یکشنبه، ۲۵ جنوری ۲۰۰۹

بخش – اول

 تهیه و پژوهش (صباح)

اوضاع متشنج جهان و بخصوص افغانستان و کشتن و ویرانیهای روزافزون از یک جانب و از طرف دیگر به اساس تقاضا و شرایطی نامساعد کنونی و عدم آگاهی از پیامد های ناگواری نبردهای گذشته و تشنجهای کشنده، وادارم ساخت تا با تمام مشکلات از قبیل دسترسی به منابع مستند و تاریخی، مصروفیتهای زندگی و خانوادگی و رهگیری ها وعقده مندی های اشخاص و افراد بیمار، به این خدمتی تاریخی و فرهنگی اقدام نمایم، آرزومندم که مورد قبول مقبولی پژوهشگران، اندیشمندان و جامعه درد دیده کشور واقع گردد. تلاش نمودم تا با در نظرداشت مستند سازی، هربخش را با تصویرهای - رویداد ها و حوادث تاریخی مزین بسازم که تهیه ی این همه تصویر خود مشکلی بزرگی بود که هر لحظه در مسیر تصمیمم قرار میگرفت، ولی تا جایکه برایم مقدور بود توانستم به این مشکل فایق آیم.

جنگ چیست و چرا صورت میگیرد؟

http://www.historyforkids.org/learn/medieval/war/pictures/metknights.jpghttp://shamash.org/holocaust/photos/images/Maidan02.jpghttp://www.iranonline.com/art/farshchian/sohrab&gurdafarid.JPG

قرن بیستم بیشترین آمار قربانیان جنگ طی قرون گذشته را داشته است تلفات انسانی در هر قرن نسبت به قرون گذشته بیشتربوده است.

قرن هجدهم ----------------- ۵/۵ ملیون نفر

قرن نوزدهم ---------------- ۱۶ میلیون نفر

جنگ جهانی اول ----------- ۳۸ میلیون نفر

جنگ جهانی دوم ----------- درحدود ۶۰ میلیون نفر

علت این افزایش این است كه كه از سال ۱۹۴۵ به بعد تعداد مخاصمات مسلحانه رو به افزایش است زیرا جنگهای آزادی بخش و پارتیزانی نیز به وقوع پیوسته و پیشرفت تكنولوژی نیز منتج به تولید و ساخت سلاحهای مخرب تری گردیده است.

جنگ و ستیز یکی از عناصر متشکل زندگی اجتماعی است، زیرا که کشمکش، همواره مستلزم کنش اجتماعی است، همانطور که وجود کنش متقابل اجتماعی نیز لازمه همکاری و معاضدت اجتماعی است و بنابراین منازعه و همکاری همزاد و همپای هم در زندگی بشر حضور داشته ‌اند .در هر زمان که صلح در روابط انسانها به مخاطره افتاده سعی گردیده است از طریق سیاسی یعنی مذاکره و بحث و گفتگو موارد اختلاف ورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و به راه حلی دسترسی پیدا شود که ضمن تأمین منافع طرفین از ادامه خشونت و درگیری جلوگیری گردد. با اینکه جنگ و صلح دو جهان متفاوت را برای انسان بوجود می‌آورند، تصور اینکه این دو از یکدیگر جدا هستند نیز ممکن نیست، پس جنگ و صلح همواره در پی یکدیگر مطرح می‌شوند. اگر بنا به قول دیوید هیوم (David Hume) علیت را همانند رابطه توالی ضروری فرض کنیم، می‌توانیم صلح را علت جنگ و برعکس جنگ را علت صلح بدانیم.

جنگ از دیدگاه هگل:

جنگ عاملی است که می‌تواند آگاهی اجتماعی هر ملت را، با حراست از وحدت معنوی آن، در برابر هرگونه فردگرایی استحکام بخشد. در صورتی که اگر فردگرایی به خودگرایی کشانده شود، حیات جامعه و دولت را به خطر خواهد افکند. جنگ می‌تواند تجلی یک وحدت جمعی یا روح عام در فرمان یا چهره رهبر جامعه باشد.هگل تا زمانی که ناپلئون شکست نخورده بود، او را تجلی روح عام و در سیمای فردی سلحشور می‌دانست.

جنگ می‌تواند سازنده تمدن بشری باشد. به همین دلیل هگل از خصیصه متمدن کننده خشونت دفاع می ‌کند.

جنگ موجب تحقق و تعالی فعالیت سیاسی می‌گردد. هگل جنگ را به مثاب صورت برتر فعالیت سیاسی می‌شمارد. و معتقد است وقوع جنگ سبب از میان رفتن شکاف میان قلمر و حیات خصوصی شهروندان و قلمرو حیات عمومی دولت می‌گردد. در زمان جنگ شهروندان با حمایت از دولت، از ماهیت شهروند بودن خویش آگاهی می ‌یابند.

جنگ موجب تعالی انسان – شهروند نیز می‌گردد، زیرا شهروند با پذیرفتن و استقبال خطر و مرگ خود را بر فراز قله بلند آزادی می‌رساند. جنگ سبب سلامت دولتها می‌گردد، در آرامش و صلح، هدفی جز لذت بردن و فعالیتهای انفرادی وجود ندارد، در حالی که در جنگ نیروهایی که هر فرد را به جامعه پیوند می‌دهند ظاهر می‌شوند و این نیروها ارزش فوق‌العاده‌ای دارند. شاید هیچ یک از آثار هگل، به میزانی که به تجلیل از جنبه‌های مثبت جنگ پرداخته باشد، به جنبه منفی جنگ اشاره‌ای نبینیم و دلیل آن هم روشن است، زیرا او را از جمله ستایشگران بزرگ جنگ شمرده‌اند.

بسيارى از مردم جنگ را امرى عبث و قابل اجتناب مى دانند و كمتر كسى آن را دوست دارد. شايد نظاميان، بويژه نظاميان كاركشته و جنگديده بيش از ديگران ازجنگ دورى كنند.

