جنگ چيست و برای چه اهدافی دنبال ميگردد؟
}مروری برعلل و انگيزه های پيدا و پنهان جنگها و مشکل ائتلاف در گرداب حوادث افغانستان{
)پژوهش و گردآورنده، شمشاد)

كلاوزويتز جنگ را اين گونه تعريف ميكند: )اقدامي خشونت آميز براي وادار كردن دشمن به انجام خواسته هاي ما(. بنابراين، طبق تعريف كلاوزويتز، جنگ يعني جنگ بين حكومت ها براي رسيدن به يك هدف سياسي قابل تعريف، كه همانا منافع شخصي است. در اواخر قرن هجدهم، جنگ به مثابه اقدامي حكومتي كاملاً در اذهان جاي گرفته بود. تنها نمونه بارز اين نوع جنگ در روزگاران گذشته در روم باستان به وقوع پيوسته كه آن هم جنگي يكجانبه بوده، يعني روم به منزله يك حكومت با بربرهايي درگير جنگ بود كه هيچ دركي از قاعده جدايي حكومت از جامعه نداشتند. -وان كره ولد -اعتقاد دارد كه جنگ بين دولت - شهرهاي يونان باستان را نميتوان جنگي حكومتي به حساب آورد؛ زيرا در آن زمان، بين حكومت و مردم تفاوت آشكاري وجود نداشت. افراد شركت كننده در جنگ مردم نيمه نظامي بودند و در توصيفاتي كه امروز درباره جنگها بيان ميشود بيشتر، جنگ بين آتن و اسپارت را جنگ اهالي آتن و اهالي اسپارت عنوان ميكنند.
از زمان سقوط امپراطوري روم تا اواخر قرون وسطي، عوامل گوناگوني در جنگها دخيل بودند؛ عواملي چون كليسا، زمينداران فئودال، قبيله هاي بربر و دولت - شهرها، كه هر يك آرايش نظامي خاص خود را داشتند. از اين رو، شيوه جنگيدن بربرها عموماً بر آيين هايي استوار بود كه در آن، فرد جنگجو واحد نظامي محسوب ميشد. زمينداران فئودال به شواليه هايي متكي بودند كه مردم از آنها به علت رسوم جوانمردي و سلحشوري خاصشان حمايت ميكردند. نمونه آن دولت - شهرهاي شمال ايتاليا بود كه همچون دولت - شهرهاي يونان باستان به قدرت مردم نيمه نظامي متكي بودند.
در مراحل نخستين تشكيل حكومتهاي اروپايي، پادشاهان، اردوهايي را از دل حكومتهاي ائتلافي زمينداران فئودال پديد آوردند؛ همان گونه كه امروز سازمان ملل وظيفه دارد براي ايجاد نيروي حافظ صلح از تمامي كشورهاي عضو، داوطلب بگيرد. كم كم، اين اردوها توانستند مرزهاي كشور را تقويت كنند و با توسل به قدرت اقتصادي رو به رشد خود كه از عوارض گمركي، روشهاي گوناگون اخذ ماليات و وامگيري از سرمايه داران نوظهور ناشي بود، قدرت خود را متمركز و اردوهاي مزدوري را ايجاد كنند كه تا حدي آنان را از وابستگي به زمينداران رهايي بخشد. با اين همه، معلوم شد كه اردوهاي مزدور چندان قابل اعتماد نيستند و نميتوان از آنها انتظار وفاداري داشت.
گذشته از اين، اردوهاي مزبور در زمان صلح يا در فصل زمستان نيز خود به خود منحل ميشدند. همچنين، هزينه انحلال و استخدام مجدد سربازان نيز غالباً كمرشكن بود و در فصل هاي بيكاري، سربازان مزدور همواره راه هاي ديگري را براي تأمين معاش خود پيدا ميكردند، هرچند كه درآمدشان از اين راه از درآمد خدمت در اردو كمتر بود. از اين رو، اردوهاي مزبور به تدريج جاي خود را به اردوهاي ثابت دادند و اين اردوها امكان ايجاد نيروهاي نظامي متخصص و حرفهاي را براي پادشاهان فراهم كردند.
