جستجوی نقش زن
 در صفحات تاريخ و ادبيات

تهيه و پژوهش (نبرد – همگا م)

بی هیچ قصد جسارتی به زنان عالم و پاک دامنی که وجودشان سراسر نور است در تاریکی روزگاران ما؛ این مختصر، فقط بهانه ای است برای آشنایی حضرات با افکار گذشتگان درباره زن .

 

{به پيشواز از هشت مارچ روز همبستگی بين المللی زنان}

سيرتاريخ پرپيچ وخم وهمراه با فرازونشيب است . پراست ازتناقض ها وتنوعات. مادرتاريخ حوادث ووقايع بسياري را در دامن خود پرورانده است . رويدادهايي كه گاه بنيان سازتمدن هايي فرهيخته بوده ؛ وگاه نيز سدي درمقابل حركت تكاملي تاريخ ودراين فرايند جان فرسا ، كه سمت تحول را درتاريخ پي مي گرفت ، زنان ومردان دوشا دوش هم ، درعرصه هاي مختلف مي رزميدند . چه باك ، اگرمرگ است ؛ يكسان براي هردوجنس خواهد بود ؛ وگرزندگي ، آن نيزبراي هردو . وتاريخ قهرمان هاي بيشماري را ازآن دست كه جان برسرجانان نهاده اند به خود ديده است .

اساس حيات بردوست داشتن است؛ وگرنه هيچ موجودي زنده نمي‌ماند، محبت قوي‌ترين هيجان روح است. هر حس ديگري را خاموش مي‌كند و زير پا مي‌گذارد. محبت انسان ريشه در معرفت او به خويشتن دارد. محبت انسان به خود، او را وادار مي‌كند كه به سوي كمال حركت كند و نقص را از خود بزدايد. يكي از روانشناسان «جان بي‌كايزل» درباره عشق و محبت مي‌گويد: احتياج به محبت با هر نوزادي به دنيا مي‌آيد. ظاهراً نوزاد ابتدا غذا و آسايش مي‌خواهد، اما چند هفته نمي‌گذرد كه به مادر مي‌چسبد و لبخند مي‌زند و تمناي محبت مي‌كند. پس آن چه براي حفظ بقا لازم دارد، اولين احتياج كودك به دوست داشتن و محبوب بودن است.

تمام فعاليت‌هاي افراد بشر در زندگي بر محور عشق و محبت قرار گرفته است. ميزان محبت انسان نسبت به ديگران بايد متناسب با ميزان شايستگي آنها باشد. يعني نمي‌توان همه را به يك اندازه دوست داشت، زيرا اين عمل به معناي ناديده گرفتن- ارزش‌ها و ضايع كردن گوهر محبت است- محبت سرمايه‌اي با ارزش است كه نمي‌توان آن را بيهوده به اين و آن بخشيد، بلكه با توجه به نقش محبت در سوق دادن انسان به كمال بايد تنها در جايي به كار رود كه دل را مجذوب كمال كند.

هدف محبت تأمين سلامت و صحت رواني انسان در دنيا است. تحقق اين هدف از اين طريق امكان‌پذير است كه انسان نفرت را با مودت پاسخ گويد و از راه گذشتي زيبا و دل‌پسند با تجاوز روبه‌رو شود و ستم‌گري را با عفو مبادله كند. محبت براي انسان يك نياز طبيعي به شمار مي‌رود و زندگي بدون محبت سرد و بي‌صفا و خسته‌كننده است. هر انساني ميخواهد محبوب ديگران باشد و از اظهار محبت، دلگرم و مسرور مي‌شود.

سخت دلي و خشونت مايه پراكندگي و جدايي است. زندگي بدون محبت سرد و بي ‌روح است. تبادل محبت از دوران كودكي بايد آغاز و پايه‌گذاري شود. بهترين كساني كه مي‌توانند اين نياز عاطفي را پايه‌گذاري كنند، والدين وبالاخص مادراست. كودك در دامن گرم مادر آرميده و از نگاه‌هاي محبت‌آميز و نوازش‌ها و بوسه‌هاي او احساس محبوبيت مي‌كند. روانشناسي مي‌‌گويد: محبت مادر به طفل امكان تجربه جهان نوراني را به او مي‌دهد. كيفيت تجربه اين جهان از جانب طفل به وسيله چگونگي رفتار عاطفي مادر تعيين مي‌شود. همه ما رفتارهاي عاطفي را به شكل عاطفي درك مي‌كنيم. عكس‌العمل طفل نسبت به بزرگسالان رنگ عاطفي بيشتري دارد. محروميت از محبت باعث عقب‌ماندگي كودكان مي‌ شود .