كسانى كه سابقه مبارزه در ميادين جنگى را دارند، بخوبى به خاطر مى آورند در ميدان نبرد، مرگ انسانها بسيار ساده اتفاق مى افتد و سربازان خيلى زود به مرگ همقطاران، دوستان و حتى برادران خود عادت مى كنند اما همين افراد به محض تغيير شرايط و پايان جنگ پى مى برند كه در جنگ چه برآنها گذشته و چه بر سر دشمنان خود آورده اند. اما از يك نكته هيچ وقت نمى توان فرار كرد جنگ اجتناب ناپذير است. شايد ضرورى نباشد اما اگر زمان رخ دادن آن برسد، هيچكس نمى تواند مانع اجماع آن شود. نظاميان نقطه آغاز جنگ را سياستمداران مى دانند و سياستمداران برعكس آنان جنگ را در نتيجه علامتهاى غلط نظاميان ذكر مى كنند اما امروز ۵ عامل ديگر نيز به اين دو عامل اضافه شده است. افكار عمومى، گاهى افكار عمومى جنگ را مى طلبد.

بررسى تاريخ جنگ نشان مى دهد پس از مدتى تخاصم لفظى و يا دست اندازى هاى محدود، شعله جنگ ناگهان بين دو يا چند ملت شعله ور و كشور، قاره و يا دنيايى به آتش كشيده مى شود. دليل بروز نبردها ساده و گاهى كم اهميت جلوه مى كند اما واقعيت چيز ديگرى است. دليل بروز نبرد مربوط به يك يا چند عامل ساده نيست. ده ها و يا شايد صدها سال باعث انباشت كينه ملتها عليه يكديگر مى شود و آن زمان كه وقت فورانى خشم فرا مى رسد، كسى نمى تواند مانع وقوع نبرد شود. همه چيز مانند بازى «دومينو» برهم مى ريزد و حوادث زنجير وار رخ مى دهد.گم شدن يك زن، حركت يك واحد جنگى به داخل خاك كشور مقابل، فير يك گلوله، ترور يك شخص مهم، بروز قحطى، بى احترامى به يك ملت، نحوه استفاده از يك رودخانه مشترك، بندر مشترك، منبع انرژى مشترك، استناد به يك ادعاى كهنه ارضى، استمرار يك نژاد تحت ستم، علايق نژادى، شوونيستى، راسيستى، ايدئولوژيكى و دهها دليل ديگر!اما ملتهاى خسته از جنگ پس از آنكه جنگى را به پايان رساندند تا سالها و دهه ها تمايلى به جنگ ندارند. آنها به دنبال صلح مى روند و در صلح پيشرفت مى كنند و قدرتمند مى شوند تا آنكه مجدداً با خسته شدن از زندگى در صلح، جنگ را آغاز مى كنند معمولاً يك نسل تا زمانى كه خاطرات ناراحت كننده جنگ را در حافظه دارد، علاقه اى به نبرد نشان نمى دهد.

اما جنگها ويژگى ديگرى نيز دارند و آن مرگ قهرمانان است. معمولاً در جنگها «بهترين ها» دليرانه مى جنگنند و كشته مى شوند. آنها ناگزير از جنگيدن هستند و همين قهرمانان بعدها تبديل به اسطوره هاى ملتها مى شوند. البته جنگ يكسره پديده اى منفى نيست. جنگ سبب رشد خلاقيتها، افزايش دلاوريها و بروز اخلاق مردانه مى شود. جنگ ادبيات مى سازد. «گذشت» مى آموزد و از خود گذشتن!. اما بى ترديد مردان جنگ ديده اولين مخالفان جنگ هستند چرا كه ديگر طاقت به خاك سپردن همقطاران خود را ندارند. جنگهايى كه در اين مجموعه جمع آورى شده، همگى بر تاريخ سياسى كشورها، ملتها و حتى جغرافياى سياسى دنيا تأثير گذارده اند. رخداد برخى از اين جنگ ها سبب مرگ تمدنها، دولتها و ملتها شده و برعكس ملل ديگرى را به سرورى رسانده است.

كلاوزويتز جنگ را اين گونه تعريف ميكند: )اقدامي خشونت آميز براي وادار كردن دشمن به انجام خواسته هاي ما(. بنابراين، طبق تعريف كلاوزويتز، جنگ يعني جنگ بين حكومت ها براي رسيدن به يك هدف سياسي قابل تعريف، كه همانا منافع شخصي است. در اواخر قرن هجدهم، جنگ به مثابه اقدامي حكومتي كاملاً در اذهان جاي گرفته بود. تنها نمونه بارز اين نوع جنگ در روزگاران گذشته در روم باستان به وقوع پيوسته كه آن هم جنگي يكجانبه بوده، يعني روم به منزله يك حكومت با بربرهايي درگير جنگ بود كه هيچ دركي از قاعده جدايي حكومت از جامعه نداشتند. -وان كره ولد -اعتقاد دارد كه جنگ بين دولت - شهرهاي يونان باستان را نميتوان جنگي حكومتي به حساب آورد؛ زيرا در آن زمان، بين حكومت و مردم تفاوت آشكاري وجود نداشت.

افراد شركت كننده در جنگ مردم نيمه نظامي بودند و در توصيفاتي كه امروز درباره جنگها بيان ميشود بيشتر، جنگ بين آتن و اسپارت را جنگ اهالي آتن و اهالي اسپارت عنوان ميكنند. از زمان سقوط امپراطوري روم تا اواخر قرون وسطي، عوامل گوناگوني در جنگها دخيل بودند؛ عواملي چون كليسا، زمينداران فئودال، قبيله هاي بربر و دولت - شهرها، كه هر يك آرايش نظامي خاص خود را داشتند. از اين رو، شيوه جنگيدن بربرها عموماً بر آيين هايي استوار بود كه در آن، فرد جنگجو واحد نظامي محسوب ميشد. زمينداران فئودال به شواليه هايي متكي بودند كه مردم از آنها به علت رسوم جوانمردي و سلحشوري خاصشان حمايت ميكردند. نمونه آن دولت - شهرهاي شمال ايتاليا بود كه همچون دولت - شهرهاي يونان باستان به قدرت مردم نيمه نظامي متكي بودند.

