عرفان و تصوف در امتداد تاريخ
«بحث دوم» پژوهش و گردآورنده (جانباز- نبرد) از پلخمری
مولانا،عرفان و بزم و طرب


وجدي عظيم در تسليم محض و چرخش درويشان به هنگام اجراي رقص سماع نهفته است. سماع تاثير گذار است زيرا شخص بدون كوچكترين آشنايي با رفتار و تعليمات مولوي بلافاصله درك مي كند كه سماع دنياي كاملا متفاوتي را نشان ميدهد در حقيقت سماع و تفكرات مولانا درهايي به روي حقايق ماوراي دنياي مادي ميباشد ، بياييد سعي كنيم تا اين در را بگشايم.
بر اساس مكتب مولانا و صوفيگري اسلامي در قلب هر انسان چيزي به نام سر نهفته است رازي در قلب ما شكل مي گيرد و هر آنچه خلق ميشود با اين راز در ارتباط است حتي طبقات مختلف آسمان هم به واسطه آن در گردش اند اين راز در اختيار هر كسي قرار نميگيرد و تنها با رياضت طولاني و كردار نيك ميتوان آن را بدست آورد اين همان رازي است كه شاعر و عارف ترك يونس عمر آن را چنين توصيف مي كند:
( در درون من خودي وجود دارد. ) فلسفه و عرفان هند اين سر را خود برتر يا آتما ناميده است. تعبير خود شناسي در تمدن كلاسيك يونان انسانها را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا مي خواند. در سراسر تاريخ ماهيت معنوي مسيحيت و يهوديت و صوفيگري اسلامي همواره در تلاش بوده تا اين خود ناشناخته دروني آشكار سازد انچه كه تلاش كرده ايم درك نموده و آشكار سازيم يك سراست بعضي كسان كه به اين راز دست يافته اند زبان در قفا كشيده اند چرا كه نفس دانستن را امري ندانستني انگاشته اند و همانطور كه نمي دانند چه چيز ندانستني است توصيفي هم براي آن ندارد.
شايد بر همين دليل مولانا شعر,رقص وموسيقي را براي توصيف آنچه غير قابل وصف است انتخاب كرد. او قبل از اينكه لقب مكرم مولانا را به او بدهند جلال الدين رومي بود . در مدرسه تدريس و در مسجد موعظه مي كرد او صوفي اي مكرم و دانشمند محبوب بود مولانا اولين درس هايش را نزد پدر فرا گرفت و پس از مرگ پدر نزد شاگردان او به تعلم پرداخت و به آلپو در دمشق رفت و با بزرگترين دانشمندان و صوفيان زمانه خود هم كلاس شد او مانند گل خامي در دستهاي اين اساتيد بود و اعتقادش قدم نهادن در راه ايشان و پخته شدن در كوره آنها. او بهنگام پخته شدن همانند ديگران تنها بود و سرانجام سري كه آن را عشق دروني نام نهاد زبانه كشيد. همه هويتي را كه او با نام جلال الدين رومي مي شناخت به خاكستر تبديل شد. آيا تمام اين تمهيدات براي آن لحظه بود. بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نيرومندي است كه به جز خدا تمام موجودات ديگر را مي سوزاند و نابود مي كند اين سوختن براي تكامل انسانهاي كه از خاك و گل سرشته شده اند ضروري است به اعتقاد مولانا تكامل انسانها هنوز پايان نيافته زيرا انسانها آفريده شده اند تا بالغ و كامل و متعالي شوند انسان كامل شدن به معني اين نيست كه شخص انساني خوب, پاينده به اخلاق, نوع دوست و سر شار از عشق باشد. تا زماني كه نفس وجود دارد حتي فكر داشتن چنين خصوصياتي فريب خويشتن است زيرا که نفس نمي تواند فراتر از منابع خود خواهانه خود را ببيند.
