مسوولیت مطالب نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

 

 

تاریخ ارسال به اصالت:
Thu 24 July 2008 12:25:26

 امروز ما بخواهیم و یا نه خواهیم (پرچمی بودن) در جامعهء ما به یک افتخار تبدیل گشته است.

 . . .، امروز هرکی باشد وقتی عملی را انجام دهد که روشنگرانه بوده و در جهت مصالح جامعه باشد، و مورد تأیید اسلامیست های حاکم قرار نگیرد، ولو، سقراط و ارسطو که پیش از میلاد میزیسته اند، باشد، فوراً مُهر پرچمی بودن را بالایش میزنند. از این معلوم می شود که این خود بیانگر برجستگی این حزب در عرصه دانش و بینش است. همین قشر روشنفکر جامعه را می ساخته اند، البته بازهم تکرار می کنم یک بخش آن، بخشی که خدمت کردن شعار شان بوده و به فکر حکومت کردن بر مردم نبوده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 حرف من اینست عزیز!

که مبارزه اجتماعی و سیاسی در طول تاریخ به دو نوع بوده است.

۱ مبارزه برای خدمت کردن به مردم

۲ مبارزه برای حکومت کردن بر مردم

در روزگاران دور و نزدیک کمتر حزب و سازمان و یا نهضت را پیدا می نمایید که زیر شعار خدمت کردن به مردم، نیت حکومت کردن بر مردم را نداشته باشند.

شعار خدمت کردن به مردم به ویژه از سوی احزاب و سازمانها و نهضت ها، که در پی حکومت کردن بر مردم هستند، ترفندی بیش نیست. زیرا که خدمت کردن، جدا از حکومت کردن است.

ما حکومت کردن را در معنی فرمانروایی و فرمان دادن و حکم صادر کردن میدانیم، حاکم حکم صادر می کند، خود مُجری حکم خویش نیست، یعنی خدمت کننده به شمار نمی آید، بلکه مُجریی حکم حاکم جامعه می باشد.

اکنون بر جامعه است که تصمیم می گیرد که حکم را بر خویش جاری بسازد یا نه؟ اجرایی حکم حاکم در واقعیت خدمت کردن است از سوی بخش از جامعه بر کل جامعه.

اکنون باید بخش مجری را شناخت یعنی کسانی که خدمت کننده ها به شمار میروند.

خدمت کننده ها نیز به دو گونه تقسیم می شوند.

۱ - فرمانبرداران و مجریانِ بی چون و چرایی فرمانهای حاکم .

۲ خدمت کنندگان واقعی بر اصل منافع عام جامعه.

گونه یی اول منافع خود و حاکم را در نظر دارد. مثلاً یک حزب حاکم را در نظر بگیرید، که قدرت را دریافته اند، و یا به قدرت رسیده یا رسانده شده اند. اعضای این حزب منافع مشترک دارند. فراموش نشود که شعار اکثر از احزاب، پیش از به قدرت رسیدن [خدمت کردن به مردم] می باشد، و با همین شعار به نیت درونی و یا باطنی خویش که عبارت از حکومت کردن بر مردم است نایل می آیند. همانگونه که گفته شد، شما کمتر پروژه های سیاسی و دینی را در وجود احزاب و ادیان پیدا می توانید که شعارشان خدمت کردن به مردم نبوده باشد. اما همین که به قدرت میرسند منافع جامعه در برابر منافع خودشان کمرنگ می شود. نخست اینها، به تأمین منافع خود می پردازند تا بتوانند در درازمدت حکومت خویش بر مردم را که با شعار خدمت به مردم بدست آورده اند پاینده نگهدارند. پس برای پاینده گی و تداوم حکومت بر مردم دریغ نمی کنند که مردمان را اگر مخالف تشخیص بدهند، نابود سازند. چه در گورهای دسته جمعی و یا چه انفرادی.