در مراحل نخستين تشكيل حكومتهاي اروپايي، پادشاهان، اردوهايي را از دل حكومتهاي ائتلافي زمينداران فئودال پديد آوردند؛ همان گونه كه امروز سازمان ملل وظيفه دارد براي ايجاد نيروي حافظ صلح از تمامي كشورهاي عضو، داوطلب بگيرد. كم كم، اين اردوها توانستند مرزهاي كشور را تقويت كنند و با توسل به قدرت اقتصادي رو به رشد خود كه از عوارض گمركي، روشهاي گوناگون اخذ ماليات و وامگيري از سرمايه داران نوظهور ناشي بود، قدرت خود را متمركز و اردوهاي مزدوري را ايجاد كنند كه تا حدي آنان را از وابستگي به زمينداران رهايي بخشد. با اين همه، معلوم شد كه اردوهاي مزدور چندان قابل اعتماد نيستند و نميتوان از آنها انتظار وفاداري داشت.

گذشته از اين، اردوهاي مزبور در زمان صلح يا در فصل زمستان نيز خود به خود منحل ميشدند. همچنين، هزينه انحلال و استخدام مجدد سربازان نيز غالباً كمرشكن بود و در فصل هاي بيكاري، سربازان مزدور همواره راه هاي ديگري را براي تأمين معاش خود پيدا ميكردند، هرچند كه درآمدشان از اين راه از درآمد خدمت در اردو كمتر بود. از اين رو، اردوهاي مزبور به تدريج جاي خود را به اردوهاي ثابت دادند و اين اردوها امكان ايجاد نيروهاي نظامي متخصص و حرفهاي را براي پادشاهان فراهم كردند.

ابداع مشق نظامي از سوي گوستاو آدولفوس سويدني، و شاهزاده ويليام اورانژي، باعث شد تا در زمان صلح نيز، اردو به كار مشغول باشد. طبق نظر كيگان، تشكيل سربازان پياده نظام ثابت، يا جزوتامهاي نظامي براي سپردن كنترول نيروي مسلح كشور به حكومت شد. اين سربازان را در پايگاهايي كه بعدها به دانشكدههاي ملي بدل شدند مستقر كردند و براي متمايز كردن سربازان از غيرنظاميان بدانها لباس يونفورم پوشانيدند. به گفته مايكل رابرتس، سرباز با پوشيدن لباس شاهي به كسوت يكي از افراد پادشاه درميآمد. در حقيقت نيز، وضع به همين صورت درآمد، چرا كه پادشاهان روز به روز به پوشيدن لباسهاي نظامي بيشتر تمايل نشان دادند؛ زيرا، اين لباس نقش آنان را در مقام فرماندهان نظامي به خوبي نمايان ميكرد. اين نوع تشكيلات جديد نظامي به تدريج در مقام نظامهاي حكومتي نوظهوري كه به نوعي با مدرنيته در ارتباط بودند، پا گرفتند و به تدريج، متداول و مرسوم شدند. در اين تشكيلات، سرباز عامل قدرت منطقي - مشروع به شمار ميآمد؛ عنواني كه ماكس وبر، آن را به كار برد. به گفته وي، -افسر نظامي مدرن مقام منصوبي است كه با ويژگيهاي خاص طبقه خود به وضوح از ديگر انواع متمايز ميشود...

چنين افسراني از اين نظر با افرادي چون فرماندهان منتخب نظامي، سردسته پرجذبه سربازان مزدور، افسراني كه اردوهاي مزدور را به مثابه يك شركت سرمايه داري به خدمت گرفته و رهبري ميكنند و در نهايت، با مسئولان حقوق بگيري كه به مزدوري گرفته شده اند، تفاوتهاي عميق و ريشه داري دارند. شايد اين افراد به تدريج به كسوت هم درآيند و جاي يكديگر را بگيرند. خدمتكار موروثي كه ابزار كارش را از او گرفته اند و فرمانده اردو مزدور كه منافع سرمايه داري خود را مد نظر دارد، به همراه تجار سرمايه دار خصوصي، پيشگام تأسيس نوع جديدي از تشكيلات هستند.

تأسيس اردوهاي ثابت تحت كنترول حكومت، كه از ويژگيهاي حكومت مدرن به شمار ميرفت، بخش مهمي از روند انحصاري كردن خشونت مشروع بود. در اين زمان، منافع ملي جانشين مفاهيم عدالت قيد شده در حقوق جنگ كه از الهيات ملهم شده بودند به جنگ مشروعيتي موجه بخشيد. اصرار كلاوزويتز بر اين موضوع كه جنگ براي تأمين منافع ملي - يا تداوم سياست از راههاي ديگر ابزاري منطقي است، به دنيوي شدن مشروعيت انجاميد كه همگام با پيشرفت در ساير حوزهها حركت ميكرد. هنگامي كه منافع ملي به عامل عمده مشروعيت جنگ مبدل گرديد، ديگر نميشد ادعاهايي را كه عوامل بيرون از دايره حكومت درباره دليل منطقي مطرح كرده بودند، از راه ابزارهاي خشونتآميز دنبال كرد.

به اين ترتيب، مقرراتي در زمينه شرايط و اجزاي تشكيل دهنده جنگ مشروع وضع و بعدها، به صورت قوانين جنگ، تدوين و گردآوري شد. اين مسئله كه جنگ يك فعاليت مجاز اجتماعي است و به سازماندهي و توجيه نياز دارد، مستلزم وضع قوانين خاصي است. همان طور كه ميدانيم بين كشتاري كه جامعه آن را ميپذيرد و كشتاري كه جامعه آن را طرد و نفي ميكند تفاوت ظريفي وجود دارد كه در طول تاريخ، به گونه هاي متفاوتي تعريف شده است. در قرون وسطي، مقررات جنگ را مقامات كليسا وضع ميكردند، ولي در حكومت مدرن، لازم است كه مقررات دنيوي جديدي وضع شود. وان كره ولد در اين باره ميگويد: (براي تشخيص جنگ از جنايت، جنگ بايد به دقت ثبت نام، مشخص و كنترول شوند تا از افراد مزدور متمايز گردند. آنها بايد در هنگام جنگ، لباس خاص بپوشند، اسلحه خود را از ديگران پنهان نكنند و تابع فرماندهي باشند كه مسئول اقدامات و اعمال آنهاست. همچنين، نبايد به شيوه هاي رذيلانهاي چون نقض آتش بس، مسلح شدن بعد از اسارت و از اين قبيل متوسل شوند و تا آنجا كه ضرورتهاي نظامي ايجاب كند نيز نبايد به غيرنظاميان تعرض نمايند(. تأمين بودجه اردوهاي ثابت مستلزم قانوني شدن روندهاي اجرايي، نظام مالياتي و وامگيري بود. در قرن هجدهم، هزينه هايي كه در غالب كشورهاي اروپايي براي امور نظامي صرف ميشد حدود سه چهارم بودجه كشور را در بر ميگرفت.براي بهبود و افزايش ظرفيتهاي مالياتي، نظام اجرايي بايد اصلاح و براي جلوگيري از به هدر رفتن منابع مالي، فساد اداري ريشه كن يا دستكم محدود ميشد. براي سازماندهي، افزايش كارآيي و بهره برداري بهينه از هزينه ها نيز بايد سازمانهايي براي رسيدگي به امور مربوط به جنگ تشكيل و وزيراني در اين زمينه منصوب ميشدند. همچنين، براي توسعه ابعاد وامگيري و اخذ اعتبار، بايد بودجه پادشاه از بودجه حكومت جدا و در نهايت بانكهاي مركزي تأسيس ميشدند. افزون بر اين، راههاي ديگري نيز بايد براي برقراري قانون و نظم و عدالت در حوزه حكومت پديد ميآمد تا مبناي مطمئني براي اخذ ماليات و وامگيري پيدا و در ضمن، مشروعيت حكومت نيز تأمين ميشد.

