چهارشنبه، ۱۵ جون ۲۰۱۱


کبیر مسکینیار فرزندِ مرحوم جنرال قدیر

 

بخش ۴

 

"دوست دشمن شده میتواند مگر دشمن هرگز دوست شده نمی تواند"

(ببرک کارمل)

رفقای عزیز!

روز چهارشنبه بود، از مکتب به طرفِ منزل خویش میرفتم. نزدیک منزل خویش رسیده بودم، ناگهان چشم هایم به طرفِ منزلِ روشنی چشمانم- بابای بزرگوار و مهربان (رفیق ببرک کارمل) افتاد. مادرِ سر سفیدی را دیدم با لباسِ میهنی و چادرِ سیاهِ بزرگِ که بر سر خویش داشت و با چوبِ دستِ خویش، که دستانش در حال لرزیدن بود، بسیار کوشش میکرد که خودش را به منزل رفیق ببرک کارمل مرد شجاع تاریخ وطن برساند.

من نزدیکِ منزل خویش بودم، به عجله بکس مکتب خویش را به منزل گذاشتم به شتاب به طرفِ منزلِ نورِ چشمانم که قلب را روشن میساخت رفتم و دیدم مادرِ سر سفید نزدیک به دروازهٔ منزل بابای بزرگ ببرک کارمل نشسته و تکیه بر دیوار نموده چوب دستش را به طرفِ دستِ چپِ خویش گذاشته و دست راستش را به صندوق سینه اش در حالت نفس گرفتن های عمیق بود. در حالت ناشناسی سلام گفتم و بعد از سلام گفتم بی بی جان چرا؟ شما دارای صحت هستید؟. آب اگر میخواهید برای شما بیاورم. با چهرهٔ نورانی خدایی که داشت سر خویش را بلند کرد و گفت، باش پسرم من میخواستم پیش مردِ بزرگِ افغانستان بروم. من گفتم شما در بارۀ کدام شخص حرف میزنید؟. گفت بچیم، شما به یاد نخواهد داشته باشید، در این سنِ هفتاد و هشت سال که دارم اولین شخص است که تمام زنده گی خویش را به خاطرِ تمام مردم افغانستان فدا کرد کارمل جان را میگویم. و بعداً گفت، بچیم بگیر دستم را که بلند شوم. خداوند عمر دراز برای شما نصیب گرداند، شما کجا میروید بچیم؟ بی بی جان، من پسر جنرال قدیر هستم. منزل خویش را برایش نشان دادم. و گفتم پدر جانم در مزار شریف وظیفه دارد. و برای من گفته که خبر بابا جانت را وقت و ناوقت بگیری، چون من شما را دیدم به طرف منزل اش میرفتید آمدم تا شما را کُمک کنم. چوب دستش از دستش افتاد و من را گفت بچیم اینجا بیا و با دستان لرزانی که داشت سرم را گرفت و بوسه کرد و اشک خوشی از چشمان غم انگیزش جاری شد و گفت بچیم، خداوند دین و دنیای شما را خوب کند که در عمر کمی که دارید دست شخصی را میگیرید که تمام جوانی خویش را فدای فرد فردِ وطن کرد و اشک های خوشی که از چشمانش جاری شده بود به عجله پاک کرد و من چوب دستش را دادم و گفت، برویم بچیم به دیدن بابا جانت.