والدين موفق بايد فرزندانشان را به گونه‌اي ترغيب كنند كه از درون احساس خوبي نسبت به خود داشته باشند و اعتماد به نفسشان تقويت شود و احساس كنند مورد علاقه والدين هستند.خلاء عاطفي در زندگي، انسان را با هيچ چيز ديگر نمي‌توان جبران كرد. بي‌ترديد يكي از مهم‌ترين نقش‌هاي خانواده، پرورش عاطفي كودكان است كه براي آن جايگزيني نمي‌توان يافت. وجود و حضور زن در كانون خانواده درواقع در حكم چراغ فروزاني است كه نور عاطفه را در فضاي خانه پخش كند و محيط خانواده را از نظر ارزش‌هاي عاطفي غناي بيشتري مي‌بخشد. عاطفه مادري اوج عاطفه انساني است و نظيري براي آن نمي‌توان يافت. بدون ترديد زن براي جامعه انساني در حكم منبع عاطفي و معنوي پرارجي است كه اگر جامعه در جهت رشد واعتلاي خود از اين سرچشمه عواطف استفاده شايسته‌اي به عمل نياورد، با فقر عاطفي و معنوي و از ارزش‌هاي انساني فاصله خواهد گرفت. عاطفه را بايد سرمايه معنوي ناميد كه نه‌تنها فرد، بلكه جامعه نيز براي رسيدن به حيات اجتماعي سالم و سعادتمند محتاج آن است.

امروز يكى از شاخصه ‏هاى توسعه انسانى، ميزان حضور زنان و نحوه ايفاى نقش آنان در عرصه ‏هاى گوناگون فعاليت است كه تأثيرى جدى بر ديگر اقدامات، در اين زمينه دارد؛ زيرا زنان با داشتن نقش مادرى و همسرى، می‏توانند در حل معضلات اجتماعى و غيره نقش مؤثرى ايفا كنند. بنابراين، بحران‏هاى اخلاقى و بن‏بست‏هاى خانوادگى، رشد بی‏رويه جمعيت، شيوع بسيارى از بيماری‏هاى لاعلاج و غيره در سراسر جهان، جملگى بيان‏گر اين واقعيت است كه جامعه بشرى در عصر حاضر، آن‏چنان‏كه بايد و شايد به نقش زنان در توسعه انسانى اهميت نداده و رشد ناكافى زنان و وجود فقر فرهنگى در ميان آنان، مؤيد اين مطلب است كه ريشه و علت بسيارى از بحران‏ها و ناهنجاری‏هاى قرن حاضر را بايد در همين مسئله جست‏وجو كرد.

در ادوار گذشته همواره اين اصل مطرح بوده است كه زن موجب شقاوت و بدبختى است و هيچ نقش مثبتى در جامعه ندارد. ارسطو زن را ناقص می‏دانست و معتقد بود آن جا كه طبيعت از آفريدن مرد ناتوان است، زن را میآفريند و زنان و بندگان از روى طبيعت، محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاى عمومى نيستند. اقوام يهود نيز زن را مايه بدبختى و مصيبت می‏دانستند و وجود او فقط از آن رو قابل تحمل بود كه يگانه منبع توليد سرباز به شمار می‏رفت.

يهوديان قديم به هنگام تولد دختر شمع روشن نمی‏كردند و مادرى كه دختر به دنيا می‏آورد، میبايست دو بار غسل كند. در آيين هندو، زن مِلك افراد مذكر بوده و پس از مرگ شوهر نيز، همراه او سوزانيده می‏شده است. هم‏چنين «بوميان جزيره تيمور، هنگام عقد پيمان دوستى، به معاوضه زنان خود می‏پرداختند؛ زيرا قاعدتاً زنان را بخشى از اموال خودشان می‏شمردند.

