گفتنی ها و ضرب المثل ها در مسير زمان
تهيه، تنظيم و ويرايش (خجسته – زيميرو اسکاری)
قسمت سوم

آنچه که عيان است چه حاجت به بيان است

چون مطلبي آنقدر واضح و روشن باشد که احتياج به تعبير و تفسير نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال مثل مي کنند.
پرسي که تمناي تو از لعل لبم چيست
آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست
طبسي حائري در کشکولش آن را به اين صورت هم نقل کرده است:
خواهم که بنالم ز غم هجر تو گويم
آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست
ولي چون بنيانگذار سلسله گورکاني هند مصراع بالا را در يکي از وقايع تاريخي تضمين کرده و بدان جهت به صورت ضرب المثل درآمده است، به شرح واقعه مي پردازيم:
ظهيرالدين محمد بابر (888 - 937 هجري) که با پنج پشت به امير تيمور مي رسد، مؤسس سلسله گورکانيه در هندوستان است. بابر در زبان ترکي همان ببر حيوان مشهور است که بعضي از پادشاهان ترک اين لقب را براي خود برگزيده اند. بابر پس از فوت پدر وارث حکومت فرغانه گرديد؛ ولي چون شيبک خان شيباني اوزبک پس از مدت يازده سال جنگ و محاربه او را از فرغانه بيرون راند، به جانب کابل و قندهار روي آورد. مدت بيست سال در آن حدود فرمانروايي کرد و ضمناً به خيال تسخير هندوستان افتاده در سال 932 هجري پس از فتح پاني پات، ابراهيم لودي پادشاه هندوستان را مغلوب کرد و مظفراً داخل دهلي شد. آنگاه آگره و شمال هندوستان، از رود سند تا بنگال را به تصرف در آورده، بنيان خاندان امپراطوري مغول را در آنجا برقرار کرد که مدت سه قرن در آن سرزمين سلطنت کردند و از اين سلسله سلاطين نامداري چون اکبر شاه و اورنگ زيب ظهور کرده اند.
سلسله مغولي هند سرانجام در شورش بزرگ هندوستان که به سال 1275 هجري قمري مطابق با 1857 ميلادي روي داد پايان يافت. ظهيرالدين محمد بابر جامع حالات و کمالات بود و کتابي درباره فتوحات و جهانداري ترجمه حال خودش به نام توزوک بابري به زبان جغتايي تأليف کرد که بعدها عبدالرحيم خان جانان به فرمان اکبر شاه آن را به فارسي برگردانيد. بابر به پارسي و ترکي شعر مي گفت و اين بيت زيبا او اوست:
بازآي اي هماي که بي طوطي خطت
نزديک شد که زاغ برد استخوان ما
باري، ظهيرالدين محمد بابر هنگامي که پس از فوت پدر در ولايت فرغانه حکومت مي کرد و شهر انديجان را به جاي تاشکند پايتخت خويش قرار داد. در مسند حکمراني دو رقيب سرسخت داشت که يکي عمويش امير احمد حاکم سمرقند و ديگري داييش محمود حاکم جنوب فرغانه بود. بابر به توصيه مادر بزرگش " ايران " از يکي از رؤسال طوايف تاجيک به نام يعقوب استمداد کرد. يعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را بسختي شکست داد و سپس امير احمد را هنگام محاصره انيجان دستگير کرد. بابر که آن موقع در مضيقه مالي بود، خزانه امير احمد در سمرقند را که دو کرور دينار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پيشرفت کارهايش خيلي مؤثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بيش از سيزده سال نداشت شعر مي گفت و با وجود خردسالي، خوب هم شعر مي گفت. اين شعر را هنگام مبارزه با عمويش امير احمد سروده است:
با ببر ستيزه مکن اي احمد احــرار
چالاکي و فرزانگي ببر عيانست
گر دير بپايي و نصيحت نکني گوش
آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست
مصراع اخير به احتمال قريب به يقين پس از واقعه تاريخي مزبور که به وسيله بابر در دوبيتي بالا تضمين شده است، به صورت ضرب المثل درآمده در السنه و افواه عمومي مصطلح است.
