سه شنبه، ۲۵ مارچ  ۲۰۰۸

حمله به لنین، بوالهوسی کودکانه
یا
تلاش ناکام برای درمان آلام روانی؟

 پاسخ به نوشته صدق رهپو طرزی

نوشته :  ح. دهقانپور

درهفته نهم سال جاری ویب سایت "گفتمان" نوشته ای را از آقای صدق رهپو طرزی تحت عنوان "پوتین شاهنشاه روسیه جامه بدل میکند" به نشر رسانید . این نوشته با حمله بر لنین و استالین رهبران حزب کمونیست روسیه آغاز میشود. همه میدانند که لنین و استالین همانقدر از پوتین و سایر حکام فعلی روسیه تفاوت دارند که از نیکلای رومانف تزار روسیه تفاوت داشتند. ذکر نام لنین و استالین در بحثی که بر روی پوتین و "تغیرجامه اش" میچرخد، نه مناسب است و نه درست. آدم وقتی خواسته باشد جنایات گلبدین، ملاعمر و سیاف را بر شمارد، صدق رهپو طرزی را به دلیل آنکه او نیز از افغانستان است با آنها یکجا محکوم نمیکند، مگر اینکه دیوانه باشد و یا غرض خاصی را از این کار تعقیب کند. صدق رهپو طرزی نوشته اش را با لحن توهین آمیز و اسلوب افترا و اتهام به لنین و استالین آغاز میکند و انقلاب اکتبر را "کودتا" میخواند. این کجی منطق و تاب خوردگی برهان میرساند که صدق رهپو طرزی قصد اهانت به کمونیزم و پیشوایان آن رادارد.  ما دراین نوشته میکوشیم به مدد اسناد و شواهد نشان دهیم که صدق رهپو طرزی نمادی است از بی خبری و بیچارگی یک افغان که فلاکت، دربدری و آوارگی سرانجام مجبورش کرده  تا از راه نفرین به کمونیزم و رهبران آن توجه امپریالیستها و به ویژه دستگاه اطلاعاتی آنهارا بخود جلب نماید.

نویسنده کیست؟

طوریکه از نامش پیداست- نویسنده یک افغان الاصل میباشد که در شهر گوتینگن آلمان زندگی میکند. او اگر بیکار نباشد، یا یک تکسی ران است یا یک زمین شوی و یا مسئول نظافت تشناب ها و یا یک کارگر و در بهترین صورت یک سرکارگر (باشی صاحب) خواهد بود. او از نظر اقتصادی به شدید ترین وجهی استثمار میشود و در تمام عرصه ها تحت ستم طبقاتی و ملی امپریالیستی قرار دارد و در هیرارشی اجتماعی از زحمتکش ترین انسان آلمانی الاصل کمتر حساب میشود (زیرا کارگر آلمانی تنها استثمار میشود ولی او هم از نطر زبان تحت ستم قرار دارد و هم از نظر رنگ، پوست و هم از نظر خصوصیات روانی و فرهنگی).او خیلی ساده لوح خواهد بود که نداند، با رنگ سفید در لای خطوط سیاه قوانین اجتماعی آلمان و اروپا در مجموع او یک شهروند "درجه دوم" هست . یا اینکه او نمیداند استثمار و ستم در چه و در کجا ریشه دارند و یا میداند ولی به حقارت و ستمکشی خو کرده است. از انسانی که در این موقعیت اجتماعی قرار دارد، توقع میرود که با بصیرت یک زحمتکش تحت ستم در مقابل سوسیالیزم و کمونیزم و رهبران آن در بدترین صورت موضع بی تفاوتی، بیغرضی و بیطرفی را اختیار نماید نه اینکه مانند کاسه داغتر از آش، به حمله توهین آمیز متوصل شود.

نویسنده چقدر سواد دارد؟

نویسنده نامش را اینطور می نویسد "صدق رهپو طرزی". اما آدرس الکترونی اش "صدیق رهپو طرزی" است. صدق واژه مصدر است که ریشه عربی داشته و با شکست ص تلفظ گردیده و حالت صفت آن راستی و درستی معنی میدهد. (فرهنگ دوجلدی عمید ص.۱۳۵۷). در یک کلام واژه "صدق" از نظر دستور زبان فارسی و عربی اسم نیست و نمیتوان آنرا بجای اسم بکار برد.

