جمعه، ۸ اگست ۲۰۱۴

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

 


سرور منگل

سرور منگل

  2014 .08 .08

مبحثی از فلسفه سیاسی!!!

 

مراد از این مبحث:

در سال گذشته در ماه های پیش ازآغاز کمپاین انتخاباتی که مسئلۀ انتخابات بطرف داغ شدن میرفت و هنوز کاندیداهای ریاست جمهوری در حدس و گمان قرار گرفته بود و عدۀ فکر میکردند کارزار بر منوال سالهای قبل خواهد بود با شرکت در آن از خود نامی خواهد گذاشت. اما شرایط طوری دیگر شد و این آقایان نتوانستند از خود نام و نشانی در فهرست کاندیدان بجا بگذارند و من نیز خواستم مقالۀ تحت عنوان بالا (مبحثی از فلسفه سیاسی . . .) برای آگاهی جوانان سهم خود را ادا کرده باشم در دو قسمت مقالۀ را برای نشر بتاریخ ۱۳ اپریل ۲۰۱۳ آماده ساختم، اما بعدا متوجه شدم که نصایح و اندرزهای آگاهانه من بدرد کسی نمی خورد و دوستان نام خدا همه جامع الکمالات و توبه نعوذ و بالله عقل کل اند به این چیز نیاز ندارند و از نشر آن خود داری کردم و بعد از مرور یکسال و اندی به باز نگری این مقاله پرداختم و بنوع حاضر و دگرگون، بیشتر تئوریک در حاشیه مبحثی از جامعه و دولت که در اوضاع و احوال حاضر (قرن بیست و یکم) از مباحثی فلسفه سیاسی و نظریه های تاریخی و تجربه های حاضر در خور جوامع افغانی ما و دولتهای که بنوعی سلطه، حاکمیت و مشروعیت داشتند. در هیچ کجای سیارۀ زمینی ما اجتماعات را سراغ نداریم که با هم در روابط اجتماعی پیشرفته و تحت دولت و قوانین کم و بیش منضبط کار، فعالیت و مبارزه و جانفشانی نداشته باشند ـ این جوامع بشری بنوعی در تعاون و مناسبات متعدد از اجتماعی، مادی ـ تا فرهنگی و دینی و غیره با هم در رابطه اند ـ تا معیشیت و سعادت خود و خانواده و اجتماع خود را تامین نمایند.

این جوامع بشری اند که برای انتظام پیشرفت و تعاون خویش، دولت را بحیث سازماندهی کاملتر اجتماعی ـ اقتصادی، سیاسی و . . . بوجود می آورند. اجتماع بوروکراتیک که در آن نخبه گانی برخاسته از جامعه بنام دولت،هنگامی که بر جایگاه قدرت تکیه میزنند، ادعای خدایگانگی دارند و سر بر عرش می سایند و خود را نماینده خدا و امر خود را امر خداوندی دانسته بر رعیت حکومت میکنند و برای ادعا های حکومت کردن بر رعیت قوانین و نظامهای پلیسی و عسکری و انضباطی و سرکوبگر میسازند و بنوعی مشروعیت ابدی و ازلی برای خود تدارک می بینند.

