دوشنبه، ۲۴ دسمبر ۲۰۰۷
هنر و ظرافتهای هنری
)قسمت سوم (دوشی چی
ميلان كوندرا

كوندرا تاريخ و شوخي را يكي مي داند زيرا آن را تنها راهي مي داند كه از طريق آن مي تواند تاريخ را عقلاً توجيه و درك كند.
ميلان كوندرا در اول آوريل ۱۹۲۹ دربرنو در چكسلواكي به دنيا آمد. پدرش
لودويك كوندرا موسيقيدان و رئيس دانشگاه برنو بود. ميلان كوندرا نخستين
شعرهايش را هنگامي نوشت كه در دبيرستان مشغول تحصيل بود. پس از جنگ
جهاني دوم او به عنوان يكي از نوازندگان گروه جاز فعاليت مي كرد.
ميلان كوندرا موسيقي، فيلم، ادبيات و زيبايي شناسي را در دانشگاه پراگ
چارلز تحصيل كرد. پس از پايان تحصيلات، در دانشكده سينما در آكادمي
هنرهاي نمايشي پراگ استاديار شد. وي شعر، مقاله و نمايشهاي تئاتري
مي نوشت و در عين حال به هيأت سردبيري مجله هاي ادبي
Literarni Noviny
و
Listy
پيوست. او در سال ۱۹۴۸ با اشتياق فراوان به حزب كمونيست پيوست همانطور
كه بسياري از روشنفكران پيوستند. در سال۱۹۵۰ به علت گرايشات فردگرايانه
از حزب اخراج شد و در سال۱۹۵۲ به سمت مدرس ادبيات در آكادمي فيلم منصوب
شد. ميلان كوندرا مجدداً بين سالهاي ۱۹۵۶ تا ۱۹۷۰ به حزب كمونيست ملحق
شد. در سال۱۹۵۳ نخستين كتابش منتشر شد و از اواسط دهه ۱۹۵۰ به عنوان
مترجم، مقاله نويس و نويسنده نمايشهاي تئاتري فعاليت مي كرد.
كوندرا پس از مجموعه اشعارش، با كتاب سه جلدي «عشقهاي خنده دار» كه بين
سالهاي ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۸ نوشته و منتشر شدند، به شهرت رسيد. در نخستين
رومانش به نام «شوخي» به شرح نظام استاليني پرداخته است. پس از تاخت و
تاز شوروي در آگوست،۱۹۶۸ او به عنوان يكي از شاخص ترين چهره هايي كه
«بهار پراگ» را تحقير مي كرد، اجازه تدريس نداشت و همه كتابهايش نيز از
كتابخانه هاي عمومي كشور جمع شد. چاپ آثار كوندرا تا سال،۱۹۷۰ به علت
وفاداريش به انقلاب، ممنوع بود. دومين رمان او تحت عنوان «زندگي جاي
ديگري است» در سال۱۹۷۳ در پاريس منتشر شد.
در سال۱۹۷۵ كوندرا استاد ميهمان در دانشگاه بوتين در رن فرانسه شد. در
سال۱۹۷۹ حكومت چك به عنوان عكس العملي به انتشاررمان «كتاب خنده و
فراموشي» او را از تابعيت چكسلواكي محروم كرد و رمان بعدي اش نيز اجازه
انتشار نيافت. كوندرا از سال۱۹۸۱ يك شهروند فرانسوي محسوب مي شود. او
در سال۱۹۸۶ نخستين اثر ادبي اش به زبان فرانسه را به نام «هنر رمان»
نوشت و در سال۱۹۸۸ كتاب «جاودانگي» نخستين رمان او به زبان فرانسه
منتشر شد. كوندرا پس از اينكه در دانشگاه رن به خاطرمقايسه مهارتهاي
زبان طي چند سال تا سال،۱۹۷۸ به درجه مدرسي نائل گشت، يكي از اعضاي
مربيان خانه نشر گاليمارد در فرانسه شد.
