یکشنبه، ۱۱ می ۲۰۰۸

 

مولانا عبد الکبیر (فرخاری)

خون جگرم

به حالتیکه وطن مبتلاست خون جگرم که بوم خانهء خود ساخت بام بوم و برم

دلم به گلشن میهن بسی کشد پرو بال
چگونه ره سپرم بلبل شکسته پرم

بخاست ناله ز گلبن به گاه فروردین نشسته بر رگ هر ریشه ضربه تبرم

گرفته چشم من هر صخره اش چو لعل پراب حرم سرای بهشت است شهر در نظرم

روان فسرده به پهنای روزگار چو پیر در استان جوانیست دست در کمرم

از این دیار غریبی نمیرسد اواز و گرنه هرکه شنودی به گوش شعر ترم

بیا فراز شویم همنگه به امر سترگ به رغم ان نتوان رست از یم خطرم

اگر به وحدت هم مشت را گره بزنیم فتد به بیشهء اوهام اتش شررم

اگر به فکرت و اندیشهء زمان برویم به اوج رفعت کیوان همی شود گذرم

کشاد و بست جهان را نبیند هر ملا که ریش و جامه و عمامه کی دهد گهرم

زمام امر به صوفی نمیتوان بدهید خجسته نیست به ره رهنمای بی هنرم

ببین که مفت خوران اشهء وطن بدرند چو روز و شب بنهم دست را به زیر سرم

روم که کاخ ستمگر کنم به خاک نگون

کجاست راه تو (فرخاری) در ین سفرم
 

 

 

  

توجه !

کاپی و نقل مطلب فوق صرف با ذکر نام و ادرس سایت اصالت مجاز است !

  

www.esalat.org