شتری است که در خانه همه کس می خوابد

اصطلاح و ضرب المثل بالا به عنوان تسليت و همدري به کار مي رود تا مصيبت ديدگان را موجب دلگرمي و دلجويي باشد و متعديان و متجاوزان را مايه تنبيه و عبرت؛ تا بدانند که عفريت مرگ در عقب است و مانند شتر قرباني در آستانه در هر خانه و کاشانه اي زانو به زمين مي زند و تا بهره و نصيبي نستاند بر پاي نمي خيزد. و همچنين از باب تذکار و هشدار به کساني که در حس نسيان و فراموشي، آنان را در روزگار فراغ و آسايش از دريافت نشيب و فرود روزگار باز مي دارد نيز ضرب المثل بالا مورد اصطلاح و استناد قرار مي گيرد و با زبان بي زبان مي گويد:
غره مشو، به خود مبال که زمانه هميشه بر يک منوال و به يک صورت و حال نيست. دير يا زود، دريافت مرگ و مير، کابوس وبال و نکاي بر بالاي سر تو نيز سايه خواهد افکند و آنچه نمي پنداشتي جامه عمل مي پوشاند. آري، اين شتري است که در هر خانه مي خوابد و بهره بر ميگيرد. اما ريشه تاريخي آن:
بطوري که مي دانيم و در مقاله گوشت شتر قرباني در کتاب حاضر في الجمله شرح داده شد، سه روز قبل از عيد قربان يک شتر ماده را در حالي که به انواع گلهاي رنگارنگ و حتي سبزي و برگهاي درختان زينت داده بودند و جمعيت بسياري از هر طبقه و صنف دنبال او مي افتادند؛ در شهر ميگرداندند و براي او طبل و نقاره و شيپور مي زدند و سخنان ديني و اشعار مذهبي مي خواندند.
اين شتر از هر جا و هر کوي و برزن که ميگذشت مردم دور او جمع ميشدند و پشم حيوان را عوام الناس - بويژه زنان آرزومند - مايه اقبال و رفع نکبت و وبال دانسته، به عنوان تيمن و تبرک از بدنش مي کندند و از اجزا تعويذ و حرز بازو و گردن خود و اطفال قرار مي دادند.
اين جريان و آداب و رسوم که رياست آن به عهده شخص معيني بود و مباشرين اين کار القاب خاصي داشتند؛ مدت سه روز بطول مي انجاميد و در اين مدت شتر گرداني به در خانه هر يک از اعيان و اشراف شهر که ميرسيدند شتر را به زانو در مي آوردند و از صاحب خانه به فراخور مقام و شخصيتش چيز قابل توجهي نقداً يا جنساً ميگرفتند و از آنجا مي گذشتند.
روز سوم که روز عيد قربان بود، اين حيوان زبان بسته را به طرز جانگدازي نحر مي کردند، و هنوز جان در بدن داشت که هر کس با خنجر و چاقو و دشنه حمله ور ميشد، و هنوز چشمان وحشت زده اش در کاسه سر به اطراف مي نگريست که تمام اعضاي بدنش پاره پاره شده، گوشتهايش به يغما مي رفته است. کاري به تفصيل قضيه نداريم، غرض اين است که به گفته استاد ارجمند شادروان سيد جلال الدين همايي: «از مبناي همين کار در زبان فارسي کنايات و امثالي وارد شده است مانند "شتر را کشتند".
يعني کار تمام شد. "فلاني شتر قرباني شده است" يعني: هر کس او را به طرفي مي کشيد، يا به معني اينکه دور او را گرفته، اهميتش مي دهند ولي بالاخره نابودش مي سازند.» در دنباله مطلب اين اصطلاح و ضرب المثل مي رسد که: شتر را در منزل فلاني خوابانده اند. يعني: غائله را به گردن او انداخته اند.
