یکشنبه، ۱۲ دسامبر ۲۰۱۰

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

  
دیپلوم انجنیر عبدالکبیر کاکړ
 

 

نامۀ یک زندانی

 

با در نظرداشت ویب سایت ویکی لیکس که به افشای یک تعداد اسناد سری ئی مهم و قابل غور پرداخته است، یک قسمت آن به کشور عزیز ما و (زمامداران) آن تعلق می گیرد، مانند قاچاق ۵۲ میلیون دالر توسط احمد ضیاء مسعود سابق معاون اول رئیس جمهور، معامله گری رئیس جمهور کرزۍ با سران تنظیم ها و جنگ سالاران، بر سرنوشت مردم افغانستان، صندوقچۀ (الدینی) (بوغ بند پیچ شدۀ) دالری تحفۀ آقای محمود احمدی نژاد رئیس جمهور کشور اسلامی ایران به آقای حامد کرزۍ، فساد در تمام ادارات دولتی افغانستان، هم چنان تقلب چشمگیر و انکار ناپذیر در انتخابات شورای ملی و شرکت قلیل هموطنان ما در این انتخابات و دهها مطلب دیگر، مرا به یاد آن نامۀ که نویسندۀ آن در زمان حبیب الله بچۀ سقاء به اتهام کومک با شاه محبوب القلوب مردم افغانستان شاه امان الله مجازات گردیده بود، انداخت۔ این نامه را مؤرخ شهیر و کم نظیر کشور عزیز ما مرحوم غلام محمد غبار در اثر معروف خود افغانستان در مسیر تاریخ با مقدمۀ مختصر ذیل به نشر سپرده است:

انقراض سلطنت شاه امان الله خان با استقرار حکومت اغتشاشی بچۀ سقا توآم بود، و این واقعه در افغانستان به حیث یک فاجعۀ تاریخی تلقی گردید، مخصوصاً در بین طبقۀ روشنفکر ۔ زیرا اینها از بازیهای که در افغانستان واقع شده بود، پیش بینی می کردند که با انهدام دولت امانیه و انعدام تحولات اجتماعی پلان یک تخریبات و ویرانی های متداوم در پیش است، و محتمل است که استبداد داخلی و استعمار خارجی، افغانستان را برای مدت طولانی واژگونه نگه دارد، پس البته در کشور ریشه وطنپرستان مبارز از بیخ کشیده خواهد شد، فقر عمومی آغاز خواهد گردید، وحدت ملی افغانستان به واسطۀ تولید نفاق عمومی به نام های پشتون و تاجک، هزاره و ازبک، سنی و شیعه و امثال آن برهم خواهد خورد، و بالآخره فضای دیگر و قشر دیگری ایجاد خواهد گردید که با منافع و مصالح مردم افغانستان ارتباطی نداشته و به ساز دیگران خواهد رقصید۰

این تصورات تلخ در طبع روشنفکران تاثیر دوجانبۀ مثبت و منفی نمود یعنی گروهی نا امید گردیدند، و گروهی برای مبارزه حاضرشدند۰ مثلاً یک جوان تحصیل کرده در فرانسه (محمد یعقوب خان کنډک مشر توپچی) که به طرفداری شاه امان الله خان به جدیت خدمت کرده، و در عهد بچۀ سقا به همین سبب محبوس شده بود، تصورات گروه اول روشنفکران را در طۍ یک نثر مختصری از زندان چنین تصویر نمود:

من درین اوقیانوس بدبختی محکوم به فناستم، فریاد و ناله، دشنام یا التماس، بغض یا محبت، کوشش یا سستی هیچ کدام مانع غرق شدن من نخواهد بود۰ من محکوم به عذاب استم، درین باتلاق متعفن لحظه به لحظه فروتر میروم، شیون من به جائی نمیرسد، و ناله ام دلی را متاثر نمی گرداند، هرکسی در اطراف من درین منجلاب پر از تیغه های زهرآگین و گزند های کشنده غوطه ور است، و همه همدرد وهم بند منست، هر یک با نحوۀ خاصی با این عذاب دست به گریبان است، همه با ناله و ضجۀ آرزوی مرگ می نمایند و در عین حال همه از مرگ هراسانند، با آنکه حتی برای لحظۀ طعم شیرین زندگی نه چشیده اند۰ درین جهنم که من میزیم نور و هوا وجود ندارد، نعره و فریاد از نزدیکترین مسافتی شنیده نمیشود تشنجاتی که روح مارا شکنجه مینماید از کوتاه ترین فاصله ئی دیده نمیشود۰ سکوت و ظلمت برین قبرستان وسیع حکمفرماست، این سکوت و ظلمت لایتناهی به قدری وحشت آور است که آلام دیگری در برابرش ناچیز است۰ ترس و وحشت سراپای مارا فرا گرفته بدگمانی و بدبینی بالای سرما خیمه افراشته، دیگر از سایۀ خود بیمناک و از برادر خود بدگمانیم، همه از هم و با هم رنج می بریم، همه از هم و با هم می ترسیم، همه از هم و باهم فریاد می کشیم، همه از هم و با هم ناراضیم، همه گی از هم متنفر و بیزاریم، ولی همگی با هم این جهنم واقعی را به وجود آورده ایم!