كوندرا در مقاله «شاهدان خيانت» كه در سال۱۹۹۴ به چاپ رساند با مفسران،
مترجمان و آدمهاي فاسد و آلوده تسويه حساب كرد زيرا خود را قرباني آنها
مي پنداشت. در فرانسه وي مجدداً همه دست نوشته هاي رمانهايي را كه در
چك نوشته بود، بازبيني كرد. تازه ترين رمانهاي او «آهستگي » در سال۱۹۹۴
و «هويت» در سال۱۹۹۸ مي باشند و بالاخره عمده ترين اثر او كه در
سال۲۰۰۰ به زبان اسپانيايي به چاپ رسيد عنوان «جهالت » را به خود
اختصاص داد. كوندرا همانطور كه هميشه نيز تأكيد مي كند، الهاماتش را
مديون رنسانس و شناسايي چهره هايي چون بوكاچيو، رابلاز، استرن و ديدرو
و همچنين آثار بزرگاني چون ماسيل، گومبروويتز، كافكا وهايدگر مي باشد.
نه تنها آثار او به عنوان آثاركلاسيك قرن بيستم شناخته شده، بلكه خود
او نيز به عنوان بزرگترين رمان نويس نيمه دوم قرن بيستم شهرت بسزايي
كسب كرده است.
جوايزي كه او تاكنون دريافت كرده عبارتند از: در سال۱۹۶۴ جايزه ايالتي
CSSR،
در سال۱۹۶۸ جايزه نويسندگان متحد
CSSR،
در سال ۱۹۷۳ جايزه
Medicis
فرانسه براي بهترين رمان خارجي (زندگي جاي ديگري است)، در سال۱۹۷۸
جايزه
Letterario Mondello
ايتاليا براي رمان «والس خداحافظي»، در سال۱۹۸۱ جايزه
Common
Wealth
آمريكا براي مجموعه آثارش، در سال۱۹۸۳ دكتراي افتخاري از دانشگاه
ميشيگان آمريكا، در ۱۹۸۵ جايزه اورشليم، در ۱۹۸۷ جايزه
Crititans
از آكادمي فرانسه به خاطر كتاب «هنر رمان»، در ۱۹۹۱ نخستين جايزه براي
روزنامه انگليسي
The Independent،
در ۱۹۹۴ جايزه
Jaroslav - Seifert
براي رمان «جاودانگي» ، در ۱۹۹۵ مدال افتخار چك براي همكاري اش در
تجديد دموكراسي و در سال۲۰۰۰ جايزه
Herder
از دانشگاه وينا/ آستريا
آثار او عبارتند از: هنر رمان ۱۹۸۶
.
شوخي ۱۹۶۵ ، عشقهاي خنده دار ۱۹۶۳ ـ ۱۹۶۹، زندگي جاي ديگري است ۱۹۷۰،
والس خداحافظي ۱۹۷۱ ، كتاب خنده و فراموشي ۱۹۷۸ ، بارهستي ۱۹۸۲ ،
جاودانگي ۱۹۸۸، آهستگي ۱۹۹۴ ، هويت ۱۹۹۸،جهالت ۲۰۰۰
.
بي محتوايي، ترديد و قدرت خنده در رمان هاي كوندرا
انتشار اولين رمان كوندرا «شوخي» همزمان با انتشار مقاله «ليود بيتز»
به نام «شرايط بي محتوا و پرترديد» گرديد كه در آن بيتز ادعا كرده بود:
همانطور كه جواب، عكس العملي است به يك سؤال، گفت وگوهاي بي محتوا نيز
به عنوان عكس العمل و پاسخي نسبت به شرايط خاص به وجود مي آيند. با در
نظر داشتن اين مقوله، مي توان گفت كه «بهار پراگ» در سال ۱۹۶۸ و حوادثي
كه منجر به آن شد، شرايط بي محتوا و پرترديدي بودند كه باعث خلق
رمان هاي كوندرا شدند. درواقع اين حوادث سؤالاتي بودند كه رمان هاي او
به آن جواب داد. جواب او چه بود؟ كوندرا چطور تاريخ چك را درك كرد؟
چگونه او توضيح داد كه انقلابي كه توسط روشنفكران و آرمان گرايان تقويت
مي شود، با داشتن مقاصد نيك، به قتل و زنداني هزاران نفر منجر مي شود؟
چطور چيزي كه به نظر اين قدر خوب مي آيد، به چيزي آن قدر بد تغيير پيدا
مي كند؟
عنوان اولين رمان كوندرا به وضوح به اين سؤالها جواب مي دهد. اين كه
تاريخ نوعي شوخي است كه از دو راه كاملاً مجزا درك مي شود: يا جوهر
تاريخ يك شوخي است ـ تاريخ خود را در قالب يك شوخي آشكار مي كند كه در
آن نتيجه معكوس و منفي اقدام انسان عملكرد و هدف آن است ـ يا تاريخ
صرفاً وجود دارد و بشريت است كه از طريق مجاز شوخي چهارچوب آن را تشكيل
مي دهد، آن را در برمي گيرد و آن را معني دار مي كند. براساس منطق اين
دومين ادعا، كوندرا تاريخ و شوخي را يكي مي داند زيرا آن را تنها راهي
مي داند كه از طريق آن مي تواند تاريخ را عقلاً توجيه و درك كند. اقدام
منفي انسانها، فقدان ارزش و بار هستي واقعيت هايي آن چنان توانفرسا و
هولناك هستند كه فقط «شوخي» مي تواند استعاره انسان باشد براي
دربرگرفتن تاريخ و مانع پوچي، يأس، روان پريشي و هر بيماري شود كه درك
واقعي تاريخ به همراه دارد.