وقتی به منزل بابا جانم داخل شدیم، ای کاش همیشه جاویدان میبود که تا زنده بودم خدمتش را میکردم، دیدمش به بستر خوابش نشسته و آب مینوشید و با دیدن من همراه با مادر کهن سال همان لحظه ناراحتی و دردی ناشی از بیماریی که داشت همه را فراموش کرد استاد شد و من رفتم سلام کردم با خرسندی نگاه میکرد و مادر کهن سال با دیدن بابا جانم بسیار احساس خوشی میکرد و دستهای بابا جانم را بوسید و بابا جانم با احترام زیادی که به قشر زنان قائل بود سرش را بوسید گفت، مادر جان! مرا شرمنده نه کنید مادرم هستید. مادر کهنسال که در حالت لرزیدن بود دست خویش را به طرف بابا جانم کرد و گفت، پسرم، سایۀ خداوند تنها بالای شماست و بابا جانم از دستش گرفت و با خندهٔ محبت آمیز مانند مادر خویش او را به سر چوکی رهنمائی کرد و من دیدم چونکه مادر کهنسال بسیار احساس تشنه گی میکرد من برایش گیلاس آب را آوردم و دعا کرد و با خرسندی به طرف بابا جانم نگاه کرد و گفت، اگر کبیر جان مرا نمی دید یک ساعت شاید در بغل دیوار نفس میگرفتم تا خسته گیم رفع میشد و بعداً به عیادت شما میآمدم. چونکه در پهلوی بابا جانم نشسته بودم دست خویش را به سرم گذاشت و گفت، مادر جان، پدرش جنرال صاحب قدیر بالایش خوب نام گذاشته، اگر خودش کوچک است مگر عقل کبیر مانند بزرگان و پدرش است و مادر گفت از خداوند میخواهم که اقبال بلند و جان جور داشته باشد در این سن از ما تنها دعا است برای تمام شان. و یکبار مادر کهنسال به گریه شد و برای بابا جانم گفت، بچیم، من این جا بخاطر دعا کردن برای شما آمدم که خداوند شمارا صحت کامل بدهد و من پنج وقت در نماز اول شما را دوم سه بچه های خویش را که از دست دادم دعا میکنم و همیشه میگویم که مریضی شما بچیم به جان من بیاید مگر شما صحت داشته باشید. چونکه بچیم، شما تمام جوانی خویش را بخاطر هر فرد وطن فدا کردید و ما انسان هستیم هر چیز را درک میکنیم. بچیم از وقتیکه یاد من میآید شما همیشه بخاطر ترقی و آبادی مردم و کشور توجهٔ کامل داشتید و دارید. بچیم، در این کشور هر کس که حکومت کرد بخاطر نام و پادشاهی سر غریبان بود. مادر جان کهنسال گریه کنان حرف میزد و بابا جانم از سر بستر خویش بلند شد اشک های مادر را پاک کرد و گفت، حال شما مرا پسر خطاب میکنید و هم گریه میکنید شما باید دعا کنید تا مردم ما از زیر یوغ و سیاست های اسلام گرایی دشمنان وطن برایند و یک کشور آزاد مستقل برای آیندهٔ فرزندان خویش داشته باشید. مادر جان! فرق نمی کند که عمر من در مبارزه بخاطر مردم مظلوم افغانستان سپری شد و باید میشد و در این مبارزه مادر جان بسیار از هموطنان ما که جان های شیرین خویش را بخاطر خاک مقدس این کشور از دست دادند آنها فرزندان این خاک نبودند یا بودند؟. مادر جواب داد گفت بودند، گفت درست، مگر ما خواستار پیشرفت و ترقی کشور بودیم، آرزو داشتیم و می خواستیم دهقانان ما، مردم ما و تجاران ملی ما مانند دیگر کشور ها پیشرفت کنند. ما انقلاب را بخاطری کردیم تا مردم ما، که در طول بسیار سال ها بی چاره و مظلوم بودند و از هیچ حق و حقوق خویش در مقابل دولت های مستبد وقت خبر نداشتند، از این همه حقوق خویش برخوردار شوند و خواستیم تا حقوق شان را اعاده کنیم و آیندهٔ فرزندان شان را درخشان بسازیم. مگر متأسفانه بالاثر مداخلات اجنبی و کشورهای بیگانه و غربی و تبلیغات زهرآگین دشمنان صلح ترقی و دموکراسی واقعی تعدادی از مردم و هموطنان ما که از نعمت سواد کافی محروم بودند مانند دوران امان الله خان ما را به "کفر" و "الهاد" متهم نموده و علیه یگانه حاکمیت مردمی خودشان به اشاره و دستور بیگانه گان سلاح گرفته جنگیدند. آنها نه خواستند که راه درست را انتخاب کنند. تاریخ این شانس را برای مردم ما داده بود که متأسفانه یک بار دیگر از دست رفت.