اما "صدیق" (به فتح ص و شدت د) واژه عربی الاصل است که از نظر دستور زبان صفت بوده و بمعنی یار، دوست و رفیق مهربان آمده است. به احتمال قوی والدین صدق رهپو طرزی اورا "صدیق" نام کرده اند و در افغانستان بسیار اند افرادیکه "صدیق" نام دارند. اما من اورا در این نوشته صدق رهپو طرزی خطاب میکنم.

صدق رهپو طرزی هنگامیکه میخواهد "ادبی" صحبت کند، مینویسد "آنگاهی که لنین در اروپای غربی بحیث مهاجر به سر میبرد" او مطلب )زمانیکه لنین در اروپای غربی زندگی میکرد( را با مشکلات بیان میکند و دیده میشود که قادر نیست واژه ها را به آسانی در کناریکدیگر بگذارد و منظورش را توضیح دهد. او نمیداند که بین "به سر بردن" و "بسر بردن" تفاوت زیادی وجود دارد و اتفاقا همان ترکیب نادرست آنرا انتخاب میکند.

اگر یک کمی بیشتر نوشته آقای صدق رهپو طرزی را بررسی کنیم، می بینیم که او با دستور زبان فارسی دری چندان آشنا نیست و نمیداند که یک فعل در زبان فارسی دری مطابق به زمان و فاعل شکلش را تغیر میدهد. او بین ماضی استمراری و ماضی مطلق فرق نمیگذارد مثلا وقتی میخواهد "زمانیکه اروپا دروازه های آزادی را...میگشود"، میگوید "زمانیکه اروپا...میگشوده". نشان میدهد که او با دستور زبان دری آشنائی ندارد. این فلاکت زمانی با رقت چندش آورش نمایان میشود که او خودش "شکلی از فعل را اختراع میکند" و میکوشد فعل "تایید کردن" را با "تائیدن" (واژه ایکه در زبان دری هیچ وجود ندارد) برساند. "تایید" واژه عربی است که از نظر دستور زبان مصدر میباشد، و فقط در ترکیب با افعال دیگر مانند "کردن" و "نمودن" تفهیم میگردد. وقتی "دن" و "تن" را در اخیر حالت ماضی مطلق فعل غایب میآوریم در بسا موارد از فعل مصدر میسازیم. مانند خرید- خریدن، کشت- کشتن، خورد- خوردن...و غیره. صدق رهپو طرزی یا "میخواهد "ادبی" صحبت کند و یا بدلیل ضعف مزمن معلومات از دستور زبان، مصدر را مکرر مصدر میسازد.

من بیشتر در مورد املا و انشای صدق رهپو طرزی تماس  نمیگرم، زیرا این مبحث نبشته مستقل را ایجاب مینماید.

"روسیه زندان ملل"

صدق رهپو طرزی مینویسد: "آنگاهی که لنین در اروپای غربی بحیث مهاجر به سر میبرد و این سرزمین،آرام آرام دروازه های آزادی را برروی باشنده گانش با تائیدن عصر روشنگری و پایان دوران تاریکی می گشوده، با نگاه نقد آمیز به روسیه می نگریست و در آنزمان آنسرزمین را "زندان"ملت ها" خواند.

اما، همین مرد، آن گاهی که با کودتائی در اینکشور به قدرت رسید برای رهائی ملتهای دربند فرمانی صادرکرد."(همان نوشته)

