قلم افتاده باشد به خاطر آن است که در دشنام نامهء دوشین شما حرف جدی دیگری از نظر من باقی نمانده است. باقی همان تکرار مکررات است. مثلاً باز هم همان "بروتوس" و همان داستان لاهوتی فقید. اما چی واقع شد که این بار داستان "پودین" را نیاوردی؟ آخر مگر این پودین خوشمزه ترین دسری نیست که در دربار صرف می شود؟ راستی این بروتوس تو چرا این بار به عوض ژولیوس سزار که پایه گذار امپراتوری روم بود و یکصد سال پیش از میلاد حضرت مسیح زنده گی می کرد، "تزار" روس یعنی نیکلای دوم را که در زمان انقلاب (۱۹۱۷) اعدام گردید، یکبار دیگر می کشد؟ مگر نمی بینید که بیشتر از ۲۰۰۰ سال فاصله زمانی بین زنده گی و مرگ این شخصیت های تاریخی وجود دارد. پس باید پاسخ بدهی که چطور بروتوس تو پس از دوهزار و یک صد سال زنده می شود و با خنجرش کسی را که یک بار کشته شده است بار دیگر می کشد؟ البته خواهی گفت که این یک اشتباه تایپی بوده است؛ اما اشتباه تایپی دوبار در یک سطر هرگز قابل قبول نمی تواند بود، زیرا حروف "ت" و "س" در کیبورد کمپیوتر پهلو به پهلوی هم نیست و اگر مغزی در کله یی وجود داشته باشد، هرگز چنین خبطی را مرتکب نمی شود.

 خوب اکادمیسین صاحب! دیگر چه بگویم. این خودت بودی که شروع کردی به ناسزا گفتن و دشنام دادن. ورنه من که فقط رمان ترا نقد کرده بودم، نه خودت را. بیشتر از این زحمت افزا نمی شوم. پاسخ خودت را هم پیش از پیش می دانم. یک جرت دیگر و دیگر هیچ!

 خدا نگهدارتان! به سلامت باشید!

 

  و اما چند کلمه یی با عارف عباسی:

 این جناب عارف عباسی درست می فرماید که من و او مدتی هم صنفی بودیم در لیسه حبیبیه کابل. او و کاکایش مسعود عباسی که جوان لاغر خرد جثه و همیشه خندانی بود، پهلو به پهلوی هم می نشستند. مسعود پسر جنرال حسین خان وسله وال (رییس اسلحه و تخنیک) اردوی شاهی بود که به خاطر تعلقش به قوم و قبیله محمد زایی ها از مقربین دربار ظاهر شاه و از جمله جنرالان با نفوذ شمرده می شد.

 اما این درست نیست که عارف جان عباسی می فرماید: "شبی بعد از کودتای ۲۶ سرطان در جوار سینمای پارک او را با رفقای همرزم و همسنگرش که از فرط مستی باده تکبر و غرور ملبس به یونیفورم کماندو بودند و هر یک ماشینداری بر شانه آویخته بودند، ا زدور دیدم . . . به حیث دوست و همصنف برای مصافحه جلو رفتم ولی با نخوت، تکبر و غرور خاصی مرا نادیده گرفته حاضر به مکالمه نشد و چون سرافسران فاتح امپراطوری روم با ملامت ساختن زمینی که روی آن پا می گذاشتند، از من دور شدند."

بلی این ادعا درست نیست به سبب آن که در آن زمان یونیفورم کماندو را صرف قطعات کوماندو مانند لوای ۴۴۴ که در بالاحصار موقعیت داشت در اختیار داشتند و سایر قطعات اردوی آن زمان حق نداشتند از آن استفاده کنند. بنا بر این چون من افسر قطعه کوماندو نبودم، این یونیفورم را نیز در اختیار نداشتم تا از آن استفاده کنم. دوم این که در آن زمان ماشیندار را افسران بر شانه نمی آویختند. اسلحه افسران در تشکیل اردو فقط تفنگچه دستیی بود که به نام "تی. تی" مشهور بود. بعد ها با مجهز شدن اردو به تفنگچه مکاروف این اسلحه کمری نیز به افسران اختصاص داده شد. سوم این که ماشیندار خفیف در تشکیل یک دلگی پیاده فقط یک میل بود و سایر افراد دلگی با تفنگ های پنج تکه روسی و بعد ها با تفنگ های خودکار که یه نام کلاشینکوف مشهور شدند، تسلیح و تجهیز شده بودند بنا بر این مسآله "آویزانه گی" ماشیندار بر شانه های من و همرزمانم خود به خود منتفی می شود. چهارم این که در آن ایام و لیالی حساس وظیفهء من محافظت از رادیو افغانستان وقت بود و من نمی توانستم برای یک لحظه هم آن جا را ترک بگویم. پس چگونه امکان دارد که من هم در شهرنو و سینما پارک با رفقایم چکر بزنم و هم در رادیو افغانستان باشم. نکتهء دیگر این که چطور امکان دارد که همصنفیی با کبر و غرور با همصنفی دیگرش برخورد کند، در حالی که هیچ مخالفت و خصومتی هم با هم نداشته باشند. و آخرین نکته در این تبصرهء شما این مسأله می تواند بود که حالا که ماشاء الله افزون بر گوینده گی و گرداننده گی یکی از برنامه های سیاسی تلویزیون جناب عمر خطاب، نویسنده گی را نیز مشق می فرمایید، بهتر است آن چه را می نویسید یکبار مرور کنید که مراد و منظور تان درست بیان شده است یا نی؟ مثلاً این جمله شما "از فرط مستی باده تکبر و غرور ملبس به یونیفورم کماندو بودند" این جمله یعنی چه؟ آیا تنها کسانی که باده غرور و تکبر را سر می کشند، یونیفورم کوماندو را پوشیده می توانند و سایرین که باده تکبر وغرور را سرنکشیده باشند از پوشیدن یونیفورم کوماندو محروم می گردند؟

خوب عارف جان! من می دانم که خودت از روی استحقار و به منظور انکسار من، این ناتوان را "نبی جان" خطاب کرده ای؛ اما می دانی من چرا به تو "عارف جان!" می گویم؟ به خاطر آن که هر وقت نام مبارکت را می شنوم به یاد قصیده هفتصد بیتی ایرج مرزا می افتم. همان قصیده یی که عنوانش "عارف نامه" است و برای عارف قزوینی که از مهمانی رفتن به منزل ایرج خودداری نموده بود، از طبع شوخ ایرج تراوش کرده و سروده شده بود. قصیده یی که اگر چه هجو نامه بود ولی از بس ابیاتش آمیخته با طنز بود و دلنشین و زیبا، برخی از آن ها تا هنوز به خاطرم مانده است. می خواهی برایت بازگو کنم؟ بسیار خوب! به شرط آن که به دل نگیری؛ زیرا خودت نه بدزبان هستی و نه فرهنگ ناسزا گفتن به مخالفین باورها و اندیشه هایت را دارا. و اما ابیات نخستین آن قصیده:

 شنیدم من که عارف جانم آمد/ رفیق سابق تهرانم آمد/ شدم خوشوقت و جانی تازه کردم/ نشاط و وجد بی اندازه کردم/ به نوکر ها سپردم تا بدانند/ که گر عارف رسد از در نرانند/ فراوان جوجه و تیهو خریدم / دوتایی احتیاطاً سر بریدم /

. . . . .