یک بار مادر کهن سال آه کشید گفت، من را نمی شناسید من مادر سه فرزندی هستم که بعد از رهائی از زندان پل چرخی کابل، که دو پسرم در دوران حفیظ الله امین در آن بسر میبردند و هیچ اُمید نداشتیم که روزی دوباره زنده در کنار خانواده خود باشند. از برکت آمدن نیک شما آنها با تمام زندانیان آزاد شدند. پدرشان با دیدن آنها آرزوی دیگری نداشت و از خوشی زیاد سکتۀ قلبی کرد و عمر خویش را به شما بخشید.

پسرم، من شما را مانند فرزندانم دوست دارم، وقتی پسران من آزاد شدند آنها میگفتند، دشمنانی که میخواستند اعضای اصولی حزب و رفیق ببرک کارمل را نام بد بسازند خداوند که خدای حق است تمام شان را سر نگون کرد. مادر جان، دعای تمام مردم مظلوم افغانستان برای رفیق کارمل عزیز است. اگر اشخاصی کوشش کنند که آنهارا نام بد کنند زنده گی خوش را نخواهند دید. بعد از تمام شدن حرف های مادرِ که تمام عمر خویش را به رنج و غم سپری کرده بود رفیق ببرک کارمل گفت، مادر جان، گریه ی شما فایده ندارد، به کسانی که جان های شیرین خویش را بخاطر سعادت و خوشبختی هموطنان عزیزما از دست داده اند دعا کنید. خانۀ ما، مادرما در دست اجیران مزدور افتاده خداوند ناموس بی گناه این وطن را در حفظ و پناه خویش داشته باشد. یک بار بود که صدای دروازه به گوش آمد. من رفتم و دروازه را باز کردم. دیدم که به تعدادی زیاد ریش سفیدان در عقب دروازه هستند و آرزوی دیدن رفیق ببرک کارمل عزیز را داشتند و با بی صبری به داخل منزل بابای بزرگ شدند. مادر کهن سال با آمدن ریش سفیدان خدا حافظی کرد و تا بیرون دروازه همراهی کردمش.

مولوی صاحبان که آمده بودند از منطقهٔ که ما در آن جا زنده گی میکردیم نبودند چون زمانی که شبهای جمعه غذا را به منزل ملا صاحب مسجد شریف می بردم و نماز شام را نیز در آنجا ادا میکردیم این مولوی صاحبان را در آن جا ندیده بودیم. به هر صورت، وقتی که دوباره داخل منزل شدم، یک بار بابای بزرگ و مهربان رفیق ببرک کارمل به صدای پر تنین انقلابی خویش گفت: پدران بزرگوار و ارجمند! شما مرا درک میکنید درست است؟ گفتند بلی صاحب. مگر آنهایی که در دست شان اسلحه است مرا درک نمی کنند. آنها تشویق به طرف جنگ شده اند و با رفیق نجیب الله هم درگیر هستند، با مردم دشمنی می ورزند حق و حقوق تمام مردم را پامال میکنند، و در اخیر آنها با کسانی دست دادند که دشمنان پدران شان اند. و بعد از استعمال تمام اینهارا از بین میبرد (مشت نمونۀ خروار- کشتن احمد شاه مسعود- کبیر مسکنیار) چون که برای افغانها معلوم است که دوست دشمن شده میتواند مگر دشمن هرگز دوست شده نمی تواند. اینها بسیار از مردم و رفقای مارا کشتند و بسیار شان را به کشور های بیگانه راندند و آخر وطن را در دست بیگانه ها میدهند تا سرنوشت فرزندان شان را انتخاب کنند. پدران محترم! من مانند شما فعلاً یک شخص عادی در مقابل دولت هستم.