در اين ميان، نوعي قرارداد نانوشته پديد آمد كه بر اساس آن، پادشاهان در ازاي دريافت بودجه به دفاع و محافظت از كشور و مردم متعهد ميشدند. حذف يا غيرقانوني اعلام كردن فعاليت ياغيان، مزدوران و راهزنان گونه هاي شخصي محافظت را حذف كرد و ظرفيت كسب درآمد پادشاه را افزايش داد. در نتيجه، شالودهاي براي فعاليت اقتصادي مشروع و قانوني پديد آمد. بدين ترتيب، فرآيندي به موازات ارائه تعريف مجددي از جنگ به منزله جنگ بين كشورها و حكومتها و فعاليتي خارجي، رواج يافت كه آنتوني گيدنز، آن را برقراري آرامش داخلي مينامد. اين فرآيند مواردي چون برقراري روابط پولي (مثل دستمزد و كرايه) به جاي اعمال فشار به صورت مستقيم، الغاي اشكال خشونت آ ميز مجازات از قبيل شلاق و اعدام با طناب دار و تأسيس سازمانهايي غيرنظامي براي جمعآوري ماليات و اجراي قوانين داخلي را شامل ميشد. مهمتر از همه اين كه بين پوليس نظامي و پوليس شخصي كه مسئول اجراي قوانين داخلي و برقراري نظم در داخل كشور بود تمايز ايجاد ميكرد. روند انحصاري كردن خشونت به هيچ رو فرآيند آسان و بيوقفهاي نبود كه همزمان در كشورهاي مختلف اروپايي به شيوه واحدي انجام شود. نمونه آن كشور پروس بود كه بعد از انعقاد قرارداد وستفاليا، از ادغام سرزمينهاي تحت حكومت خاندان هوهنزولرن پديد آمد.

اين كشور كه پديدهاي كاملاً ساختگي بود در قرن هجدهم، با برخورداري از تنها يك پنجم جمعيت فرانسه توانست با قدرت نظامي اين كشور برابري كند. علت اين امر تركيب قوي اصلاحات نظامي و زمامداران منطقي بود كه از دستاوردهاي فردريك ويليام، گزينگر بزرگ و جانشينان وي به شمار ميرفت. برعكس، پادشاهان فرانسه با شورشهاي مداوم نجيب زادگان روبه رو بودند و براي قانونمند كردن امور زمامداري و جمعآوري ماليات دشواريهاي فراواني پيش رو داشتند. اسكاكپول ميگويد يكي از دلايل اصلي وقوع انقلاب فرانسه ناتواني نظام پيشين در ايجاد قابليت اجرايي و مالي لازم براي تحقق اهداف نظامي بوده است.

البته، جريان مزبور به آن اندازه كه در اين تعريف سنتي آمده است منطقي يا عملي نبود. مايكل رابرتس تأكيد ميكند اين منطق نظامي بود كه به تشكيل اردوهاي ثابت انجاميد، اما مشكل بتوان ضرورتهاي جنگ را از مقتضيات تقويت و تحكيم مواضع داخلي تفكيك كرد. كاردينال ريشه ليو از تشكيل يك اردو ثابت حمايت مينمود؛ زيرا به نظر وي، اين اقدام، نجيب زادگان را كنترول ميكرد. روسو همواره ميگفت، جنگ همان اندازه كه عليه ديگر كشورهاست بر ضد اتباع خودي نيز هست: )هر كسي ميتواند درك كند كه جنگ و پيروزي در خارج و زورگويي و استبداد در داخل پشتيبان يكديگرند و معمولاً پول و نفرات از رعايا و خلق تحت سلطه به ميل حاكمان گرفته ميشود تا كشورهاي ديگر را نيز تحت يوغ خود بياورند. در يك كلام، هر كس ميتواند ببيند كه شاهزادگان متجاوز دستكم به همان ميزان كه آتش جنگ را بر ضد دشمنان خود ميافروزند، عليه رعاياي خود نيز اعلام جنگ ميكنند. در نتيجه، سرنوشت كشور غالب از كشور مغلوب چندان بهتر نيست(. هرچند ادعا ميشد كه هدف از جنگ تأمين منافع ملي، منطقي و معقول است، در تمامي دوره ها، به انگيزه هاي بيشتري براي القاي حسن وفاداري افراد و ترغيب آنان به جانفشاني و به خطر انداختن زندگيشان نياز بوده است. براي نمونه، تمايلات و منافع مذهبي، اردو نوين كرامول، يعني قديم يترين نمونه از نيروي حرفهاي مدرن را پديد آورد. همچنين، اين كليساي لوتران بود كه باعث موفقيت هاي پروس شد.