 و چند بیت دیگر:

گرت یک نکته گویم دوستانه / به خرجت می رود آن نکته یا نه؟ / تو دیگر بعد از این آدم نگردی/ ز آرایش فزون و کم نگردی/ الا ای عارف نیکو شمایل / که باشد دل به دیدار تو مایل/ چو از دیدار رویت دور ماندم / تو را بی مایه و بی نور خواندم/

. . . .

ترقی کرده ای در بدادایی/ شدستی پاک یک مالیخولیایی/ زگل نازکترت گویند رنجی / کنی با مهربانان بد سلوکی/ یکی گوید که این عارف خیالیست/ یکی گوید که مغزش پاک خالیست/ یکی اصلاً ترا دیوانه گوید/ یکی هم مثل من دیوانه جوید/

. . . .

بیا عارف که دنیا حرف مفت است/ گهی نازک گهی یخ گه کلفت است/ گهی عزت دهد گه خوار دارد/ از این بازیچه ها بسیار دارد/

پس حالا باور می کنی عارف جان که من اصلاً ترا فراموش نکرده ام، بل هروقت نام شریفت را می شنوم و یا چشمانم به تمثال و تصویر مبارکت روشن می شود، از فرط شعف در پوست نمی گنجم و می گویم این همان عارف جان خودماست، همان که رفاقت را پاس می دارد، عفت زبان و قلم را مراعات کرده، کسی را وطنفروش و خود خواه و چه چه نمی خواند. اما در مورد آقای اکرم عثمان باید خدمتت عرض کنم که به ناحق خود را در لحاف این بیمار پیچیده ای. آخر این فلک زده که روزی روزگاری عضو حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود، به حزب خود و آرمان های خود چه کرد که با خودت بکند. زیرا همین که خرش از گل برآمد دیگر ترا نمی شناسد. در آن صورت نه عارف جانی خواهد بود و نه خرکی و نه درکی! ولی این موضوع که وی یکی از اعضای برجستهء بخش پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بوده است، حاجت به ثبوت ندارد، زیرا خودش در صفحه ۸۸ جلد دوم کتاب کوچه ما به صراحت از عضویتش در حزب سخن گفته است و از این که بعد از آن همه خدماتش! نه عضو بیوروی سیاسی شده و نه به مقام بلندی رسیده بود، شکوه کرده و به حزب پشت کرده؛ ولی بار دیگر در زمان ریاست جمهوری داکتر نجیب الله به حزب رو آورده و عضو حزب شده است تا به سفارت برسد که البته و صد البته که رسید.

در فرجام یک نکته دیگر را نیز می خواهم منحیث یک همصنفی برایت مشوره بدهم که تا وقتی به حقیقت یک موضوع صد فیصد متیقن نباشی نباید حکم صادر کنی. مثلاً اگر خودت کتاب کوچه مارا خوانده می بودی و بعد نقدی را که من بر آن نوشته بودم از نظرت می گذشتاندی، هرگز چنان داوری شتاب زده یی در مورد نظر من و نویسنده گان دیگری که درباره کوچه ما قلم رنجه کرده اند، نمی کردی.

بیشتر از این مصدع اوقات شریفت نمی شوم. شادمان باشی.

نبی عظیمی

 

 

 

  

 

تاریخ ارسال به «اصالت»:

Sun, January 16, 2011 18:52

به جای دیباچه:

    پیش از پرداختن به اصل مطلب باید از خواننده عزیز پوزش بخواهم که برخلاف میل و عادتم مجبور شده ام این نامه را با همان ادبیاتی بنویسم که کاندید اکادمیسین داکتر اکرم عثمان در نوشته های اخیرش خطاب به داکتر و. ع. خاکستر و این تنابنده "قلمی" کرده است. بنا بر این اگر گهگاهی به عوض ضمیر مخاطب "شما" از ضمیر مخاطب "تو" استفاده شده است و یا به حکم اجبار واژه های غیر متعارف به کاررفته است، نباید حمل بر گستاخی و بی ادبی نویسندهء این سطور گردد؛ زیرا کسانی که یادداشت های مرا در ارتباط به کتاب "کوچهء ما" خوانده اند متوجه شده خواهند بود که در آن مطلب دراز دامن هیچ کلمهء توهین آمیز یا تمسخر گونه یی به آدرس نویسنده کوچه ما نیامده است به جز واژه های فرهیخته و فرزانه و بزرگوار و گران ارج و دانشمند و . . ؛ اما این که چرا دیگ خشم کاندید اکادمیسین صاحب به جوش آمده و تصور نموده است که با خطاب نمودن "تو" و یا با استعمال کلمات بازاری و تحکم و عربده و با تعرض به شخصیت و کرامت طرف مقابل می توان کسی را تحقیر کرد و زبانش را برید و یا به ترور شخصیت وی دست یازید، به نظرمن اشتباه دردناکی است که از عالیجنابی که در دامن دربار بزرگ شده و زبان سلاطین می داند، نباید سر می زد. نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که برخی واژه ها و یا ترکیب هایی را که در بین ناخنک " " گذاشته ام از گنجینهء لغات و اصطلاحات "کوچه ما" و یا "پاسخی به سپهسالار نبی عظیمی" وام گرفته ام که امید جناب داکتر صاحب از من نرنجند!

 و اما برگردیم بر سر اصل مطلب یا به زبان رندان کابل: بر سر شگاف کردن بُجل!