زنان به شيوه‏هايى پنهان و آشكار با تبعيض و راندگى به حاشيه جامعه مواجه‏اند، در ثمرات توليد به گونه‏اى برابر سهيم نيستند و هفتاد درصد فقيران جهان را تشكيل مى‏دهند ... زنان و مردان هنوز در جهانى نابرابر زندگى مى‏كنند. ناهمترازيهاى جنسيتى و نابرابريهاى ناپذيرفتنى در همه كشورهاى جهان ادامه دارد. اينك هيچ كشورى در جهان يافت نمى‏شود كه زنان و مردان آن از برابرى كامل برخوردار باشند.» (از بيانيه سکرترجنرال سابق سازمان ملل) «پطروس غالى».

جهان كرده ام ازسخن چون بهشت                   

از اين بيش تخم سخن كس نكشت‏
بسى رنج بردم بدين سال سى           

عجم زنده كردم بدين پارسى‏
چنان نامداران و گردن كشان              

كه دادم يكايك از ايشان نشان‏
همه مرده از روزگاردراز شد از                  

گفت من نامشان زنده باز
بناهاى آباد گردد خراب                                

زباران و از تابش آفتاب‏
پى افگندم ازنظم كاخى بلند                  

كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمر ها بگذرد               

بخواند هر آن كس كه دارد خرد
نميرم از اين پس كه من زنده ام                 

كه تخم سخن را پراگنده ام‏
هر آن كس كه دارد هش و راى و دين                      

 پس از مرگ برمن كند آفرين‏.

صحبت از مقام زنان در ادبيات پارسي دري مجالي بسيار وسيع طلب ميكند و در اينجا فقط به گوشه اي از آن اشاره اي مي كنم. حكيم ابولقاسم فردوسي  از بزرگترين و برجسته ترين شعراي جهان شمرده مي شود. كتاب وي (شاهنامه) درياي حكمت،معرفت،اخلاق و درس زندگيست.شعر از عناصري است كه به وسيله آن ميتوان به فرهنگ مردم زمان آن پي برد. شعرا اصولا انسانهايي نازك دل و متاثر از محيط ميباشند كه در واقع با سرودن شعر جداي از بروز درونيات خود به بازگويي احوال دوران خويش مي پردازند. ..
فردوسي در جاي جاي شاهنامه از دلاوري ها و هوشياري زنان، سخن به ميان آورده است و آنان را همپاي مردان وارد اجتماع نموده، ومقام منزلتي والا به زن بخشيده است، و اين نيم از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشياري بسيار زيبا توصيف كرده است:

ز پاكي و از پارسايي زن
 كه هم غمگسار است هم رايزن

و در جايي ديگر:

اگر پارسا باشد و رايزن
 يكي گنج باشد پراكنده زن

 اين نشان از بزرگي و عظمتي است كه كه فردوسي براي زنان قائل است، همان زني كه چون پارسا و پاك بود و داراي عفت و عصمت، از مردان تكاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه مي كند. يكي از نكات بسيار جالبي كه در اشعار حكيم مي توان يافت اظهار وفاداري كامل زن است، زن به عنوان موجودي وفادار و فداكار معرفي شده است به گونه اي كه در مواردي زياد وجود خود را فداي مردان نموده تا حفاظت و نگهداري آنان را تضمين نمايد .
 مي سرايد:
بدو گفت راي تو اي شير زن 

 درفشان كند دوده و انجمن
يا:
نجنبناندت كوه آهن زجاي               

يلان را به مردي تويي رهنماي
 زمرد خردمند بيدار تر              

زدستور داننده هوشيارتر
همه كهترانيم و فرمان توراست         

بدين آرزو، راي وپيمان توراست
پس زن مورد بحث فردوسي ،راهنماي مردان جنگاور است، او مي تواند خرد مند تر از مردان باشد، و هوشيار تر از فرمانروايان و زيركتر از آنان، اين است كه مردان در برابرش زانو ميزنند و خود را كمتر از او مي دانند،و تصور نمي شود كه فردوسي اغراق گويد و همانگونه كه رسم سرايند گان حماسه است هر كوچكي را بزرگ جلوه دهد تا بيشتر جلب توجه كند. در تاريخ هم بسياري از حوادث شيرين و تلخ وجود دارد كه در پشت پرده آن حوادث حضور زن يا زناني خود نمايي ميكند.
از ديگر صفاتي كه فردوسي از زنان نقل مي كند شرم حياست:
بپرسيد  كآ هو كدام است زشت 