ابداع مشق نظامي از سوي گوستاو آدولفوس سويدني، و شاهزاده ويليام اورانژي ، باعث شد تا در زمان صلح نيز، اردو به كار مشغول باشد. طبق نظر كيگان، تشكيل سربازان پياده نظام ثابت، يا جزوتامهاي نظامي براي سپردن كنترول نيروي مسلح كشور به حكومت شد. اين سربازان را در پايگاهايي كه بعدها به دانشكدههاي ملي بدل شدند مستقر كردند و براي متمايز كردن سربازان از غيرنظاميان بدانها لباس يونفورم پوشانيدند. به گفته مايكل رابرتس، سرباز با پوشيدن لباس شاهي به كسوت يكي از افراد پادشاه درميآمد. در حقيقت نيز، وضع به همين صورت درآمد، چرا كه پادشاهان روز به روز به پوشيدن لباسهاي نظامي بيشتر تمايل نشان دادند؛ زيرا، اين لباس نقش آنان را در مقام فرماندهان نظامي به خوبي نمايان ميكرد. اين نوع تشكيلات جديد نظامي به تدريج در مقام نظامهاي حكومتي نوظهوري كه به نوعي با مدرنيته در ارتباط بودند، پا گرفتند و به تدريج، متداول و مرسوم شدند. در اين تشكيلات، سرباز عامل قدرت منطقي - مشروع به شمار ميآمد؛ عنواني كه ماكس وبر، آن را به كار برد. به گفته وي، -افسر نظامي مدرن مقام منصوبي است كه با ويژگيهاي خاص طبقه خود به وضوح از ديگر انواع متمايز ميشود...
چنين افسراني از اين نظر با افرادي چون فرماندهان منتخب نظامي، سردسته پرجذبه سربازان مزدور، افسراني كه اردوهاي مزدور را به مثابه يك شركت سرمايه داري به خدمت گرفته و رهبري ميكنند و در نهايت، با مسئولان حقوق بگيري كه به مزدوري گرفته شده اند، تفاوتهاي عميق و ريشه داري دارند. شايد اين افراد به تدريج به كسوت هم درآيند و جاي يكديگر را بگيرند. خدمتكار موروثي كه ابزار كارش را از او گرفته اند و فرمانده اردو مزدور كه منافع سرمايه داري خود را مد نظر دارد، به همراه تجار سرمايه دار خصوصي، پيشگام تأسيس نوع جديدي از تشكيلات هستند .
تأسيس اردوهاي ثابت تحت كنترول حكومت، كه از ويژگيهاي حكومت مدرن به شمار ميرفت، بخش مهمي از روند انحصاري كردن خشونت مشروع بود. در اين زمان، منافع ملي جانشين مفاهيم عدالت قيد شده در حقوق جنگ كه از الهيات ملهم شده بودند به جنگ مشروعيتي موجه بخشيد. اصرار كلاوزويتز بر اين موضوع كه جنگ براي تأمين منافع ملي - يا تداوم سياست از راههاي ديگر ابزاري منطقي است، به دنيوي شدن مشروعيت انجاميد كه همگام با پيشرفت در ساير حوزهها حركت ميكرد. هنگامي كه منافع ملي به عامل عمده مشروعيت جنگ مبدل گرديد، ديگر نميشد ادعاهايي را كه عوامل بيرون از دايره حكومت درباره دليل منطقي مطرح كرده بودند، از راه ابزارهاي خشونتآميز دنبال كرد.