انسان كامل بودن يعني دست كشيدن از تمام عادات و احساسات مثبت و منفي و اختيار كردن سرشتي نا شناخته و متفاوت با نفس. اين تغيير با شعله كشيدن نور الهي در قلب انسان آغاز ميشود تغييري كامل که در ذهن و درسلول هاي مغز و در ذره ذره بدن صورت ميگيرد و انسان را تبديل می کند به موجودي با جسمي سبكتر و شفافتر . پرده ها كنار مي رود و ديدگاه قاطع و معين مي شود و همه چيز ديده و شناخته مي شود. بر اساس نظريه هاي عرفاني رايج اين امكان براي آدمي وجود دارد كه در اين بعد كاملا متفاوت از شعور و آگاهي همه چيز باشد. وقتي دانه يا ني شكافته مي شود ظاهرا درون آن چيزي نيست اما همين هيچ جوهر درخت است لذا درست به همين ترتيب ميليونها سال قبل از انفجار بزرگ هيچ چيز جوهر همه چيز بوده است. اين حالت كه هيچ قانون يا تجربه مادي در مورد آن صادق نيست در صوفي گري تقدير شخصي ناميده ميشود كه قابل درك توسط هيچ انساني نيست ولي خود نمیتواند از محضر خداي تعا لي مخفي باشد.
خداوند در تنهايي مطلق زماني كه گنجينه اسرار بود رو به خود كرد و عظمت اين جوهر و عشق را پراكند او خواست كه اين گنجينه كامل شناخته شود و نور خود را خلق كرد اين شكل كاملي بود كه شعور الهي را منعكس مي كرد. دين اسلام اين نور را نور محمد (ص)مي نامد ولي مقصود از آن نور تمام پيامبران, قديسين بودايي,مسيحي,صوفي و نور انسان كامل است اين نور الهي كه بر اساس قوانين الهي شكل مي گيرد حتي قابل تصور هم نيست و جوهر تمام معنويات و شعله هميشه جاويد زندگي است ما قادر به تشخيص اين جوهر كه شكل كامل و بي نقص خداوند است نيستيم.
اين نور مانند ديگر منابع مادي قابل لمس نيست در اين نور همچنين حيات روح انسان قرار دارد. خداوند وقتي براي آفرينش چيزي اراده مي كند فرمان مي دهد: باش و فرمان او فورا اجرا ميشود (كن فيكون)اين فرمان باش فقط در اختيار خداوند است. روح الهي ان را دريافت نمود, فرود امد و جهان شروع به شكل گيري كرد. و در نخستين ثانيه هاي اين انفجار اتمها شكل گرفتند وبا پيوند اتمها خورشيد ستارگان و جهان تشكيل شدند روح الهي از وجود متعالي به جهان مادي هبوط كرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شكل و شمايل خداوند افريد شد يعني خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دميد. كوتاه سخن اينكه انسان از يك ساختار روحاني برخوردار است كه به اين دنياي مادي تعلق ندارد. بر طبق نظر قصوب اين روح خود واقعي انسان را تشكيل ميدهد و از دنياهاي ديگر یعنی دنياي ارواح و دنياي فرشتگان درجه به درجه به اين جهان هبوط كرده است و با پوشيدن لباس جسم در اين جهان قالب عيني يافته است.
براي روحي كه به اين جهان تعلق ندارد خيلي طبيعي است كه آرزوي وطن خود را داشته باشد. انسان در دنياي مادي خود را با جسم يكسان ميداند و در واقع تمايل به اموال, مقام, شهرت وقدرت دارد و این در جدايي او نهفته است. اين درد جدايي يك روز چنان در شخص انباشته مي شود و او را در بر ميگيرد كه او را به مويه وزاري وا ميدارد چگونه ميتوان زاري نكرد ؟ چرا که جايی كه پشت سر گذاشته شده محضر يگانگي وعظمت خداوند است. كه ني نماد و نشانه روحي است كه از وطن واقعي خود دور افتاده است ني با صداي نافذ, غم انگيز و محزونش به خداوند شكايت ميبرد و مي خواهد به نيستاني كه از آن جدا شده باز گردد.