كه از ارج دور است و دور از بهشت
چنين داد پاسخ كه زن را كه شرم  

نباشد به گيته نه آواز نرم
يا در جاي ديگر:
كدام است با ننگ و با سرزنش  

كه باشد ورا هركسي بد كنش
زناني كه ايشان ندارند شرم  

به گفتن ندارند آواز نرم
و در باب پوشانيدن رويي مي آورد:
هم آواز پوشيده رويان اوي 

 نخواهم كه آيد ز ايوان به كوي
يا:
همه روي پوشيدگان را زمهر  

پراز خون دل است و ، پرازآب چهر
همان پاك پوشيده رويان تو  

كه بودند لرزنده بر جان تو
اما فردوسي بهترين زنان را زناني مي داند كه شوهران خود را خشنود كنندو اين نكته وجه ديگري است از جايگاه زن است :
بهين زنان جهان آن بود 

كز او شوي همواره خندان بود
يا در جاي ديگر:
به سه چيز باشد زنان را بهي  

كه باشند زيباي گاه مهي
يكي آنكه با شرم و با خواسته است   

كه جفتش بدو خانه آراسته است
دگر آنكه فرخ پسر زايد او 

 زشوي خجسته بيافزايد او
سه ديگر كه بالا و رويش بود 

 به پوشيدگي نيز مويش بود
البته در اينجا فردوسي نگفته است كه اگر تمام زنان از شوهران خود فرخ پسر بزايند ديگر چه دختري باقي ميماند كه با پسرشان ازدواج كند. واين نيز وجه ديگري را نشان ميدهد كه فرزند پسر را برتر از دختر ميداند. ولي فردوسي در جاي ديگر در گفته اي متضاد ميگويد كه پسر و دختر فرقي نمي كند و گويا دچار نوعي دوگانگي شده است:
چو فرزند را باشد آيين و فر  

 گرامي به دل بر چه ماده، چه نر
يا:
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود   

نبودش پسر، دخنر افسرش بود.

در شاهنامه بر مواردي هم برمي خوريم كه عليرغم مخالفت اوليه پدر جهت ازدواج دختر با فرد مورد علاقه اش، به جهت نژاد، اصالت و شخصيت قهرماني آن پسر، از مخالفت خود دست برمي دارد و به پيوند دخترش با فرد مورد علاقه وي رضايت مي دهد. از جمله وقتي مهراب شاه کابلي پدر رودابه از اظهار عشق و علاقه دختر خود نسبت به زال مطلع مي شود بسيار خشمگين و عصباني شده، مخالفت خود را ابراز مي دارد. البته بعدها مادر رودابه، سيميندخت با سياست و تدبير همسر را براي رضايت ازدواج دختر با زال مهيا مي سازد. نكته جالب اين است كه در همين داستان، مادر دختر براي انجام ازدواج، خود به نزد سام پدر زال مي رود و از ديگر سو، شوهر خود يعني «مهراب» را نسبت به ازدواج تشويق مي كند. در اشعار زير اعلام علاقمندي رودابه به زال توسط سيميندخت به اطلاع همسرش مهراب کابلي بيان شده است و عكس العمل اوليه و تصميم خردمندانه بعدي او كه بي ترديد تأثير پذيري از تدبير همسرش سيميندخت را در تغيير نظرش بايد عامل اصلي دانست:

بدو گفت سيميندخت كه اين داستان

بروي دگــر بر نهـــد راستان

چگــونه تــوان كردن از تو نهـــان

چنيـن راز و اين كارهاي گران

چنــان دان كه رودابـه را پور سـام

نهاني نهـادست هـر گــونه دام

ببـــر دسـت روشــن دل او زراه

يكـي چاره مان كرد بايــد نگاه

همــي دادمـش پند و سودي نكرد

دلـش خيره بينم دو رخساره زرد

چـو بشنيـد مهـراب بر پاي جست

نهــاد از بـر دستــة‌ تيــغ دست

تنش گشت لـرزان و رخ لاجــورد

پر از خون جگر لب پر از باد سرد

همــي گفت رودابـه را زود خـون

بـريزم به روي زميــن هم كنـون

چو آن ديدسيميندخت بر پاي جست

كمـر كـرد به گردگاهش دو دست

چنيــن گفت كز كهتــر اكنون يكي

سخن بشنــو و گــوش دار اندكي

و از آن پس همان كن كه راي آيدت

بــر آن رو كـه دل رهنمـاي آيدت

همــي گفت چون دختر آمـد پديد

ببـايستمش در زمــان سر بريد

البته داستان ازدواج زال و رودابه اندكي پيچيده تر از سايرين است چه بسا كه به جهت سفيد مويي زال بوده كه از نظر مردم آن روزگار نماد شومي و بديمني بوده است. بين خانواده سام و منوچهر و مهراب بر سر اين پيوند و ازدواج رفت و آمدها و گفتگوهاي متعددي صورت مي گيرد، حتي سام براي جنگ با مهراب، پدر رودابه، اعلام جنگ مي كند. مهراب بر همسرش سيميندخت خشم مي گيرد، اما سام سيميندخت را در ملاقاتي به انجام كار دلخوش مي كند و سرانجام آنچه در تقدير رقم خورده است، اتفاق مي افتد:

چو سيميندخت و مهراب و پيوند

خويش ره سيستـــان را گفتنــد پيش

برفتنــــد شــادان دل و خــوش منش

پـــراز آفرين لب زنيكي دهش

رسيــــدنــد فيــــروز در نيمـــروز

همه شــاد و خندان و گيتي فروز

يكــي بــزم ســام آنگهـي ســاز كرد

سـه روز اندر اين بزم بگماز كرد

چــو رودابـــه بنشسـت بــا زال زر

بســر بر نهادش يكي تاج زر

در مواردي هم معيار و ملاك ازدواج ها و فلسفه وجودي ازدواج ها بنابر مصلحت سياسي و اجتماعي صورت مي گيرد يا در راستاي پيوند و دوستي بين دو قوم و نژاد و گروه و يا براي جلوگيري از جنگ و خونريزي و كشتار، ازدواج و پيوند برقرار مي شده است . برخي را تصور آنست كه فقط اسلام به حجاب و پرده پوشي زنان توصيه و حكم كرده است، در حالي كه با مروري هر چند گذرا به شاهنامه درمي يابيم در مورد زنان بر اصل حياء، پارسايي، پوشيده رويي بخصوص قبل از ازدواج تأكيد مي كردند كه دختران را از چشم نامحرم به دور نگهدارند ، زنان هم پرده پوشي را جزء افتخارات خود دانسته ، آنجا كه قرار بوده است به معرفي و بيان فضايل خود بپردازند، اصل دور از مرد زيستن را جزء امتياز و محاسن و نقاط قوت برمي شمردند : در داستان تهمينه و ملاقات با رستم وقتي محاسن خودر ا غير از جمال و زيبايي و… مي شمارد ، روي موارد اخلاقي و ارزشي زير تاكيد خاص دارد :

پس پــرده اند يك مـاه روي

چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي

در ادامه مي گويد:

ز پرده برون كس نديده مرا

نه هرگز كس آوا شنيده مرا

در داستان مهراب و زال و رودابه وقتي زال با سهراب ملاقات مي كند، گويا سراغ دخترش را مي گيرد و يكي از نامداران چنين مي گويد :

پس پــرده او يكــي دختــر است

كـه رويش ز خورشيد نيكوتر است

ز سر تا بـه پايش به كــردار عــاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو عاج

برآن سنت سيمين دو مشكين كمند

ســرش گشتــه چون حلقه پاي بند

دهـانش چــو گلنــار و لب ناروان

زسيميــن بــرش دستــه دو ناروان

دو چشمش بســان دو نرگس بباغ

مــژه تيــرگــي بــرده از پــر زاغ

بهشتــي است سـرتاسر آراستــه

پر آرايــش و رامــش و خواستــه

در داستان سياوش نيز به اصل پرده پوشي دختران اشاره دارد. وقتي به پيشنهاد پيران سياوش از افراسياب دخترش (فرنگيس) را خواستگاري مي كند ، از وجود فرنگيس خبر مي دهند.