به همین ترتیب هدف از این نوشته عبارت است از مرور تاریخی و نظری مبتنی بر نظریۀ روشنگری که در قرن نزدهم آغاز و قرن بیستم را نا آرام و متحول ساخت. آغاز آن با انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) و در پرتو نظریات و اندیشه های متفکران انقلابی بزرگی مانند؛ منتسکو، ژانژاک روسو، روبسپیر، دانتون و دیگران که برای نخستین بار توده های مردم قادر شدند تا حق حاکمیت و دولت کردن را از آن خود اعلام دارند و برای تحقق این حق به میدان نبرد آمدند و رژیم اشرافی سلطنتی را ملغی و مالکیت کلیسا ها را با اجبار ضبط کردند. هدف بازخوانی این نوشته در آنست تا بترتیبی بر ماهیت اصل سیاسی فلسفه و فلسفه سیاسی که برداشت مدرن از تحولات اجتماعی، سیاسی در آستانۀ انقلاب استقلال افغانستان روشنفکرانی محدودی را برانگیخت تا تحولات اجتماعی، سیاسی عظیمی مطابق مطالبات اساسی جامعه بحیث هدف متعالی در حال تکامل و پیشرفت مادی و معنوی به پیش کشید و برای حصول آن جامعه بحرکت افتاد. اینکه جامعه و دولتهای یکصدۀ اخیر افغانستان از مسیر پُر پیچ و خمی خونین و مشقت بار عصر تجدد هنوز نتوانسته در راستای اهداف خویش استوار تر و با ثبات تر ایستادگی کند، با تمام ناملایمات، دست اندازی های قدرت های بزرگ منافع آزامندانۀ و مداخله گرانۀ کشورهای همجوارـ هنوز سکان تحول خواهانه را مردم از دست نداده، روز تا روز جوانان و نسلهای جدیدی از روشنفکران مبارز و سیاسی در پیشاپیش این مبارزه بسیج و متشکل میگردندـ یعنی از لحاظ فلسفی انقلاب های جدیدی در راه است که بنیاد های دولتداری را که سرا پا در منافع افراد و گروه های قومی، منطقوی با سوء استفاده از عقاید و سنت ها و باورهای دینی مردم هنوز از فساد و استبداد بحیث ابزار کارآمد شان بهره میگیرند و مردم در مجموع و جوانان و نسلهای آگاه سیاسی که طالب هر چی سریعتر فرو ریختن نظمی حاضر که فساد و قدرت طلبی فردی و قومی در آن مشخصۀ قابل زوال و در تضاد اساسی منافع جامعه، روشنفکران و تقاضا های زمان حاضر در تضاد اساسی است، در پای تشکل مردم بار دیگر از هم فرو می ریزد.

فلسفه سیاسی و ماهیت انقلابها:

 اگر خواسته باشیم به فلسفه سیاسی علامت شناسائی مختصر بدهیم؛ و آن عبارت از کوششی است بغرض تعمیم معرفت سیاسی و نشاندن معرفت بماهیت امور سیاسی ـ بجای گمان، حدس، فرضیه و خیال پردازی ها و صدور احکام جزمی. فلسفه سیاسی که شاخۀ از فلسفه خوانده می شود و با مفاهیم حکومت، قدرت، حاکمیت، مشروعیت، مردم، عدالت و زندگی اجتماعی نزدیکترین قرابت را دارد.

انقلابهای سیاسی و اجتماعی باز ستانیدن حق اعمال قدرت دولت است به صاحبان اصلی آن یعنی مردم. انقلاب کبیر فرانسه نه تنها بزرگترین چرخ تاریخی در ذهن و عمل توده ها بود، بلکه یک مرحلۀ تاریخی عظیم که دوران جدید را از قدیم جدا میسازد و در آن از حق حاکمیت که از ارادۀ مستقیم مردم ناشی شده، انقلاب را با روح مردم در می آمیزد و اعلامیۀ حقوق بشر برای نخستین بار شکل میگیرد، با آنکه اکتشافات جغرافیائی سده های پانزدهم و شانزدهم و بهره کشی از مستعمرات و بازشدن راه های جدید و جابجا شدن داد و ستد های دریائی از غرب به شرق به بیرون شدن اروپا از شرایط عقب ماندۀ اجتماعی و اقتصادی کمک کرده بودـ چنین اوضاعی پیآمد تمام دورانی وحشتزای پس از پایان جنگهای صلیبی و پاگیری رنسانس در جنوب اروپا و در شمال به انقلاب صنعتی عظیمی پیوند خورد و تسلط اروپا را بر جهان میسر ساخت.