هنوز حزب بلشویک در روسیه تشکیل نشده بود یعنی اواخر سالهای ۱۸۹۰ را میگویم، که لنین روسیه را "زندان ملل" خواند. اگرچند در افغانستان "دقیق حرف زدن" بنابر دلایل متعدد تاریخی مرسوم نگردیده و "ادعا" تا هنوز از "آوازه سرچوک" منشا میگیرد، ولی کسیکه جرائت میکند علیه کمونیزم علمی و پیشوایان آن حرف بزند، باید حداقل از سطح قصه های سرچوک و سماوارخانه ها بالاتر بیاید و بین واقعات تاریخی و واقعیات عینی از یکطرف و چرندیات سر خیابان از طرف دیگر فرق قایل شود. در غیر آن اینگونه حرف زدن "خلط کاری عامدانه" است که از "تئوری توطئه" منشا میگیرد. معمولا یا عوامل اطلاعات بیگانه که وظیفه دارند اذهان عوام الناس را دچار تشتت و پراگندگی سازند- با خلط کاری و تئوری توطئه کار میکنند. اگر از این دسته که آگاهانه به خلط کاری و تشتت افکار دست میزنند بگذریم، به دسته لفاظ ها و حرافهای از خود راضی میرسیم، که با چند جمله ای که از اینجا و آنجا یاد گرفته اند در هر جا به پرحرفی دست می زنند. وقتی دشمنان لنین و از جمله کارل کائوتسکی، برنشتاین و مارتف علیه لنین حرف میزدند، با منطق کاملا عالی، با احترام فوق العاده با لنین مقابله میکردند و میکوشیدند اورا شکست بدهند و حزبش را تار و مار ساخته و ازمیان بردارند. صدق رهپو طرزی و تمام مخالفین دیگر کمونیزم آزاد اند که با این روش با لنین و ایده های او مقابله کنند و تئوری توطئه و چرند گوئی های بی اساس را به احزاب میهنفروش اسلامی بگذارند.

اگر با دقت حرف بزنیم، میبینیم که لنین هنگامیکه در هفتم دسامبر ۱۸۹۵ از جانب پولیس تزار پطروگراد دستگیر شد در دادگاه نمایشی تزار، روسیه را "زندان ملل" نامید. او از سال ۱۸۹۵ تا سال ۱۹۰۰ در سایبریا در تبعید بسر میبرد. او در تبعید اثرش بنام "رشد سرمایداری در روسیه" را نوشت و از روسیه بعنوان زندان ملل حرف زد. در ماه جولای سال ۱۹۰۳ کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات در بروکسل دایر شد و سپس تحت فشار پولیس بلجیم نتوانست کارهایش را به اتمام برساند و ناچار به لندن انتقال یافت. "حق ملل در تعین سرنوشت بدست خویش" که طی آن  به تمام ممالک استعمارگر اروپائی گفته میشد "گور تان را از مستعمرات گم کنید" در برنامه حزب سوسیال دموکرات روسیه که در این کنگره به تصویب رسید، شامل بود. مفاد این برنامه در داخل روسیه بواسطه هیئتی که از طرفداران لنین و هواداران پلخانف بروی کاغذ ریخته شده بود و "حق تعین سرنوشت ملل" که بر زمینه آن روسیه زندان ملل خوانده میشود، کشف لنین یا استالین یا حزب بلشویک نیست و حتی کار جنبش کمونیستی روسیه نیست و سالها قبل در دهه ۵۰ قرن ۱۹ م کارل مارکس و فریدریش انگلس این حق را برای جنبش پولندیها و قیام سال ۱۸۶۳ قایل شده و این اصل را بکار برده بودند.

لنین زمانی که در اروپای غربی زندگی میکرد، مانند صدق رهپو طرزی ایده ها و افکارش را از این سرزمین که در آن زندگی میکرد بعاریت نگرفته بود. لنین هیچ زمانی همرنگ زمانه نگردید بلکه از زمانهای آینده و نظام های آینده بشریت پیام می آورد. او با جریان باد به زمین خم نمیشد و صدق رهپو طرزی نیز این مسئله را از او نیاموخته است.

لنین از یک خط فکری یعنی مارکسیزم پیروی کرده است. بین مارکس و لنین احزاب سوسیال- دموکرات اروپا که بعدها در انترناسیونال دوم گرد آمدند-، قرار دارد. کارل کائوتسکی پیشتر از لنین و بعدتر از مارکس در مورد "حق تعین سرنوشت ملل بدست خود" بطور مفصل در مقابل اتو باویر حرف زده است. رشته سخن به درازا نکشد، صدق رهپو طرزی یا در آخر داستان "لیلی و مجنون" هم نمیداند که "لیلی" مذکر است یا مونث و یا میکوشد در اخیر عمر "شاهنشاهی بوش- چنی" با هزیان گوئی توجه اولیای امور را در مورد یک خادم از دیده فروگذاشته شده جلب نماید.