با ني گفتم كه بر تو بيداد ز كيست بي هيچ زبان ناله و فرياد ز چيست
ني گفت ز شكر لبي بريدند مرا بي ناله و فرياد نميتوانم زيست
مراحل طي شده تا ورود به قالب انسان پس از ترك محضر خدا شبيه مراحل طي شده از بريدن ني از نيستان تا تبديل ان به ساز ني است .
نايي ببريد استاد از نيستان با هفت سوراخ و ادمش نام نهاد
اي ني تو از اين لب امدي فرياد ان لب را بين كه اين لبت را دم دارد
خداوند از تك سلوليها تا پيچيده ترين موجودات را از وجود خود آفريد اما از روح خود فقط در وجود انسان دميد. نفس دميده شده در ني نيز بيان گر همين مطلب است درون ني خالي است و صدا در اثر نفسي كه در آن دميده ميشود به وجود ميايد در حالي كه سر ني باز است انتهاي ديگر آن نيز در دهان نوازنده است و اگر انسان شخص كاملي باشد صدايي كه از درون ني به گوش ميرسد صداي خدا خواهد بود. انسان نيز مانند همين ني است وقتي كه شخص انسان كامل ميشود با خلاصي از خويشتن خود در واقع از خود خالي ميشود. او صداي خدا ميشود آيينه خدا ميشود و به تعالي ميرسد با خداي خود يكي شده و به كمال ميرسد.
مراسم سماع بيانگر داستان خلقت روح متعالي مرسوم به نور محمد (ص) است كه با فرمان باش (يعني شروع هبوط آدمي )اغاز مي شود و بعد از خروج يك انسان كامل مي شود. پس از وفات مولانا سماع با پاره اي از قوانين و اصول پيوند يافت سماع با مدح محمد(ص) اغاز ميشود. مدح پيامبر مدح روح الهي است كه از جهان مجرد به جهان مادي فرود آمده است تمام پيامبران انعكاسي از اين روح الهي يعني خداوند هستند و تمام آنها يك پيام را تبليغ ميكنند بنابرين مدح پيامبر در حقيقت مدح خداست.
ضرب آهنگ مضاعف دف بيانگر فرمان باش است كه خداوند در زمان خلقت جهان صادر كرد و به دنبال آن نواي ني نماد دم قدسي است كه با اين فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسمهاي بي جان جان بخشيد. پس از نواي ني شيخ و درويشان به عنوان جسمهايي كه با اين دم قدسي جان گرفته اند با دستهايشان زمين را لمس ميكنند اين عمل نشانه اراده آنها به انسان كامل شدن و تكميل فرمان باش به عنوان انسانهايي است كه قدم در راه كشف حقيقت گذاشته اند.
معلمان روحاني به نمايندگي از مولانا بزرگترين راهنمايان مردم در راه كشف حقيقت هستند اين بخش را سماع ولد مي نامند كه افتخار سلطان ولد پسر مولانا كه تعدادي از قوانين سماع را وضع نمود اين نام بر ان نهاده شده است. سلامي كه با نگاه كردن به صورت وچشمهاي يكديگر انجام ميشود به مفهوم تكريم تجلي الهي موجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نياز به هدايت و همراهي پير و مرشد در طي طريق است. به دين معني كه بهترين طريق قدم گذاشتن در جاي پاي شيخ كاملي است كه قبلا ان راه را طي كرده است و در ادامه گذشتن از نقاطي است كه او در ان گام برداشته است و در بخش بعدي شيخ ودرويشان در جلوي جايگاه رسمي شيخ درست هنگامي كه از مقابل ان عبور ميكنند به يك ديگر تعظيم مينمايند. جايگاه نماد مولانست و او نماد جوهر الهي است و نقطه مقابل ان نماد جوهر انسان است خط فرضي اين دو انتها را استوار مي نامند.اين خط كوتاه ترين مسير براي رسيدن به خداست. سمت راست دايره نماد نزول از ذات اللهي است و سمت چپ نماد عروج از ماهيت مادي به اللهي است سمت راست مبين دنياي معلوم و مشهود و سمت چپ مبين عالم نا معلوم و نامرئي است.