جالب اينجاست كه شخصيت هاي كتاب هاي كوندرا فاقد هرگونه اقدامي هستند و
جالب تر اين كه شخصيت هاي او موش هاي آزمايشگاهي هستند كه كوركورانه در
ميان تاريخ سرگردانند بدون اين كه حتي جايي متوجه آن شوند و مقاله بيتز
به نظر اين عقيده را تأييد مي كند: «شرايط بيهوده و پرترديد به شدت
جبرگرايانه هستند و اجازه هيچ اقدامي را نمي دهند.» براي بيتز بيان و
عمل انسان (اقدام) هر دو محصول شرايط (تاريخ) هستند. براي كوندرا نيز
اين مسأله صادق است. شرايط بلاغت او را خلق مي كند. شخصيت هايش از
تاريخ متولد شده اند. با اين وجود دست به كار مي شوند و عمل مي كنند.
آنها بدون عملكرد نيستند. رمان هاي كوندرا تا حدودي در كانون اين
تناقض ها وجود دارد. تاريخ شخصيت ها را تعيين مي كند، اما آنها هم از
راه پديده اقدام ستيزي، تاريخ را شكل مي دهند به اين معني كه تأثير
اعمالشان همواره مخالف اهدافشان است. در رمان «شوخي» لودويك دونيت از
فرستادن كارت تبريك براي ماركتا دارد: با او شوخي كند و از او دلبري
كند و او را وسوسه. ولي كارت تبريك هيچكدام از اين هدف ها را به همراه
ندارد و وسيله اي مي شود تا هم سن و سالهايش ترتيب سقوط او را بدهند.و
يا در رمان «بارهستي» ترزا مخالفتش را با تاخت و تاز روسيه به چكسلواكي
در سال ۱۹۶۸ با عكسبرداري از مهاجمان روسي و دادن فيلم آن به توريست ها
و روزنامه نگاران خارجي ابراز مي كند به اين اميد كه آنها اين عكس ها
را در روزنامه هاي غربي به چاپ برسانند. او اميدوار است كه قدرت هاي
غرب به كمك چكسلواكي بي دفاع و مظلوم بيايند. آنها نمي آيند و اين
عكس ها توسط پليس مخفي روسيه پيدا مي شوند و نتيجه آن تنبيه كساني
مي شود كه در برابر اشغال روسيه مقاومت مي كنند. ترزا بعدها فكر مي كند
كه: «ما چقدر ساده بوديم كه فكر مي كرديم جانمان را براي نجات كشورمان
به خطر انداخته ايم در صورتي كه در حقيقت به پليس مخفي روسيه كمك
كرده ايم.» پس اينجا هم يك نفر دست به اقدامي مي زند، اما نتيجه اين
اقدام آن چيزي نيست كه فكر مي كند، بلكه چيزي بدتر است، چيزي مخالف قصد
و نيت عمل كننده، يك ضداقدام.