به اين ترتيب، مقرراتي در زمينه شرايط و اجزاي تشكيل دهنده جنگ مشروع وضع و بعدها، به صورت قوانين جنگ، تدوين و گردآوري شد. اين مسئله كه جنگ يك فعاليت مجاز اجتماعي است و به سازماندهي و توجيه نياز دارد، مستلزم وضع قوانين خاصي است. همان طور كه ميدانيم بين كشتاري كه جامعه آن را ميپذيرد و كشتاري كه جامعه آن را طرد و نفي ميكند تفاوت ظريفي وجود دارد كه در طول تاريخ، به گونه هاي متفاوتي تعريف شده است. در قرون وسطي، مقررات جنگ را مقامات كليسا وضع ميكردند، ولي در حكومت مدرن، لازم است كه مقررات دنيوي جديدي وضع شود. وان كره ولد در اين باره ميگويد: (براي تشخيص جنگ از جنايت ، جنگ بايد به دقت ثبت نام، مشخص و كنترول شوند تا از افراد مزدور متمايز گردند. آنها بايد در هنگام جنگ، لباس خاص بپوشند، اسلحه خود را از ديگران پنهان نكنند و تابع فرماندهي باشند كه مسئول اقدامات و اعمال آنهاست. همچنين، نبايد به شيوه هاي رذيلانهاي چون نقض آتش بس، مسلح شدن بعد از اسارت و از اين قبيل متوسل شوند و تا آنجا كه ضرورتهاي نظامي ايجاب كند نيز نبايد به غيرنظاميان تعرض نمايند(.
تأمين بودجه اردوهاي ثابت مستلزم قانوني شدن روندهاي اجرايي، نظام مالياتي و وامگيري بود. در قرن هجدهم، هزينه هايي كه در غالب كشورهاي اروپايي براي امور نظامي صرف ميشد حدود سه چهارم بودجه كشور را در بر ميگرفت.
براي بهبود و افزايش ظرفيتهاي مالياتي، نظام اجرايي بايد اصلاح و براي جلوگيري از به هدر رفتن منابع مالي، فساد اداري ريشه كن يا دستكم محدود ميشد. براي سازماندهي، افزايش كارآيي و بهره برداري بهينه از هزينه ها نيز بايد سازمانهايي براي رسيدگي به امور مربوط به جنگ تشكيل و وزيراني در اين زمينه منصوب ميشدند. همچنين، براي توسعه ابعاد وامگيري و اخذ اعتبار، بايد بودجه پادشاه از بودجه حكومت جدا و در نهايت بانكهاي مركزي تأسيس ميشدند. افزون بر اين، راههاي ديگري نيز بايد براي برقراري قانون و نظم و عدالت در حوزه حكومت پديد ميآمد تا مبناي مطمئني براي اخذ ماليات و وامگيري پيدا و در ضمن، مشروعيت حكومت نيز تأمين ميشد. در اين ميان، نوعي قرارداد نانوشته پديد آمد كه بر اساس آن، پادشاهان در ازاي دريافت بودجه به دفاع و محافظت از كشور و مردم متعهد ميشدند. حذف يا غيرقانوني اعلام كردن فعاليت ياغيان، مزدوران و راهزنان گونه هاي شخصي محافظت را حذف كرد و ظرفيت كسب درآمد پادشاه را افزايش داد. در نتيجه، شالودهاي براي فعاليت اقتصادي مشروع و قانوني پديد آمد.