رفیق ببرک کارمل روی خودرا به طرف یک شخص بنام حاجی ضیاالدین بزرگ آنها کرد و گفت: حاجی صاحب، این ها تنها بخاطر تأمین منافع پاکستان، ایران، و دیگر کشورها عربی و غربی جنگ میکنند، نه برای اطفال آینده این وطن و نه بخاطر اسلام و نجات دادن ناموس شما چرا که وطن ناموس ماست و اگر ما از کشور های انترناسیونالیستی کومک گرفتیم بخاطر جور کردن وطن و دفاع از ناموس، آزادی، استقلال و حاکمیت مردمی ما بود، دولت و حکومت در دست خود ما افغان ها بود. تمام آنهایی که زیر یوغ امینی ها بودند ما آنها را از زندان آزاد و رها کردیم مگر امروز یک تعدادی از آنها در مقابل ما اسلحه گرفته اند. هزاران قربانیی که ما به خاطر نجات مردم و وطن ما دادیم کدام شان از آنها یاد کردند؟ چرا؟ آنها فرزندان این خاک نه بودند و نیستند؟. بالای اعصاب بابا جانم بسیار زیاد فشار آمده بود چون مریضی و رنج مردم وی را ناتوان ساخته بود برایش آب آوردم. دست خویش را به طرف من کرد و گفت: فردا اینها به مزار شریف میروند فکر میکنم که اعضای فامیلم از کنارم میرود. بعداً ریشسفیدان با رفیق ببرک کارمل خداحافظی نموده رفتند و من همچنان به منزل خویش رفتم.

 

ادامه دارد . . .

 

 

 

بخش سوم

رفقای شفیق و نجیب وهموطنان شرافتمند!

شاید پیش بعضی از رفقا و هموطنان ما سوال خلق شود که چطور به پیش رفیق کارمل میرفتم. بار اول وقتی با پدرم مرحوم جنرال قدیر به عیادت بابای بزرگوار و مهربان، که همیشه در خوابم و یاد هایم است و تا زنده هستم فراموش نمی کنم، به حیرتان رفتیم مرا به آغوش خویش گرفت و بعد از چند لحظه گفت: پسرم مکتب میروی؟ گفتم بلی، برای من گفت دوست شما کیست؟ گفتم پدر جانم، گفت درست است. مگر من میخواهم برایم جواب بدهی که تا آخر عمر که تمام ما وفات مینماییم مگر دوست ما زنده باشد چون من در آن وقت مطالعهٔ زیاد نداشتم گفتم نمی فهمم. در جاییکه نشسته بودیم در دست راستش میز بود از بالای آن کتاب را گرفت و گفت این دوست من است. اگر کسی کتاب مطالعه نمی کند اول خود را نمی شناسد دوم خوب را از بد تفکیک کرده نمی تواند. و فرزندان خویش را رهنمایی کرده نمیتواند و با خنده گفت: پسرم، اگر من کتاب مطالعه نمی کردم پدر شما مرا نمی شناخت و گفت خانه غریبانه بابای شما به روی شما فرزندان وطن باز است به یک شرط که با کتاب مکتب خویش بیایید. چونکه پدر جانم به مزار شریف به وظیفه میرفت من وقت مطالعه به منزل بابا جانم میرفتم.

رفقای عزیز و فرزندان شجاع وطن!