 همین چند روز پیش بود که پاسخ شتاب زده و به شدت زشت آقای اکرم عثمان را اندرباب بازی اوپراتیفی اش در تهران که توسط خامهء زیبای داکتر و. ع. خاکستر "قلمی" شده بود، در یکی از سایت های افاغنهء برون مرزی خواندم و باورم نشد که نویسندهء آن همان شخصی باشد که استاد لطیف ناظمی وی را مرد آموزش دیده، مؤدب و گشاده زبان انگاشته بود و فرهنگی بزرگوار دیگری مدعی شده بود که وی به سان برخی از قلمزنان قلمش را با دشنام و ناسزاگویی نیالوده و به عقده گشایی، کینه توزی و تهمت زنی در ادبیات دل نبسته است. ولی دیری نگذشت که با خواندن دشنام نامهء "پاسخی به سپهسالار نبی عظیمی" آیینهء تمام قد باورهایم نسبت به این شخص شکست و ریز ریز شد و دریافتم که برخی از این "از ما بهترینان" را چه به ناحق و چه آسان و ارزان دانشمند و فرزانه تصور می کردیم و بزرگوار می پنداشتیم؛ اما زهی خیال باطل!

  و اما در این سیاه پاره ها که در واقع دفاعیه یی است در برابر ده ها مورد اتهام و دروغ و باژگون خوانی تاریخ و ده ها پرسش و اعتراض و شمارش کمی ها و کاستی های نه چندان اندک در کتاب "کوچه ما" که از سوی نویسنده این سطور در آن "نقد واره" عنوان شده بود، نویسندهء شهیر ما فقط با یک "جــِرت!" گفتن می گذرد و بس و خلاص! انگار آن شهکار بی بدیل از آسمان نازل شده باشد که انگشت گذاردن بر محتویات آن همان و کافر شدن و به اسفل السافلین سقوط کردن و در آتش جهنم کباب شدن همان!

  در نخستین سطور این دفاعیه که جناب عثمان این جانب را سپه سالار ستاره دار معرفی کرده است، مدعی می شود که کتابش فاقد ارزش سیاسی و اجتماعی نیست؛ زیرا کوچه ما با افشاء کردن رازهای سر به مهر توانسته است یک دعوای حقوقی به راه اندازد و خونخواهی کند و چنین کند یا چنان نماید. اما نخست باید از وی پرسید که آیا وی سپه سالاری را دیده است که بدون در نظر گرفتن ستاره های سر شانه و علایم نظامی در یخن کرتی و یا پیرهنش، سپه سالار خوانده شود؟ من که ندیده ام، پس آیا همان کلمه های سپه سالار برای بیان مقصود کفایت نمی کرد؟ دیگر این که آیا اکرم عثمان گفته می تواند که کدام راز های سر به مهر را در کوچهء ما افشاء کرده است که برای خواننده تازه و بکر بوده و دیگران به آن نپرداخته باشند؟ آیا مقصود همان رازی است که نویسنده در دهن استاد خیبر واژهء "گــُه" را گذاشته بود، یا همان رازی که تمام افسران دانشگاه نظامی (حربی پوهنتون) را "دله و دیوث" خطاب کرده بود و کابینه وقت افغانستان را الاغ های اسطبل! دیگر چه رازی؟ چه افشاء گریی؟ اما از آن مصایبی که بر ملت افغان در درازنای این چهل پنجاه سال اخیر رفته است و شما نام برده اید، دیگران نیز یاد کرده اند، منتهی مفصلتر، دقیق تر و مستند تر. به ویژه کسانی که در آن شب و روز های سیاه در کابل ماندند و تمام حوادث جانکاه و هولناک پس از سقوط حاکمیت حزب را به چشم سر دیدند و با رگ و پوست خویش احساس کردند. نه مانند جناب شما و برخی های دیگر که هنوز تق تفنگ را ناشنیده فرار را بر قرار ترجیح داده و به سواحل آرام ماوا گرفتید. نکتهء دیگر این که این داد خواهی را کسی می کند که خود یکی از پایه های مهم آن نظام (سفیر) بوده است و به پاس خدمات صادقانهء اوپراتیفی اش مورد تحسین و عنایت مادی و معنوی رییس دولت همان وقت و زمان قرار گرفته است.

 در پراگراف بعدی نویسندهء "جرت نامه" می نویسد: "از فحوای نقد بر می آید که گویا مؤلف "مثلث بی عیب" خواسته است بیان کند که گویا این "خلقیها" نبودند که مرتکب جنایات فجیع شدند. بلکه "کارملیها" بودند که تاریخ و جغرافیای مملکت را به بیع و شراء گذاشتند و مرتکب قتل عام های پردامنه شدند. اما مردم داغ دیدهء وطن ما به این باور اند که نه کل ماند نه کدو، خاک برسر هردو!"

 خوب دیگر، چه بگویم از این بی تمیزی؟ مگر من مؤلف مثلث بی عیب هستم یا آقای شاه محمود حصین؟ باز، ده در کجا و درخت ها در کجا؟ کوچهء ما را ببین و مثلث بی عیب را دریاب! آخر نقد بر کوچهء ما چه ارتباطی دارد با نقدی که بر مثلث بی عیب نوشته شده بود؟ به قول استاد زریاب یکی آقای حصین گفته بود و یکی من. پس یک به یک مساوی شد و ما هردو از ادامهء آن مناظرهء دلآزار گذشتیم. مگر نه؟ اما کل که گفتی و از کدو که یاد کردی، دلم خون شد زیرا کله یی که دیگر مثل کدو خالی شده است، در نظرم مجسم شد ورنه اگر مغزی در کله یی وجود داشته باشد و نوری در چشمی بدرخشد، نه کسی خبط بالا را مرتکب می شود و نه چند سطر پایین تر رمان سایه های هول را "پیاله های هول" و "واهمه های زمینی" را "واهمه های زمین" و ازبکستان را "تاجکستان" می خواند و یا می نویسد.

 در پراگراف بعدی آقای اکرم می نویسد که تو آدم هوشیاری هستی و مانند گربهء هفت دم مرگ نداری و می افزاید که شنیده است که محکمه بین المللی هاگ کیفر خواستی بر ضد تو ترتیب کرده بوده است و چون تو مانند همان گربه هفت دم موضوع را بو کشیده بودی، پس فرار را بر قرار ترجیح داده و برگشته ای به وطن! اما نخست باید به آن کلهء بی مغز فرو رود که کسی که به وطن بر می گردد، فراری نیست، بل به کسی که از وطن مانند تو می گریزد، فراری گفته می شود. دیگر این که اگر آسیاب به نوبت هم باشد، باید نوبت من باشد که برایت بگویم کور خوانده ای جناب دربار زادهء بدلی! زیرا من بنا بر خواهش خودم به وطنم برگشتم. از قونسل گری افغانی در شهر دن هاگ پاسپورت گرفتم و در حالی که نمایندهء اداره مهاجرت هالیند و نمایندهء نهاد کمک به مهاجرین عودت کننده (آی. او. آم) و جمع غفیری از دوستان و آشنایان در میدان هوایی آمستردام حاضر بودند به سوی زادگاهم پر گشودم. در وطن هم صف طویلی از مستقبلین چه در میدان هوایی خواجه رواش و چه در مقابل اپارتمانم در مکروریان کابل انتظارم را می کشیدند. این را هم باید بدانی که مدت ها در زادگاه عزیزم بودم و حالا نیز هر وقت که دلم بخواهد به آن جا می روم و هیچ دغدغه یی از زنده گی کردن در آن جا ندارم. موضوع دیگری که باید به اطلاع تان رسانیده شود، این است که تا همین اکنون نیز با جناب جنرال دوستم پس از حوادث سال ۹۲ نه مقابل شده ام و نه صحبت کرده ام. همچنان باید خاطر عاطرت جمع باشد که تاجکستان نه گهوارهء آرزوهای من بوده است و نه من تا همین اکنون به آن دیار سفر کرده ام.