بدين ترتيب، فرآيندي به موازات ارائه تعريف مجددي از جنگ به منزله جنگ بين كشورها و حكومتها و فعاليتي خارجي، رواج يافت كه آنتوني گيدنز، آن را برقراري آرامش داخلي مينامد. اين فرآيند مواردي چون برقراري روابط پولي (مثل دستمزد و كرايه) به جاي اعمال فشار به صورت مستقيم، الغاي اشكال خشونت آ ميز مجازات از قبيل شلاق و اعدام با طناب دار و تأسيس سازمانهايي غيرنظامي براي جمعآوري ماليات و اجراي قوانين داخلي را شامل ميشد. مهمتر از همه اين كه بين پوليس نظامي و پوليس شخصي كه مسئول اجراي قوانين داخلي و برقراري نظم در داخل كشور بود تمايز ايجاد ميكرد. روند انحصاري كردن خشونت به هيچ رو فرآيند آسان و بيوقفهاي نبود كه همزمان در كشورهاي مختلف اروپايي به شيوه واحدي انجام شود. نمونه آن كشور پروس بود كه بعد از انعقاد قرارداد وستفاليا، از ادغام سرزمينهاي تحت حكومت خاندان هوهنزولرن پديد آمد. اين كشور كه پديدهاي كاملاً ساختگي بود در قرن هجدهم، با برخورداري از تنها يك پنجم جمعيت فرانسه توانست با قدرت نظامي اين كشور برابري كند. علت اين امر تركيب قوي اصلاحات نظامي و زمامداران منطقي بود كه از دستاوردهاي فردريك ويليام، گزينگر بزرگ و جانشينان وي به شمار ميرفت. برعكس، پادشاهان فرانسه با شورشهاي مداوم نجيب زادگان روبه رو بودند و براي قانونمند كردن امور زمامداري و جمعآوري ماليات دشواريهاي فراواني پيش رو داشتند. اسكاكپول ميگويد يكي از دلايل اصلي وقوع انقلاب فرانسه ناتواني نظام پيشين در ايجاد قابليت اجرايي و مالي لازم براي تحقق اهداف نظامي بوده است.
البته، جريان مزبور به آن اندازه كه در اين تعريف سنتي آمده است منطقي يا عملي نبود. مايكل رابرتس تأكيد ميكند اين منطق نظامي بود كه به تشكيل اردوهاي ثابت انجاميد، اما مشكل بتوان ضرورتهاي جنگ را از مقتضيات تقويت و تحكيم مواضع داخلي تفكيك كرد. كاردينال ريشه ليو از تشكيل يك اردو ثابت حمايت مينمود؛ زيرا به نظر وي، اين اقدام، نجيب زادگان را كنترول ميكرد. روسو همواره ميگفت، جنگ همان اندازه كه عليه ديگر كشورهاست بر ضد اتباع خودي نيز هست: )هر كسي ميتواند درك كند كه جنگ و پيروزي در خارج و زورگويي و استبداد در داخل پشتيبان يكديگرند و معمولاً پول و نفرات از رعايا و خلق تحت سلطه به ميل حاكمان گرفته ميشود تا كشورهاي ديگر را نيز تحت يوغ خود بياورند. در يك كلام، هر كس ميتواند ببيند كه شاهزادگان متجاوز دستكم به همان ميزان كه آتش جنگ را بر ضد دشمنان خود ميافروزند، عليه رعاياي خود نيز اعلام جنگ ميكنند. در نتيجه، سرنوشت كشور غالب از كشور مغلوب چندان بهتر نيست(.
هرچند ادعا ميشد كه هدف از جنگ تأمين منافع ملي، منطقي و معقول است، در تمامي دوره ها، به انگيزه هاي بيشتري براي القاي حسن وفاداري افراد و ترغيب آنان به جانفشاني و به خطر انداختن زندگيشان نياز بوده است. براي نمونه، تمايلات و منافع مذهبي، اردو نوين كرامول، يعني قديم يترين نمونه از نيروي حرفهاي مدرن را پديد آورد. همچنين، اين كليساي لوتران بود كه باعث موفقيت هاي پروس شد.
جنگ از قالب يك فعاليت خشونت آميز كم و بيش مستمر و پيوسته به صورت رويداد منفصل و گسست هاي درآمد و در حكم نوعي انحراف از سير تكاملي به سمت ايجاد جامعه مدني البته، نه در مفهوم شهروندان شركت كننده و نهادهاي غيردولتي سازمان يافته، بلكه به معناي امنيت هر روز، آرامش داخلي، احترام به قانون و عدالت در نظر گرفته شد. همچنين، مردم نيز توانستند مفهوم صلح پايدار را درك كنند. هرچند بسياري از انديشمندان بزرگ ليبرال به رابطه بين تحكيم و تقويت حكومت و جنگ پي برده بودند، در عين حال، اين مسئله را نيز پيشبيني ميكردند كه افزايش تبادلات بين كشورها و اعتماد هر چه بيشتر حكومتها به مردم آگاه به ايجاد اروپايي منسجمتر و دنيايي آكنده از صلح بيشتر خواهد انجاميد كه همانا گسترش جامعه مدني به آن سوي مرزهاي مملكت است. گذشته از آن، كانت در سال ۱۷۹۵ بدين مسئله اشاره كرد كه جامعه جهاني به قدري كوچك شده است كه )اگر، حقي در نقطهاي از جهان پايمال شود در نقاط ديگر احساس خواهد شد(.