تعظيمي كه توسط شيخ و درويشان در دو انتها انجام مي شود در واقع به منزله تعظيم آنها هنگام عبور از يك دنيا به دنياي ديگر است بر اساس تفكرات مولانا اين جهان در مقايسه با دنياي ديگر به مانند حبابي در مقابل آينه است. مراسم سماع ولد دقيقا سه سفر را نشان ميدهد و اين نشانگر سه وجه و روش دريافت معرفت است. خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: خدا از رگ گردن به شما نزديك تر است( ونحن اقرب اليه من حبل الوريد) علم اولين قدم براي درك اين نزديكي است اين به دان معناست كه خداوند را بايد از طريق علم شناخت.
بدين ترتيب درويشي كه درون خود ميشنود كه يك حيات ديگر يك خود ديگر وجود دارد قبل از هر چيز با تمام وجود همه انچه را كه ميتواند از اين موضوع بگيرد مياموزد .
اما این معرفت بااستدلال کسب نمیشود بلکه از طریق وتجربه شخصی به دست میاید واین معرفت چیزی است که ناشناخته است وقابل تشخیص نمی باشد شخص در ظلمت محض است, اما ناگهان یک روز گرمای آ تش شنید میشود حتی اگر خود آ تش دیده نشود اما سراسر بدن گرمای ان را حس میکند واین یقین به معرفت است اولین گام تعلم . در همان حال که پلید یهای ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص , حسد , نفرت , خشم وترس از قلب انسانها پاک میشود, پرده های که حقیقت را پنهان کرده اند به آهستگی بالا میرود وچشم دل باز میشود وشخص نور آتش الهی را در درون خود می بیند واین یقین به ذات است دومین مرحله تعلم و خاصیت این مرحله باقی ماندن در حالت وجح است .
چون صبح والای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
جایی برسدم که در هرنفسی
بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد
ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطرناک است درویش به اسانی ممکن است در رویارویی یا الهاماتی که می بیند یعنی انچه که فکر میکند دیده است راه را گم کند. شناخت درویش از خدا باید به کمک یک پیر صورت بگیرد. هیچگاه یک فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن , نگریستن و سکوت بیگانه است .
بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
پیوستن او ز خود پریدن باشد
خاموش کن انجا که جهان نظر است
چون گفتن ایشان همه دیدن باشد
اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد,دوگانگی انسان وخدا,وقتی انسان تمام نشانه های خودخواهی ,تمایل به مالکیت وبقای غرور وهمچنین تمنای رسین به خدا را از خود دور میکند وزمانی که از تمام هواهای نفسانی وتمناها پاک می شود وبه هیچ تبدیل می گردد در ان زمان نفس به صورت کامل ناپدید میشود. وقتی که این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است. این مرحله یقین به خداست,مرحله سوم . حال چیزهای که شخص حس میکند ومی بیند جزئی ازخود او شده اند.
عشق امد و شد چو خونم اندر رگ و پیوست
نی کرد مرا ز خویش پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است ز من بر من و باقی همه اوست
شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده است کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده است وقابلیت خود را درک نموده وانسان کاملی شده و انعکاس اگاهی از خدا را اغاز کرده است .او به نقطه اغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده است . درویش در سماع به دنبال شیخ سه دور می چرخد وتمام این مسیرها را به امید رسیدن به مرحله یقین به خدا طی میکند ,مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جلوی جایگاه به پایان میرسد . انسانهای که جسمشان از خاک وگل خلق شده ابتدا باید پخته شوند تا بتواند به مرحله یقین به خدا برسند این پخته شدن ضروریست تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد. وقتی که روز ملاقات با خدا فرا می رسد ,سختترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چندان نبرد سختی است که ان را جهاد اکبر نامیده اند. احساسات ما از قبییل خشم,حسد,نفرت وترس عادات واعمالی که جزئی از ذات ما شده اند وهویت ما را تشکیل می دهند دیوارهای هستند که مانع دیدن نور پنهان در درونمان میشوند . تمام اینها چون لایه ای از غبار هستند که سطح ایینه را کدر میکنند برای مشاهده ای ایینه ای که خدا در ان تجلی میکند این لایه غبار باید پاک شود.