جنگ از قالب يك فعاليت خشونت آميز كم و بيش مستمر و پيوسته به صورت رويداد منفصل و گسست هاي درآمد و در حكم نوعي انحراف از سير تكاملي به سمت ايجاد جامعه مدني البته، نه در مفهوم شهروندان شركت كننده و نهادهاي غيردولتي سازمان يافته، بلكه به معناي امنيت هر روز، آرامش داخلي، احترام به قانون و عدالت در نظر گرفته شد. همچنين، مردم نيز توانستند مفهوم صلح پايدار را درك كنند. هرچند بسياري از انديشمندان بزرگ ليبرال به رابطه بين تحكيم و تقويت حكومت و جنگ پي برده بودند، در عين حال، اين مسئله را نيز پيشبيني ميكردند كه افزايش تبادلات بين كشورها و اعتماد هر چه بيشتر حكومتها به مردم آگاه به ايجاد اروپايي منسجمتر و دنيايي آكنده از صلح بيشتر خواهد انجاميد كه همانا گسترش جامعه مدني به آن سوي مرزهاي مملكت است. گذشته از آن، كانت در سال ۱۷۹۵ بدين مسئله اشاره كرد كه جامعه جهاني به قدري كوچك شده است كه )اگر، حقي در نقطهاي از جهان پايمال شود در نقاط ديگر احساس خواهد شد(.

كلاوزويتز نگارش كتاب در باب جنگ را در سال ۱۸۱۶، يعني يك سال بعد از پايان جنگهاي ناپلئون شروع كرد. كتاب وي عميقاً تحت تأثير تجربياتش درباره شركت در جنگ و سپس اسارت است. جنگهاي ناپلئون نخستين جنگهاي مردمي به شمار ميآيند. وي طرح خدمت وظيفه يا سربازگيري را در سال ۱۷۹۳ پايه ريزي كرد. در سال ۱۷۹۴، نيروي نظامي تحت امر وي با بيش از ۱۱۶۹۰۰۰ نفر بزرگترين نيروي نظامي به شمار ميرفت كه تا آن زمان در اروپا تشكيل شده بود. موضوع و درونمايه اصلي كتاب، به ويژه فصل نخست كه به عقيده كلاوزويتز تنها فصل كامل كتاب است، ارباب جنگ و گرايش جنگ به افراط و تفريط ميباشد. مطابق نظر او جنگ سه سطح دارد: سطح حكومتي يا مقامات سياسي؛ سطح اردو يا جنرالها؛ سطح مردم. به طور عموم، ميتوان گفت كه هر يك از اين سه سطح به ترتيب بر اساس منطق و استدلال، شانس، استراتژي و احساسات عمل ميكنند. طبق اين دسته بندي سه گانه بود كه كلاوزويتز مفهوم جنگ خود را مطرح كرد. در بهترين تعبير اين نوع جنگ را مفهومي هگلي، انتزاعي يا آرماني ميدانند؛ اين گرايش ذاتي و دروني جنگ است كه ميتوان آن را از منطق سه سطح مختلف اجتماع به دست آورد.

جنگ براي خود ماهيت ويژهاي دارد كه با واقعيات تجربي مغاير است. اين منطق برحسب سه دسته اقدام متقابل بيان ميشود. در سطح سياسي، حكومت همواره در راه رسيدن به اهدافش با مقاومت روبه روست و به همين دليل ناچار است كه فشار بيشتري را وارد آورد. در سطح نظامي، هدف بايد خلع سلاح رقيب در راه رسيدن به هدف سياسي باشد، در غير اين صورت، همواره خطر ضدحمله وجود دارد. سرانجام اينكه، قدرت اراده به احساسات عمومي متكي است؛ زيرا، جنگ هيجان و خصومتي را برميانگيزد كه شايد مهار نشدني باشد. از نظر كلاوزويتز، جنگ فعاليتي عقلاني و منطقي است؛ حتي اگر احساسات و عواطف نيز در آن دخيل باشند و در مسير آن به خدمت گرفته شوند.

از اين نظر، جنگ فعاليت مدرني است كه مبناي آن ملاحظات دنيوي ميباشد و به تحريمها و ممنوعيتهاي ناشي از تصورات غيرعقلاني درباره جهان محدود نميشود. جنگ واقعي و جنگ انتزاعي از دو نظر با يكديگر متفاوتاند: سياسي و نظامي. نخست اين كه ممكن است اهداف سياسي جنگ محدود يا پشتوانه مردمي آن كافي نباشد: )هر اندازه هيجان پيش از جنگ، خشونتبارتر باشد، جنگ به قالب انتزاعي خود نزديكتر، پيشروي آن در راستاي نابودي دشمن سريعتر، سازگاري اهداف نظامي و سياسي با يكديگر بيشتر، جنگ نظامي تر و غيرسياسي تر (ولي انگيزهها و تنشها كمرنگتر) و همسويي طبيعي عنصر نظامي (زور) با عنصر سياسي كمتر و در نتيجه، انحراف جنگ از مسير طبيعي خود كمتر خواهد بود(. دوم اين كه، يكي از ويژگيهاي هميشگي جنگ آن چيزي است كه كلاوزويتز بدان اصطكاك ميگويد. اين ويژگيها عبارت اند از: مشكلات پشتيباني، اطلاع رساني ضعيف، وضعيت نامناسب هوا، بي نظمي، زمين ناهموار، سازماندهي ناقص و... همه اين موارد روند جنگ را كُند ميكنند. در نتيجه، جنگ طبق نقشه هاي روي كاغذ پيش نميرود. به گفته كلاوزويتز، جنگ ابزاري است كه عناصري چون عدم قطعيت، انعطاف ناپذيري و شرايط پيشبيني نشده جايگاه خاص خود را در آن دارند. جنگ واقعي حاصل كشمكش محدوديتهاي سياسي، عملي و گرايش دروني نسبت به جنگ است. طبق نظريات گذشته، با افزايش نيروها، سازماندهي و فرماندهي آنها توسط يك نفر مشكل و مشكل تر ميشد. به همين علت، نياز فزايندهاي به يك نظريه استراتژيك كه هم بتوان آن را مبناي گفتمان مشتركي درباره جنگ قرار داد و هم بتوان با آن جنگ را سازماندهي كرد احساس ميشد.