بعد از فوت بابای مهربان و بزرگ مان برایم ثابت گردید که دوست و رهنمای ما تنها کتاب است. و آهسته آهسته دشمنان وطن و آزادی خویش را شناختم و درک کردم. وقتی من بخاطر راه حق و پیشرفت هر فرد وطن به مبارزه شروع کردم عده ای از دوستانم میگفتند: کبیر جان در این راه که شما میروید هر لحظه ممکن است حیات شما در خطر مواجه شود. من با وجودی که در مکتب مطالعهٔ قرآن اعظیم شان را داشتم در کوچهٔ مارمل در قسمت سر پل در شهر مزار شریف به مسجد شریف میرفتم و قرآن اعظیم شان را با تفسیر در پیش قاری صاحب نورالدین ختم کردم و از همه حقیقتِ دین خویش با خبر بودم مگر دین مبین اسلام خویش را مانند حزب خویش حزب دموکراتیک خلق افغانستان دوست دارم چونکه اگر افکار واندیشهٔ راسخ حزب ما نمی بود من دلچسپی به مطالعه نمی داشتم تا خوب را از بد تفکیک کنم. ای کاش رهبر، آموزگار و بابای بزرگ مان ببرک کارمل عزیز و مهربان حیات میداشت تا افتخار میکرد. در حقیقت، ترس گناه است. من هیچگاه ترس نداشتم و ندارم و همیشه به پیش میروم، بابای بزرگ و گرامی همیشه برای پدر جانم و دیگر رفقای شجاع ما میگفت:

۱ - هر شخص اگر از حقیقت خارج شود از بین میرود ۲ - هر شخص اگر از حزب خویش خارج شود اعتبار خودرا در میان مردم از دست داده و طرد میشود.

رفقای عزیز، من با مطالعۀ زیادی که دارم بدین باورم که تمام پیشرفت اقتصادی و اجتماعی دنیا تنها و تنها با تطبیق افکار و اندیشهٔ راسخ کارل مارکس در جامعه میسر است و بس! منظورم اینست در زمانی که متعلم مکتب بودم بسیاری از استادان گرامی ما که عمیقاً از دین مبین اسلام آگاه نبودند میگفتند هر شخصی که از مارکسیسم - لیننیسم پیروی میکند کافر است. مگر حال فرزندان شان در آمریکا، کانادا، و دیگر کشور ها از افکار و اندیشهٔ همین شخص فقیر استفاده میکنند.

ادامه دارد . . .

 

 

بخش دوم


 

سلامها و درودهای گرم خویش را اینجانب محمد کبیر مسکینیار فرزند مرحوم جنرال قدیر عضوی حزب دموکراتیک خلق افغانستان حضور رفقای رزمنده و دلیر و هم میهنان عزیزم تقدیم میدارم.

خوشی ما همفکر بودن با رفیق فقید ببرک کارمل عزیز است و خاطراتی که در اخیر با بابا کارمل (رفیق ببرک کارمل) عزیز داشتم از طریق سایت وزین «اصالت» میخواهم با شما عزیزان در جریان بگذارم:

 بزرگان همیشه گفته اند: اگر خواهی باشی پیروز مثل بزرگان دیروز خویش در حقیقت کوشا باش!

 

*      *      *

 

رفقای شجاع وطن!

فرزندِ وطن به اشخاصی خطاب میشود که نه تنها دفاع از آزادی، حاکمیت قانون، وحدت ملی، عدالت اجتماعی، و دفاع از دین مبین اسلام و عنعنات پسندیده مردم افغانستان میکردند و میکنند، بلکه جان های شیرین خویش را از دست داده ند و میدهند.

رفقای عزیز، هموطنان گرامی،

روزی بود هوا سرد که آسمان آبی خوشآیند را با تاریکی ابرهای پارچه پارچه پوشانیده بود. همرای بابای مهربان و بزرگوار (رفیق شفیق ببرک کارمل عزیز) نشسته بودم و جوس سیب برایش آورده بودم مینوشیدند و من کتاب مکتب خویش را مطالعه میکردم. ناگهان فامیلی که عزیزان خویش را در جنگهای کابل از دست داده بودند و بالای ناموس شان از طرف جنگسالاران و تفنگسالاران "جهادی" تجاوز صورت گرفته بود شتاب زده به در خانۀ بابای ما (رفیق ببرک کارمل عزیز) داخل شدند.