انقلابهای اروپا بخصوص انگلستان و امریکا اقدامی در جهت متروک کردن شیوۀ حکومت استبدادی بود، اما استقرار سیاسی در انگلستان به هیچ وجه ضربۀ خرد کنندۀ بر مبانی سلسله مراتب اجتماعی مبتنی بر ثروت و اشرافیت وارد نیآورد، بلکه انقلاب انگلستان مبتنی بر استقرار آزادیهای انگلیسی که سنن و رسوم انگلیسی آنرا شکل داده بود برای اشرافیت ثروتمند انگلیسی زمینۀ حکومت کردن را در داخل انگلستان قانونی ساخت و تا امروز قانون اساسی انگلستان تنها حقوق انگلیسی های را برسمیت می شناسد که بداخل انگلستان اند، نه حقوق بشر را و آزادیهای انگلیسی خصلت جهانی و فرامرزی نداشتند و تا امروز القاب اشرافیت ثروتمند و شکوه عظیمی از دربارهای ملکه و تشریفات آنرا بر راس سیستم دموکراتیک خود یدک می کشند.

با یک نگاه به تصویر پایان از ملکه و شوهرش می توان فهمید که در عقب آن چه سیستمی با فلسفه سیاسی قرن های شانزده و هفده در دنیای مدرن امروز آنرا توجیهی میکند و هنوز هستند عده ی کثیری که به اثر تبلیغات خمر آور دستگاه انگلیسی، اگر یکی از نوه های آنان بنا بر ارادۀ آزاد خودش در محضر مردم در قمارخانۀ یا هم در شرابخانۀ ظاهر شد، مطبوعات آزاد نباید از اعمال و کردارهای ناشایستی که در شان خانواده سلطنتی ارتدوکس نمی گنجد، برای خانواده، بخصوص ملکه نباید خبرساز شود. نرس شفاخانه ی که در آن نواسه ویلیامس پسر ملکه بیکی از خبرنگاران احوال صحت مندیش را بطور ناشناخته داده بود تحت فشار خبری خلاف کاری که به شان خانواده و بخصوص ملکه بر میخورد، گفته شد، خود کشی کرد. بلی باور هم همینست که خود کشی کرد . . .؟

در هسپانیا و هلند بنا بر رسوائیهای خاندانهای سلطنتی ملکه و پادشاه هسپانیا با تشریفات خاصی جایش را به پسر ولیعهدش رها کرد، حداقل شاه جدید در برابر ملت و مردم هسپانیا سوگند وفاداری یاد کرد. این سیستمهای کهنه قرون اوسطائی را نظامهای که میراث خوار استعمار کلاسیک و کهنه قرون را برسیستم نظامهای دموکراتیک و قانونی خود هنوز با سرسختی حمایت و نگهداری میکنند.

سیستم سیاسی انگلستان، تا هنوز اقتدار اشرافیت ثروتمند انگلیسی را با شکوه عظیمی از دربارهای مجلل ملکه و تشریفات قرون اوسطائی آنرا بر راس سیستم دموکراتیک خود یدک میکشند. به تصویر پائین نگاه کنید.

تصویر ازبی بی سی در شصتمین سالروز سلطنت ملکه الیزابت است که او از نظر طول مدت زمامداری، دومین فرمانروای بریتانیا در تاریخ این کشور است و بالا تر از هشتاد و شش سال عمر کرده. و هنوز ملکۀ انگلستان است.

 

ملکه بریتانیا چهارشنبه چهارم ژوئن با کالسکه جدید خود بنام قصر متحرک از کاخ باکینگهام
 به ساختمان پارلمان بریتانیا رفت تا سخنرانی سالانه خود را ایراد کند
.