این کار دیگر چپ و راست نمی خواهد. چنانچه که تاریخ شاهد است که هم، حزب الله ها یعنی محمدیستها و هم لیننیست و مائویستها در هر عباء و ردائی که بوده اند وقتی به قدرت رسیده اند چنین نموده اند. محمدیست ها با شعار فقتله فی سبیل الله [بکشید در راه الله] چنان مردم کشتند و همین اکنون نیز می کشند که قلم از بیان آن اشکِ خون می ریزد.

و لیننیست ها و مائویستها با شعار "قدرت سیاسی از لولهء تفنگ بیرون می آید" و یا "به پیش در راه جامعۀ بی طبقاتی"، "پرولتاریای جهان متحد شوید" که همه معنی این را میدهد که غیر پرولتاریا را نابود کنید. بدین گونه همه کشتند و همچنان می کشند و عملاً دشمنی خویش را با جامعه در زیر شعار خدمت کردن به جامعه نشان دادند.

اما چه مزله است، ادعا هایی که گویا چرا آن رژیم کشت و رحم نکرد.

سوال اینست که در طول تاریخ کدام رژیم بوده که مخالفین خود را به بهانه های گوناگون گاه جزیه و غنیمت جنگی و گاه به بهانهء مالیه های گزاف دولتی و غضب دارایی ها ی عامه و اخذ رشوت، نکشته و به ماتم نه نشانده اند؟ آنهایی که مدعی اند که مثلاً اسلام (محمدیست) ها چنین نکرده اند، بیایید اوراق تاریخ را ورق میزنیم. اگر لیننیست ها چنین ادعایی دارند، امروز جامعه روسیه همهء شواهد قتل و کشتار دوران بلشویک ها را بیرون کشیده اند و اگر مائویستها مدعی اند بفرمایند بسیار دور نمی رویم، همین چند سال پیش میدان سرخ پیگنگ با خون جوانان دموکرات و مخالف رژیم بر سر قدرت، خونین نگشت؟.

بسیار دور نمی رویم مگر همین اکنون دولت افغانستان مخالفین خود را به کمک لشکریان سراسر جهان نابود نمی کند. چه فرق و تفاوتی است میان کشتار ارتش سرخ و عساکر رژیم خلق و پرچم؟ و ارتش سراسر جهان و عساکر رژیم کرزی یا به عبارت درستر مجاهدین.

اما یک مسله را همیشه در جنب هر دو تجاوز باید به خاطر داشت که، اگر عساکر شوروی دعوت به تجاوز شد، سوال اینست که اگر نمی شد، سرنوشت مردم در حاکمیت فاشیستی حفیظ الله امین، چه می شد؟.

 مگر امین در ستدیوم ورزشی کابل نگفته بود که: {برای ما فقط هفت میلیون نفوس کار است و دیگران و هرکی مخالف است باید نابود شود} که این جمله را بعداً از تمام وسایل ارتباط جمعی سانسور کردند و میلیونها روزنامهء آن روز را که این سخن نشر شده بود سوزاندند، چون به عاقبت این اظهار پی بردند.

عین پرسش باز هم مطرح می گردد که، اگر امریکا و جهان دعوت به تجاوز نمی گردید سرنوشت مردم در زیر ساطور فاشیست های محمدی چه می شد. ملاحظه می شود که هردو دعوت در ذات خود همرنگ و هم مضمون هستند. اینها همه مواردی اند که باید بدون ملاحظات سیاسی و قومی و دینی و مذهبی مورد بحث و فحص قرار گیرد. هر ادعایی را باید تحلیل کرد و منطقی در اوراق تاریخ ارائه داد .

بنا بر این؛ احزاب و سازمانهایی که زیر شعار "خدمت به مردم" مسئلهء رسیدن به قدرت را مطرح می نمایند در واقع مبارزهء ایشان برای "حکومت کردن بر مردم" است. و شعار خدمت به مردم تاکتیک است و استراتیژی این تاکتیک همانا یافتن قدرت است.

امروز این تاکتیک و استراتیژی را در وجود برخی از اعضای حزب شما، حزب دموکراتیک خلق افغانستان، که به هفتاد و دو ملت اکنون تقسیم شده اند و بر علاوه، از سوی محمدیست ها، ماهویستها، تکنوکراتها (ظاهر خانی ها و داود خانی) ها بدون در نظر داشت اعمال [خویش] و روند شکل گیری هایی قدرتی در تاریخ بشری، یک جانبه مجرم شناخته می شود، میتوان به صراحت ملاحظه کرد.