ضداقدام به عنوان نتيجه معكوس اقدام انسان، به شخصيت هاي كوندرا محدود
نمي شود بلكه مجاز ماهرانه اي است كه او از طريق آن تاريخ ملت چك و
نهايتاً تاريخ همه انسانها را درك مي كند. اين موضوع در كتاب «خنده و
فراموشي» به وضوح نمايان است. كوندرا درموردانقلابي ها مي گويد: «فوراً
اين راديكال هاي جوان و روشنفكر كه احساس مي كردند چيزي را كه به دنيا
مي فرستند، عملي از ساخته خودشان است، كه از زندگيشان گرفته شده بوده،
همه شباهت هايش را به عقيده اصلي از دست داد و كاملاً پايه گذاران آن
عقايد را ناديده گرفت.» در اينجاست كه كوندرا به وضوح «عمل» را مطرح
مي كند. انقلابي ها چيزي را خلق كردند، يك ديو كه برآن هيچ كنترلي
نداشتند. اقدامشان به بيراهه رفت و نتيجه معكوس داد. جامعه سوسياليست و
حكومت تك حزبي كه آنها ساختند برايشان از ستم سرمايه داراني كه از آن
فرار مي كردند، بدتر بود. با اين وصف استنباط اين كه همه حركتهاي
سياسي، اجتماعي و هنري دستخوش و مستعمره اين پويايي و تحرك هستند، مشكل
نيست. به همين دليل است كه كوندرا استدلال مي كند كه تاريخ (بطوركلي)
يك شوخي است.
طبق نظر كوندرا ما بايد به تاريخ بخنديم. خنديدن براي او نوعي رستگاري
است ولي به هيچ وجه پاسخ كاملي به مشكل تاريخ نيست. در «بارهستي» توماس
به پوچي شرايط خود مي خندد اما خنده اش نه او را از سرنوشت محتومش نجات
مي دهد و نه شرايطش را بهبود مي بخشد. لودويك در «شوخي» يك زندگي پوچ
را مي گذراند، يك نقشه پوچ را به اجرا درمي آورد و در انتها نيز شرايط
پوچي نصيبش مي شود اما بخت و اقبالش با خنده بر شرايط خود، بهبود پيدا
نمي كند. خنديدن شايد فقط يك راه حل محدود و ناقص باشد اما تنها گزينش
موجود براي كوندرا و خواننده است. خنديدن تنها راهي است كه انسان از آن
طريق مي تواند با «ترس پوچي حيات» كنار بيايد.
رگه هاي عرفان در رومان هاي ميلان كوندرا
غالب آثار چك كه در دوران حكومت كمونيستي در قرن بيستم نوشته شده است،
فاقد مضمون هاي مذهبي است. ميلان كوندرا تنها نويسنده اي است كه بطور
گسترده هم از عقايد ديني سنتي و هم از تفكرات سرشتي معنوي استفاده كرده
است. كوندرا، اين استاد بزرگ در خلق معاني چند منظوره اي و پوشيده
دررمانهايش، گنجينه اي از انديشه هاي ديني را در دو تا از رمان هايي كه
در دوران سانسور شوروي نوشته شده، در دسترس قرارداده است: رمان شوخي و
داستان ادوارد و خدا از مجموعه داستان عشق هاي خنده دار. هر دوي اين
آثار سرشار از پوچي، انتقاد از سيماي مزورانه و توخالي كه از دين ارائه
شده، خصوصاً كمونيسم مي باشند. زيربناي اين مراجعات ديني بي پرده،
رگه هاي عرفاني ديرپايي يافت مي شود كه بيشتر شخصي هستند و عقايد و
تفكرات شخصي كوندرا را در مورد خود و معني زندگي آشكار مي سازد.