كلاوزويتز نگارش كتاب در باب جنگ را در سال ۱۸۱۶، يعني يك سال بعد از پايان جنگهاي ناپلئون شروع كرد. كتاب وي عميقاً تحت تأثير تجربياتش درباره شركت در جنگ و سپس اسارت است. جنگهاي ناپلئون نخستين جنگهاي مردمي به شمار ميآيند. وي طرح خدمت وظيفه يا سربازگيري را در سال ۱۷۹۳ پايه ريزي كرد. در سال ۱۷۹۴، نيروي نظامي تحت امر وي با بيش از ۱۱۶۹۰۰۰ نفر بزرگترين نيروي نظامي به شمار ميرفت كه تا آن زمان در اروپا تشكيل شده بود.
موضوع و درونمايه اصلي كتاب، به ويژه فصل نخست كه به عقيده كلاوزويتز تنها فصل كامل كتاب است، ارباب جنگ و گرايش جنگ به افراط و تفريط ميباشد. مطابق نظر او جنگ سه سطح دارد: سطح حكومتي يا مقامات سياسي؛ سطح اردو يا جنرالها؛ سطح مردم. به طور عموم، ميتوان گفت كه هر يك از اين سه سطح به ترتيب بر اساس منطق و استدلال، شانس، استراتژي و احساسات عمل ميكنند. طبق اين دسته بندي سه گانه بود كه كلاوزويتز مفهوم جنگ خود را مطرح كرد. در بهترين تعبير اين نوع جنگ را مفهومي هگلي، انتزاعي يا آرماني ميدانند؛ اين گرايش ذاتي و دروني جنگ است كه ميتوان آن را از منطق سه سطح مختلف اجتماع به دست آورد. جنگ براي خود ماهيت ويژهاي دارد كه با واقعيات تجربي مغاير است. اين منطق برحسب سه دسته اقدام متقابل بيان ميشود. در سطح سياسي، حكومت همواره در راه رسيدن به اهدافش با مقاومت روبه روست و به همين دليل ناچار است كه فشار بيشتري را وارد آورد. در سطح نظامي، هدف بايد خلع سلاح رقيب در راه رسيدن به هدف سياسي باشد، در غير اين صورت، همواره خطر ضدحمله وجود دارد. سرانجام اينكه، قدرت اراده به احساسات عمومي متكي است؛ زيرا، جنگ هيجان و خصومتي را برميانگيزد كه شايد مهار نشدني باشد. از نظر كلاوزويتز، جنگ فعاليتي عقلاني و منطقي است؛ حتي اگر احساسات و عواطف نيز در آن دخيل باشند و در مسير آن به خدمت گرفته شوند. از اين نظر، جنگ فعاليت مدرني است كه مبناي آن ملاحظات دنيوي ميباشد و به تحريمها و ممنوعيتهاي ناشي از تصورات غيرعقلاني درباره جهان محدود نميشود. جنگ واقعي و جنگ انتزاعي از دو نظر با يكديگر متفاوتاند: سياسي و نظامي. نخست اين كه ممكن است اهداف سياسي جنگ محدود يا پشتوانه مردمي آن كافي نباشد: )هر اندازه هيجان پيش از جنگ، خشونتبارتر باشد، جنگ به قالب انتزاعي خود نزديكتر، پيشروي آن در راستاي نابودي دشمن سريعتر، سازگاري اهداف نظامي و سياسي با يكديگر بيشتر، جنگ نظامي تر و غيرسياسي تر (ولي انگيزهها و تنشها كمرنگتر) و همسويي طبيعي عنصر نظامي (زور) با عنصر سياسي كمتر و در نتيجه، انحراف جنگ از مسير طبيعي خود كمتر خواهد بود(. دوم اين كه، يكي از ويژگيهاي هميشگي جنگ آن چيزي است كه كلاوزويتز بدان اصطكاك ميگويد. اين ويژگيها عبارت اند از: مشكلات پشتيباني، اطلاع رساني ضعيف، وضعيت نامناسب هوا، بي نظمي، زمين ناهموار، سازماندهي ناقص و ... همه اين موارد روند جنگ را كُند ميكنند. در نتيجه، جنگ طبق نقشه هاي روي كاغذ پيش