اکنون از زوایه دیگر به درک صدق رهپو طرزی از تاریخ نگاه میکنیم، زوایه ایکه روشنفکران لیبرال- نو مورد استفاده قرار داده و میخواهند جنگ افروزی، غارت و چپاولگری سرمایداری انحصاری یا امپریالیزم را مخفی سازند. زاویه ایکه صدور انتخابات فرمایشی، تهدید به تغیر رژیم، حمله به سرزمین دیگران، دروغگوئی، نقض ابتدائی ترین حقوق بین الملل و کشتار بیدریغ انسانها، رقابت بی سابقه برسر منابع انرژی، مناطق نفوذ سیاسی، تصرف مواد خام و تسخیر بازار مبادله و نیروی کار ارزان از جمله مشخصات درجه یک آن است. دوران جنگهای بزرگ سرمایداری تقسیم جهان که در انتهای آن بوش و بن لادن بر سر زبانها می افتد، صدق رهپو طرزی میکوشد وارد این زاویه شود،.او مانند لیبرالهای- نو (رنگین سپنتا، رسول رحیم و یارانش) واژه "عصر روشنگری" را با همان بی ماهیت بودنش- در جمله استعمال میکند. به امید اینکه به خواننده القا کند "لنین آزادی ملی را از ممالک اروپای غربی آموخته است". سمنک را از باقلی نمیتوان ساخت!

عصر روشنگری اروپا،

لنین در بین سالهای ۱۹۰۷  - ۱۹۱۷ در اروپای غربی بسر میبرد. از قرار معلوم صدق رهپو طرزی این سالها را عصر روشنگری اروپا میخواند. من میترسم که تسلط صدق رهپو طرزی به زبان آلمانی نیز چندان خو ب نباشد- زیرا کسیکه گرامر زبان خودرا نمیداند- روشنست که زبان دیگران را نیز به مشکل یاد میگیرد. اما امیدوارم که صدق رهپو طرزی آلمانی اش بهتر باشد و در آنصورت من برایش توصیه میکنم که لطف نموده این کتابها را بخواند. تاریخ سرمایداری. تالیف پروفیسر مایکل بیو؛ با ISBN.No,.1-57367-041-6.(خاطر تان جمع باشد این کتابها را کمونیستها ننوشته اند) در عقب تجاوز به عراق، تالیف مرکز تحقیقات علوم سیاسی از مرکز تحقیقات علوم سیاسی باISBN.No.1-58367-093-9 و یک قرن جنگ، تالیف ویلیام اینگدال، باISBN.No.07453 2310 3.

من از این کتابها هیچ چیزی را در اینجا نقل نمیکنم و دلیل آن هم روشن است. آنهائیکه با میتودولوژی علوم آشنا اند و در نوشته ها و آثارشان از این میتودولوژی استفاده میکنند- به یقین میدانند که واژه های سنگین مانند "بیداری"، "بپا برخاستن"، "از خواب بیدار شدن" . . . و غیره وقتی بر قرینه های سیاسی مطرح میشوند، بر چندین زمینه اشاره میکنند که نویسنده به آن زمینه ها بمثابه اکسیوم های مورد پذیرش عام استناد میجوید.

مثلا: "عصر روشنگری و پایان دوره تاریکی که اروپا آنرا میگشوده!"، حدس میزنیم که منظور صدق رهپو طرزی، دوران ظهور بورژوازی در تاریخ اروپا باشد. یا او نمیداند که این عصر را با نام تاریخ آن مشخص سازد و یا میداند و اینکار را نمیکند و هراس دارد که اورا نیز "خدای نخواسته در شمار چپ های مترقی افغانستان حساب کنند!" (وای از آنروز!) .

از نظر اقتصادی، این دوره با ظهور شیوه تولید نوین نعمات مادی در جامعه  آغاز میشود. با رشد و گشترش این شیوه تولید اریستوکراسی سنتی اروپا از قدرت افتاده شان و دبدبه شاهزاده های تیول دار درهم میریزد. از نظر سیاسی، قدرت کلیسا از میان رفته و دولت از دین جدا میشود. بورژوازی اهالی معینی را که زبان مشترک، خوی و خاصیت تاریخی- روانی مشترک داشته و در یک محدوده معین زندگی میکنند- از طریق مجلس موسسان، رسانه های جمعی و انتخابات بجنبش درآورده و ملت های بورژوازی را بوجود می آورد. تئوری مونتسکیو در شکل عام آن پایه و اساس نظامی میشود که این ملتها را اداره میکند، یعنی قوای سه گانه بجای سلطنت مطلقه بر اهالی معینی مسلط میشوند. تغیر بنیادی در این دوپایه اساسی، موجب تغیر در روبنای فرهنگی نیز میگردد.