اينك قسمتي از پيام سياوش خطاب به افراسياب :

مرا گفت با شاه تركان بگوي

كه من شاد دل گشتم و نامجوي

پس پرده تو يكي دختر است

كه ايوان و تخت مرا درخورست

فرنــگيس خـواند مـادرش

شوم شاد اگر باشم اندر خورش

نمونه ديگر كه حتي به روميان پرداخته و از پرده نشيني دختران رومي نيز خبر مي دهد در داستان مهراب است . مهراب پس از جنگ با فيلقوس پادشاه روم و پيروز شدن بر او از دخترش ( ناهيد ) چنين خبر مي دهد و خواستگاري مي كند :

فرستــاده روم را خـواند شاه

بــگفت آنچ بشنيد از نيكخــواه

بدو گفت رو پيش قيصر بگوي

اگر جست خواهي همي آبــروي

پس پرده تو يكـي دختـر است

كه بــر تارك بانـوان افســر است

نگـاري كه ناهيــد خـواني ورا بــر او

رنـگ زريّــن نشاني ورا

بمن بخش و بفرست با باژ روم

چو خواهي كه بي رنج ماندت بوم

از چگونگي پيوندهاي زناشويي در شاهنامه مي توان دريافت كه حكيم بزرگ به نوعي در امر ازدواج تقدير باور است. زيرا وقتي يكي از دختران قيصر روم نسبت به گشتاسب كه از نظر قيصر فردي از طبقه غير سلطنتي و اشراف نيست ، اظهار علاقه مي نمايد و خود گشتاسب به كتايون مي گويد تو مي توانستي مردان ديگري را انتخاب كني و محبوب پدر و خانواده هم باشي ، از ثروت و مكنت و گنج هم محروم نشوي، چرا مرا كه سنخيّتي با خانواده شما ندارم برگزيدي؟ پاسخ مي دهد كه با آنچه تقدير و گردش روزگار رقم مي زند، نمي توان مخالفت كرد. به ديگر زبان در شاهنامه به مواردي برمي خوريم كه تناسب طبقاتي خانوادگي در امر ازدواج لزومأ واجب نيست. وقتي كتايون از جانب پدر به محروميت از گنج و تاج و نگين تهديد مي شود، گفتگوي گشتاسب با او چنين است :

چــو بشنيــد قيصـر برآن برنهاد

كه دخت گرامي بگشتاسب داد

بــدو گفت با او بــرد همچنيـن

نيايـي زمن گنـج و تاج و نگين

چو گشتاسب آن ديد خيره بماند

جهــان آفـرين را فـراوان بخواند

چنيــن گفت با دختــر سرفراز

كــه اي پــروريــده بنـام و نيـاز

ز چنــديـن سـر و افسر نامـدار

چــرا كــرد رايـت مــرا خواستار

غريبي همي برگزيني كه گنج

نيـــابـــي و بــا او بمـاني برنج

ازين سرفرازان هماني بجوي

كــه باشــد بنــزد پـدرت آبروي

كتايون بدو گفت كاي بدگمان

مشـــو تيــز بـا گــردش آسمان

چو من با تو خرسند باشم ببخت

تو افسر چرا جويي و تاج و تخت

از جمله نكات ارزشمند و اخلاقي كه در زندگي پهلوانان و قهرمانان شاهنامه مشهود است و موجب شأن زنان مي گردد، اين است كه،‌ زنان به همسر و شوهر خويش بسيار وفادارند. راز پوشي و اسرار نگهداري جزء پيمان زناشويي محسوب مي شده است. يكي از داستانهاي حماسي كه اندكي هم رنگ غنايي دارد، داستان شيرين و خسرو پرويز است. ديگر داستان علاقه شديد مهناز به جمشيد است كه وقتي مهناز شنيد كه جمشيد در هندوستان بدست ضحاك ناپاك كشته شده است، آنقدر در سوگ همسر گريست و خاك بر سر ريخت و بي قراري كرد كه زبانزد خاص و عام شد و سرانجام هم از شدت اندوه فراق جمشيد تاب نياورد و با زهر خود را كشت.

به سي روز بي خواب و خور زيستي

زمــاني نبودي كه نگريستي

ســرانجام هم خويشتن را به زهــر

بكشت از پي جفت بيداد بهر

جنگجو بودن زنان ، هم در نمونه كامل آن داستان گرد آفريد و مقابله با سهر&#