كوندرا آشكارا بر شكل فردي، ذاتي و مطلق دين ارزش مي گذارد و آن را
راهي مي داند براي يافتن مذهب نهادي و خاص كه ساخته دست بشر است و
معمولاً خالي از معنا است. به نظر مي رسد كه او در كتاب هنر رمان، با
رجوع به مذهب به عنوان يك نيروي عظيم حركت دهنده اجتماعي، نه يك اعتقاد
شخصي، اين نقطه نظر را اثبات مي كند درست مثل قدرتي كه مذهب براي
متحدكردن اروپا در طي قرون وسطي داشت. كتاب جاودانگي كه كاملاً فاقد
نقطه نظرهاي سياسي است، اين عقايد را كه در آثار اوليه اش به آن
پرداخته، بسط مي دهد. او در اين كتاب با دور شدن از بافت سوسياليسم و
سبك سنتي راوي گري، مجال بيشتري براي كاوش شخصي دارد و خواننده را
همراه با خود به سؤال و تعمق در مورد اين مضمونهاي جهاني مي كشاند. قبل
از تحليل اصولي هر كدام از اين آثار ذكر شده بالا، تعريف مقوله «عرفان»
مهم به نظر مي رسد. كوندرا همانطور كه در كتاب هنر رمان به توصيف شخصي
اين مقوله پرداخته، معمولاً با معاني محض و مطلق كلمات سروكار دارد كه
جدا از معاني عمومي و وسيع تر آنان است. جالب اينجاست كه مقوله عرفان
در هيچ كجاي لغت نامه شخصي اش يافت نمي شود وبا وجودي كه متون زيادي به
عرفان پرداخته اند ، يك نوع حس همدردي با كوندرا وجود دارد زيرا هم
درمتن هاي مذهبي محض و هم در كاربردهاي عمومي، توصيف اين لغت دشوار به
نظر مي رسد و تمام تلاش هايي كه دراين مورد انجام شده درگير توصيف منفي
آن شده اند درحالي كه عرفان اين چنين نيست.
اگر بخواهيم از نظر لغت نامه اي لغت «عرفان» را تفسير كنيم بايد بگوييم
كه عرفان يعني اعتقادداشتن به اين عقيده كه شناخت مطلق خداوند، حقيقت
معنوي و واقعيت نهايي تنها از طريق علم حضوري بي واسطه ، روشن بيني و
تنوير فكر حاصل مي شود و كاملاً با ادراك حسي وعقلاني متفاوت است.
ازنقطه نظر وصفي ، عرفاني بطورضمني اشاره مي كند به چيزي كه پنهان و
ناشناخته است. اين مفهوم حقيقت پنهان، كليدي است براي سبك نوشته ها
وفلسفه كوندرا. احتمالاً ابهام اجتناب ناپذير اين مقوله كوندرا را به
خود جذب كرده است . سبك توضيحي ومطول او به خوانندگاني كه آثارش را
مي خوانند احساس راحتي مي بخشد و باعث مي شود آنها درك صحيحي از مطلب
داشته باشند.
آن جنبه از تعريف عرفان كه آن را خارج از حيطه ادراك حسي انسانهاي عادي
مي داند، چالش فوق ا لعاده اي را بين محققان ومورخان عرفان سبب شده است
. تنها مدرك و راهي كه ما از ارتباط تجربيات وعقايد عرفاني داريم ، از
راه زبان شناختي است كه اساسي ترين بخش ادراك حسي انسان است. بنابراين
عارف فقط قادراست كه يك تجربه كاملاً وصف ناپذير را در ظرف مرزهاي زبان
انسان توصيف كند كه اين يك ابهام پراز تضاد است . نويسندگاني كه شهرت
زيادي درنوشتن متن هاي عرفاني دارند ، بايد راهي بيابند تا از طريق آن
بتوانند از يك زبان محدود براي منتقل كردن تصورات نامتناهي يا آنهايي
كه خارج از مرزهاي متناهي توصيف هستند، ماهرانه استفاده كنند. شيوه هاي
نگارشي پيشرفته براي اين كار بسيار مثمرثمر خواهد بود زيرا از طريق
آنها نويسنده به نتيجه مطلوب خود خواهد رسيد.كوندرا كه به عنوان استاد
زبان و رمان شناخته شده است، مبارزه طلبي نويسندگان را درمورد نوشتن
تصورات عرفاني مي پذيرد. همين كه او حتي ترجمه آثارش را كنترل مي كند
گواهي براين احساس خودستايي اش مي باشد. شايد انتخاب دور از انتظار
عنوان «جاودانگي» براي رمانش، موفقيت او را در رساندن نارساندني ها و
رفتن فراسوي مرزهاي انسانيت تصريح مي كند.