نميرود. به گفته كلاوزويتز، جنگ ابزاري است كه عناصري چون عدم قطعيت، انعطاف ناپذيري و شرايط پيشبيني نشده جايگاه خاص خود را در آن دارند. جنگ واقعي حاصل كشمكش محدوديتهاي سياسي، عملي و گرايش دروني نسبت به جنگ است. طبق نظريات گذشته، با افزايش نيروها، سازماندهي و فرماندهي آنها توسط يك نفر مشكل و مشكل تر ميشد. به همين علت، نياز فزايندهاي به يك نظريه استراتژيك كه هم بتوان آن را مبناي گفتمان مشتركي درباره جنگ قرار داد و هم بتوان با آن جنگ را سازماندهي كرد احساس ميشد.
به گفته سيمكين، به زباني تخصصي نياز بود تا بتوان دكترينهاي نظامي مشترك و آنچه را بعدها به روندهاي عملياتي معيار مشهور شد هدايت و رهبري كرد. كلاوزويتز پايه گذار تفكر استراتژيك است؛ تفكري كه در قرنهاي نوزدهم و بيستم توسعه يافت. دو نظريه فرسايش و رزمايش جنگ نخستين بار در كتاب در باب جنگ وي در كنار مباحثي در زمينه تهاجم و دفاع و همچنين تجمع و تفرق مطرح شدند. نظريه فرسايش بدان معناست كه پيروزي با فرسودن و خسته كردن قواي دشمن و وارد آوردن ميزان بالايي از تلفات يا ميزان بالايي از فرسايش حاصل ميشود. اين نظريه معمولاً با استراتژيهاي دفاعي و تجمع زياد نيرو در ارتباط است. نظريه رزمايش به غافلگيري و پيشدستي بستگي دارد. از اين نظر، تحرك و تفرق براي ايجاد ابهام و افزايش سرعت مهم هستند. به گفته كلاوزويتز، اين دو نظريه لزوماً مكمل يكديگرند. بدين ترتيب، مشكل بتوان از راه فرسايش به يك پيروزي قاطع دست يافت. در عين حال، استراتژيي كه مبناي آن رزمايش است در نهايت، براي كسب موفقيت مستلزم برتري نيروهاست.
مهمترين نتيجه هاي كه ميتوان از اين كتاب در باب جنگ گرفت اهميت برخورداري از نيروي قاطع و آمادگي به كارگيري نيروست. همين نكته به ظاهر ساده در زمان نگارش كتاب مزبور، يعني قرن هجدهم، اصلاً بديهي نبود. در قرن هجدهم، براي آن كه نيروهاي حرفوي حفظ شوند با قضيه جنگ با احتياط برخورد ميشد. گرايش، بيشتر به سمت اجتناب از درگيري بود، محاصره هاي دفاعي به حملات تهاجمي ترجيح داده ميشد، كشمكشها در طول فصل زمستان متوقف و عقب نشيني هاي استراتژيك نيز امر متداولي بود. از نظر كلاوزويتز، نبرد عبارت بود از يك اقدام جنگي واحد و لحظه تعيين كنندهاي كه وي آن را با پرداخت پول در بازار مقايسه ميكرد. بسيج نيروها و اعمال زور از مهمترين عوامل تعيين كننده نتيجه جنگ به حساب ميآمدند. به اعتقاد ويِ، از آنجا كه استفاده از قدرت فيزيكي تا حد نهايت به هيچ وجه با استفاده از عقل و منطق منافاتي ندارد، پس آن كه بدون هيچ ترسي، از زور استفاده ميكند و به خونهاي ريخته شده در اين راه نيز بياعتناست بايد بر حريف غلبه كند، البته، در صورتي كه حريف از اين نظر اقتدار كمتري داشته باشد. بدين ترتيب، طرف نخست، قانون را به دومي تحميل ميكند و هر دو به افراطكاري كشيده ميشوند. در اين بين، تنها محدوديتي كه وجود دارد ميزان نيروي خنثي كنندهاي است كه هر دو طرف از آن برخوردارند.