ضرب المثل اخير بعد از مرور زمان رفته رفته بصورت و اشکال مختلفه در آمد و هر دسته و جمعيتي به يک شکل از آن استفاده و استناد مي کنند که از همه مهمتر و مشهورتر همان ضرب المثل عنوان اين نبشته است که ناظر بر شرنگ مرگ و مير مي باشد. که به هر حال بايد چشيد و از غرور و خودخواهي و زياده طلبي که چون جهاز رنگارنگ شتر قرباني ديرپا نيست، بلکه فريبنده و زودگذر است؛ بايد چشم پوشيد و براي آرامش خاطر و رضاي نداي وجدان، به دستگيري نيازمندان پرداخت و بر قلوب جريحه دار دلسوختگان مرحم نهاد، زيرا به قول شاعر:
بر هيچ آدمي اجل ابقا نمي کند
سلطان مرگ هيچ محابا نمي کند .
از ريش می کند به بروت ميچسپاند

عبارت بالا ناظر بر اعمال عبث و بيهوده اي است که نفعي بر آن مترتب نباشد. في المثل کسي از دامن لباسش ببرد و بر دوش وصله کند. يا مؤسسه اي براي کارمندش مبلغي مزاياي شغل يا پاداش مستمر منظور کند، اما همان ميزان و مبلغ را از حقوق اصلي آن کارمند کسر نمايد و جز اينها که نظاير زيادي دارد. اين گونه اعمال و اقدامات بيفايده به مثابه آن است که کوتاهي بروت را با درازي ريش جبران نمايند. يعني از ريش قيچي کنند و به بروت پيوند دهند. اکنون ببينيم ريشه اين ضرب المثل بسيار معمول و متداول از کجا آب مي خورد.
کامران ميرزا نايب السلطنه در ميان فرزندان ناصرالدين شاه از همه بيشتر در نزد پدر مورد علاقه و محبت و به اصطلاح عزيز کرده بود. ايامي را که ناصرالدين شاه از کشورخارج مي شد و به خارج از کشور عزيمت مي کرد، سمت نيابت سلطنت را بر عهده مي گرفت و به همين مناسبت به لقب نايب السلطنه ملقب و معروف گرديد. کامران ميرزا در حيات شاه بابا مدتها حاکم يک ولايت بود و تعدادي نايب در اختيار داشت که مأموران اجراي دارالحکومه بوده اند. اين نايب ها براي آنکه جلب توجه نايب السلطنه را کنند و زهر چشمي از مردم گرفته باشند، هر کدام خود را به شکل و قيافه مخصوصي در مي آوردند.
مثلا يکي بروت يا سبيل بلند آويخته انتخاب مي کرد. دومي چخماقي سربالا مي گذاشت. سومي ريش توپي و انبوه و بروت ملاي را بر مي گزيد. چهارمي بروت بزرگ و تا بيخ گوش براي خود درست مي کرد و در عوض ريشش را به کلي مي تراشيد، و ... همچنين از جهت لباس هم بعضيها سرداري ماهوت آبي و برخي سرداري ماهوت سياه با گلدوزي مخصوص مي پوشيدند. خلاصه هر کدام به شکل و هيبتي مخصوص و متمايز در مي آمدند و با چماقهاي نقره اي بر جان و مال مردم حکومت مي کردند.
يکي از اين نايب هاي دارالحکومه شخصي به نام نايب غلام بود. با هيکل درشت و سينه فراخ و ريش سياه و انبوه و بروت بزرگ در صف نايب هاي دارالحکومه بيش از ديگران جلب نظر مي کرد و او را نايب عنتري هم مي گفتند. زيرا روزگاري لوطي بود و عنتر (ميمون) داشت. عيب و نقص بزرگي که نايب غلام داشت اين بود که بروت چند تارموي بيشتر نداشت و از اين کمبود بروت هميشه رنج مي برد. روزي کامران ميرزا ضمن عبور از مقابل صف نايب هاي دارالحکومه وقتي که چشمش به ي بروت نايب غلام افتاد بي اختيار خنده اش گرفت و گفت: «نايب غلام، بروت را کجا گذاشتي؟!» از اين کلام حضرت والا همه خنديدند و نايب غلام بي نهايت شرمنده و سرافکنده شد.