 وانگهی مگر من کدام گناهی مرتکب شده ام که باید محکمه بین المللی هاگ کیفر خواستی بر ضد من ترتیب کند؟ مگر بیش از سی و پنج سال خدمت در اردوی افغانستان، دفاع از جلال آباد به مقابل تعرض گسترده نیروهای پاکستانی یا ناکام ساختن کودتای گلبدین – تنی که با همدستی پاکستان صورت گرفته بود، یا دفاع از مردم شهر کابل به مقابل راکت های کور "مجاهدین" سابق در نزد وجدان خفتهء شما سزاوار چنین عقوبتی است؟ شگفتی برانگیز نیست که شما چرا به گریبان خود نظر نمی اندازید و به یاد نمی آورید روز و روزگاری را که برای جنگ سالاران سیل اسلحه را از آخوند های ایرانی تسلیم می شدید و به این کشور مصیبت زده می فرستادید تا مردم ما یکدیگر را بکشند و شما به پاس این خدمت بزرگ! پایه های چوکی تان را مستحکم سازید و نه تنها اپارتمان مکروریان و موتر لادا را صاحب شوید؛ بل کارفرمایان ایرانی تان را نیز شادمان سازید. به هر حال ترس من از آن است که حالا که رازها از پرده ها برون افتاده اند، دیری نگذرد که آن کیفر خواست به عوض من بر ضد خودت نوشته شود: جنایت علیه بشریت به اتهام دیسانت اسلحه در هزاره جات و صفحات شمال کشور جهت کشت و کشتار بیشتر.

 در سطور بعدی نویسنده "جرت نامه" پس از آن که به سر کچلش با درد و دریغ دست می کشد و جز چند تار موی کریز کرده چیزی نمی یابد و پس از آن که کلاه لیننی اش را از پشت کندوی "نایب الحکومة" صاحب مرحوم و مغفور پیدا کرده و بر سر می گذارد و پس از آن که با جادوی قلمش به عمر این جانب شش، هفت سالی می افزاید و هفتاد ساله می شوم، گاهی حسودانه می نویسد که موهایت را خینه نکن و چشمانت را وسمه، گاهی از عکس بی جان یک شخص می ترسد و زمانی از جلوه و تجلی روحی اش. و اما شما را به خدا مگر کار کسی که چنین حرف های مضحکی را به عنوان دفاعیه اش قالب می کند، به جنون نمی کشد و گرفتار حالت روانیی که در زبان طبابت به آن مالیخولیا می گویند، نمی گردد؟ از سوی دیگر مگر می توان چنین آدمی را که هر لحظه از استرس های روحی و روانی رنج می برد، وکیل ملت خواند و چنین چتیات را دعوای حقوقی و خونخواهی؟ بسیاری دوستانی که "کوچه ما" را خوانده اند با من همعقیده خواهند بود که محتویات "کوچه ما" در بهترین حالت، چیزی بیشتر از همین گونه "چپوله نویسی" – به تعبیر اکرم جان!- نیست. و اما نکته یی را که نباید فراموش کنم این است که اگر رونقی در بازار "کوچهء ما" پیش آید، فقط از برکت یادداشت هایی این تنابنده و جنابان غفار عریف و داکتر خاکستر و نویسنده گان دیگری همچون ن. آدم خیل، و خوژمن، ح. دوست، داکتر عمر پوپل اوستا، تیرانداز و . . که در سایت های وزین مشعل، پندار، پیام نهضت، وطن، سپیده دم، وطندار و «اصالت» به نشر رسیده اند، خواهد بود و بس.

 نویسندهء "جرت نامه" چند سطر پایین تر از پرداختن به خینه و وسمه می نویسد که کتابش تا دور دست ها رسیده و کدام منتقد معروف! انگلیسی که انگار زبان فارسی را خوب بلد است، تقریظ بلند بالایی بر آن نوشته است و ارزش های ادبی و سیاسی آن را در نشریه "لندن ریویو آف بوک" بر شمرده است. اما اگر چه نام این منتقد معروف! را در جامعه فرهنگی مان کسی نشنیده است، کاش وی عجله نمی کرد و تقریظش را پس از خواندن یادداشت های این سپه سالار می نوشت؛ زیرا یقین دارم که اگر آدم با وجدانی باشد، پس از خواندن آن "نقد واره"، بدون هرگونه "هوچی گری و خاک باد کردن"، دیدگاهش نسبت به کتاب کوچه ما فرق می کرد و هرگز با نوشتن چنان تقریظ بلند بالایی! خود را بدنام نمی ساخت. اما حالا هم دیر نشده است، فکر می کنم دوستانی در لندن پیدا شوند که ترجمهء یادداشت های مرا درباره "کوچه ما" که به زودی در یک جزوه کوچک شصت هفتاد صفحه یی به چاپ خواهد رسید به او برسانند و به وی بگویند که به ناحق خون دل خورده و خامه رنجه کرده است، زیرا این کتاب به پشیزی نمی ارزد. حتی به همان یک بار خواندن!        

 اکرم جان در سطور پایین تر به "چپوله" نویسی اش ادامه داده و چنین می نویسد: "از دید من شما بیهوده می کوشید سجایایی از گونهء سربلندی، افتخار، و وجاهت اخلاقی برباد رفته را اعاده کنید و به خود حالی نمائید که کماکان در صحنه حضور دارید و قادرید فعالیت هایی داشته باشید. از جمله می توانید از قاید متوفای خود و دیگر رهبران خویش ذکر خیری نمائید. با یک دیگر جر و بحث کنید، برخی کتاب ها را زیر ذره بین بگذارید و معایب شان را برملا کنید. مجالس کوچک و بزرگ خودمانی بر پا کنید و بقولی هنگام نوشیدن چای غیبت و موقع نوشیدن شراب سیاست کنید. کاه کهنه باد نمائید و از بربک کارمل بسیار عزیز و با جان برابر خود به نیکی و از تره کی بدبخت و حفیظ الله امین خدا شرمنده به بدی یاد نمائید. این هم شکلی از اشکال زندگی است و بهتر از مرگ تدریجی میباشد. بهر صورت باید دعای سر کشور های امپریالیستی را بکنیم که به ما معاش ماهوار سوسیال ارزانی کرده و نگذاشته است که از گرسنه گی بمیریم. جان برادر تو چیزی در چنته نداری که خرج کنی. از کیسهء خلیفه نیز نمی توان مخارج را پوره کرد، او خود به گدایی افتاده است. تکان خوردن در باتلاق منجر به فرو رفتن بیشتر میشود. به سیم برق دست نزن که خطر دارد . . ."