اگر بتاریخ این تغیرات مراجعه کنیم، در می یابیم که صدق رهپو طرزی هنوز بگفته فرید الدین عطار در خم همان کوچه اولی ایستاد است و به انتهای آن با جبین سوال برانگیز نگاه میکند و با مغزش در جدال است که چطور زمین مرکز سیارات نظام شمس نیست؟

تغیر اساسی از نظر اقتصادی، در اروپا با ظهور مارکانتالیزم آغاز میشود. کشف امریکا در ۱۴۹۲ این تغیر را بیشتر تقویه میکند. لنین تقریبا ۴۰۰ سال قبل از آن به اروپای غربی "مهاجرت" (از استفاده از این واژه معذرت میخواهم) میکند. برخلاف تصورات صدق رهپو طرزی، اروپا خیلی پیش "آرام آرام دروازه هایش را برروی تغیر بنیاد اقتصادی "میگشوده" نه زمانیکه لنین در آنجا بوده است با کشف ماشین بخار یعنی فراهم ساختن تسهیلات در تولید و بالابردن میزان تولید باندازه ۸۵% در قرن ۱۸ اروپا از حالتی که "دروازه هایش را میگشوده" وارد دوره برگشت ناپذیر تاریخی شد. هنگامیکه لنین در اروپای غربی زندگی میکرد امپراطوری آوگسبورگ و شان و شوکت فردریک ویلهلم دیگر وجود نداشت و "ملتهای بورژوازی" که شاخص شباب بورژوازی اند سراسر اروپا را فرا گرفته بودند. برای آنکه مسئله را از بحث متراکم ساده تر بسازیم، چند مثال کوچک می آوریم. لنین ۱۲۰ سال بعد تر از انقلاب کبیر فرانسه که اوج بیداری اروپای غربی را از رخوت مرگبار سلطنت و اریستوکراسی نشان میدهد- به اروپای غربی می رود. اگر صدق رهپو طرزی وجود دانشمندان فلاسفه اروپا را "عصر روشنگری" بخواند بازهم مثنوی اش شنونده ندارد زیرا که لنین ده سال بعد از مرگ فردریک نیچه و ۸۰ سال بعد از بیرون شدن کتاب معروف هگل تحت عنوان Grundlinien der Philosophie des Rechts حداقل نیم قرن بعد از بیرون شدن مانیفست کمونیست، ۲۵ سال بعد تر از مرگ کانت، و بیشتر از قرنها بعد تر از مرگ گالیله، . . . و غیره به اروپا رفت و اروپا برخلاف تصورات کور کورانه صدق رهپو طرزی، در زمان لنین، از پیشرفت و شگوفائی تاریخی باز مانده بود و بیک نظام ارتجاعی ای که در آن نظام توزیع نعمات با نیروهای مولده در حال رویاروئی مستقیم قرار داشت، مبدل شده بود.و حتی نظام استعماری ویکتوریائی را امریکا و آلمان به زیر سوال برده و خواهان تقسیم مجدد جهان شده بودند. لنین هنوز در اروپا بود که سگان جهانخوار سرمایداری برروی یکدیگرشان پریدند و جنگ اول جهانی را برپا کردند.

به اینصورت می بینیم که صدق رهپو طرزی- تا هنوز هم نمیداند، لیلی زن است یا مرد. ولی علیرغم آن خوش دارد مانند تهی مغزانی که دهن شان در دشنام و بدگوئی کمونیزم آنقدر باز است که آدم جمجمه خالی از مغز شانرا به وضاحت میبیند، بر لنین حمله کند.