چون کامران ميرزا از آنجا دور شد نايب غلام درنگ و تأمل را جايز نديده، خود را به آرايشگاهي که آرايشگر و سلمانيش با او آشنا بود رسانيد و با تهديد از او خواست که يک طرف بروتش را که اصلا مو ي نداشت فوراً پر کند تا بتواند هنگام بازگشت نايب السلطنه مورد طعن و سخريه واقع نشود. هر چه سلماني اظهار عجز کرد که چنين کاري آن هم در آن فرصت کوتاه مقدور و ميسر نيست و او نمي تواند بروت مناسبي پيدا کند و به پشت لب نايب بچسباند، نايب غلام زير بار نرفت و شوشکه را از کمر کشيد و گفت: «يا بروت برايم تهيه کن يا شکمت را با اين شوشکه سفره خواهم کرد!» سلماني بيچاره از ترس و وحشت به گريه افتاد و نمي دانست چه کند، زيرا او ريش تراش بود و تا کنون سابقه نداشت که ريش و بروت بچسباند!
در اين موقع تدبيري به خاطر نايب غلام رسيد و به سلماني امر کرد مقداري از ريش او قيچي کند و به بروت بچسباند! سلماني دست به کار شد ولي در آن حالت ترس و لرز چگونه مي توانست از ريش بردارد و به بروت وصله کند؟! دستش لرزيد و نايب غلام که خيلي عجله داشت و مي خواست خود را به صف نايب ها در موقع بازگشت نايب السلطنه برساند با غضب آميخته به خشم قيچي را از دست سلماني بيرون کشيده خود را به آينه رسانيد و مقدار زيادي از ريشش را قيچي کرد و به سلماني داد.
سلماني براي آنکه از شرش راحت شود ريش قيچي شده را با دست پاچگي به محل خالي بروت نايب غلام چسبانيد و او را به دارالحکومه روانه کرد.
نايب غلام قيافه مضحکي پيدا کرده بود و هر کس او را با آن ريخت مي ديد زير لب مي خنديد، زيرا اگر چه بروت پيوندي پيدا کرده بود، ولي يک طرف ريشش قيچي شده بود. در اين موقع صداي سم اسبهاي کالسکه شاهزاده کامران ميرزا به گوش رسيد. نايب ها و حضار دارالحکومه حسب المعمول به منظور احترام صف کشيدند و نايب ها با چماقهاي نقره اي به حالت خبردار ايستادند.
پيداست اين بار نايب غلام به خيال آنکه ديگر عيب و نقصي ندارد بيش از همه سينه جلو مي داد تا بروت هايش را حضرت والا ببيند و تعريف کند. چون نايب السلطنه به مقابل نايب غلام رسيد و نگاهش به ريش قيچي شده و بروت هاي پيوندي نايب افتاد اين بار به شدت خنديد و گفت: «نايب غلام، اين چه ريخت و شکل مضحکي است که پيدا کرده اي؟ آن دفعه بروت تو کم بود. اين دفعه ريش تو کم شده است؟!» ميرزا احمد دلقک نايب السلطنه که در آنجا حضور داشت تعظيمي کرد و گفت: «قربان، نايب غلام از ريش گرفته به سبيل پيوند کرده است!» صداي خنده نايب السلطنه و حضار بلند شد و اين واقعه مدتها نقل و نـُقل محافل بود تا اينکه رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و مجازاً در موارد مشابه به کار ميرود.
از خجالت آب شد

آدمي را وقتي خجلت و شرمساري دست دهد، بدنش گرم مي شود و گونه هايش سرخي مي گيرد. خلاصه عرق شرمساري که ناشي از شدت و حدت گرمي و حرارت است از مسامات بدنش جاري مي گردد. عبارت بالا گويان آن مرتبه از شرمندگي و سرشکستگي است که خجلت زده را ياراي سربلند کردن نباشد و از فرط انفعال و سرافکندگي سر تا پا خيس عرق شود و زبانش بند آيد. اما فعل "آب شدن" که در اين عبارت به کار رفته ريشه تاريخي دارد و همان ريشه و واقعه تاريخي موجب گرديده که به صورت ضرب المثل درآيد:
بايزيد بسطامي و يا بگفته شيخ فريدالدين عطار: «آن سلطان العارفين، آن برهان المحققين، آن پخته جهان ناکامي، شيخ وقت ابويزيد بسطامي رحمةالله عليه» در شهر بسطام و در خانداني زاهد و پرهيز گار ديده به جهان گشود. در بدايت حال روزي قرآن تلاوت مي کرد، به سوره لقمان و اين آيه رسيد که حق تعالي مي فرمايد: "مرا و پدر و مادرت را شکر و سپاس گوي".
