دوشنبه، ۱۱ اکتوبر ۲۰۱۰

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

  
احمد شاه قادری

*     *     *

 

هامبورگ  اگست ۲۰۱۰

 

ره آورد یک سفر کوتاه از مادر وطن، افغانستان عزیز،

 

رفقا و دوستان سلام!

من بعد از سالیانی دُورِی از وطن همراه با عشق و علاقهء دیرین جهت دیداری روانهء وطن شدم  تا باز هم از آب و هوای که مرا به جوانی رسانیده بود بنوشم واستشمام کنم، در آن کوچه و گذری که دوران کودکی را گذرانیده بودم گشت و گذاری داشته باشم.

از هر آنچه که در ساختار من رول داشتند، مکتب، پوهنتون، بیمارستان و دفاتر سَری زده و یادی زنده کنم. به امید استفاده از هوای صاف، آفتاب داغ و آسمان شفافش، دلی گرفته از طبیعیت غمین اروپا را شاد سازم. با مردم مهربانم، مردمی که خندهء شان دلگیر، چهرهء شان بشاش و قهرشان زمین لرزان بود بنشینم راز دل کنم و نیازم را پوره سازم.

 بلی، رفتم تا از همان وطنی که آبا و اجداد ما به بهای خون شان نگهداشته بودندش و برای آزادیش از دست اهریمن سیاه استعمارگران خونهای خود را ریختند، جانهای خود را فدا کردند و میراث پاک و منزه را که کشور شیر مردان می نامیدندش، آزاد و سر فراز از خود بجا گذاشته بودند، دیداری داشته باشم.

 با همه مشکلات زیاد و واهمه های فراوان، یک چیز را میتوانم به وضاحت بگویم که:

به مجردِ رسیدن به میدان هوائی کابل، احساس غروری به من دست داد که فکر میکردم دوباره زنده شده ام، همه چیز از خودم بود. کشورم، هوایش، انسانش، آسمان و زمینش، دیدن دوستان و اقارب خود احساسی است که من از تشریح آن با این قلم نا توان عاجزم.

 من در زادگاهم، خود را چنان آزاد فکر میکردم که گوئی زندانی یی بعد از سی سال زندان مزه یی آزادی را می چشد.

برخورد و پذیرائی دوستان آنقدر گرم و پر حرارت بود که از اشک چشم به مشکل میتوانستم جلوگیری کنم.

با وجود کثافت فضا و تعفن که از هر طرف به مشام میرسید، آزارم نمیداد چون یک فکر در مغزم میچرخید "وطن خودم".

بعد از گذشت چندی که رفع خستگی و هیجان وطن دوستی فروکش میکنند، آهسته آهسته چشم و مغز واقعیت ها را ثبت میکنند که خیلی غم انگیز است.

 اما کاش نمیرفتم و شیشۀ خاطراتِ خوشِ دورانِ پیشین را با دیدنِ آن همه نابسامانی ها مکدر نمی ساختم.

 آری، مردمی را که در کوچه و بازارِ وطنم در گردش اند نمی شناسی، گوئی مردم ما نیستند همه از دیارِ غیر جا گزین همه انسانهای با فرهنگ و کلتور بالایی یی گذشته شده اند، در و دیوار بیگانه اند.

انسانهایی که درازمدتی را پشت سر گذرانیدند تا کلتور و فرهنگی را بیاموزند و از پیشرَوِی های امروزی معاصر چیزی داشته باشند، که داشتند، دیگر نیستند.

 

همه جا سخن از پول و پولدار شدن است.

 ارزش، اعتبار، اعتماد و روابط انسان را پول تعیین میکند. دیدن همچو مراوداتی که به چه اساس به وجود آمده و بنیانگذاری شده اند، درد آور است.

نفوس، سرسام آور ازدیاد پیدا کرده و روز بروز بیشتر شده میرود.

 سفر برای کسانیکه فقط برای دیدار مختصر میروند و از طرف فامیلها و وابستگا ن شان اگر هنوز هم باقی مانده باشند، استقبال گردیده و به همان رواج اسبق به حیث مهمان پذیرائی میشوند، گاهی هم به طرف بند قرغه که در انحصار چند تجار پاکستانی است و یا به دره های سالنگ و پغمان که بدست مارشال(؟) فهیم و سیاف است، میروند، خوش آیند است اما اگر بخواهی در عمق جامعه نظر اندازی، مملو از درد است و الم.