انقلاب یا کودتا؟

صدق رهپو طرزی میگوید که "اما، همین مرد،آن گاهی که با کودتائی در اینکشور به قدرت رسید. برای رهائی ملتهای دربند فرمانی صادرکرد". آیا بهتر نیست بعد از آنکه تاثیرات آب جو ارزان Aldi از دماغ آدم زایل شد و آدم بتواند پهنا و گستردگی اهانت، دروغ و حیله چاپلوسانه ایرا که در سر دارد، درک کند دست بکارشود؟ اگر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه انقلاب نیست چه انقلابی میتواند انقلاب باشد؟ آیا با اینگونه قلب ماهیت کردن مفاهیم سیاسی و تاریخی میتوان گفت که جهان شاهد یک انقلاب بوده؟ و یا انقلابی در دنیا وجود داشته است؟

من میکوشم در اینجا نشان بدهم که انقلاب اکتبر روسیه نه تنها یک انقلاب توده ای، بلکه یک قیام گسترده همه جانبه تحت رهبری طبقه کارگر و اولین حرکت سازمان یافته برای ایجاد جهان نوین بعد از کمون پاریس بود.

غلام محمد غبار مورخ مشهور افغانستان مینویسد: "انقلاب سوسیالیستی مردم روس و موجود شدن دولت شوروی تمام سیاست دوره تزاری روس را در خود روسیه و در آسیا و بطور عام در ساحه سیاست بین المللی از ریشه تغیر داد. اتحاد شوروی که طرفدار مبارزه آزادی ملل شرق بر ضد استعمار غرب بود، استقلال و پیشرفت این ممالک را در برابر استعمار اروپائی یک فتح سیاسی تلقی میکرد. هچنین اتحادشوروی از مداخله در امور داخلی اینکشورها اجتناب میکرد. ایران در سایه چنین سیاست اتحادشوروی بود که توانست آزادی خودرا تامین کند. اتحادشوروی به عنوان مشرق زمین ترک و عرب و هندو ایرانی و غیره— یادداشتی بیسابقه و تاریخی خودرا اعلام کرده و تمام قرارداد های سری دولت تزاری روس و تجزیه ترکیه و ایران را ابطال نموده بود. اتحادشوروی خواهان رفاقت شرق در سیاست عدم تعرض بود و درمعاهداتی که با افغانستان و ترکیه نمود، آزادی و استقلال کامل ملل شرق را تصدیق و جنبشهای آزادیخواهی ملل آنانرا شناخت و اختیار ایشان را در انتخاب هرنوع حکومتی که خود بخواهد تائید کرد" (افغانستان در مسیر تاریخ- ص ۵۰۲)

تا اینجا میبینیم که غلام محمد غبار انقلاب اکتبر را یک انقلاب و حرکت اصولی بنفع ملل تحت ستم استعمار، و تغیرات بنیادی در سیاستهای روسیه در قبال جهان سوم میخواند. اما بدا بحال صدق رهپو که بگمانم تا هنوز کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" را باری هم مرور نکرده است درغیر آن از دم وارد معرکه نمیگردید.

حالا ببنیم که کودتا چیست: کودتا Coup d' etat  توطئه و قیام ناگهانی عده ای از سپاهیان یک کشور برای برانداختن یک حکومت یا تغیر دادن رژیم.(فرهنگ دو جلدی عمید ص.۱۶۶۱)

یا آدم باید بسیار از تاریخ و واقعات بیخبر، بی اطلاع و بی معلومات باشد که انقلاب اکتبر را "کودتا" بخواند و یا از اینگونه کج بحثی غرض خاصی را تعقیب کند. Helena Sheehan یکی از دانشمندان تاریخ امریکائی در کتابش موسوم به (The October Revolution, Marxism in Power) (انقلاب اکتبر- مارکسیزم بر اریکه قدرت) در مورد روزهائیکه انقلاب کبیر اکتبر بوقوع پیوست، چنین مینویسد: ایام بینظیری بود. چنین روزهائی در گذشته ها وجود نداشت و در آینده ها نیز شاید بظهور نرسد. اولین انقلاب سوسیالیستی گیتی بوقوع پیوسته بود، انقلابی که در تاریخ نظیرش را نداشت. آنها اکنون کارهای را اجرا میکردند که در گذشته ها هیچ انجام نشده بودند و خط نوینی را در تاریخ میگشودند. دیگر هویداست که در دورنمای دید بشر افقی باز شده که حد و حدود خلاقیت انسان را در ایجادگری و آفرینش از صفر تا آرایش جامعه نوین، تا لایتناهی میرساند. دم امکانات به بدن فضا دمیده و به آن جان بخشیده و همه چیز را در دسترس قرار داده است. فضا رزم آزما و ایجادگر شده است.