بلوغ شخص مولانا و تذهیب ایینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست و به قول خودش باقی ان به عهده خداوند گذاشته شد این لطف در قالب شمس تبریز به سراغ مولانا امد . ایا تابه حال دیده شده است که یه ماده کیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود؟ شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد ومی سوزاند و وجود مولانا هیزمی برای این آتش بود شمس امد تا در این راه به مولانا کمک کنداعتقادات منطقها,ترسها و همه چیزهای که مانعی برای رسیدن به این هدف ایجاد می کردند باید در این آتش سوزانده می شدند .
چند از این الفاظ و اخمار و مجاز
سوز خواهم سوز با ان سوز و ساز
آ تشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبادت را بسوز
مولانا برای اینکه به ناشناخته های دست یابد باید دنیای شناخته شده ها را دور میریخت بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزشترین دارایی او بود پاره کرد و به اب انداخت.
وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نمی ماند و وقتی لایه تشکیل دهنده وجود ی شخص ذوب می شود تنها هیچ باقی میماند تنها افراد اندکی میتوانند بدون تشویش و اضطراب بااین حقیقت که که آ نها هیچند روبرو شوند. این موضوع با سرای مرگ وسکوت قبر اشتباه گرفته میشود اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد از ان برسد در ان زمان است که ذهن به ارامش میرسد وحقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان می دهد. وقتی نفس اماره یعنی پرده حانلی که دائم فغان میکند: (من این را میخواهم من ان را میخواهم ) به کنار رفت در ان هنگام خدا خود را نشان میدهد, در واقع خدا همیشه در انجا بوده است او در همجا هست فقط کافی است او را کشف کنیم تا اینکه دنبالش بگردیم این لحظه یک نئشه شور اورنیست به حالت ناشناخته. هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور متفاوت منظری دیگر است واین همان گشوده شدن چشم دل است. در اعتقادات هندوان این حالت گشایش چاکری قلب است روح الهی که در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در ان نیست وجود دارد و خبری از احساسات فکر و قالب نمی باشد در فرهنگ اسلامی ان را نور محمد می نامند مولانا که وحدت وجود را درک کرده بود همچون نی شد که در ان تنها دم خداوند جاری بود.
ما چو نایم نوا در ما ز اوست
ماچو کوهیم و صدا در ما ز توست
ما عدم هایم وهستی های ما
تو وجود مطلقی فانی نما
در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد وبعد شعله ای به پا نمود و سپس ان شعله به آ تش سوزان تبدیل شد اما یک مانع نهایی وجود داشت : اتکای مولانا به شمس , وقتی زمانش فرا رسید حتی لازم است که این تکیه گاه نیزآ اتش زده شود وبسوزد مولانا این حالت را اینگونه توضیح میدهد دو پرنده که به هم بسته شده ا ند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین انها دوگانگی وجود دارد اما اگر یکی از ان دو پرنده بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته است .
هنگامی که شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایع کشته وبه چاهی در قونیه انداخته شد درد جدائی وفراق چندان مولانا را سوزاند که چیزی از جلاالدین باقی نماند . مولانا نیز همچون سیارها در اسمان شروع به چرخیدن به دور خورشیدی کرد که درون ان درخشیدن اغاز کرده بود .
از فر تو من بلند قد می گردم
وز عشق تو من یکی به صد میگردم
تا تو بدی به گرد تو میگشتم
چون من تو شدم به گرد خود میگردم
مولانا از خلائی که از ناپدید شدن شمس بوجود آمده بود شروع به چرخیدن کرد.
خورشید بیرون از وجود او ..هفتصد سال پیش از این در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به چرخش وسماع وادارد وتمام ان اسرار را در اطراف بپراکند.