 دوستان! مگر من نگفتم که آن یادداشت ها و آن نقد واره هایی که زیر عنوان "کاش کوچهء ما را نمی خواندم" نوشته شده و درسایت های انترنتی نشر شده است، این آدم را به مرحلهء جنون رسانیده است؟ آخر برادر ترا به مصروفیت های ذهنی و مشغولیت های روزمره زنده گی یک شخص چه غرض؟ ترا چه کار به این که مثلاً من چه کسی را دوست دارم و چه کسی را نی؟ مگر این کار به تو ارتباط دارد که من می خواهم در صحنه حضور داشته باشم و یا این که کتابی را از پرویزن انتقاد بیرون بکشم، یا با دوستانم بنشینم و هنگام جر و بحث "پیاله های ده منی" را بالا کنم؟ نی رفیق عزیز جان به جانی! هرگز نی، زیرا نه تنها این همه به تو ارتباط ندارند بل می خواهم خاطرت را جمع کنم که حتی یکی از آن سجایایی! که بر شمرده ای در من وجود ندارد. به جز این که من واقعاً به ببرک کارمل مرحوم احترام دارم و هیچ کسی قادر نخواهد بود این احترام را از من و پیروان راستین وی که خوشبختانه هزاران هزار نفر اند، سلب نمایید. البته طبیعی است که هر کسی در روند و پروسهء زنده گی گاه کم و گاه زیاد اشتباه می کند و ببرک کارمل و حزب ما نیز نمی توانستند از این قاعده استثنا باشند. اما این که تو دعای سر کشورهای امپریالیستی را می کنی، بکن! زیرا این حرف تازه یی نیست. این شوق حتی در همان زمانی که هنوز کودکی بیش نبودی در خون پاک و مطهر! درباری ات جوش می زد. آری این درست است که من فقیر و ناتوانم و چیزی در چنته ندارم که خرچ کنم؛ ولی آیا همین بی چیزی و تنگدستی خود بزرگترین سرمایه نیست و نمی توان به آن افتخار کرد؟ جان برادر من که تو باشی، گلاب به حرفت! فقط همین قدر بگو که این وجیزه کودکانه را به چه مناسبت "قلمی" کرده ای؟: "به سیم برق دست نزن که خطر دارد" آیا این برق تو هستی و ما نمی دانستیم؟

در جای دیگری آقای اکرم عثمان چنین درافشانی می کند: ". . حضور غیر مترقب شما در تاریخ یک فاجعهء بی نظیر است. کاش خداوند شما را نمی آفرید و یا مادر نمی زایید. شما ننگ بشریت هستید. اگر کوچه ما را نمی نوشتم دشوار بود که همگان از حقایق پشت پرده آگاه شوند. این خدمت کوچکی بود که به خاطر مردمم انجام دادم. بخاطر دو بار مطالعه آن رمان حوصله شما را می ستایم. . "

 خوب دیگر، چی باید گفت به این اشراف زادهء پاکزبان! که این بار در هیئت زنان لچر و "رجاله" های صادق هدایتی ظاهر شده است؟ آخر به چه مناسبت مانند عجوزه ها و پیره زال های بددهن و یا مانند زنان بدکاره مویه سرداده ای و این عاجز را دعای بد می کنی؟ مگر من حق ترا خورده ام و یا از تو مقروضم؟ آیا به همین سبب که کتاب بی ارزش تو را نقد کرده ام ننگ بشریت شده ام؟ اوه که این نبشته "کاش کوچه ما را نمی خواندم" و اسنادی که داکتر خاکستر منتشر ساخته است چه قدر ترا خشمگین ساخته اند. بلی این خشم است که تیرک می زند، این غضب است که ترا از کنترول خارج کرده و "افسار و پچاری" را کنده ای. این قهر است که گاهی ترا "چهار نعل" می دواند و گاهی هم "یرغه". اما علت روشن است، زیرا توقع نداشتی که کسی به تو بگوید بالای چشمت ابروست. ورنه چه حاجت بود که این طور از کوره به در شوی و شرم را قی کنی و حیا را تف؟ راستی از کدام حقایق حرف می زنی؟ تو چی گفته ای که دیگران نه گفته اند؟ مگر توصیف باده و ساقی و مینا و پیاله های ده منی که در واقع ترویج شراب نوشی است، خدمت به مردم حساب می شود؟ یا دشنام دادن به پارسا ترین و وظیفه شناس ترین و صادق ترین اتباع این کشور یعنی افسران و سربازان اردو، حقایق پشت پرده و ناگفته؟

 آقای عثمان پس از آن که بار دیگر باد در گلو انداخته و غبغب را می پنداند، در باره نقش شخص بسیار کم اهمیتی به نام اوسادچی حرف می زند و حرف های بی اساس یکی از جنرالان دایم الخمر شوروی وقت را در مورد نقش وی نشخوار می کند؛ ولی از آن جایی که به آرزویش که ترور سیاسی ببرک کارمل است نمی رسد، به جان این ناتوان می افتد و نه تنها این نظامی دیروز را بل سایر نظامیان کشور را این بار از زبان دکتور مصدق چنین توهین می کند: "من نه از شما و نه از هیچکس دیگری می ترسم. اگر می ترسیدم بعد از نوشتن رمان "دراکولا و همزادش" و سوء قصد به جانم (بعد از شفا یافتن) از خارج به افغانستان بر نمی گشتم. مشارکت در مصیبت عمومی افتخار من است. مرحوم دکتور مصدق حرف جالبی گفته است: من از دو گروه حذر می کنم، یکی نظامیان و دیگری معلمان، چه آن دو طایفه پیوسته حرف می زنند و هیچ گوش نمی کنند. سپهسالار عزیز! آیا تو نیز چنین هستی؟ پیوسته حرف می زنی و هیچ گوش نمی کنی. ترسیم منحنی شخصیت تو مشکل نیست. تو بی تعارف آدم با استعدادی هستی، ولی مطلق اندیش هستی و عاقبت کار را خوب نمی بینی. هوشیاری تو از آنجا پیداست که در کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ اشتراک کردی به این امید که جنرال یا سپهدار شوی. به این آرزویت رسیدی ولی ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل؟"