جنگ به سبك ناپلئوني يعني جنگي كه در آن كليه مردم يک کشور بسيج ميشوند، تا زمان جنگ جهاني اول تكرار نشد. با وجود اين، تحولات چندي در طول قرن نوزدهم موجب شد طرح كلاوزويتز درباره جنگ مدرن يك قدم به واقعيت نزديكتر شود. پيشرفت شگرف فناوري صنعتي يكي از تحولات مزبور بود كه به تدريج، در حوزه نظامي هم به كار گرفته شد. از جمله مهمترين آنها ميتوان به توسعه راه آهن و تلگراف كه بسيج گسترده تر و سريع تر اردورا امكان پذير كرد اشاره نمود.
همين تكنيك ها در جنگ فرانسه و پروس نيز كه به يكپارچگي آلمان در سال ۱۸۷۱ انجاميد، در ابعاد وسيعي، به كار گرفته شد. انبوه اسلحه، به ويژه سلاحهاي كوچك، براي نخستين بار در ايالات متحده توليد شد. از اين رو، جنگهاي داخلي امريكا غالباً نخستين جنگهاي صنعتي تاريخ به شمار ميآيند. توسعه تکنالوژي نظامي يكي از عوامل گسترش فعاليتهاي حكومتي تا قلمروي صنعت بود. مسابقه تسليحاتي در زمينه جنگ افزارهاي دريايي در اواخر قرن نوزدهم ظهور كرد و پيدايش آن چيزي را نشان داد كه بعدها، به مجتمع صنعتي - نظامي آلمان و انگليس معروف شد. افزايش اهميت مسئله اتحاد و پيمان بين كشورها بود. اگر بپذيريم كه در جنگ، برخورداري از نيروي قاطع و كوبنده از مهمترين عوامل است، پس اين امكان وجود دارد كه آن را از راه پيمان و اتحاد تقويت كرد. با پايان قرن نوزدهم، انعقاد پيمان رواج يافت. همين موضوع يكي از دلايل مهم مشاركت كليه قدرتهاي بزرگ آن زمان در جنگ جهاني اول بود.
تدوين مقررات و قوانين مربوط به جنگ بود كه در اواسط قرن نوزدهم، با بيانيه پاريس (۱۸۵۶) مشتمل بر قوانين مربوط به تجارت دريايي در زمان جنگ پاي گرفت. در جريان جنگهاي داخلي آمريكا، يك حقوقدان برجسته آلماني به خدمت گرفته شد تا مجموعه قوانين معروف به قوانين ليبر، را تهيه و تنظيم كند. اين قوانين عبارت بود از مقررات و اصول اساسي جنگ در خشكي كه شورشيان را حريفاني بين المللي عنوان ميكرد. كنوانسيون ژنو مصوب ۱۸۶۴ كه هنري دونان، بنيانگذار صليب سرخ جهاني، آن را ارائه داد، بيانيه سن پترزبورگ در سال ۱۸۶۸، كنفرانسهاي لاهه در سال ۱۸۹۹ و ۱۹۰۷ و كنفرانس لندن در سال ۱۹۰۸، همگي سهم عمدهاي را در رشد ساختار حقوق بين المللي در رابطه