مسوولیت مطالب نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

 

 

 

چهارشنبه، ۲ جنوری ۲۰۰۸

پوهنیار بشیر مومن


پوهنیار بشیر مومن

حزبِ که من میشناسم!

 چهل و سه سال قبل از امروز در اول جنوری ۱۹۶۴،  در اثر سعی و تلاش افراد و گروه های مستقل ترقی خواه که در سر هوای اعمار یک جامعۀ مرفه را داشتند، کنگرۀ خویش را دایر نموده و حزبِ را بنام حزب دموکراتیک خلق افغانستان پایه گذاری کردند، ولی از شرکت یکی از پُر نفوذ ترین چهره های این حزب، میر اکبر خیبر، که در تشکل و انسجام آن نفش فوق العاده داشت، به بهانه های عجیب و غریب از شرکت آن در کنگره جلوگیری نمودند. حزب، اساسنامه و برنامۀ خویش را تدوین نمود که شباهت مطلق به پروگرام های احزاب مارکسیست- لیننیست پیرو ترند اتحادشوروی داشت. به همین لحاظ پیروی از ایدیالوژی مارکسیستی- لیننیستی به مثابه تئوری دوران ساز در آن قید شده بود . مارکسیزم- لیننیزم  عبارت از مجموعهء از آموزشی است که توشط کارل مارکس و انگلس تدوین شده بود و بعدها ولادیمیر ایلیچ لینن انرا در مطابقت با شرایط  کشورش تکامل بخشید. تکامل تئوری مارکسیزم نوع شوروی از اساسات تغیر مارکسیستی - لیننستی  متأثر شده است. بدین معنی که انتقال قدرت انقلابی از طبقه پرولتاریا به حزب متمرکز و دارای انظباط آهنین به مثابه پیشرو پرولتاریا در اتحاد با دهقانان به عنوان متحدان پرولتاریا تکامل می یابد. همچنان راه رشد غیر سرمایه داری و سمت گیری سوسیالسیتی هم تولید لینن شمرده میشود که در پروگرام حزب دموکراتیک خلق نیز همین راه قید گردیده بود. این حزب بر خلافِ آنچه که امروز برخی رهبران ادعا میکنند، یک حزب سیاسی مارکسیست- لیننیستِ ارمان گرا بود و اعتقاد بی پایان به انترناسیونالیزم پرولتری و به خصوص به سویتیزم داشت، حتی برخی مخلصان، سویتیزم را در کنار فلسفه، اقتصاد و سوسیالیزم، جزء چهارم مارکسیزم می دانستند.  لذا نمیشود آنرا کنون که بازارش کساد شده یک حزب دموکرات و یا لیبرال خواند. گفتنی است، هر حزب و یا سازمان سیاسی که بر مبنای ایدیالوژی مارکسیزم- لیننیزم بنا یافته باشد، یک حزب ایدیالوژی گرا و یک حزب کمونیست به حساب میآید. حزب دموکراتیک خلق افغانستان به زودی در میان روشنفکران و یا بهتر است که بگویم تحصیل کرده گان افغان نفوذ وسیع پیدا کرد. اما دیری نگذشته بود که به دو گروه عمده خلق و پرچم منشعب گردید. علل و عوامل آن را که تن چند از بنیاد گذاران حزب نوشته اند، زیادتر به مزاخ سیاسی خودشان برابر است تا واقعیت مسئله. در این میان نوشته های آقای عظیم شهبال نوابی قابل تائید بسیاری ها است. توقع میرود تا آن عده از اساس گذارن حزب که تا اکنون ننوشته اند، از نوشته های که تا حال شده، عبرت گرفته و حقایق را بنویسند. باید بدانیم که اگر ما شهامت اعتراف به گذشته های مان را نداریم، حد اقل دیگران را مانع خروج از این حلقه تعبدی خود ساخته نشویم و بگذاریم