با لباس های پاره پاره، کفش های دورنگ که بر پا داشت با دو فرزندش و خانمش زیر پاهای رفیق ببرک کارمل عزیز افتاد و گریه  کنان گفت: کارمل جان کارمل جان آمدم تا با دستان خویش مرا و فامیلم را از بین ببرید چونکه ما قدر شمارا نه فهمیده بودیم و در مقابل شما شرمسار و خجالت هستیم، لیاقت زنده گی کردن را نداریم. ما برای آمدن "مجاهدین" دعا میکردیم ولی افراد "مجاهدین" بالای دو خواهرم تجاوز کردند و بعداً آنها را همراه با پدرم و مادرم تیرباران کردند. کارمل جان! پدرم دوکان دار بود، "مجاهدین" خو خودرا مسلمان میگفتند و شمارا کافر و کمونیست چرا بالای ناموس ما تجاوز کردند؟ برای من و فامیل من زنده گی خوشآیند نیست، از این زنده گی کرده برای ما مرگ خوب است، با دستان پاک خویش مرا  و فامیلم را از بین ببرید، ما فریب خورده بودیم و حرف های شمارا دربارۀ آنها باور نه میکردیم ولی حالا با چشم های گنهکار خود دیدیم آه خدایا . . .  

 

دوستان عزیز هموطن!

بعد از بسیار گریان و جگرخونی فامیل همان شخص هموطن بابای من (رفیق ببرک کارمل عزیز) که چشمانش پُر از اشک بود آن شخص را در بغل خویش به نوازش گرفت و گفت: اگر اشخاصی به خواهر شما تجاوز کردند در حقیقت آنها به خواهر خویش تجاوز کرده اند. آنها سوگند خورده اند که ایشان بخاطر آسوده گی مردم خویش جهاد میکنند . . . ، و یکی از رفقای خویش را خواست چون آنها حرف میزدند من به خانۀ خویش رفتم و بعداً خبر شدم که توسط یکی از رفقا در مزارشریف برایشان خانه و لوازم روز مرۀ زنده گی و لباس های گرم زمستانی داده شد.

رفقای عزیز، در آن زمان که طفلی بیش نبودم پیش خودم سوال پیدا میشد که رفیق ببرک کارمل چرا این همه را انجام میدهد بخاطر کی؟ و برای چی؟ ولی حالا که بزرگ شده ام و مطالعه بسیار نموده ام، از دوستان، رفقا و مادر مهربانم شنیده ام می فهمم که وی همه ای زنده گی خودرا وقف مردم زحمتکش و غریب و مظلوم افغانستان نموده و در کنار مردم خویش در روزهای سخت و دشوار در ریگستان های سوزان کشور زنده گی میکرد و تا آخر عمر به آنها وفادار باقی ماند.

 

ادامه دارد . . .

 

 

سه شنبه،۲۴ می ۲۰۱۱

 
کبیر مسکینیار فرزندِ مرحوم جنرال قدیر

 

 

بخش اول

 

روز های سیاهی وحشت زده ی بود که سراسر شهر زیبای کابل را  غم، رنج  و بی امنی فرا گرفته بود. در حدودی هشت سال داشتم (در سال ۱۳۷۱) وقتی دولت انتقالی ایجاد شد و بعضی  پراپلم های سیاسی در وظیفۀ مرحوم جنرال قدیر (پدرم که همیشه برایم نه یک پدر، بلکه رفیق راه زنده گی من بود) به وجود آمده بود مایان به شهرک زیبایی حیرتان هجرت کردیم. یگانه خوشبختی من بود که در نزدیک منزل مرحوم رفیق ببرک کارمل مایان زیست داشتیم. من به رفیق ببرک کارمل  "بابا" خطاب میکردم و بسیاری از رفقا‌ی پدرم نیز در آنجا زنده گی خویش را بسر میبردند. و بسیار خاطراتِ زنده گی که شخص خودم همرای بابا کارمل (رفیق ببرک کارمل) داشتم هرگز فراموش نخواهم کرد. با وجودی که به دروس مکتب توجه داشتم، مگر همچنان دلچسپی زیادی به مجله و اخبار داشتم. و بعضی وقت مرور میکردم و بعضی موضوعات که درج روزنامه یا مجله میبود از رفیق ببرک کارمل میپرسیدم. با وجودی بیماریی که داشت بسیار با خرسندی و محبت جواب میگفت و همیشه از راه راستیابی، محبت با هر فرد وطن، کُمک هرچی بهتر با هر فرد وطن، و بسیار موضوعات دیگر که نه تنها برای شخص خودم، بلکه برای تمام رفقا بیان میکرد. و شبها و روزها اگر در بارۀ هر موضوعی که رفیق ببرک کارمل عزیز در بارۀ آن حرف میزد حرف بزنم پایان ندارد. ای کاش! این انسانِ بزرگِ وطنپرست و انساندوست همیشه در میان مردم و صفوفِ همرزمان خویش جاویدان می بود، مگر یادش گرامی باد!