ببینید، زمانی که پرچمی ها در قدرت بودند وبخش رهبری آن، فکر نمودند که دیگردر اثر مداخلات مخالفین جهانی کمونیزم نمی توانند تاب بیاورند، بنا بر تحلیلهای ناقص سطحی که از اوضاع نمودند، همه یی اندیشه و تفکرات خویش را به یک سو گذاشتند و یک شبه به ویژه از برج انترناسیونالیزم پرولتری به گودال ناسیونالیزم محلی، قومی و زبانی، چُقُرتر از همه در سیاهچال مذهب و دین سقوط کردند. چنانکه ملاتر از ملا شدند و بجایی پنج گاه وضو برای نماز، از ترس، پانزده گاه وضو می گرفتند و می گیرند و نماز صبح را بجایی چهار رکعت قضایی هژده رکعت میخوانند زیرا شبها {چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند} بی خواب می بودند.

و اکنون پس از آنکه خود و مردم کشور را آواره نمودند و در تبعید آمدند، اینجا نیز پس از یک فرصت مشاهده می شود که تمام هم وغم ایشان را فراق دوباره حکومت کردن بر مردم تشکیل داده و می دهد. در این راستا دریغ نمی دارند که با هزار سرافگندگی و شکستن گردن غرور انسانی خویش، گاه به دروازهء آن رهبر هم کیش و گاه به دروازهء این رئیس هم قوم ویا آن وزیرهم زبان و این مجاهد هم محل و آن جنگ سالار نوکر پذیر، یک لنگه برای پذیرش خویش از سوی آنها بیایستند. خنده دار اینکه اگر در برابر سوال چرا؟ مواجه شوند. با گردن شخ، "زیر بغلی" کهنهء خویش را از زیر بغل بر می کشند و همان تنگ تنگ و دم دمِ همیشگی را به صدا در می آورند که :[ما میخواهیم به نحوی از انحا خدمت به مردم نماییم و به این منظور باید خود را شریک غم و شادی دولتمردان حاضر گردانید.]

 و اکنون عزیز؛ خود، معنی غم و شادی دولتمردان امروز را در کشور خویش تشخیص بده. و شریک شدن با این غم و شادی را خود بگو که آیا خون مردم خوردن نیست؟ وقتی با قصاب شریک میشوید، ممکن است که گوسپند نکشید؟ ویا حداقل برای نشان دادن شراکت با قصاب هنگام حلال گردن گوسپند پای و دست گوسفند را نه بندید؟

آیاشریک دزد بودن، دزد نیست؟ و یا همکار قاتل بودن، قاتل نیست؟ عزیز!

پرسش من اینست که، در طول این دودهه خود تبعیدی یا تبعید شده گی، چه خدمتی به مردم نه، حداقل برای خود نموده اید؟. منظورم اینست که آیا شما در برابر این همه جنایات که از سوی اسلامیست ها صورت گرفته ومی گیرد، شهامت یک زن را، مثلاً( سجیه) را داشته اید.

چرا در یک سکوت شرم گینانه فرو رفته اید؟ کدام اثر معنوی و مادی شما در طول این دو دهه تبعید که بیانگر خدمت به مردم در عرصهء روشنگری و در زمینهء افشای حقایق باشد خلق شده است؟. جز محفل بازی های رفیقانه و طرحهایی راهگشیانه یی شریک شدن برای حکومت کردن بر مردم؟

و اما مبارزه در جهت خدمت کردن به مردم و اصول خدمتگزاران واقعی که منافع عام جامعه را در نظر دارند . بند ۱ و ۲ این گفتار.

این مطلب را کوتاه در یک مثل میخواهم واضح بسازم .