این طرفه که یار در دل من گنجد
جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد
صد عالم در چشمه سوزد گنجد
سماع پایان حیرت وسر گشتکی وآغاز ستایش است زیرا برای یک انسان کامل سری وجود ندارد او جسم خود را با موهیت الهی کشف میکند ودنیای بزرگ(کل جهان هستی ) و دنیای کوچک(وجود خود) و از جمله زمین و اسمان که در خود او وجود دارد را میابد. انسان به تنهای خود یک جهان است و هرچیزی که در جهان وجود دارد در درون اونیز هست مولانا هم که چشم و دلش باز شد وبینا گردیده بود می دید که همه چیز در حالت گردش است گردش به دور خود و به دورخورشید.
ای اسمان که بر سر ما چرخ میزنی
در عشق افتاب توهم خرقه منی
فقیر وغنی و هر ذره ای چندان در خورشید مستحیل گردیده اند که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت. وقتی نور او نمایان می شود وپرده را می افکند جز ذات پروردگار نه اسمان باقی می ماند نه زمین نه خورشید باقی می ماند نه ماه.ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد وسماع با او همراه میشوند. مولانا ان عالم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسانی حدودا پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میسرود و در کوی برزن با کودکان همبازی بود ودر برابر یک پیرزن گدا چنان تعظیم میکرد که گویا از محضر شیخ است.
مولانا عاشق مردم بود نه به دلیل انکه انها انسان هستند ویا به دلیل نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به انها به خاطر همان کور سو نور الهی بود که در قلب هر کس میدمید او مردم را به خاطر خالقشان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری به جز خدا وجود نداشت.
مولانا که در غرب به نام رومی مشهوراست در طول عمر خود نه طریقی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروز سماع را وضع کرد . او بدون هیچ قائده وقانونی فقط میچرخید و میرقصید همراه با احساسی که در قلب خود داشت . سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت دری که به سوی بهشت باز میشد پروازی از زندگی به مرگ پروازی از مرگ به سوی جاودانگی.... در بخشی ازمراسم سماع و طبق قوانینی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند دراویش باید ردای خود را روی زمین بیندازند به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند و ذات وشخصیت خود را از پیرایه ها می زداید ردای سیاه درویش نشانگر دنیا وتعلقات دنیوی است . سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان وبوسیدن کلاه نمدی درویشان توسط شیخ اغاز می شود. کلاه نمدی نشانه عضویت در گروه درویشان مولوی است .
انچه شیخ می بوسد ذات وهویت درویش است . دراویش در سماع تقریبا این فرموده ییامبر را به تصویر می کشند که قبل از مردن بمیرند. درویش دستهایش را به صورت ضربدر بر روی سینه هایش قرار می دهند دراین نماد الف اولین حرف الفبای عربی است که از یک خط راست تشکیل میشود و یا نماد عدد یک است واین به معنی ان است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبانم بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم . کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر ولباس سفید زیرین مبین کفن نفس است . به این ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند. وسپس دستهایش را باز وشروع به چرخیدن می کند دلهای سوخته با زبان خاموش روبه اسمان زاری میکنند که:من در اینجا در حال پا کوبیدن هستم . نفسم زیر پایم است.
در هنگام سماع دست راست بالا است چنان که گوی در حال نیایش است,دست چپ به پایین متمایل می شود گوی میگویند ما از خدا میگیریم و در میان مردم می گسترانیم چیزی را در خود نگه نمي داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم در همان حال که سماع زن پای چپ خود را روی زمین ثابت نگه داشته است با پای راستش به دورآن می چرخد با هر چرخش در سکوت , ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با چرخش خدا را می خواند ,درویش در دل خود واعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید. روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است عاشقان فنا گشته ودر دریای عشق مینالند وکمک می طلبند و می گویند خدایا ایا من شنیده نمیشوم ؟ تا وقتی که سماع در به اوج وجد می رسد درویش نمیتواند قوانین عمومی مجلس را زیر پا بگذارد و باید بدون برخورد با دیگر دراویش و بدون به هم زدن کلیه مراسم, همچون سیارهای منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهند .
وظیفه سنگینی به عهده سرگروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد .او با ق&