بي درنگ به خدمت مادر شتافت و عرض کرد: "من در دو خانه کدخدايي چون کنم؟ اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدا خواه تا همه آن تو باشم. يا مرا بخدا بخش تا همه آن او باشم"، مادر گفت: "ترا در کار خدا کردم و حق خود بتو بخشيدم."
«پس بايزيد از بسطام رفت و سي سال در شام و عراق مي گشت و رياضت مي کشيد. يک صد و سيزده و به روايتي يک صد و سه پير را خدمت کرد و فايده برد که از آن جمله امام ششم شيعيان حضرت امام جعفر صادق (رض) بوده است. روزي حضرت صادق (رض) در حجره اش به بايزيد فرمود: "آن کتاب را به من ده" عرض کرد: "کدام کتاب؟" فرمود: "کتابي که بر روي طاقچه است." شيخ گفت: "کدام طاقچه؟"حضرت صادق (رض) فرمود: "حجره من بيش از يک طاقچه ندارد و تو چگونه آن طاقچه را تا کنون نديدي؟" بايزيد عرض کرد: "من اينجا به نظاره نيامدم. مرا با طاقچه و رواق چکار؟" امام صادق (رض) فرمود: " چون چنين است باز بسطام رو که کار تو تمام شد ".
بايزيد به بسطام رفت و هفت بار او را از بسطام بيرون کردند. زيرا سخنانش در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد. شيخ مي گفت: "چرا مرا بيرون مي کنيد؟" هر بار جواب مي دادند: "تو مرد بدي هستي". و شيخ مي گفت: " خوشا شهري که بدش من باشم". خلاصه مقام او در طريقت به جايي رسيد که مي گويند ذوالنون مصري مريدي به خدمتش فرستاد و پيغام داد: "همه شب مخسب و به راحت مشغول نباش که قافله رفت." شيخ جواب داد: "مرد تمام آن باشد که همه شب خفته بود و بامداد پيش از نزول قافله به منزل فرو آمده باشد." ذوالنون چون اين بشنيد بگريست و گفت: «مبارکش باشد که احوال ما بدين درجه نرسيده است.» بايزيد در سال 261 هجري به سن 73 سالگي در بسطام درگذشت و همانجا مدفون گرديد. شگفتا که قبرش در جايي (بدون صندوق و مقبره) و گنبد و بارگاهش در جايي ديگر است که مي گويند سلطان محمد اولجايتو در نبش قبر و انتقال جسدش به زير گنبدي که ساخته بود تقريباً نظير همان خوابي را ديد که پس از اتمام بناي گنبد چمن سلطانيه، حضرت علي بن ابيطالب (ک) را در خواب ديده بود.
بايزيد بسطامي به سلطان مغول در عالم رؤيا گفت: "من تحت السمأ را دوست دارم. حال که خاک قبر حجابي بين من و آسمان شده، تو ديگر گنبد و بارگاه را حجاب دوم قرار مده. اجر تو قبول و طاعتت مقبول باد."
نقل کردند که شبي ذوق عبادت در خود نديد، خادم را گفت: "مگر در خانه چيزي مانده است که دل مشغولي دهد؟" خادم خانه را گشت، خوشه اي انگور يافت. بايزيد گفت: "ببريد به کسي دهيد که خانه ما دکان بقالي نيست!" چون خوشه انگور را از خانه بيرون بردند؛ وقتش خوش شد و ذوق عبادت يافت. خلاصه مقام زهد و تقواي بايزيد بسطامي به جايي رسيد که گبري را گفتند: "مسلمان شو." جواب داد: "اگر مسلماني اين است که بايزيد مي کند، من طاقت آن را ندارم و نتوانم کرد. اگر اين است که شما مي کنيد، اصلاً به دين احتياج ندارم!"
نقل است روزي مريدي از حيا و شرم مسئله اي از وي پرسيد.