 شهر در همه جا متعفن است. هر طرفی تپهء از کثافات انبار گردیده. آب رَو ها همه بند اند. کثافاتی که از کنار آب های خانه های زورآباد "کوه های آسمائی، کوه شیر دروازه و اطراف خیر خانه" در اثر شمالها بر سر و روی انسان میریزد غیر قابل تحمل است.

این گناه شاروال نیست که به پاکی یی شهر نمیرسد؟ چون کابل برای هفتصد هزار نفر ساخته شده بود حالا طور احصائیهء شنیدگی (چون احصایهء رسمی و آمار قابل پذیرش وجود ندارد) در حدود پنج میلیون انسان در آن متوطن شده اند.

 مردم مراکزِ ولایات که همه به زندگی شهری عادت داشتند به کابل نیستند. اکثراً مردمی اند که از دهات خیلی ها دور دست و حتی از دیگر بلاد در کابل متوطن شده اند که اصلاً به شهر و زندگی شهری آشنائی ندارند.

 

افغانستان امروزی، افغانستانی نیست که ما ها در وقت ترک وطن دیده بودیم.

 

کابل که مانند گذشته ها نمونهء جامعه امروزی افغانستان است و بوده، واقعیت وحشت زا را با تألم فراوان تمثیل میکند.

البته نمیتوان تنها کابل را دید و از تمام  افغانستان صحبت کرد. ولی کابل که پایتخت کشور است همهء مسائل از آنجا بررسی و حل و فصل میشد همچنان نمونهء رشد، اقتصاد و تمدن در جامعه بود در آنزمان ارزشهایی معیار بود که به آنها ارج گذاشته میشد. حکومت مرکزی وجود داشت، ولایات تابع مرکز بودند.

 در افغانستان امروز ملوک الطوائفی به معنی واقعی آن حکمفرماست. والی های ولایات کاملاً خودمختار اند و آنچه میخواهند انجام میدهند حتی از بسیاری کارکرد های شان مرکز اطلاعی ندارد و عمل شان اکثراً وابسته به دساتیر و موجودیت نظامیان خارجی است که در آن ولایت  متمرکز اند.

از کشورهای همسایه و حتی آنطرف اقیانوسها هیأت هایی می آیند، با والی ها قرار دادهایی را میبندند که مرکز از آن اطلاعی حاصل نمیکند یا بعد از اجرای کار مطلع ساخته میشود.

 والی ها برای حفظ و بقای خود کامه گی های شان تا سرحد ممکنه دست به تقویه و تشویق قوم و زبان گرائی زده و میزنند که این خود زهر پاشی کشنده یی مقابل اتحاد مردم افغانستان است که قبل از تسلیمی حکومت برای به اصطلاح مجاهدین، سخت علیه اینگونه عمل مبارزه میشد. در نتیجه یی همین تفرقه اندازیها، زمزمه هایی برای تجزیه و تقسیم افغانستان "به شمال و جنوب" شنیده میشود که آرزوی دیرینهء حکومات چپاولی یی ایران و پاکستان بوده و است.

 پاکستان و ایران با تقویهء مذاهب روز تا روز برای بدست آوری مقاصد شوم خویش گروه هایی را تقویه مینمایند که درسابق بنام "جهاد" نیز تحتِ فرمان شان قرار داشتند و خرابی افغانستان را سبب گردیدند. رهبران این گروه ها میدانند که اگر دست از ین مزدوری بردارند بزودی از صحنه برداشته خواهند شد. لذا چندی را مسلح ساخته و با پرداخت پولهای گزاف برای محافظت وبقای خود نگه میدارند. با داشتن چند نفر و بزرگ نشان دادن خود برای قوای ناتو و دیگر قوای مسلح غاصب افغانستان، خود ها را صاحب جاه و جلالی میسازند.

 از حالت فعلی افغانستان در حال حاضر که من به ولایات کابل؛ کاپیسا،پروان، لوگر و پنجشیر سفر کردم و با دوستان از اقشار مختلف، با دیدگاه های متنوع نشستم و صحبت کردم، برداشتم چنین است:

 در بخش اجتماعی: کابل و نواحی اش مملو از انسانهایی است که اکثراً بیگانه اند ومعنی شهر و شهری بودن را هنوز نیاموخته اند.