 

واژۀ بنام انقلابها و بخصوص انقلاب انگلستان و تحولات عظیم انقلاب صنعتی که پی آمدهای استعماری ننگ آور و خفت بار را بر دامن اشرافیت حاکم انگلیسی وارد شده بود نتوانست پاک سازد و اضافه بر آن جنایات، غارت و نسل کشی های آنان در قاره های امریکا، آسیا، افریقا و استرالیا را تا امروز با خود حمل میکنند.

واژۀ انقلاب امریکا (۱۷۷۹) که در اصل اعتراض باشندگان انگلیسی زبان و فرانسوی زبان امریکا علیه محموله های بنام چای که همه تریاک برگشته از چین به امریکا سرازیر شده بود و توام با آن پرداختهای بلند مالیاتی در برابر امتعه انگلیسی که مردم امریکا به آن معروض بودند و میپرداختند، از پرداخت آن امتناع کردند و در جنگی که واقع شد بقول اغلب مورخین هفت نفر کشته شد و اصولی که در پایان این انقلاب اعلام شد، آزادی و برابری را کاملا برسمیت نمی شناخت. سیاهان همچنان برده ماندند و تساوی حقوق سفید پوستان در واقع به هیچ وجه سلسله مراتب اجتماعی مبتنی بر ثروت را به مخاطره نیانداخت و در قوانین اساسی شان اصل شرط دارایی برای حقوق رای دادن محفوظ مردان سفید شده بود و تا امروز قوانین اساسی انگلستان و امریکا از تفوق و برتری ثروت در زیر پوشش دارائیهای بورژوازی دفاع میکنند.

اندیشمندانی فلسفی و سیاسی قبل از افلاطون تا کنون به ارزشهای که بر مبنای جامعه انسانی خوب و عادلانه اندیشیده اند و به این ترتیب فلسفه سیاسی از جامعه خوب ـ انسانی، آزاد و عادلانه، راهی که جامعه و دولت سازمان داده شود و شهروند نیز به آن رفتار کند و از همین جهت فلسفه سیاسی با غایات حکومت و ابزار های مناسب دستیابی به آنها و با بهترین شکل حکومت سر و کار دارد. مباحث اصلی آن احراز چگونگی حقیقت، عدالت، مبانی خیر و صلاح عمومی، لوازم آزادی و برابری، استوار کردن زندگی سیاسی، دلایل موجودیت حکومت که رضایت همگانی فراهم کند و اطاعت اتباع از حکومت و دلایل آن را فراهم سازد. فلسفه سیاسی به ایدیالوژی قرابت نزدیک دارد و نظریه سیاسی به آن کمک میکند تا خود را در قالب زبانی محکمتر ارائه کند تا با اندیشه سیاسی که دل نگرانی فلسفی ممکنست نداشته باشد، اما دل نگران وضعیت بشر است. فلسفه سیاسی را می توان در متون زیر از قول بهاءالدین پازارگاد تخلیص کرد: تحلیل انعکاس وقایع سیاسی و سیستمهای سیاسی، تحلیل عادات و هدفهای عملیات سیاسی، تحلیل وسایل نیل به هدفها، تحلیل لوازم عملیات سیاسی و فرصتها و موقعیت های سیاسی، بحث در مقاصد سیاسی و الزامات سیاسی، بحث در موسسات اجتماعی و روابط آنها با حکومت و با یکدیگر، بحث در مراقبت های کنترولی دولتی و فشارهای اخلاقی و بدنی(فزیکی) (یعنی فشارهای محلی بقدرت نظامی و پلیسی) موجود در جامعه. (1)

فلسفه سیاسی بیشتر در بحرانهای سیاسی تاریخی بر عمل دولتها و عکس العمل توده ها خود را بیشتر شناسائی میکند. هر متفکری و مکتب سیاسی می تواند فلسفه سیاسی مورد قبول خاص خود را داشته باشد بطور مثال مکتب مارکسیسم، فلسفه سیاسی مارکسیستی دارد. این فلسفه سیاسی وحی را نمی پذیرد، در حالیکه فلسفه سیاسی اسلامی و امثال آن بر وحی استوار است که اصل ازلی دارد و از لحاظ علمی و تفکر مادی جهان و تاریخ هستی اجتماعی به ایده کل تکیه میزند و در نهایت زیر علامت سوال (؟) است.