دو شخص را در نظر می گیریم، یکی کسی که تمام هم و غمش اینست که باید وزیر معارف "تعلیم تربیه" شود. شعارش اینست که می خواهد به اولاد وطن خدمت نماید. به همین خاطر خود را به آب و آتش میزند و از این سازمان و یا تنظیم به آن حزب و از این دروازه به آن دروازه می دود، تا آنکه با هزار فتنه و دسیسه و تملق و کرنش وزیر می شود اما، شخص دومی، هیچ آرزوی ندارد، میخواهد معلم شود تا به اولاد وطن خدمت نماید. تمام سعی و کوشش خود را در این راه به خرچ می دهد. می آموزد تا بیاموزاند، کتابخانه به کتابخانه می گردد، کتاب می خرد، و شب روز می اندیشد تا واقعیت های رشتهء خود را درست و جامع فراگیرد. سرانجام معلم می شود برایش می گویند در مکاتب شهر کمبود معلم ندارند، حاضر می شود که به اطراف و به دهات و قریه جات با زن و اولاد خود برود و آنچه راکه آموخته باید بیاموزاند. برای او شاگرد شهر و اطراف همه یک اند منظور او خدمت به اولاد وطن است نه منطقهء خاص. اکنون او معلم می شود، پلان درسی وزارت چیزی دیگری است و لی او حقایق را دریافته و میداند، بنا برآن گاهی هم برای آموزش واقعیت های خلاف جریان رود خانه شنایی آموزگاری می نماید و شاگردان خود را از واقعیت ها آگاه می سازد، وشب با وجدان آرام از این که توانسته خدمتی واقعیی به هموطنان خود نموده است، می خوابد، با چنین آغاز و انجامی هر گز نمی اندیشد که وزیر شود، زیرا او میداند که فردا شاگردانش برای او دست دعا بلند می نمایند و سر به آستان صداقت او می سایند.

 و اکنون سوال من اینست که: کی خدمت به جامعه می کند وزیر یا معلم؟

 در تمام عرصه ها وضعیت نیز چنین است. داکتر، مهندس، انجینر، محاسب، پولیس، ارتشی، نویسنده، شاعر، پژوهشگرو غیره و غیره. همچنان وضعیت در عرصه سیاسی نیز به همین منوال می باشد.

درعرصه مبارزات سیاسی این جامعه باید باشد که کسی را به فرمانروایی انتخاب نماید . مردم وقتی فرمان و احکام حکام را می پذیرند که مطمین شوند که این حاکم خدمتگزار شان بوده وبر اساس تجربه، همچنان خمتگزار باقی خواهد ماند . در اینجاست که آگاهانه بر اساس سوابق خدمت چه فرد باشد و یا جمع، که به جامعه نموده اند، ازسوی جامعه انتخاب می شود. این انتخاب هم درحالت انفرادی و هم جمعی یعنی در مورد یک حزب یا سازمان نیز مطرح است.

امروز ما بخواهیم ویانه خواهیم (پرچمی بودن) در جامعهء ما به یک افتخار تبدیل گشته است. اما فراموش نباید کرد که این مسئله به حوادثی که بعد از سقوط حزب دموکراتیک خلق افغانستان (حزب وطن) در کشوراتفاق افتاد مربوط می شود. بدین معنی که بجایی (بد) (بدترین) استقرار پیدا کرد. دراین صورت مردم از (بد) مسلماً به نیکی یاد میکنند. وقتی از زیر چکک باران به زیر فوران پر تعفن خون از ناوه قرار داده شوند. طبیعی است که دعایی چکک باران را با آنکه گِل آلوده بوده، با هزار افسوس و پیشمان سر می دهند. از جانب دیگر، امروز هرکی باشد وقتی عملی را انجام دهد که روشنگرانه بوده و در جهت مصالح جامعه باشد، و مورد تأیید اسلامیست های حاکم قرار نگیرد، ولو، سقراط و ارسطو که پیش از میلاد میزیسته اند، باشد، فوراً مُهر پرچمی بودن را بالایش میزنند. از این معلوم می شود که این خود بیانگر برجستگی این حزب در عرصه دانش و بینش است. همین قشر روشنفکر جامعه را می ساخته اند، البته بازهم تکرار می کنم یک بخش آن، بخشی که خدمت کردن شعار شان بوده و به فکر حکومت کردن بر مردم نبوده اند.