کابل را میتوان با "کمون اولیه" مقایسه کرد، با تفاوتی که همه با وسائل مدرن چون تیلفون سیار (دستی) و سوار بر موتر یا موتر سایکل، بطرف قبیله شدن میروند.

(البته تعدادی معدودی هستند که شهر و رسم و رواجش را میدانند که میتوان در مورد ایشان بحث علیحده را براه انداخت.)

از قوانین مدنی امروزی خبری نیست. هر کسی خودش قانون است، بشرطیکه یا زورمند باشد یا استخدام شدهء زورمندان و تفنگسالاران که اینها خود لارد های مواد مخدر هم هستند. کسی مقابل حرف اینها حرفی نمیتواند بزند. چون حامیان شان دیگران!!! اند و آنها نیز از همین قماش اند.

لذا میتوان گفت "قانون جنگل" حکمفرماست. که حتی به آنهم کسی پابند نیست.

در بخش اقتصادی: باید بصراحت گفت که تورم پولی رابه حد اعلی بوجود آورده اند که اگر ما سیاست خارجی مروج امروزی امریکا و قاچاق مواد مخدر را که جزء سیاست امروزی آنهاست، نمیدانستیم، باید در جستجوی مرجع نامرئی ریزش اینقدر پول به کیسه های قوماندانان وآنهمه مردم میشدیم، واقعاً سوال برانگیز میبود.

اما به صراحت دیده میشود که غاصبین کشور، اولاً مردم را به پول دوستی عادت دادند و حال پلان اصلی شانرا "تمرکز سرمایه" روی دست گرفته اند یعنی سرمایه های بزرگ، آهسته آهسته بدست یکتعداد معدودی تمرکز داده میشود که عنان رهبری شان را مستقیماً بدست دارند. پول پرستان وطن فروش، گوش بفرمان آنان نشسته اند.

 برای ایجاد زیربنای اقتصادی کاری صورت نگرفته و برای تولید، جهت چرخش اقتصاد هیچ نوع کاری انجام نیافته است.

حتی زراعت عنعنوی هم رو به سقوط است.

روزانه چهارصد تا پنجصد کامیون مواد مصرفی از طریق بندر تورخم و صدهایی هم از طریق بنادر دیگر داخل افغانستان میشوند.

 تأسیس چند فابریکهء مونتاژ نمیتواند در جملهء ساختار زیر بنائی کشور محسوب گردد.

(این بحثی است که باید اقتصاد دانان خیلی عمیق به آن بپردازند)

 وفور نعم خیلی زیاد است. اینکه چند فیصد مردم از آن استفاده کرده  میتوانند، احصائیه بدست نیست تا رقمی را نوشت، اما میتوان گفت که خیلی کم است.

به یک جمله میتوان گفت که افغانستان فابریکه یی کود سازی یی است که مواد خامش از کشور های همسایه بخصوص پاکستان وارد کشور میشود.

 در بخش سیاسی: درین بخش اگر به تحلیل و تجزیهء اضافی نپردازم، خیلی خلاصه میتوانم گفت، افغانستان کشوریست که از پاکستان اداره میشود و اگر بگویم مستعمرهء پاکستانش ساخته اند بیجا نیست.

هر آنچه از پاکستان دستور داده و خواسته میشود، به اجندای عمل دولت مبدل میگردد. آخرین دستور و خواست پاکستان ایجاد نشستی بنام "نشست صلح" بود که خواستار فیصلهء مبنی بر برطرف کردن "وزیر داخله" و "رئیس عمومی امنیت ملی" و همچنان آزاد ساختن "طالبانی" که به جرم و اجرای عملیات تخریبی دستگیر و بعد حکم محکمه در زندانها بسر میبردند و اکثر شان اعضای فعال آی اس آی بوده اند و سهیم ساختن "طالبان" در قدرت بود که چنان شد.

 صحنه سازی یی فیر راکت پهلوی خیمهء "کنفرانس صلح" که بسیار طفلانه تنظیم شده بود، تا دلیلی برای برطرفی دو عضو فعال کابینه بدست آورند، چنان احمقانه بود که همه به آن میخندیدند.