وقتی ما به مزار شریف با فامیل خویش هجرت کردیم یکی از روز ها پدرم از وظیفه آمد. بسیار پریشان به نظر میرسید. وقتی برای صرفِ طعام شب دَوری صفرۀ غریبی که داشتیم جمع شدیم، مادرم از پدرم پرسید: چرا امشب پریشان به نظر میرسید؟ پدرم جواب داد: اگر دست راست شما درد کند صَرف کردن غذا با دست چپ برای شما مانند دست راست شما لذتبخش خواهد بود؟. چون پدرم با مادرم مثل یک رفیق بودند مادرم گفت: چرا کدام پراپلم پیدا شده؟ پدرم گفت: رفیق کارمل عزیز بسیار  مریض است. من بعد از دیدن رفیق گرامی به خانه آمدم و فردا باید جهت تداوی به مسکو برود. من از جای خود ایستاد شدم و گفتم: چرا بابا کارمل عزیزم  را چی شده پدر جان؟ پدرم جواب داد گفت: پسرم، فردا باید همرای من به دیدن رفیق کارمل عزیز بروی وقتی دیدمش اول از خودت پرسید. صبح شد، من با پدرم به دیدن رفیق ببرک کارمل  عزیز رفتم، وقتی مرا دید برای پدرم گفت: اگر رفیق من نمیآمد جگرخون میرفتم.

بعد از رفتن رفیق کارمل عزیز و فوتش نه تنها غم و جگرخونی سخت مرا تکان داد بلکه تمام فامیل مایان سکوت تلخ زنده گی را اختیار کردند و همیشه پدرم رنج میبُرد تا وقتی که خودش فوت کرد. روح شان شاد باد یاد شان گرامی باد!

 

اگر خواهی باشی پیروز، در پیوند راسخ بودن در راه و آرمان مقدس گذشته گان خویش کوشا باش!

 

 ادامه دارد . . .

 

مسوولان و دست اندرکاران «اصالت» از جوان شجاع و فرزندِ برومندِ رفیق زنده یاد جنرال قدیر صمیمانه تشکر و اظهار قدردانی نموده که خاطراتِ خویشرا از زنده یاد رفیق ببرک کارمل بزرگ رهبر زحمتکشان افغانستان غرض نشر برای ما ارسال نمودند. ما برای شان در تمام عرصه های زنده گی، و مبارزۀ مشترکِ مان به خاطر رهایی انسان زحمتکش از چنبرۀ ظلم، بی عدالتی، استثمار و استعمار و تأمین آزادی، دموکراسی، استقلال، ترقی و عدالت اجتماعی در کشور دوستداشتنی مان افغانستان موفقیت و پیروزی آرزو میکنیم. 

 درود و افتخار به چنین فرزندان و جوانان هوشیار، آگاه، بیدار و رهروان صدیق، وفادار و معتقد به اندیشه های رهبر بزرگ و خردمند زحمتکشان افغانستان زنده یاد ببرک کارمل!

 

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

www.esalat.org