شيخ جواب آن مسئله را چنان مؤثر گفت که درويش آب گشت و روي زمين روان شد. در اين موقع درويشي وارد شد و آبي زرد ديد. پرسيد : "يا شيخ، اين چيست؟" گفت: "يکي از در درآمد و سؤالي از حيا کرد. من جواب دادم. طاقت نداشت چنين آب شد از شرم." به قول علامه قزويني: "گفت اين بيچاره فلان کس است که از خجالت آب شده است." اين عبارت از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد و در مواردي که بحث از شرم و آزرم به ميان آيد از آن استفاده و به آن استناد مي شود.
سايه تان از سر ما کم نشود

در عبارت بالا معني مجازي و استعاره اي سايه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصي است که مقام بالاتر و مؤثرتر نسبت به کهتران و زيردستان مبذول ميدارد. اين عبارت بر اثر لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره درآمده بلکه دامنه آن به تعارفات روزمره نيز گسترش پيدا کرده؛ در عصر حاضر هنگام احوالپرسي يا جدايي و خداحافظي از يکديگر آن را مورد استفاده و اصطلاح قرار ميدهند.
قبلاً گمان نمي رفت که اين عبارت ريشه تاريخي داشته باشد، ولي از آنجا که کمتر اصطلاحي بدون مأخذ و مستند تاريخي است، ريشه تاريخي ضرب المثل مزبور نيز به دست آمد.
ديوژن يا ديوجانس از فلاسفه مشهور يونان است که در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح ميزيست و محل سکونتش در منطقه اي به نام "کرانه" واقع در يکي از حومه هاي "کورنت" بوده است.
ديوژن پيرو فلسفه کلبي بود و چون کلبي ها معتقد بودند که: «غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.» به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود.
يعقوبي در مورد علت تسميه کلب يا کلبي عقيده ديگري ابراز مي کند: «پس به او گفتند چرا کلب ناميده شدي؟ گفت براي آنکه من بر بدان فرياد ميزنم و براي نياکان تملق و فروتني دارم و در بازارها جاي مي گزينم.» به عبارت اخري کلبيون هيچ لذتي را بهتر از ترک لذات و نعمتهاي مادي و طبيعي نميدانستند.
ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر مي شد و در رواق معبد مي خوابيد. غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود. فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: «اين هم زيادي است، ميتوان مانند اين بچه آب خورد.»
بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان ميپرداخت. چنان که گويند: روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان! خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند. گفت: «من مردمان را خواندم، نه شما را!»
بي اعتنايي به مردم و بي ملاحظه سخن گفتن، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند. از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند؟» جواب داد: «نه، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم». ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد، «به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است.»
ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوجانس بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم را حقير يافت، پاي بر وي زد و گفت:
«برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد.» جواب داد که: «فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران.» به روايت ديگر: زماني که اسکندر مقدوني در کورنت بود، شهرت وارستگي ديوژن را شنيد و با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت. ديوژن که در آنموقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: «مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري؟» ديوژن با خونسردي جواب داد: «شناختم، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم.»
اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت: «تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي؛ در حالي که من اين خواهشهاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم.» به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: «تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان يونان و مقدونيه هستي؟» اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت: «بالاتر از مقام تو چيست؟»
اسکندر جواب داد: "هيچ". ديوژن بلافاصله گفت: «من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم!» اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت: «ديوژن، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم.» آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان، به اسکندر که در آنموقع بين او و آفتاب حايل شده بود، گوشه چشمي انداخت و گفت: «سايه ات را از سرم کم کن.» به روايت ديگر گفت: «مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني.» اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: «اگر اسکندر نبودم، مي خواستم ديوژن باشم.»
باري، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم، حتي اسکندر مقدوني از سرش کم شود، ولي مردم روزگار علي الاکثر به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه ارباب قدرت و ثروت به سر برند. او مردي بود که در طول زندگاني دراز خود، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد. زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود. او پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.
سرم را بشکن، نرخم را نشکن

عبارت بالا از امثله سائره است که بيشتر ورد زبان کسبه بازار و صاحبان دکانهاي بقالي در برخورد با مشترياني است که زياد چانه ميزنند، تا فروشنده مبلغي از نرخ جنس بکاهد، &