داستان «ادوارد وخدا» به سبك قصه پريان و با زبان وعقايد عرفاني نقل
شده است. درابتدا ادوارد كه نظر اعتقادي به خداندارد، با سؤال آليس كه
مي پرسد: «تو اعتقادي به خدا نداري؟» اشارات پنهاني را درك مي كند. اين
ا فكار پنهاني ظاهراً توسط ادوارد به عنوان راهي تلقي مي شود كه از
طريق آن او مي تواند به آليس برسد. بقيه داستان درامتداد يك مسير منطقي
ادامه پيدا مي كند. شخصيت هاي كتاب بيشتر از مردم عادي، عقايد خشك و
انعطاف ناپذير ارائه مي دهند. آليس از افراط گري مذهبي اش به عنوان
وسيله اي براي برتري برديگران استفاده مي كند بويژه براي نافرماني از
كمونيست هايي كه فروشگاه پدرش را تحت تابعيت خود درآورده اند. ادوارد و
آليس درمباحثات ديني خود، هردو نظرات يكساني ارائه مي دهند كه
نشاندهنده درك سطحي آنها از تعليمات مذهبي است . اما درانتها ادوارد كه
باتجربه كردن اتفاقات پوچي كه برايش پيش مي آيد، مأيوس و سرخورده
مي شود آرزو مي كند كه كاش به وجود خدا اعتقاد داشت زيرا خدا خود
«جوهر» است و درواقع اصل مقابل اين دنياي بي اساس است. گرچه پنهان است
ولي فقط «بودن» خدا رهايي از آزمايش زندگي است، زندگي كه خود را در
تجربيات ادوارد آنچنان نفرت انگيز نشان داده است . درقسمت آخر رمان، به
نظر مي آيد كه ادوارد به نوعي رستگاري الهي دست يافته است . هنگامي كه
دربرابر غم واندوه ادوارد «چهره قوي و زنده خدا» پديدار مي شود وبه او
لبخند مي زند، ادوارد بطور معجزه آسايي راضي مي شود. كوندرا با يك
نتيجه عرفاني و مبهم خواننده را انديشناك و درتفسير را نيز براي
داستانش باز مي گذارد. شايد پيام اصلي او اين است كه معاني واقعي را
فقط مي توان از راههاي شخصي كه كمتر آشكار مي شوند ، به دست آورد.
لودويگ لوگ ماير

لودويگ لوگماير سارقي بود كه
د
ستبردهايش در هفتاد سال گذشته به عنوان
فوقالعادهترين دستبردها محسوب ميشد
.
او زماني به معروفيت دو چندان
رسيد كه درسال 1976 در حال محاكمهاش در دادگاهفرانكفورت از
پنجره سالن
دادگاه كه ارتفاعي درحدود 6 متر داشت به بيرون پريد و فرار كرد.
اينكار او
در آن زمان در مطبوعات آلمان و جهانجنجال و سروصداي زيادي برپا
كرد. چرا
كه تا بهحال چنين اتفاقي نيفتاده بود. مطبوعات آنزمان عنوان
كردند كه
لودويگ لوگماير سلطان دزدان آلمان مانند پلنگي از پنجره
بيرونپريد وفرار
كرد. اما او در سال 1977 بصورتخيلي تصادفي دستگير كرد. او پس از
دستگيريخود
به مطبوعات آلمان گفت: يك دزد ناشي صدهزار مارك از من دزديد؟ و
اين براي
من خيليسنگين بود، من او را گير آوردم، غافل از اين كهپليس
نيز در تعقيب
او بود، در نتيجه هر دوي ماتوسط پليس دستگير شديم وگرنه امكان
نداشتكه مرا
دستگير كنند. لودويگ لوگماير پس از دستگيري محكوم به 13سال حبس
شد.
آزادي از زندان
وي در سال 1989 از زندان آزاد شد و
دورهجديدي از زندگياش را آغاز كرد. او ميگويد:پس از آزادي به
خودم گفتم:
(تولدت
مبارك...)بايد كاري ديگر براي خود دست و پا كنم
.
او اكنون به
عنوان يكي از مشهورترين وموفقترين نويسندگان و رماننويسان در
برلينمشغول
به فعاليت است
.
اولين رمان او كه يكي از مشهورترينرمانهايش نيز
ميباشد (آن سگ كجا دفناست) نام دارد و رمان بسيار پرخوانندهاي
درزمان خود
بود، او در مصاحبهاي با اشترنميگويد: من زندگي پر از ترس و
اضطرابي راسپري
و تجربه كردهام; من اعتقاد دارم فيلمهايجنايي در گرايش
جوانان به سوي
جنايت خيليموثر است. من از دوران كودكي همواره دوستداشتم در
جهاني زندگي
كنم كه هيچ قانوني درآن رواج ندارد و با كتابهايي كه
ميخواندمهمواره در
روياهاي خود در دنياي پر ماجرا وزندگي بيقانون و خطرناك سير
ميكردم.