راستی و درستی، وطنخواهی و نوع پروری کلمات متداولۀ ماست، ولی در عمل جز ترس و کینه، رنج و بدبختی حاصلی نداریم، آنچه در محیط ما وجود دارد برای تشدید شکنجه و افزایش رنجهای ماست، علمای علام از عمل نیک محروم است، پاسبان دزد است، قاضی راشی است، دولت هم دشمن جان ماست فرهنگ، کانون جهل و فساد گشته و عدلیه مرکز ظلم و قساوت! همه میدانیم و همه آهسته این قضایا را صحبت مینمائیم، با وجود آن به متعالمان و ملانمایان احترام می گذاریم، از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم، و برای دفع ظلم به حکومت پناه می بریم! امّا: احترام ما برای عالم نمایان، ترس ما از پلیس، التماس ما به قاضی، دادخواهی ما به حکومت و عدلیه، همه ریاکاری و دروغ است و دوعای علما، تحفظ پلیس، عدالت قاضی از آن دروغتر است۰

دروغ آتش هیزم جهنم ماست، دروغ مادۀ اولیۀ این کارخانۀ رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعۀ آفت و الم است، آری دروغ تخم پُرحاصلیست که لاینقطع در سرزمین بلا کاشته شده و میوه آن بر خرمن کینه و عداوت، تنفر و بدبینی افزوده میرود۰ دروغ کانسرت شیاطین و آهنگ عزائیست که در سرتاسر این قبرستان نواخته میشود، دروغ سرود جهنمیان است۰

زندگی ما چیست؟ در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، مایوسیم، امیدواریم، می روئیم و نمو می کنیم، گل می دهیم و پژمرده می شویم، لیکن لهیب این آتش سوزندۀ ما ابدیست مگر نسلهای آیندۀ ما نیز درین جهنم برای ابد خواهد سوخت؟

اصلاً زندگی ما به معنی حال وجود ندارد، زندگی ما به فردا احاله می گردد، و ما به فردا علاقه مندیم، فردائی که امروز نمی شود و در پۍ خود فردای دیگری دارد، با وجود آن این فردا مایۀ امید ماست، فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشیست که در سرتاسر جهنم ما طنین می اندازد، فردا سرور دایمی ماست، فردا نان خواهیم خورد، فردا دفع ظلم خواهد شد، فردا آلام و مصائب ما کمتر خواهد شد، فردا دژ خیمان ما دست از شکنجه و تعذیب ما خواهد کشید، فردا صدای شلاقی که استخوان های مارا خورد می کند شنیده نخواهد شد، ما منتظران این فردا استیم۰

هر سطری ازین نوشته شامل یکی از مواد قانون جزائی ماست، درین کشور حرف بد جز جنایت است، لیکن عمل بد مباح است، درین جا همه کارهای بد عملی میشود بدون آنکه حرفی از آن به زبان آورده شود و کلیۀ حرفهای خوب زده میشود بدون آنکه زره ئی عملی گردد، ندای فضیلت و تقوی' از زمین به آسمان میرود، ولی فضیجت و رسوائی از در و دیوار می بارد، راستی و درستکاری اولین الفبای مکاتب است، ولی این اولین دروغ و نادرستی است که به اطفال ما تعلیم داده می شود، قهقه ما زهر خندی از بغض و عدوان است که به هر طرفی متوجه گردد چون شعلۀ آتش سوزنده و کشنده است، منظرۀ بدبختی و بینوائی دیگران مسبب نشاط ماست، گرچه ظاهراً با چهرۀ معصوم و غمناک می گوئیم: آه بیچاره! امّا در باطن موجی از مسرت آتش سبعیت درونی مارا تسکین می نماید، اینجا سرزمین عجایب و اسرار است، مادامیکه سر دیگری را از بدن جدا می نمائیم، با آهنگ پدرانه می گوئیم:

میازار موری که دانه کش است: که جان دارد و جان شیرین خوش است

ختم نامه۔

انجنیر عبدالکبیر کاکړ

 جرمنی ۱۰ ۱۲ ۔ ۲۰۱۰

 

 

 (اصالت در قبال مطالب منتشره در دیدگاه ها هيچ مسووليتي ندارد و با احترام به آزادي بیان و دموکراسي نميخواهد سانسور نمايد و دست رد به سينه نويسنده گان بزند)