دیده میشود که یک امریکائی دانشمند با غلام محمد غبار مورخ افغانستان هم نظرمیباشد. و صدق رهپو طرزی بنا به هر دلیلی که دارد نسخه خودرا بیرون میدهد. من هزاران سند دیگر نظیر این دو را میتوانم بشهادت بطلبم و به اثبات برسانم که اطلاق کودتا به انقلاب کبیر اکتبر هذیانی است که از دماغ آدم سالم العقل تراوش نمیکند. یا فیل صدق رهپو طرزی خیال هندوستان کرده و هوای ماموریت و سرکاتبی افغانستان بسرش زده و یا او آدم بیسوادی است که با اهانت به انقلاب اکتبر و لنین میکوشد خودرا رنگ و روغن نموده و مطرح سازد.

چرا انقلاب؟

معمولا انقلابات بنا به یک سری دلایل اقتصادی و سیاسی بوقوع می پیوندند. روشن است که مطالعه اقتصاد و طرح راه حلهای سیاسی، وضع تاکتیک مبارزه و تعین خطوط استراتیژیک و غیره از یک روز تا روز دیگر بوجود نمی آیند. مضاف بر اینها هر انقلاب باید نتنها ارگان رهبری اشرا داشته باشد بلکه این ارگان در گیر و دار و فراز و فرود های مبارزه با دستگاه سرکوب و اطلاعات نظام حاکم از مراحل متعدد، عبور و تجاربش را تا حد برپائی قیام و تصرف قدرت سیاسی یعنی قدرت دولتی ارتقا داده باشد. هر انقلابیکه در مسیر علمی و بر اساس یک دید پیشرو و مترقی حرکت میکند لاجرم از اینراه باید عبورکند، درغیر آن نظام حاکم آنرا سرکوب نموده و قیام کنندگان را سرانجام یا مانند اسپارتاکوس و یارانش به چهارمیخ میکشند و از صلیب آویزان میکنند و یا مانند کمونارها در مقابل جوخه آتش قرار میدهند.

یک انسان معمولی که از نظر روانی صحتمند است و از ماحول و جهانیکه در آن زندگی میکند برداشتهای تا حدی درست دارد، میداند که طفل با گره بستن نطفه اولین گام وجودش را میگذارد و تولدش محصول رشد این گام هاست. در مورد یک انقلاب سیاسی آگاهانه که در مبارزه طبقات متخاصم ریشه دارد و از یک ایدئولوژی یا دیدگاه معین سرچشمه میگیرد، نیز این حقیقت صدق میکند. اولین گامها در جهت برپائی انقلاب کبیر اکتبر نه در سال ۱۹۱۷ بلکه در سال ۱۹۰۳ یعنی با تدویر کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات روسیه آغاز شده بود.  تصرف قدرت سیاسی به نفع طبقه کارگر بر مبنای اصول عام مارکسیزم و استراتیژی تصرف قدرت در این کنگره بتصویب رسیده بود. کتاب همیشه ماندگار لنین (چه باید کرد؟) مبنای این استراتیژی بود. در این کنگره برنامۀ به تصویب رسیده بود که طی آن طبقه کارگر روسیه و توده های دهاقین در اتحاد با ملل تحت ستم استعماری تزار نیکلای رومانف، قدرت سیاسی را از طریق قهر انقلابی تصرف نموده و راه را در جهت استقرار یک حکومت سوسیالیستی باز نماید. برنامه آتی این انقلاب دستیابی به جامعه بدون طبقه و عاری از هرنوع ستم و استثمار یعنی کمونیزم بود. آدم یا باید بسیار naïve و یا بسیار ناتوان باشد که سیر رشد و تکامل انقلاب کبیر اکتبر را از سال ۱۹۰۳ تا سال ۱۹۱۷ یعنی تحولات را طی ۱۵ سال و بویژه واقعه سال ۱۹۰۵ روسیه را نببند. یک چنین اماتوری روشنفکرانه یا پُرروئی است یا بنمایش گذاشتن نمونه اسف انگیز نادانی .

از  John Catalinottoنقل میکنیم: "انقلاب اکتبر خواست کسانی بود که شعار شانرا نان، صلح و زمین تشکیل میداد". در سالهای که حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه بنیانگذاری شد، نیکولای رمانف دوم بر اریکه قدرت تکیه زده بود. او و اطرافیانش بر ۷۰ ملیون روس و ۹۰