هنگامیکه عنصر اساسی فلسفه سیاسی را بر عقلانی ساختن معرفت بشناسیم، گفته می توانیم که عقلانیت هر جامعۀ بر حسب شرایط خاص زمانی و مکانی و سنت های موجود در آن جامعه، متفاوت میباشد. بر این اساس می توان گفت که اندیشه سیاسی به قدامت نژاد بشر است، نخستین فردی که کلمۀ مادر و پدر یا اصطلاحی مثل انسان نباید و باید و  . . . را بر زبان آورد ـ اولین اندیشۀ سیاسی است، در حالیکه فلسفه سیاسی در یک زمان خاص در گذشته های ماضی ثبت شد و ظهور کرد ـ پیش از یونان باستان، چین در قرن ششم پیش از میلاد قانون گرائی، برابر گرائی که در فلسفه کنفوسیوس بر مبنای اتحاد سیاسی و ثبات سیاسی در دولت متمرکز و دارای سلسله مراتب و شائسته سالاری که بر پایه های صرفه جوئی و ریاضت استوار بود استدلال می شد، در امروز نیز گفته می شود که پس از انتخاب نظام کمونیستی بحیث نظام حاکم در چین و فلسفه سیاسی نظام حاکم کنفوسیوسیانیسم حکومتی چیره با الهام از مائویسم ـ مارکسیستی چینی براه رشد نیرومند اقتصادی و تامین عدالت اجتماعی به پیش میرود .

فلسفه سیاسی غرب که با فلسفه سیاست با کتاب جمهوری افلاطون در قرن چهارم پیش از میلاد سر میخورد. جمهوری افلاطون که با ارسطو در کتاب سیاست پیگیری و ادامه داده شد و بعدا تحت نفوذ آرای مسیحی قرار گرفت و دوازده قرن تحت نفوذ کلیسای مسیحیان خاک و خون خورد و مسکوت گذاشته شد، بعدا با ظهور اسلام که توازن قوا را در نواحی مدیترانه در بارۀ منشا قدرت تغییر داد و ساز و کار اجتهاد برای یافتن حقیقت بر تمام فلسفه های سیاسی که در پی یافتن منشا دانش و دین بر الهام از قرآن بحیث کلام الهی و حدیث گفتار پیغمبر و اعمال چهاریار کبار تاکید داشتند و آرای منطقی و عقلی را بر وحی الهی و منشا حکومت داری قرار دادند. این آرا توسط فلاسفه منطق گرای معتزله به چالش کشیده شد، اینان بیشتر دیدگاه یونانی داشتند. معتزله منطق را بالا تر از وحی قرار میداد و این دسته که آزادی عمل را و فعالیت را مستقل از خلافت می دانستند ـ تا حاکمیت اشعریان در اواخر دوران باستان بر منطق معتزلیان فایق آمد و منطق تحت فرمان و مطابق با قرآن و سنت، تحت حکومت خودرای خلفای اسلامی قرار گرفت. سرآمد آنان نظیر کندی، ابن سینا، ابن باجه، ابن رشد، ابن خلدون و دیگران که مفاهیم سیاسی مانند قدرت،سلطان، امت، تعهد را بر مبادی هسته های مرکزی قرآن مثل عبادت، دین و الله، توبه و بالاخره بر پنج بنای مسلمانی و شرعیت اسلامی قرار دادند.