 به گفته سيمكين، به زباني تخصصي نياز بود تا بتوان دكترينهاي نظامي مشترك و آنچه را بعدها به روندهاي عملياتي معيار مشهور شد هدايت و رهبري كرد. كلاوزويتز پايه گذار تفكر استراتژيك است؛ تفكري كه در قرنهاي نوزدهم و بيستم توسعه يافت. دو نظريه فرسايش و رزمايش جنگ نخستين بار در كتاب در باب جنگ وي در كنار مباحثي در زمينه تهاجم و دفاع و همچنين تجمع و تفرق مطرح شدند. نظريه فرسايش بدان معناست كه پيروزي با فرسودن و خسته كردن قواي دشمن و وارد آوردن ميزان بالايي از تلفات يا ميزان بالايي از فرسايش حاصل ميشود. اين نظريه معمولاً با استراتژيهاي دفاعي و تجمع زياد نيرو در ارتباط است. نظريه رزمايش به غافلگيري و پيشدستي بستگي دارد. از اين نظر، تحرك و تفرق براي ايجاد ابهام و افزايش سرعت مهم هستند. به گفته كلاوزويتز، اين دو نظريه لزوماً مكمل يكديگرند. بدين ترتيب، مشكل بتوان از راه فرسايش به يك پيروزي قاطع دست يافت. در عين حال، استراتژيي كه مبناي آن رزمايش است در نهايت، براي كسب موفقيت مستلزم برتري نيروهاست.

مهمترين نتيجه هاي كه ميتوان از اين كتاب در باب جنگ گرفت اهميت برخورداري از نيروي قاطع و آمادگي به كارگيري نيروست. همين نكته به ظاهر ساده در زمان نگارش كتاب مزبور، يعني قرن هجدهم، اصلاً بديهي نبود. در قرن هجدهم، براي آن كه نيروهاي حرفوي حفظ شوند با قضيه جنگ با احتياط برخورد ميشد. گرايش، بيشتر به سمت اجتناب از درگيري بود، محاصره هاي دفاعي به حملات تهاجمي ترجيح داده ميشد، كشمكشها در طول فصل زمستان متوقف و عقب نشيني هاي استراتژيك نيز امر متداولي بود. از نظر كلاوزويتز، نبرد عبارت بود از يك اقدام جنگي واحد و لحظه تعيين كنندهاي كه وي آن را با پرداخت پول در بازار مقايسه ميكرد. بسيج نيروها و اعمال زور از مهمترين عوامل تعيين كننده نتيجه جنگ به حساب ميآمدند. به اعتقاد ويِ، از آنجا كه استفاده از قدرت فيزيكي تا حد نهايت به هيچ وجه با استفاده از عقل و منطق منافاتي ندارد، پس آن كه بدون هيچ ترسي، از زور استفاده ميكند و به خونهاي ريخته شده در اين راه نيز بياعتناست بايد بر حريف غلبه كند، البته، در صورتي كه حريف از اين نظر اقتدار كمتري داشته باشد. بدين ترتيب، طرف نخست، قانون را به دومي تحميل ميكند و هر دو به افراطكاري كشيده ميشوند. در اين بين، تنها محدوديتي كه وجود دارد ميزان نيروي خنثي كنندهاي است كه هر دو طرف از آن برخوردارند.

جنگ به سبك ناپلئوني يعني جنگي كه در آن كليه مردم يک کشور بسيج ميشوند، تا زمان جنگ جهاني اول تكرار نشد. با وجود اين، تحولات چندي در طول قرن نوزدهم موجب شد طرح كلاوزويتز درباره جنگ مدرن يك قدم به واقعيت نزديكتر شود. پيشرفت شگرف فناوري صنعتي يكي از تحولات مزبور بود كه به تدريج، در حوزه نظامي هم به كار گرفته شد. از جمله مهمترين آنها ميتوان به توسعه راه آهن و تلگراف كه بسيج گسترده تر و سريع تر اردورا امكان پذير كرد اشاره نمود. همين تكنيك ها در جنگ فرانسه و پروس نيز كه به يكپارچگي آلمان در سال ۱۸۷۱ انجاميد، در ابعاد وسيعي، به كار گرفته شد. انبوه اسلحه، به ويژه سلاحهاي كوچك، براي نخستين بار در ايالات متحده توليد شد. از اين رو، جنگهاي داخلي امريكا غالباً نخستين جنگهاي صنعتي تاريخ به شمار ميآيند.

توسعه تکنالوژي نظامي يكي از عوامل گسترش فعاليتهاي حكومتي تا قلمروي صنعت بود. مسابقه تسليحاتي در زمينه جنگ افزارهاي دريايي در اواخر قرن نوزدهم ظهور كرد و پيدايش آن چيزي را نشان داد كه بعدها، به مجتمع صنعتي - نظامي آلمان و انگليس معروف شد. افزايش اهميت مسئله اتحاد و پيمان بين كشورها بود. اگر بپذيريم كه در جنگ، برخورداري از نيروي قاطع و كوبنده از مهمترين عوامل است، پس اين امكان وجود دارد كه آن را از راه پيمان و اتحاد تقويت كرد. با پايان قرن نوزدهم، انعقاد پيمان رواج يافت. همين موضوع يكي از دلايل مهم مشاركت كليه قدرتهاي بزرگ آن زمان در جنگ جهاني اول بود.

تدوين مقررات و قوانين مربوط به جنگ بود كه در اواسط قرن نوزدهم، با بيانيه پاريس (۱۸۵۶) مشتمل بر قوانين مربوط به تجارت دريايي در زمان جنگ پاي گرفت. در جريان جنگهاي داخلي آمريكا، يك حقوقدان برجسته آلماني به خدمت گرفته شد تا مجموعه قوانين معروف به قوانين ليبر، را تهيه و تنظيم كند. اين قوانين عبارت بود از مقررات و اصول اساسي جنگ در خشكي كه شورشيان را حريفاني بين المللي عنوان ميكرد. كنوانسيون ژنو مصوب ۱۸۶۴ كه هنري دونان، بنيانگذار صليب سرخ جهاني، آن را ارائه داد، بيانيه سن پترزبورگ در سال ۱۸۶۸، كنفرانسهاي لاهه در سال ۱۸۹۹ و ۱۹۰۷ و كنفرانس لندن در سال ۱۹۰۸، همگي سهم عمدهاي را در رشد ساختار حقوق بين المللي در رابطه با اداره جنگ و نحوه برخورد با اسيران، بيماران، مجروحان، غيرنظاميان و همچنين مفهوم ضرورت نظامي و تعريف سلاحها و تاكتيك هايي كه اين مفهوم را شامل نميشدند ايفا كردند.