 من شاهد این عمل از ورای تلویزیون طلوع در کابل بودم که جریان را راساً گزارش میدادند.

(صحبت حمید گل پاکستانی را در مصاحبه با بی بی سی همه شنیدید)

حالتی در افغانستان، بخصوص در کابل است که بعد دیدنش همان شعر معروف بیاد انسان میافتد که برای غزنه گفته بودند:

شهر غرنین نه همان است که من دیدم پار      چه فتادست که امسال دگرگون شده کار

براستی چنان است که انسان به حیرت می افتد.

 بدبختانه افغانستان محل اجرای پلانهای جنگی، اقتصاد (مصرفی) و میدان آزمایش سلاح های مدرن کشور های قدرتمند جهان و همسایه های آن گردیده است .

 کابل با این وضع نمیتواند نمایشگر شهری باشد که نمودار یک پایتخت است.

 ساختمان های بلند منزل و خانه های شخصی با نقشه های ایرانی پاکستانی و عربی (که خاص هوای خیلی گرم است) و همچنان خانه های زور آباد و بدون نقشه در سراسر کوه های شیر دروازه و آسمائی و اطراف کوتل خیرخانه نمای شهر را دگرگون ساخته اند.

 تعداد عراده جات فرسوده با فرمانهای (اشترنگ های) راست و چپ و مردم سرگردان، آنقدر است که زمانی که من از کابل برگشتم و به هامبورگ رسیدم، فکر کردم هامبورگی ها همه به مرخصی رفته اند و موتر های شان را هم با خود برده اند، شهر خالی به نظر میرسید.

 برای اجرای کاری اگر به دفاتر دولتی(؟) مراجعه شود، ولو برای گرفتن امضای ماموری باشد، باید رشوه داد.

از عسکر نگهبان دروازه (که صدا میزند، آغا جان شکرانه اجرای کار را بده) تا خود آمر اداره را باید رشوه داد، در غیر آن روز ها باید دوید انتظار کشید و متأثر برگشت. چون کاری را نمیتوان بدون رشوه از پیش برد.

 از نگاه حفظ الصحهء محیطی، کشور آنقدر به پرتگاه برهم خوری یی ایکو سیستم نزدیک است که کمترین ها شاید به خطر آن متوجه شده و یا درک کنند. خریطه ها، بوتلها، سامان بازی و وسایل خانه که از پلاستیک اند، آنقدر در هر طرف پرتاب شده اند که در اثر باد ها به هر کنجی کشانیده میشوند و مردم هم اطراف این انبار شده ها رفع حاجت میکنند چه در کنار جاده ها، بستر رودخانه کابل که چویچه ای را میماند و یا در پارکها باشد. کثافات نسبت کمی عمله حفظ و مراقبت شاروالی به گندگی رسیده و تعفن خیلی زننده را بار میآورد تا اینکه زیر تابش آفتاب خشک شده و در اثر باد ها به هوا به پرواز می آیند و متحدانه با مواد فضلهء خشک شده که از بد رفت خانه های "زور آباد" بالای کوه ها که (اِن جی او)ها برای شان راه رو های کانکریتی و جویچه های که مواد فاضله در آن باید به زیر جاری شوند، ساخته اند، متحدانه به هوا شده جا در مجرای تنفسی و شش باشندگان کابل میگیرند. و سبب بروز امراض گوناگونی میشوند. از همین سبب است که در جاده، کوچه و پس کوچه که نظر اندازی لوحه های مختلف از دوکتوران با القاب مختلف و همچنان دواخانه های گوناگون میبینی. حتی بالای قفسه های کوچک چوبی که در سابق موچی (پینه دوز) و یا نصوار فروش ها از آن استفاده میکردند، لوحهء داکتر و یا درملتون را میخوانی. تعدادی هم نوشته اند لابراتوار کمپیوتری و معاینات مدرن کمپیوتری (که اجرت آنها را هم باید به دالر پرداخت) که تعجب آور است. طبابت به یکی از بهترین منابع پولی تبدیل گردیده است.

طور مثال از دوکتوری که در یکی ازین قفسه ها باصطلاح مشغول تداوی مریضان بودند، پرسیدم.

داکتر صاحب روزانه چند مریض را تداوی میکنید؟

به استغنای عجیبی گفت:

والله روزانه دو سه صد دالر میشه.