اسطورههاي لودويگ
وي در ادامه ميگويد: من از
اسطورههايدهههاي 20 و 30 قرن بيستم آمريكاو دنيايگانكسترها زياد
تاثير
گرفتم. همان گانگستريهاييكه سوار بر ليموزينهاي مشكي با
كلاههاي لبهدارو
مشكي ابهت خاصي داشتند و در فيلمهايسينمايي همه با آنان آشنا
بودند، من
دوستداشتم يكي از آنان باشم.
وي در ادامه ميگويد: من بچه با استعداد
وپرجنب و جوشي بودم، مدرسه برايم عميقاانزجارآور و عذابآور بود،
من فقط
مشت، لگد وتنبيه بدني آن را به ياد دارم. او در ادامه
به(آرنولويك)
خبرنگار اشترن ميگويد:
من زماني كه هنوز پانزده سال بيشتر
نداشتم،اولين فيلم (پليسي - جنايي) را ديدم و هنوزدقيقا آن را
در ذهن به
ياد دارم. در اين فيلم يكدزد حرفهاي از ديوار يك عمارت مجلل
بالا رفتو
خيلي ماهرانه پنجره را باز كرده و داخل عمارتشد... اين فيلم
تاثير عميقي
بر روي من گذاشت ومسير زندگي مرا به سوي جرم و جنايت سوق
داد.من مدتي
پس از ديدن اين فيلم مقداري وسايلمورد نياز براي دزدي را در
يك كيف قرار
دادم واز خانه فرار كردم. اوايل خيلي در كارم موفقنبودم چرا
كه ترس بر
من غلبه ميكرد، مننميدانستم چكار بايد بكنم فقط ميدانستم
كهميخواهم
مرزها را بشكنم و به يك جهان بيقانون وارد شوم، هيچ كس در آن
زمان
مانعكارهاي من نشد. او در ادامه ميگويد: من اعتقاددارم وقتي
فردي باهوش و
پرتلاش است، اگر ازاستعدادهايش به طور صحيح استفاده نكند
ايناستعداد به
بيراهه خواهد رفت و در هر راهي كهقدم بگذارد موفق خواهد شد،
متاسفانه
اينموضوع در مورد من هم صدق ميكند، اما من بهسوي كارهاي
خلاف رو آوردم.
بيداري وجدان
من تا چندي پيش در دنياي ديگري
زندگيميكردم و در آن دنيا وجدان را كنار گذاشتهبودم و هيچ
احساس گناه و
تقصيري نميكردم اماسعي كردم وجدانم را دوبار ه بدست آورم و
آنرا پيدا
كنم.
دولت و قوانين به عنوان دشمنان سرسختمن، همواره در مقابل من
قرار داشتند.(لودويگ) در مورد زندان ميگويد: زندان برايمجاي بدي
نبود، در
حقيقت دنياي ديگري بود كهبرخلاف نظر خيليها، من در آن به
آزادي
دستيافتم اول به آزادي و مدتي پس از آن بهشكوفايي فكري و
ذهني رسيدم.
بعضيها زندانرا جهنم ميدانند، اما به نظر من زندان جهنمنيست،
بلكه حداقل
براي من بيشتر شبيه برزخ بودكه انسان در آن سبك ميشود، زندان
ميتواندبهترين جنبههاي دروني وجدان انسانها راشكوفا سازد و هم
ميتواند
انسان را كاملا خرابكند. من تا چندي پيش فكر ميكردم با پولي
كه
ازدزديهايم بدست ميآورم راههاي زيادي را بهروي خودم باز
ميكنم. اما
اين طور نبود من درپايان راه احساس ميكردم در تنگنا قرار
گرفتهام.اين
زنداني سابقهدار در ادامه ميگويد: هميشهاحساس خطر ميكردم. من
لذتي از
زندگي نبردمو روي آرامش را در زندگي نديدم. هميشه فرار واضطراب
و ترس و