هرچند مقررات مزبور هميشه رعايت نميشدند، توانستند در تعريف عناصر و اجزاي تشكيل دهنده جنگ مشروع و قانوني و مرز اعمال زور مؤثر واقع شوند. از جهاتي، اين قوانين و مقررات كوششي در راستاي حفظ مفهوم جنگ به منزله ابزاري منطقي در خدمت سياستهاي حكومت بود. اين تلاش در مقطعي انجام شد كه چيزي نمانده بود منطق جنگ و گرايشهاي افراطي آن همراه با توسعه روزافزون تکنالوژي به ويرانگريهاي هرچه بيشتر منجر شود. به طور خلاصه، جنگ مدرن كه در قرن نوزدهم شكل گرفت براي آن كه بتواند مجموعه عظيمي از نيرو را اداره كند جنگ بين حكومتها را با تأكيد فزاينده بر دامنه جنگ و تحركات انجام شده و نياز روزافزون به سازماندهي منطقي و دكترين علمي شامل ميشد. در كتاب كلاوزويتز، بين اصرار وي بر منطق و تأكيد بر اراده و احساس، همواره كشمكش وجود دارد. نوابغ و قهرمانان نظامي، شخصيتهاي اصلي كتاب در باب جنگ هستند. احساساتي چون وطنپرستي، شرافت و شجاعت، بخشي از ساختار كتاب مزبور را تشكيل ميدهند. در عين حال، نتيجه گيريهاي نويسنده درباره ماهيت ابزاري جنگ، اهميت مسئله دامنه جنگ و نياز به تصور تحليلي از جنگ اهميت مشابهي دارند. در واقع، تضاد بين عقل و احساس، هنر و علم، فرسايش و رزمايش، دفاع و تهاجم، ابزارگرايي و افراطگرايي مؤلفه هاي اصلي تفكر كلاوزويتز را تشكيل ميدهند. ميتوان گفت در قرن بيستم، اين كشمكش و تضاد به مرز فروپاشي رسيد. جنگهاي نيمه اول قرن بيستم جنگهاي كاملي مشتمل بر بسيج وسيع و گسترده نيروهاي ملي، هم براي جنگيدن و هم براي حمايت از روند جنگ از راه توليد اسلحه و ضروريات جنگ بودند. احتمالاً كلاوزويتز نميتوانست از تركيب هولناك توليد انبوه سلاح، سياستهاي جمعي و ارتباطات گروهي هنگاميكه جنگ به كشتارهاي جمعي منتهي ميشد تصوري داشته باشد.

 با اين همه جنگهاي قرن بيستم، تعبير كلاوزويتز از جنگ كامل را تا نهايت تصور تحقق بخشيده و به كشف تسليحات هسته اي انجاميد؛ تسليحاتي كه ميتوانند از لحاظ نظري تخريب كاملي را بدون ايجاد درگيري پديد آورند. در عين حال، برخي از ويژگيهاي جنگهاي جديد پيش از اين در جنگهاي كامل قرن بيستم نيز سابقه داشته است. در جنگ كامل، حوزه دولتي سعي ميكند كل جامعه را در جنگ شركت دهد. به همين علت است كه مرز بين حوزه دولتي و خصوصي از بين ميرود و به همان نسبت نيز مرز بين حوزه نظامي و غيرنظامي و نظاميان و غيرنظاميان نيز به تدريج از ميان برداشته ميشود. در جنگ جهاني اول، اهداف اقتصادي، اهداف نظامي و مشروعي بود و در جنگ جهاني دوم نيز، اصطلاح نسل كشي در نتيجه كشتار يهوديان به فرهنگ حقوقي وارد شد. در جناح متفقين، بمباران بي هدف غيرنظاميان كه دامنه ويرانگري را تا ابعاد نسل كشي گسترش ميداد (حتي اگر اين ميزان با دامنه قتل عام هاييكه توسط نازيها انجام ميگرفت همخواني نداشت) بر اساس قاعده خورد كردن روحيه دشمن - يا به اصطلاح موجود در قوانين جنگ ضرورت نظامي - توجيه ميشد. هر اندازه جنگ تعداد بيشتري از مردم را در بر ميگرفت، توجيه آن در قالب منافع ملي - البته اگر اصلاً توجيهي داشت - پوشاليتر ميشد. جنگ، همان طور كه وان كره ولد ميگويد، دليلي بر اين ادعاست كه انسان، موجود خودخواهي نيست. هيچ نوع محاسبهاي كه به منافع فردي و كسب سود معطوف باشد نميتواند استقبال از خطر مرگ را توجيه كند. عامل اصلي رضايت بخش نبودن عملكرد اردوهاي مزدور كافي نبودن انگيزه هاي اقتصادي براي جنگيدن بود. همين موضوع درباره منافع مالي نيز صدق ميكند؛ مفهومي كه زاييده همان مكتب فكري پوزيتيويستي است كه اقتصاد مدرن را پايه گذاري كرد. انسانها به دلايل شخصي گوناگوني مانند ماجراجويي، كسب افتخار، ترس، رفاقت، محافظت از خانه و خانواده ميجنگند، ولي خشونت اجتماعي مشروع و سازمان يافته به هدف مشتركي نياز دارد كه تمامي سربازان بدان اعتقاد داشته و در آن با ديگران شريك باشند. اگر قرار است كه سرباز، قهرمان و نه جنايتكار باشد بايد براي تمركز انرژي و ترغيب وي به كشتن و كشته شدن توجيهاتي قهرمانانه ارائه شود.