 مسئلهء خیلی خطرناک دیگر که شاید پلانگذاری یی برای کنترول آیندهء افغانستان طرح شده باشد اینست که تعداد زیادی از اطفال ۸ الی ۱۱ ساله یا هم کم و بیش رابه دفاتر نواحی آورده و خواستار تذکره تابعیت افغانستان و آنهم از شهر کابل را برای شان نموده و اخذ میدارند.

تعجب در اینست که آنها نه "دری" میدانند و نه "پشتو". اکثراً به "عربی" و یا "اردو" صحبت میکنند. آورندگان شان میگویند، اینها "اطفال مجاهدین صاحبانی اند که شهید شده اند و تا حال در خارج سرگردان بودند و حال بوطن خود شان برگشته اند." اکثر اینها در مکاتب نظامی شامل گردیده و تربیه میشوند.

 اما در مورد رفقای دیروزین ما!

برداشت من از دیدار، صحبت مستقیم و تیلفونی با اعضای حزب وطن، سابق حزب دموکراتیک خلق افغانستان و برخی از رهبران احزاب ایجاد شده از بدنۀ آن هم خیلی جالب و آموزنده بود.

 رفقای ما دیگر آنهایی نیستند که بودند. هزاران سئوال در فکرشان در چرخش است.

اکثراً مانند ما میپرسند:

چه شد که دولت و حکومت را "رهبران" حزب ما به "مجاهدین" دودسته تقدیم کردند و تا امروز دهن به تشریح علت و یا علل نپرداختند؟ اما بعد از گذشت سالیانی، احزاب دیگری را بوجود آوردند و تمام رفقا را بنام این و آن بجان یکدیگر انداختند. حتی کار بدانجا کشانیده شد که بدون در نطر داشت شرائط داخلی، شخصی را برای احراز کرسی یی ریاست جمهوری نامزد و از اروپا به افغانستان صادر کردند.

 اکنون که "انتخابات پارلمان" مطرح است، بازهم تعدادی را برای کاندید شدن در "انتخابات پارلمانی" فرستادند که هیچنوع ارتباط با رفقای ما که در محلات زندگی دارند، ندارند.

 

با کمال تأسف که دیگر در میان مردم از حزب ما و رهبران ما نامی برده نمیشود.

 

در حالات خاصی که کارد در اثر نابرابری ها و خودکامه گی های وابستگان دولت و قوماندانان، به استخوان مردم میرسد به صدای رسا داد میزنند که:

"کاش شهید داکتر نجیب میبود که شما را گم میکرد. ما نفهمیده بودیم که آنچه او میگفت راست میگفت و ما به این مجاهدین وطنفروش و دین فروش اعتماد کردیم" و خود را دو و دشنام نثار میکنند.

 دیدن همچو حالات چنان تآثر آورد است که ترسیمش محال است. باید مردم را از نزدیک دید و قضاوت کرد.

ازین نشستها و دید و وادید به اصطلاح رفیقانه و جلسات ما در اروپا، آنها اصلآ نه خبری دارند و نه علاقهء به آنها دارند، بلکه سبب انفجار درون حزب را همین نشستهای قدرت مندان و خود خواهان درون حزب میدانند و به اصطلاح رفقای اروپا را مانع اتحاد رفقا در درون افغانستان میخوانند .که اگر خوب بیاندیشیم حق بجانب هم هستند.

 این نشستها در خارج از کشور بخصوص در اروپا را صرف ارضای خاطر آنعده از رهبرانی که عادت به چنین کار کرده اند، توسط عمال شان و آنهایی که هوس رهبری را بسر میپرورانند و یا دستور باداران شان، که اکنون از چندین منبع سرچشمه میگیرد، میدانند.