 یا جل الخالق! مگر همین شما نبودید که چند سطر پیشتر نوشته بودید، عکس ترا که در سایت «اصالت» دیدم ترسیدم و حالا می نویسید که من از تو نمی ترسم؟ آخر این همه تناقض گویی برای چه؟ مگر ترسیدن و نترسیدن تو از من و یا برعکس کدام سودی به حال ما دارد؟ اما بازگشت شما پس از تداوی به کشور نه به خاطر آن بود که در مشارکت عمومی شرکت کنید، بل به خاطر امتیاز گیری بود و چنانچه همه می دانند، بلافاصله امتیاز نی که امتیازات گرفتید: کاندید اکادمیسین، رئیس انجمن نویسنده گان، رئیس اکادمی علوم و در مراحل بعدی: دیپلمات، قونسل و وزیر مختار. مگر این همه کم است که هنوز هم به گفتهء همان رندان کابل: میراث بابا طلب داری؟ اما آن چه دوکتور مصدق گفته است، نظر خودش است و هر نظر و دیدگاهی قابل احترام. منتهی نظامیان و معلمین اگر زیاد حرف هم می زنند، به خاطر آن است که فرزندان آیندهء کشور شان را تربیه کرده و به آنان نه تنها خواندن و نوشتن را یاد بدهند؛ بل بزرگترین آموزش ها را که همانا درس وطنپرستی و دفاع از استقلال و تمامیت ارضی یک کشور است، بیاموزانند. آنان مانند شما به قلنبه سلنبه گویی و لغت های کته کته کهنهء دوران دقیانوس نمی پردازند؛ بل صاف و ساده و با زبان عام فهم لب و لباب مطالب را به سربازان و شاگردان شان بازگو می کنند.

 لغات کهنه و قدیمی گفتم و یادم آمد که جناب شما هم هیچ دستآورد ملموسی در عرصهء نوشتن ندارید. املای تان به شهادت بسیاری از فرهنگیان پاره سنگ می برد. خط "گـــُه مرغی" تان را هم که تمام خلایق همین دو سه روز پیش دیدند، فهمیدند که هیچ استعدادی نداشته اید اندر رشتهء خطاطی. راستی آن بدعت اخیر را به چه مناسبت مرتکب شدید. شاید برای این که تنها و تنها در زیر این چرخ کبود "عارف جان!" را همدل و "همآورد" و هم قبیلهء خویش تشخیص داده بودید، مگر نه؟ همچنان از شما کاندید اکادمیسین هیچ واژه و ترکیب نو برای غنا مند شدن زبان فارسی ندیده ایم به جز"شاید. نشاید" یا "پرادوکس" یا "توجه می دهد" یا "به فرق سوارشدن" که از بس در کوچه ما و این دشنام نامه ها تکرار شده اند، سخت دلآزار گردیده اند. چند تا داستان را هم که نوشته اید به شهادت بسیاری از آگاهان عکس برداری و یا سرقت ادبی شمرده شده اند، از آثار دیگران. مانند داش آکل صادق هدایت. و حالا هم که انگار تاریخ می نویسید و مؤرخ شده اید بازهم دستبرد زدن ماهرانه ییست در نوشته های این و آن دانشمند افغان و خارجی که حاضر نیستید حتی نام آنان را بگیرید. پس همین قدر بگویید و تنها برای من بگویید که به چه مناسبتی و نظر به کدام دسـتآوردی به لقب بزرگ علمی کاندید اکادمیسین مفتخر شده اید؟ و مطمین باشید که این راز را به هیچ کسی با زگو نمی کنم.

 دیگر این که شما چرا تهمت می بندید که انگار من به خاطر گرفتن رتبه جنرالی به کودتای ۲۶ سرطان اشتراک کرده باشم. در حالی که در آن کودتا تنها مرحوم حیدر رسولی به رتبهء جنرالی رسید و دیگران به دو دو رتبه و یا یک رتبه ترفیع. آیا فراموش کرده اید که شما خود در معرفی رمان "سایه های هول" این سپه سالار را مرد آرمانخواه و تحول طلب معرفی کرده بودید؟ بلی همان طوری که شما نوشته بودید؛ اشتراک من در کودتای ۲۶ سرطان به خاطر تحقق آرمان های مردمم بوده است نه به خاطر رسیدن به رتبهء جنرالی. فقط همین!

در سطور پسین جناب کاندید اکادمیسین پس از آن که این سپه سالار را به خراب کردن پروژهء صلح بینن سیوان و سوء استفاده از اعتماد داکتر نجیب متهم می سازد و همان نغمه های کهنه یی را که چند تن انگشت شمار می نواختند، سر می دهد، می نویسد که مذبوحانه تلاش کرده ای تا با یافتن موارد اشتباه در آن کتاب (کوچه ما) رهبر فقید تان را مدد برسانی . . .

 اوه پس معلوم شد که این همه ناسزا و دشنام به چه مناسبت است؟ به این سبب که نبی عظیمی چطور جرأت کرده است که کتاب مقدس کوچهء ما را نقد کند و اشتباهات املایی، انشایی و تاریخی فراوانی را در آن نشانی و برجسته کند. اما آقای عزیز! خودت هم می دانی و کسانی که آن کتاب و نقد کوچه ما را خوانده اند، می دانند که به جز رد چند تا اتهام خصمانه شما نسبت به مرحوم ببرک کارمل، که از یکی دو صفحه یی تجاوز نمی کند، متباقی محتویات آن نقد وارهء شصت هفتاد صفحه یی موارد اندکی هستند که به عنوان مشت نمونه خروار از کاسیتی ها و اغلاط املایی و انشایی و تاریخی کتاب کوچه ما به وسیله این قلم برجسته شده اند. اما حالا به عوض این که شما مانند یک نویسنده فرزانه به پاسخ و یا توضیح و یا قبول آن نارسایی ها بپردازید، بهانه آورده و ازجواب دادن طفره می روید. اما من به درستی می دانم که جناب شما هرگز نه شهامت آن را دارید و نه آنقدر با انصاف که خوب را خوب و بد را بد بیانگارید.

 جناب داکتر اکرم در جای دیگری می نویسد: "اکنون شما و واسع عظیمی و غفار عریف با نوشتن چند سطر چپوله و چند پراگراف سطحی دل خوش کرده اید که می توانید همآورد من شوید. این غیر ممکن است چه شما فرسخ ها از حق و انصاف فاصله دارید. راستی فراموش کردم که بپرسم آن واسع عظیمی با شما چه نسبتی دارد؟ فرزند برادر و یا همرزم شماست؟ ظاهراً همدرد و غمشریک به نظر می آیید."