پایان جنگهای صلیبی گنجینه های علم و معرفت یونانی و رومی که در زیر چکمه های استبداد قرون اوسطائی کلیسا در کشورهای اروپائی خاک و خون میخوردند، با تجدد دورۀ اسلامی که در کلام و معرفت، منطق و فلسفه بنای حکومت الهی خیر، سلطان سایه خدا را بنا گذاشتند توام است با پایان جنگهای صلیبی که با دسترسی اروپائیان بر تمدن و فرهنگ اسلامی قرن ده الی سیزدهم که حرف از سلطان عادل و خیر و صلاح اجتماعی و مراجعه به آرای مردم و . . . با آغاز رنسانس در جنوب اروپا پیوند خورد و متجلی شد. اگویناس این ایده فلسفه سیاسی را گسترش داد که شاهی که مستبد است شاه نیست و باید به زیر کشیده شود. منشور کبیر (مگناکارتا) سنگ بنای آزادی سیاسی که بصراحت حقوق برای ثروتمندان و مردان و جلوی تعقیب غیرقانونی آنان را میگیرد، در بیان رسمی ثبت شد . فلسفه سیاسی سکولاریسم از درون طبیعت مسیحی شروع بظهور کرد و مکیاولی و جان لاک در آستانۀ روشنگری اروپا به متفکرانی چون ژان ژاک روسو، مونتسکیو و دیگران کمک کردندـ تا این متفکران سوالهای را مطرح ساختند که مردم توسط چه حقی یا نیازی، حکومت را تشکیل میدهند؟ بهترین شیوه برای تشکیل حکومت چه می تواند باشد؟ چنین سولات بنیادین که تمایزی اساسی میان مفاهیم دولت، حکومت و توزیع قدرت را بیان میداشت و نوک تیز پیکان دورۀ روشنگری بخصوص بطرف مسیحیت بود، انتشار دائره المعارف دیدرو و دالامیر دستآورد بزرگ روشنفکران این دوره است. فرانسس ولتر شخصی بود که روشنگری را در فرانسه نمایندگی میکرد. بالاخره فلسفه سیاسی با تصنیف های غربی، شرقی، اسلامی، لبرالیستی، سوسیالیستی، مارکسیستی ابعاد گسترده یافت. اما انقلاب فرانسه برجسته ترین انقلاب بورژوازی به سبب ماهیت دراماتیک مبارزه طبقاتی خود تمامی انقلابات پیشین را تحت الشعاع قرار داده و بنا بر ملحوظات و ویژه گیهای خاص تاریخی خود، شرکت توده های عظیم از مردم و امتناع شان از هرنوع امتیاز دادن به اشرافیت فئودالی و دینی (کلیسائی) بورژوازی را به انهدام نظام کهن ناگزیر ساخت. سرکوب اشرافیت فئودالی و دینی سبب آزاد شدن تولید خورده پا گردید و توده های دهقانی را بین سرمایه و کار مزدوری قطب بندی کرد و . . . . انقلاب فرانسه با گسترش روابط تولیدی کاملا نوین، سرمایه را از قید تحمیلات و تجاوزات فئودالیسم رها ساخت و نیروی کار بیک واقعیت تجاری اصیل به بازار کار مانند هر کالای دیگر آمد و در نتیجه این امر خود مختاری سرمایه داری را چه در بخش زراعت و چه در بخش صنایع و سایر رشته ها تضمین کرد. انقلاب فرانسه که در جهت زیر و رو کردن ساخت های اقتصادی و اجتماعی نظام کهنه، چار چوب سیاسی رژیم کهن را در هم شکست و بقایای حکومت محلی کهن را نابود کرد. بلی انقلاب فرانسه علاوه بر ویژگی های خاص خود یک انقلاب آزادیخواهانۀ بود که با تاکید بر حقوق طبیعی، برابری و مساوات را با شرکت وسیع مردم از طریق یکپارچه ساختن صنعت، افزایش تمرکز مزدبگیران، بیداری و آگاهی سیاسی با اصل تساوی حقوق و آگاهی طبقاتی مردم توام کرد.