تا راه تعقل و مدارا را در پیش گیرند. آنچه بطور کوتاه در این باب می توان نوشت، این است که روز گار نشان داد، هردو طرف بدون کم و کاست، حتی پارچه های دیگر این حزب اعتقاد بی پایان به اتحاد شوروی داشتند و آرمان همهء شان در نهایت سوسیالیزم بود . منظور این است که از لحاظ اعتقادات در این حزب، تفاوت وجود نداشت. دانسته و نادانسته همه سوسیالیزم می خواستند که نمیشود این را عامل دانست، بلکه عامل اصلی خود خواهی بی درمان و سادیستی رهبران و تفاوت سلیقه های شان بود و این تفاوت سلیقوی از شهری بودن و اطرافی بودن شان ناشی میگردید که در انشعاب دیده میشود که شهری ها جانب پرچم را گرفتند و اطرافیها طرف خلق را و این مسئله در انشعاب دوم اظهرمن الشمس است. با وجود آن، این حزب لا اقل یگانه حزبِ بود که از منافع زحمتکشان دفاع میکرد و از عدالت داد میزد. از این رو به نظر میرسید که جبرانی است برای تمام بی عدالتی های اجتماعی که در هر گوشه و کنار وطن وجود داشت. حقیقت این است که ورود به حزب اکثراً از طریق رفاقت های شخصی و خانواده گی صورت میگرفت. آمدن به حزب در آن زمان به این نمایشنامه می ماند که اول بخوان و بعد امضا کن، که متأسفانه ما اول امضا کردیم و بعد خواندیم. به این معنی که اکثریت روی درجۀ احساسات وعواطف شان به حزب پیوستند نه آگاهی سیاسی ...، همۀ ما در پی شعار های مانند کار، خانه، نان و غیره بودیم و بعدها کمی از ایدیالوژی پیشرو عصر که چند نوشتۀ کوچک و خشک مانند الفبای مبارزه، تئوری انطباقی و چند اصطلاح که از حزب تودۀ ایرن بود، محدود میشد . این شعارها بشردوستانه بود و عطش احساسات و عواطف مان را تسکین میداد. قسمی که گفته شد این حزب انترناسیونالیست هم بود که در اعتقاد به اتحاد شوروی، حتی ناسیونالیزم و انترناسیونالیزم نه تنها با هم مخالف نبودند، بلکه لازم و ملزوم یکدیگر بودند. ولی این یک امر انکار ناپذیر است که این حزب در بیداری مردم و تجدید تربیت افراد نقش بی نهایت داشت. این حزب به ده ها و صدها انسان بی راه و گمراه را به درس و تعلیم رهنمون شد و از آنها انسانهای دلسوز و خدمتگار خلق و وطن ساخت .اکثریت اعضای این حزب در محلات مسکونی و کار خویش از اعتبار و حیثت خاص برخوردار بودند. این حزب در واقعیت یک نوع مکتب تربیوی بود، وقتی جوانان داخل آن میشدند، احساس یک نوع ارامش روحی میکردند و کسی را مجال آن نبود تا به وی به اصطلاح به چشم بد نگاه کند و یا توهین کند. خلاصه در کسبِ عضویت، تصور میکردی که اینجا همه چیز است، به اصطلاح عامه زیر نظر شیر خدا بودی. حصول عضویت حزب مثل آن بود، تو گوئی داخل یک قلعه آهنین شده ای. در این مکتب فقط درس صداقت، خدمت و وطن پرستی تدریس می شد. ولی سلسلۀ مراتب این حزب، مانند دیگر احزاب کمونیست، به مراسم مذهبی شباهت داشت. منشی عمومی، مانند خلیفۀ اسلام، تا مرگ منشی بود، با این تفاوت که در مذهب کارها آسمانی است و در اینجا زمینی ...