همه از همدیگر میپرسند، چه شد که رفقای ما که داد از رهبر بودن میزدند و ما هم با قلب صاف و ایمان راسخ برای اجرای دساتیر شان دست به سینه ایستاده بودیم، اکنون هزاران شهید حزب ما که در اثر دساتیر و فیصله های شان در بیروی سیاسی حزب برای دفاع از انقلاب در جبهات شهید شدند و خانواده های شان امروز با تگدی و حتی خود فر وشی در داخل و خارج کشور امرار حیات میکنند، فراموش کردند؟

چرا بعد سقوط (اگر سقوطش بخوانیم) مانند ده ها حزب حاکم در جهان که بنا بر علل مختلف به سقوط مواجه شده اند، اما در اندک زمان خود شان را بازسازی کرده  برای تأمین اهداف شان دوباره دست به عمل شده اند، "رهبران" ما دست بکار نشدند و حزب را دوباره جمع و جور نکردند، که امروزه ما اقلأ غم بیوه ها و اولاد های شان را هم خورده میتوانستیم. بر عکس "رهبران" و وابستگان شان خوشند که رئیس، منشی و مسؤول این و آن سازمان و حزب خوانده شوند آنهم در بیرون از کشور، دیگر هدفی ندارند و حتی نمیدانند که آیا توانائی یی همان به اصطلاح مقام را دارد یانه؟. که بنظر من آنها راست میگویند و بجا.

ما نشستهای پی در پی را در اروپا شاهد بوده ایم و هم نتیجهء شانرا آگاهیم.

در اخیر نکتهء چند را لازم یاد آوری میدانم:

۱ـ حزب بازی و حزب سازی برای افغانستان در خارج از افغانستان بخصوص در اروپا، هیچ اثر مثبتی برای روند مبارزات در داخل افغانستان نداشته و برعکس مانع کار آنها میشود چه خاصه که ازینجا برای ایشان دستورالعمل صادر شود.

 ۲ ـ هر آنکه در هر راهی و یا با هر حزبی و برای هر هدفی که میخواهد مبارزه کند، مانعی ندارد، میتواند. قوانین اساسی هم اجازه میدهند، اما باید در داخل افغانستان دست به عمل شوند نه از خارج برای افغانستان. برعکس در خارج از افغانستان میتواند یک "کمیته حزبی" برای پخش اهداف و بر ملا سازی یی اوضاع جاری داخل افغانستان برای اتباع محل زیست موجود باشد و بس. بشرطیکه آنهم از افغانستان تعیین گردد.

 ۳ ـ رهبران اسبق و مهر بر دهان خوردگان قرن باید دست از جلو گیری یی مبارزات جوانان بکشند و بگذارند که آنان در داخل کشور رو به مبارزه علیه نا بسامانی ها بیاورند و وطن را ازین پرتگاه کشنده بیرون بکشند.

 دستبازی این رهبران مقابل خواست رفقا، حاصتاً در اوائل شکست و فرار، برای احیای دوبارهء حزب آنقدر غرض آلود بود که ما را نه تنها پارچه پارچه ساخت بلکه به قوم، زبان و محل پرستی کشانید که این دست آورد شانرا در ساختار همهء احزاب امروزی میبینیم.

از این همه حزب سازان باید پرسید:

آیا هدف حزب دموکراتیک خلق افغانستان و حزب وطن همین بود که مملکت را به قوم و قبیله تقسیم کنیم؟ که به یقین چنین نبوده و نخواهد بود.

۴ ـ من بوضاحت و جرأت مینویسم:

تعدادی از رفقای اسبق ما که در احزاب ایجاد شدهء دستوری از اروپا به افغانستان جهت حل معضلات موروثی و فروش دارایی های منقول و غیر منقول خویش میروند و در باز گشت از تشکل سازمانهای شان درین و آن محل گزارش میدهند، بجز از ارضای خاطر فرستادگان شان، حقیقتی در آن وجود ندارد. شاید بعضی ها دارای گروپهای کوچک باشند اما از ایشان در داخل مردم نه کسی میداند و نه لمس میکند.

حزبی که از میان مردم بر نخیزد و برای مردم نباشد ولو بر شانه های مردم سوارش سازند، کاری را از پیش برده نمیتواند. حاصلش را همه دیده و تجربه کرده و با گوشت و پوست خود لمس کرده ایم .

 ۵ ـ نسل جوان که تا ۹۰ ٪ جامعه را دربرمیگیرد، "حزب وطن" را نمیشناسد چه رسد به آن که ح.د.خ.ا. و رهبران آنرا بشناسند. از اسامی رهبران اسبق حزبی و دولتی یگانه  اسمی که با آن آشنائی دارند شهید دکتور نجیب به عنوان آخرین زمامدار و نمایندۀ حاکمیت ح.د.خ.ا. (حزب وطن) است که به شکل بسیار فجیع و غیرانسانی به دست های ناپاک "طالبان" به شهادت رسید که طبعاً شهادت مظلومانۀ آن احساس بشردوستانۀ هر افغان را جریحه دار میسازد.