انقلاب فرانسه بر دید اندیشوران فلسفی و سیاسی دوران خود و پس از آن مثل هگل، فویرباخ، باکونین، مارکس، انگلس، لینن و دیگران چنان تاثیر ژرف گذاشت که زمینه ساز انقلابات عظیم امریکا و روسیه سوسیالیستی شد و هم متفکرانی با طرز دید نظام بورژوازی سرمایه داری لبرال را با توسعه فکری آزادی و دموکراسی در قلمرو اجتماعی و هم آزادی های فرد و دولت دموکراتیک را در پراکتیک عملی جوامع بورژوازی بر مبنای لبرالیزم در تفکر سیاسی آزادی و برابری به پیش راند.

در اواخر قرن نزدهم (۱۹) و اوایل قرن بیستم (۲۰) سوسیالیسم اتوپیائی و آرمانی (خیالی) جای خود را به نهضت زنده فکری ـ عملی قرن بیستم میدهد. سوسیال دموکراسی روسی (بلشویسم) انقلاب سوسیالیستی اکتوبر(۱۹۱۷) را در یکی از بزرگترین کشورها، ملتها و مردمان با تمایز فرهنگی گوناگون و متفاوت و از لحاظ سطح تولیدی حیات اقتصادی عقب مانده تر براه می اندازد و حاکمیت را به شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان میدهد. برای نخستین بار الغای مالکیت سرمایه دارانه از ملاک و سرمایه دار و اقتدار سیاسی ـ نظامی دولت از اشرافیت فئودال و سرمایه دار و روحانیت مرتجع بدست دولت شورا ها که ممثل ارادۀ طبقات تهی دستان کارگران، دهقانان و سربازانی است که از جنگ و ستم حاکمان بستوه آمده اند، انتقال می دهد.

مردم روسیه شوروی تحت رهبری بلشویکهای روسیه، سوسیالیسم جامعۀ خیالی و آرمانی یک قرن قبل را به سوسیالیسم قرن بیستم و واقعیت آنرا جامۀ عمل می پوشانند و آنرا قابل دسترس ساختند.

دولت نوین شوروی بر تهاجم اردوهای سفید بیاری گاردهای مسلح کشورهای اروپائی، جنرالهای سفید بنام دنیکن، کلچاک، یودنیچها و بر دیگران فاتح شدند و مقاومت و مداخلۀ آنانرا درهم شکست. روسیه شوروی که جنگ اول جهانی را با پیمان صلح برست پشت سرگذاشته بود، برای استحکام اقتصادی ـ نظامی و تامین روابط سیاسی دولت جدید با جهان، از سال ۱۹۲۱ الی ۱۹۵۳ را چنان رهبری کرد که در هیچ جنگی پیش قدم نشد و جنگ تحمیلی فاشیسم را درهم شکست، در حالیکه لینن و استالین (بخصوص بعداَ استالین) کشوری را اداره کرد که از اوقیانوس اطلس تا اوقیانوس کبیر گسترده بود و مملو از باندها، ترور و وحشت گستردۀ ضد انقلاب سوسیالیستی اکتوبر و دولت شوروی مملکت ویرانه و عقب افتادۀ که انقلاب و جنگها هرچه بیشتر آنرا ویرانه ساخته بود به یکی از دو قدرت جهانی تبدیل کرد. تنوع تئوریک و سیاسی چنین دورانی، ستالین را به پشتیوانۀ ماورای عظیم مانند ساختمان اتحاد شوروی سوسیالیستی، به شکست فاشیسم، شکست دوران استعمار و حمایت و بپا خیزی جنبش های آزادیخواهانه ضد استعماری در عمل تبدیل کرد.