گرچه در ظاهر این حزب از مذهب دوری میجوید، ولی عملکرد ها همان بود که بدون خلیفه، پیشوا و رهبر، هیچ چیز از جای نمی جنبد. اکثریت اعضا فقط مانند عسکر فرمان بردار تربیه شده بودند. برای اعضا رهبر بالاتر از منافع علیای کشور و مردم قرار داشت. اینها عاشقان بیچاره بودند که گاه به چپ و گاه به راست هدایت میشدند. در این میان کلمۀ رفیق هم از اعتبار بالا برخوردار بود و راستی فضای آن وقت مملو از صمیمیت و آگنده از یک همبستگی و احترام بود. اما بعضاً کلمۀ رفیق، در حکم یک دوکترای افتخاری بود. روزی در یکی از جلسات، یک رفیق سابقه دار جهت کنترول آمده بود و در جریان جلسه کسی پرسید که پلینوم چه معی دارد، رفیق کنترولر گفت، من جواب میدهم : من کمی انگلیسی بلد هستم و پولو در انگلیسی حلوا را میگویند و نوم جمع آن است ...

به هر حال، در این حزب دموکراسی وجود نداشت و پیوسته مرکزیت مطلق بود، فیصلۀ رهبر مانند خلیفه و پیشوای مذهبی تغییرناپذیر بود. بخاطر دارم که در سال ۱۳۵۴، آقای خلیل زمر، که گفته میشد بعد از رهبری آن وقت، یگانه فرد مستحق و مستعد است، از حزب اخراج گردید، در همین رابطه یکی از رهبران را پرسیدند که چرا چنین شد، او در جواب گفت که سی.آی.ای بود، خوب فیصلۀ رهبری است، دیگر به شما مربوط نیست، چیزی که به شما مربوط نمیشود کوشش نکنید تا آنرا بدانید (بعدها معلوم گردید، که آقای خلیل زمر مانند میر اکبر خیبر، در سویتیست بودنش ضعیف بود و زیادتر ملی فکر میکرد). دیده میشود که این حزب، اصلاً چندان تفاوت با خانقاه، تصوف و مسجد نداشت . با صرف نظر از این، در طول عمر این حزب که به دو گروه تقسیم شده بود، در طول زمان، افراد و گروه های خورد و ریزۀ دیگری هم از هر دوطرف جدا شده اند. این گروه ها، پیوسته در تلاش آن بودند تا کنگره دایر گردد و پرابلم های موجود حل گردد که منطقی هم بود. اما رهبران همیشه شرایط را بهانه قرار می دادند. اگر صادقانه به اوضاع نظر کنیم، دیده می شود که شرایط آن وقت آنقدر چه در دوره ظاهر شاه و چه در دورۀ داؤد شهید (که در اغاز، حزب در دولت شریک هم بود) نه تنها اختناق آور نبود، بلکه مناسب هم بود، حتی می شد که بصورت مخفی هم دایر گردد. به این ترتیب کنگره نه بخاطر آمده نبودن شرایط دایر نگردید، بلکه بخاطر از دست دادن موقف رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان دایر نشد، چون بیم آن میرفت، اگر کنگره دایر گردد، میر اکبر خیبر، بدون چون و چرا به صفت منشی عمومی حزب انتخاب خواهد گردید (دیده شد که حتی در زمان حاکمیت رهبران سنتی هم کنگره دایر نگردید). با وصف آن، دو فرکسیون خلق و پرچم بعد از ده سال تخریبات و تبلیغات زهر آگین و تمسخرآمیز علیه یکدیگر، که خلقی ها پرچمیها را اشراف زاده و غیره یاد میکردند و برخلاف، پرچمیها خلقی ها را فئودال زاده ها می نامیدند، در کل لطمۀ بزرگ بر پیکر جنبش عدالت خواهی کشور بود، سر انجام وحی نازل شد و تحت نظر شخصیت های با نفوذ هر دو فرکسیون در هم مدغم شدند و وحدت نامبارک صورت گرفت، اما اینبار بازهم در مورد عضویت میر اکبر خیبر به دفتر سیاسی حزب، چال رفتند. ولی او با بسیار برده باری و شکیبائی همهء آن نا ملایمات را تحمل کرد و هرگز در فکر فرکسیون، دسیسه و توطئه نگردید. همین چهرۀ درد سر آور، که دارای افکار ملی بود، بلاخر در حمل ۱۳۵۷ به قتل رسید و چند روز بعدِ آن تحول ثور شد که در اولین روزهای قدرت، فرد دوم آقای خلیل زمر، به زندان افگنده شد و مدت ۹ سال را بدون سرنوشت در حاکمیت رفقای خویش بنام امریکائی در زندان بسر برد. آنچه مربوط میشود به حاکمیت این حزب، در مورد آن از چپ، از راست و از وسط به قدری کافی نوشته اند و حاجت بیان ندارد. سخن کوتاه اینکه، در پایان سریال ۷  ثور، جوان ترین رهبر آن داکتر نجیب، جسارت کرد و کنگرۀ دوم را، (بدون شک که دارای کمبودهای هم بود)، دایر نمود و نظر به اوضاع و احوال وطن تغییرات را در پروگرام و اساسنامۀ حزب وارد کرد. به بیان دیگر، آن حزب را ملی ساخت و با اوضاع وفق داد. ولی متاسفانه، عدهء تحت نام خیانت به مارکسیزم- لیننیزم، علیه آن قرار گرفتند. باز همین افراد با بسیار پُر روئی، خود در روز روشن، تعدادِ شان در کنار گلبدین حکمتیار و آی.اس.آی قرار گرفتند، تعدادِ دیگر آن در پهلوی برهان الدین ربانی، عدۀ دیگر در کنار حزب وحدت و ایران و غیره قرار گرفتند و تنی چند بعد از چند کشت و مات تحت نظر جنرال حمید گل، شورای هماهنگی را ساختند . بهتر است که این بزرگواران، لونگی های سیاه و سفید به سر کرده و خود را نه رفیق، بلکه ملا...، شیخ ...، داملا ...، حجت اسلام ...، چلی... و غیره و غیره بنامند، آنهای که به ناحق دیگران را سی.آی.ای، ناسیونالیست و... میخواندند، خود کارهای کردند که دیگران حتی تصورش را هم نمیکردند . مگر ای بزرگان! میشود خود را تعریف کنید که شما کی هستید و در کجای تاریخ قرار دارید؟ این حوادث برای هر افغان با وجدان بسیار دردناک و غیر قابل تحمل است، این حقیقت روزگار من است، وقت آن است که هرچه حق است باید گفته شود. دیگر برایم در این گوشه غربت مهم نیست که دیگران در مورد من چه قضاوت میکنند، باید این سوال مطرح باشد، که دیروز چه کرده اند. این سخن ها به هیچ وجهه به این معنی نیست که قضاوت دیگران برایم مهم نیست، نه خیر، چنین نیست، من هم مثل هر کس دیگر متأثر از مشروطیت روزگار که در آن زنده گی میکنم هستم، ولی نمیتوانم از حقایق چشم پوشی نمایم.