یعنی اینکه این افتخاربه هیچ وجه شامل همه یی حزب نیست. زیرا سیر حوادث نشان داد که بخش از حزب فقط در پی حکومت کردن بر جامعه بودند، نه خدمت کردن به مردم. و این بخش چنانکه تذکر یافت هنگامیکه منافع خویش را در خطر دیدند، خود را، آویزه ریش و دستار جانی ترین عناصر تاریخ، به بهانه قوم، زبان و محل، گردانیدند.

 بی محابا باید گفت که وضعیت فعلی جامعه و مردم که در خون و آتش غرق اند و می سوزند، ناشی از زدوبند های بسیار جفاکارانهء همین بخش می باشد که به هیچ صورت جامعه آنان را نخواهند بخشید. ولی جایی تأسف است، که هنوز هم غدارانه میخواهند باز هم بنام بخش صادق حزب که مورد ستایش جامعه می باشند، تجارت می نمایند و خود را برای رسیدن به حکومت کردن به مردم آماده می سازند.

امروز شما ملاحظه می کنید که این (نومسلمانان) چگونه مسلمان تر از گلبدین و ربانی و سیاف عمر و خلیلی و محقق شده اند، که حتی خمی دربرابر جنایات متداوم آنها به ابرونمی آورند و سکوت را برای رسیدن دوباره به حکومت کردن بر مردم پیشه خویش گردانیده اند.

واقعیت اینست که این امر تنها شامل افراد و اشخاص حزب شما نیست. این واقعیت همچنان بر می گردد به یک جرگهء بزرگ از درس خوانده ها، روشنفکران، شاعران، نویسندگان و محقق و دانشمند و غیره. این حقیقت را شما هر روز مشاهده می نمایید، که چگونه مانند بخش ازافراد حزب شما این {هنرپیشه ها} نیز در گورستان شراب و شهوت در تابوت های غنیمت اندیشی خوابیده اند، ویا اگر چیز می نویسند، مانند عده یی از کسان که از انترنیت و یا کتابهای دیگران ماخذ و منابع دست اول را از منبع دست دو دزدی نموده، وانمود میسازند که اهل کتاب مطالعه اند درحالیکه بیشرمانه حاصل رنج دیگران را محصول رنج خویش به خور مردم میدهند و از آن کتابهایی که مأخذ می دهند اصلاً با پشتی آنها هم آشنا نیستند.

 گذشته از این، چیزیهایی می نویسند و تقریر می دارند که جز مایهء خجالت در برابر قضاوت تاریخ و نسلهایی آینده چیزی دیگری نیست.

 بنا برآن اگر گپ را کوتاه سازیم واقعیت اینست که اگر کسی یا حزبِ میخواهد مبارزه برای خدمت به مردم نماید. اندیشه حکومت کردن بر مردم را صادقانه از خویش دور سازد و مانند آن معلم، نخست خود بیاموزد و بعد دیگران را بیاموزاند.

یعنی جامعه را در حدی برساند که ستمکشی را قبول نکند، درس رهایی ازشر ستمگر را نه، بلکه درس رهایی از ستمکشی را به جامعه بیاموزاند. وقتی این درس را جامعه آموخت و معتقد به آن گردید و مصمم شد که نمی خواهد ستمکش باشد. جامعه خود بخود از ستمگر خالی می شود. زیرا اگر ستم کشیی نباشد ستمگری وجود ندارد. در نتیجه جامعه آموزگاران این درس را به رهبری بر می گزینند.

بازهم تکرار می کنم، اصل اساسی اینست که اگر ستمکش نباشد ستم گری وجود نمی داشته باشد باید به مردم درسهایی رهایی از ستمکشی آموختاند.

 با این کوتاه پاسخهای پراکنده، امیدوارم حرفهای اندکی خود را تفهیم نموده باشم.

 

خرد یار و مددگار باد.

آلمان- ۲۲ جولای ۲۰۰۸ .