 جناب کاندید اکادمیسین! نخست باید گفت که چه کسی آرزو خواهد داشت که با نویسنده بد زبان و فحاشی مانند شما که نه عفت قلم را پاس می دارید و نه نزهت زبان را، همآوردی کند؟ دیگر این که آن چند جمله و چند سطر و چند صفحه چپوله نویسی نیست، بل آیینه تمام نمای شخصیت و لُب و لُباب آن کتاب بی ارزش شماست. و اما در باره جناب داکتر واسع عظیمی که خاکستر تخلص می کنند، باید بگویم که من این نویسنده زیبا نویس، نو آور و اندیشمند را حتی از نزدیک ندیده ام؛ اما نوشته های دلنشین و روشنگرانه و پژوهش های دقیق و مستند و بی طرفانه شان را پیوسته می خوانم و تحسین می کنم. ایشان فرزند جنرال عبدالعظیم خان شهید قوماندان فرقه هشت قول اردوی مرکزی افغانستان هستند که هیچ خویشاوندیی با من ندارند. عظیم خان شهید یکی از جنرالان وطنپرست، با احساس، با غیرت و با عزت اردوی افغانستان بود که بعد از تحصیل در اکادمی فرونز اتحاد شوروی مدتی در قرارگاه قوای مرکز، بعد به صفت قوماندان غند در مقر ولایت غزنی و سرانجام پس از مرحله نوین انقلاب به حیث قوماندان فرقه هشت قرغه خدمت می کرد. او از همان آوان جوانی سرنوشتش را با سرنوشت حزب دموکراتیک خلق افغانستان گره زده بود و به خاطر تحقق همین آرمان ها بود که بهترین سرمایه زنده گی یعنی حیاتش را هنگامی که پس از بازدید پوسته های امنیتی مس عینک ذریعه هلیکوپتر به فرقه بر می گشت، از دست داد. زیرا هلیکوپتر را اشرار بی فرهنگ همان وقت و زمان مورد فیر راکت انداز قرار دادند. هلیکوپتر حریق شد و آن زنده یاد زنده زنده در آتش سوخت و خاکسترشد. خداوند او را بیامرزد و روحش شاد باشد. آمین!

 آقای اکرم خان در جای دیگر پاسخ به سپه سالار . . گلایه آمیز چنین می نویسد: "شماری از کتاب های شما را در اختیار دارم که اغلب با حمد و ثنا به من اهداء شده اند. در "پیاله های هول" "واهمه های زمین" و نقد بر "مثلث بی عیب" با محبت بیشتری از من یاد کرده اید، اما اسفا که اکنون از قم افتاده ام و مقام شاگرد شاگرد تان را احراز کرده ام. میخواهم بپرسم که اگر در وصف کمال و جمال مولای تان چیزی قلمی کنم باز هم مغضوب خواهم بود؟"

 نخست باید به شما بگویم که نام کتابی که به پاسخ "مثلث بی عیب" توسط همین قلم نوشته شده و شما یک نسخهء آن را در دست دارید "نقدی بر کتاب مثلث بی عیب یا کمزالمهملات والاکاذیب" است. خواهش می کنم بعد از این چشمان شهلای تان را خوب باز کنید و آن چه را که می نویسید، خوب بخوانید و بعد "قلمی" فرمایید. و اما شما درست می گویید، انکار نمی کنم که برخی از کتاب هایم را هنگامی که با "فردا" همکاری قلمی داشتم برای تان فرستاده و شاید در حاشیه صفحه نخست آن کتاب ها مثلاً نوشته باشم: تقدیم به نویسنده فرهیخته یا زیبا نویس یا به دانشمند گرامی و از این قبیل تعارفات که یک عرف کاملاً پذیرفته شده بین فرهنگیان است و نه چیز دیگر؛ ولی این در زمانی بود که هنوز باورهای صاقانه ام نسبت به بزرگواری و انصاف و توانمندی قلم شما خدشه دار نشده بود. انکار نمی کنم که در ص ۳۳ نقد بر مثلث بی عیب یا کنزالمهملات والاکاذیب آورده بودم:

<<کاندید اکادمیسین اکرم عثمان نویسندهء بنام کشور چه دل پرخونی دارند از دست این قباحت نگاران!: ". . . مفتاح باب این که شما در جریان نقد آن مقاله نخست صاحب اثر را به اصطلاح پخته پرانک کرده اید و گناهان خرد و کلانش از گونهء داشتن سلام و علیک با آقای قوی کوشان مدیر روزنامه امید و همسویی یا همکاری با جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق را برملا کرده اید. در حالی که حکم انصاف و عقلانیت آن بود که مقالهء بنده زیر ذره بین قرار می گرفت نه خود بنده" و در جای دیگر همان مقاله: "شماری از ناقدان از خلط مبحث کار می گیرند و گذشته های سیاسی یا اخلاقی نویسنده را در محک زدنهای شان دخالت می دهند. "نشریه فردا. شماره ۲۳ سنبله. سویدن. نقدی بر نقد داکتر خلیل هاشمیان. نوشتهء داکتر محمد اکرم عثمان>>

 آری با کمال تأسف باید بگویم که امروزه یکی از همان قباحت نگاران شما شده اید. کافی است که خوانندهء گران قدر این سطور نگاهی به چند سطر بالا که از رشحهء قلم و اندیشهء شما دربارزادهء فراموش کار تراوش کرده است، بیاندازد و متوجه گردد که دیروز شما چه می گفتید و امروز چی؟ مگر به این نمی گویند مداهنه گری و یا عوامفریبی؟ اگر خواننده عزیز با من موافق نیستند، پس نگاه دیگری به آن چه در توصیف شخصیت این سپه سالار در معرفی رمان "سایه های هول" از قلم آقای اکرم عثمان که تمام تقریظ های فردا را "قلمی" می کند، انداخته و قضاوت کنند که آن سپه سالار دیروز چرا آن قدر خوب خوب و سپه سالار امروز این اندازه بد بد است؟:

 "در زمرهء بلند پایگان اردوی افغانستان در دو دههءاخیر آقای نبی عظیمی از جایگاه و منزلت خاصی برخوردار بود. برعکس غالب سپهدارهای ما که صاحب اطلاعات اختصاصی بودند و دریافت شان از مسایل، به فنون حمله و دفاع و سازماندهی و دیگر شگردهای نظامی خلاصه می شد، آقای نبی عظیمی به خاطر احاطه اش به دانشهای چون فلسفه سیاسی، جامعه شناسی، تاریخ وطن و نگارش از دیگر همقطارانش تفاوت کلی داشته است. او از اوایل جوانی مرد آرمانخواه و تحول طلب بوده و به خاطر وصول به هدفهایش بار ها خطر کرده و تا پای جان رزمیده است. او در تحول ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ که به تغییر رژیم از شاهی به جمهوری انجامید نقش اساسی ایفاء کرد و یکی از مهره های کلیدی بود و از آن پس در خط ایدالهایش گام های فراختری برداشت که مطلعان جریان های سیاسی کشور ما از آن واقف اند. در همین راستا او در طول اشتغال به وظایف نظامی و مشارکت فعال در سوق و ادارهء قطعات رزمی به عنوان یک انسان حساس و ژرف نگر در مسایل نیز توجه داشته و کوشیده است که حوادث دروندار را به حافظه بسپارد و در روز مبادا هر یک را به اعتبار ماهیت و طعم و ذایقهء شان در نوشته هایش بازتاب دهد. در سالهای اخیر که او به اقتضای وضعیت حاکم در کشور از وظایف رسمی کناره گرفته و ناگزیر به مهاجرت شده است، فرصت مغتنمی فراهم گردیده تا خاطره هایش از آن روزگار متلاطم را تدوین و تألیف کند و خدمت قابلی به فرهنگ و تاریخ ما انجام دهد. او در روزگار عزلت و فرقت این کتابها را نوشته است: ۱- اردو و سیاست در سه دههء اخیر افغانستان. ۲- مناظره ها و محاظره ها در پیرامون اردو و سیاست. ۳- طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟ ۴- سایه های هول: رمان حجیمی در مایه های سیاسی و اجتماعی که خبر از ذوق نویسنده ادبی و لطافت طبع نویسنده می دهد و رخداد های جنگ مقاومت و جنگ داخلی را هنرمندانه بیان می کند . . . "

 خوب جناب داکتر "جرت!" حالا اجازه بدهید که از شما بپرسم، منحنی شخصیت شما را چگونه ترسیم کنم؟ همان طوری که هستید و یا همان طوری که تظاهر می کنید؟ ببینید شما می نویسید که این تنابنده به دانش هایی چون فلسفه سیاسی، جامعه شناسی، تاریخ وطن و نگارش از دیگر همقطارانش تفاوت کلی داشته است. در حالی که چنین نیست و من بارها اعتراف کرده ام که فقط یک نظامی خاطره نویس هستم و بس. پس آیا هر کسی که این نوشته لبریز از مدح و ستایش شما را بخواند و با پاسخ های دوگانه یی که به این سپه سالار داده اید مقایسه کند، چه خواهد گفت؟ آیا نخواهد گفت که شما یک مداهنه گر بی بدیل و یک فحاش بی نظیر هستید؟ مثال دیگری می دهم اندر معرفی رمان "واهمه های زمینی" که همین اکنون در سایت فردا موجود است و از شیوه نگارش آن به درستی فهمیده می شود که توسط خامه مبارک شما "قلمی" شده است:

 <<". . . به دنبال سایه های هول، رمان بزرگ دیگر عظیمی که با پسند و قبول فراوان دوستداران هنر رمان نویسی همراه بود، این دومین رمان گام بلند دیگریست که در گسترهء داستانی ما برداشته شده است. در این رمان مسایل مختلف اجتماعی با هم عجیین شده اند. رمان ماحول قضایای سیاسی جنبش چپ که در دههء چهارم متشکل شد، میچرخد.

. . . نگاه نبی عظیمی به رویداد های آن دوره نگاه دقیق و در مواردی مستند است. نبی عظیمی کوشیده است با نگاهی از درون نفس حوادث را بشگافد و نتایج جالبی به دست دهد. دیدگاه نبی عظیمی در این اثر غیر متعارف و در موارد زیادی تازه است. نسل امروز که در ان روزگار حضور نداشتند و شاهد گرم و سرد برخورد و تقابل های نیروهای مختلف سیاسی نبودند، می توانند از این رمان واقعتگرا و دلچسپ چیز های زیادی بیاموزند و آن را به مثابهء آیینه عبرت به کاربرند. مجلهء فردا این کار سترگ و ماندگار را به نویسندهء ارجمند و صاحبنظر آن جناب عظیمی تبریک می گوید و مطالعهء دقیق آن را به خوانند گانش و تمام علاقمندان ادبیات معاصر افغانستان توصیه می کند. باشد که باز هم از این نویسندهء گران ارج رمان های دیگری بخوانیم و کام جان شیرین کنیم. ">>

 آقای اکرم در پاسخنامه نخستین اش می نویسد: "من از خیر انتقادات دستوری املایی و انشایی تان بر کوچهء ما می گذرم. به خاطر این که غیر صادقانه بود و در پرتو اخلاص به یک شخص رقم رفته بود و این دون شأن یک انسان آزاد است. من حوصلهء جنگ های زرگری را که به افسانهء سرمگسک می انجامد ندارم. خوب است در آن عرصه شما را برنده اعلام کنم."

 آقای داکتر، آخر چرا شما از خیر انتقادات دستوری، املایی و انشایی که من در کوچه ما یافته و نشانی کرده بودم، گذشتید؟ آن انتقادات چه ربطی داشت به صادق بودن و یا صداقت نداشتن و اخلاص داشتن به این کس و یا آن کس؟ چرا طفره می روید و چرا نمی نویسید که کدام غلطیی را که نشانی کرده ام درست نیست؟ بهتر نیست تا آدم به اشتباه و یا نادانی خویش اعتراف کند؟ تا به دانایی و عقل عالم بودن پا فشاری نماید؟ آخر همه انسان هستیم و هر انسان اشتباه می کند. مگر نه؟

مطالب دیگری که در این پاسخ نامه آمده است، همان تکرار مکررات و همان افسانهء سرمگسک است یعنی این که من خوب هستم و تو بد. وانگهی بیشتر این سوال ها را منتقدین دیگر کوچه ما پاسخ گفته اند که ضرور نیست تا من نیز به پاسخ آن ها بپردازم. اما فقط یک مشوره کوچک در فرجام این مقال به آقای اکرم عثمان این مداهنه گر بی بدیل دیروز و فحاش بازاری امروز دارم که از چپوله نویسی و توهین و تحقیر دیگران دست بردارد تا نشود که بار دیگر با نقد بی رحمانه این قلم و سایر فرهنگیان عزیز مان، رمان "بازوی بریده" اش که هنوز به اتمام نرسیده، به رمان "بینی بریده" تبدیل گردد.

ادامه دارد . . .

 

 

 

دُرفشانی های داکتر اکرم عثمان دربارۀ احمدشاه مسعود

 

 

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

 

www.esalat.org