در جنگ جهاني اول، حس وطنپرستي به ظاهر آن قدر قوي بود كه مردم را به فداكاري وادارد و ميليونها جوان را داوطلب جنگ به نام پادشاه و مملكت كند. تجربه وحشتناك جنگ مزبور به دلسردي و نااميدي و توجه به دلايل انتزاعي قويتر منجر شد، يعني آنچه گلنر، از آن به منزله اديان دنيوي ياد ميكند. جنگ جهاني دوم براي متفقين واقعاً جنگي عليه شر و بدي بود؛ همه كشورها براي شركت در اين جنگ بسيج شده بودند. اين بار، متفقين با نام دموكراسي بر ضد فاشيسم و نازيسم براي محافظت از كشور خود ميجنگيدند. در جريان جنگ سرد نيز، ايدئولوژي هايي از همين نوع براي توجيه تداوم مسابقه تسليحاتي به كار گرفته شد و جنگ مزبور را براي توجيه خطر كشتار دسته جمعي، به منزله جدال خوب و بد در چارچوب تجربه زمان جنگ تصوير كرد. شايد مهمترين دليل شكست دخالتهاي نظامي پس از جنگ جهاني، به ويژه مداخله آمريكا در ويتنام و مداخله شوروي در افغانستان، اين بود كه چنين توجيهي نه قانع كننده و نه كافي است. هرچند موانعي كه از موفقيت اقدامات ضد شورش جلوگيري ميكردند به تفصيل بررسي شده اند،مسئله اصلي اين است كه در اين زمينه، سرباز احساس قهرماني نميكرد. كشورهاي مزبور ممالكي دورافتاده بودند كه در آن جا، حق يا ناحق بودن مواضع آنچنان واضح و آشكار نبود و حداكثر قضيه اين بود كه سربازان خود را آلت دست سياستمداران در بازي سياسي سطح بالايي احساس ميكردند كه از آن سردرنميآورند و حداقل اينكه خود را جنايتكار ميدانستند. در ايالات متحده، مقامات سياسي نسبت به افكار عمومي بسيار حساس اند. به همين دليل، اين تجربه باعث شد كه ديگر هيچ كس حاضر نشود جان مردم را در اين راه به خطر بيندازد. اين موضوع به تدوين استراتژي هايي منجر شد كه بيشتر به قدرت هوايي متكي بودند، چرا كه از اين راه ميتوان بدون به خطر انداختن جان مردم اعمال فشار كرد، يعني همان جنگي كه ادوارد لاتواك. آن را جنگ دوران فراقهرماني ميخواند. گابريل كالكو در اثر ماندگار خود درباره جنگهاي قرن بيستم مينويسد كه همواره افراد انگشت شماري كه به يك نوع جهل پذيرفته شده از جانب اجتماع مبتلا هستند آتش جنگ را ميافروزند. عملكرد رهبران سياسي در چارچوب آرا و عقايد اجماع نخبگان است و مخالفان را به آن راهي نيست. در نتيجه، همين امر انتقال اطلاعات كذب و اوهام گمراه كنندهاي را درباره ملزومات جنگ موجب ميشود. استدلال وي براي اين مدعا كه احتمال درگيري حكومت هاي دموكراسي با يكديگر خيلي كم است پشتوانه محكمي به حساب ميآيد. بيترديد، هرچه رهبران بيشتر احساس مسئوليت كنند وارد شدنشان به ماجراهاي خطرناك بعيدتر به نظر ميرسد، اما در قضيه جنگ جهاني اول، احتمالاً بيخردي و جهل رهبران سياسي به مردم معمولي نيز سرايت كرده بود.

 در جريان جنگ جهاني دوم، دستكم در كشور انگليس، افكار عمومي شايد بيش از رهبران سياسي آرام، طالب جنگ بود، ولي شركت در جنگ، تازه اول كار است. آنچه در ادامه و پيگيري جنگ اهميت دارد ميزان درك هدف آن سوي كساني است كه جنگ را قانوني ميدانند و در آن شركت ميكنند. جنگ فعاليت متناقضي است كه از سويي نهايت انسجام، نظم اجتماعي سازمان يافته، انضباط، سلسله مراتب و اطاعت را داراست است و از سوي ديگر مستلزم وفاداري، ايثار و اعتقاد تمامي افراد است. در دوران پس از جنگ، روشن شد كه عوامل اندكي براي مشروعيت بخشيدن به جنگ و تشويق مردم به فداكردن جانشان وجود دارد. در واقع، اين مسئله كه جنگ پديده غيرمشروعي است بعد از ضايعه جنگ جهاني اول پذيرفته شد كه توافقنامه بريان كلوگ، استفاده از جنگ را به منزله، ابزار سياست، بجز در مقام دفاع از خود ممنوع اعلام كرد. اين ممنوعيت در جريان محاکم نورنبرگ: و توكيو كه در آنها رهبران آلمان و جاپان به جرم برنامه ريزي براي جنگ تجاوزكارانه محاكمه شدند تقويت گرديد و در فهرست منشور سازمان ملل، قرار گرفت. امروز به نظر نميرسد كه كسي با اين مسئله مخالف باشد كه استفاده از زور تنها زماني توجيه پذير است كه يا در مقام دفاع از خود باشد يا آن كه از سوي جامعه بين المللي، به ويژه شوراي امنيت سازمان ملل تأييد شده باشد. در جنگ اول جهاني ميزان بهره برداري از فنون و شيوه هاي جنگ مدرن به شدت كاهش يافته بود. کشتي هاي جنگي عظيمي كه در قرن نوزدهم به كار گرفته ميشدند ديگر در جنگ جهاني اول، كاربرد نداشتند.آنچه اهميت داشت برخورداري از قدرت آتش در ابعادي وسيع و گسترده بود. جنگ جهاني اول جنگي تدافعي و فرسايشي بود كه در جريان آن، جوانان رزمندهاي كه تحت فرماندهي جنرالهاي تحصيل كرده در مكتب تفكر استراتژيك قرن نوزدهمي ميجنگيدند (يعني تفكري مبني بر اعمال بيمهاباي زور)، با تفنگ هاي دشمن قتل عام ميشدند. در اواخر جنگ، به كارگيري تانك و طياره، نفوذ تهاجمي را امكان پذير كرد و زمينه هاي نوعي جنگ رزمايشي را كه ويژه جنگ جهاني دوم بود فراهم آورد.

در دوران پس از جنگ، افزايش قابليت كشندگي و دقت كليه مهمات كه تا اندازهاي از انقلاب در صنعت الكترونيك ناشي شده، به شدت سطح آسيب پذيري كليه سيستمهاي تسليحاتي را بالا برده است. در حال حاضر، به كارگيري سكوهاي تسليحاتي جنگ جهاني دوم فوق العاده گران تمام ميشود. در نتيجه، از كاربرد آنها به دليل هزينه و مقتضيات پشتيباني و همچنين نبود پيشرفت در قابليت هاي اجرايي اين نوع تسليحات كاسته شده است.

 مشكلات مربوط به بسيج و انعطاف پذيري نيروها و همچنين خطرات ناشي از فرسايش آنها در دوران پس از جنگ چند برابر شده و انجام عملياتي عمدهاي را مگر بر ضد دشمني كاملاً ضعيفتر عملاً ناممكن كرده است. از آن جمله ميتوان به جنگ مجمع