انقلاب اکتوبر نه تنها مایۀ ذهنی خود را بر مارکسیسیم فعال انترناسیونالیستی و مبارزه طبقاتی پرولتاریای جهانی میگذاشت، بلکه فراتر از آن عصر و زمان انقلابهای ضد امپریالیستی را درک کرد و تئوری انقلاب و دولت طبقاتی را از ذهن باوری هگلی مفهوم دولت جدا ساخت و آنرا خردمندانگی والای اجتماعی دانسته، روح آدمی را که بنام ایدۀ مطلق خارج از زمان و مکان که گوهر اندیشیدن انسان قبول شده بود، به انسان درگیر کنش و فعالیت و در وجه نخست درگیر فعالیت مادی، ساختن و فراهم آوردن مواد تازه برای رفع نیازهای خویش ـ پیش از آنکه بیاندیشد، عمل میکند، فعالیت دارد و تولید میکند، یعنی انسان را در جریان ساختن او شناخت و مطرح کرد. از همین جاست که مارکس جوان از قول هگل می گفت که: "کانت و فیخته به آسمانها خیره میشدند و آنجا سرزمینی دور را می جستند، در حالتی که یگانه هدف من اینست که بدانم در جاده چه خبراست.(2) به این ترتیب روشنگران فلسفه سیاسی اروپا برخلاف گذشته واقعیت را در شکل گیری مادی و ذهنی آن مورد نظر قرار دادند و از محدودۀ خرد سیاسی به تحلیل اجتماعی رسیدند.

 چنین درک سالم فلسفی ـ سیاسی به سوسیال دموکراسی روسیه اجازه داد تا انقلاب را بر واقعیت های جامعۀ سرمایه داری که از رشد نا متوازن رقابتی و جنگها بر سر مستعمرات به پیشرفت انحصار امپریالیستی جهانی در زنجیر نواستعماری امپریالیستی با هم گره میخورد، در سرزمین روسیه بوسیله مردم و در پیشاپیش شان پرولتاریای روسیه برهبری حزب بلشویکها در هم شکستند و نظام نوین مبنی بر مالکیت جمعی در تحت کنترول دولت بنام سوسیالیسم اتحاد شوروی بوجود آمد.

ادامه دارد . . . ـــ پایان قسمت اول

 

سرور منگل

2014 .08 .08

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشتها:

1ـــ تاریخ فلسفه سیاسی. بهاءالدین بازارگاد. چاپ چهارم. جلد اول .ص.۱۵. چاپ تهران

 2 ـــ نقل قول بالا از حق فلسفه هگل است که مارکس جوان طبق هگل و برخلاف ژان ژاک روسو (قرارداد اجتماعی) آزادی را به معنای سیاسی از آزادی در معناهای فلسفی اش متمایز نمی کردند. مارکس جوان به این مسئله فلسفی که توسط هگل مطرح شده بود که کانت و فیخته به آسمانها توجه داشتند، اما یکباره هگل آنرا بزمین آورده بود و در میان جامعه رها کرده بود و از وی حل مشکلات اجتماعی را می خواست. اگر خدایان تا کنون بر فراز جهان جای داشتند، اکنون دیگر درون جهان قرار گرفته اند. اشارت دیگری از مارکس به هگل است که پدیدار شناسی روح از هگل آمده است: یا بازهم از مارکس؛ حقیقت همچون حضور و فعلیت متحد می شوند، هر دو جهان یکی می شوند و آسمان به زمین می آید. مارکس میدید برای برطرف کردن شگافی که سویه های زندگی اجتماعی و سیاسی را از هم جدا میکند، یک زمانی قانون اساسی و دولت را در گسترۀ دینی قرار میدهیم و از دولت موجود مقدس میسازیم و زمانی آنرا برمی اندازیم .از نظرمارکس آنچه مهم است زندگی واقعی و زمینی است. این زندگی است که زمانی قانون و سلطنت موروثی را میسازد، و زمانی هم آنها را از بین میبرد به اینترتیب از درک فلسفی هگل به مارکس سیاسی و اجتماعی نزدیک میگردیم.

 

  مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها بوده

و الزاماً بیانگر نظرات و دیدگاه ادارۀ سایت اصالت نمیباشد.