 اینکه چرا رهبران سیاسی ما از نام رفیق نجیب شهید نخواستند برای نفوذ حزب بین مردم استفاده کنند سوالیست که همه از همدیگر مینمایند. اینکار را اگر "ایگوئیزم" و نامجوئی یی رهبران خودخواه نخوانیم جوابی دیگری نمیتوانیم داشته باشیم، چون دهن های بلند پایه های حزب ما را مهر لاکی زده اند که دهن کشاده نمیتوانند. از همینجاست که هرکه هرچه خواست در مورد شان مینویسد. اما آنها فقط در ظاهر خموش اند .

 اگر هم یکی دوی شان در جایی مصاحبه یی مینمایند، آنقدر ننگین و شرم آور است که اگر نکنند بهتر است.

چون درین مصاحبه ها هم خود و هم تمام اعضای حزب را بیسواد و بیخبر معرفی میدارند.

اگر اینها با صداقت دهن میکشودند، حالا اشرار اولی و آزرده خاطر آن بعدی و حاکمان امروزی آنچه را حزب در اول برای مردم خود قول داده بود و به اثبات رسانید، بنام خود جاه زده نتوانسته و به آن افتخار نمیکردند. که آن اخراج قوای شوروی وقت از افغانستان است.

 آیا هنگامیکه قوای شوروی از افغانستان دوباره بوطن شان برگشتند، دولت و حکومت بدست حزب ما بود یا این ادعاگران دروغگو و برباد کن همه چیز در افغانستان؟ آیا حزب ما سه سال بعد از اخراج قوای شووی، دولت و حکومت را بدست نداشت؟

آیا حکومت را تعدادی ازاین رهبران ما برای مخالفین تسلیم کردند یا در جنگ از دست دادند؟. ویدیو های نشر شده از فرانسه را همه دیدند.

این است که ما ضعف و نا توانائی یی رهبران مهر بلب خورده و خاموشان قرن را می فهمیم.

اینها باید چنان مصاحبه ها و جرو بحث ها را براه می انداختند که مردم به هدف قطع خونریزی که ما ادعا داشتیم باور میکردند. و آنچه را رفیق کارمل زنده یاد همیشه میگفتند که "هرگاه تجاوز بیگانگان از خاک ما قطع گردد؛ قوای دوست افغانستان را ترک میگویند" اثبات یکی ازگفته های رهبران و سیاست حزب میساختند. که بخاطر خود خواهی های شان نکردند .

اما با اینهمه عدم توانایی رهبری بعد ازسقوط حاکمیت، باید رهبران از همه اعضای حزب خوش و سپاسگذار باشند با وجودیکه همه چیز خود را از دست دادند باز هم ایشان را به احترام یاد میکنند.

و باید بدانند که این احترام واقعی است، برای آنکه همینها بودند که سکوت سیاسی را در افغانستان شکستند و راه مبارزه را باز کردند که که رفیق زنده یاد ببرک کارمل پیشگام همهء شان بودند. من بیاد همان ضرب المثل وطنی می افتم که گفته اند:

یک سر صد سر را اداره میکند و صد سر یک سر را نه

واقعاً او بود و استاد خیبر که همه مشکلات را به چه درایت عالی حل میکردند. اما امروز از سیاست مداران ما با حزب سازی های شان چه نیست که نمیبینیم. تا آن حد که بعضی های شان حتی متعلق به قوم بودن را نسبت به عضویت شان در حزب ترجیح میدهند.

 اما در اخیر،

اگر میخواهیم که رفقای خود را در افغانستان صادقانه ممد باشیم فقط یک راه وجود دارد و آنهم تشکیل یک سازمان همه گانی فرهنگی، که ما با براه اندازی یی محافل بتوانیم اولأ رفقای ازهم دور شده را دوباره نزدیک سازیم و دومأ از عاید محافل کلتوری برای تنظیم یک تلویزیون در افغانستان، آنها را کمک نمائیم. چون عادت اخبار خوانی و رادیو شنیدن در افغانها وجود ندارد. درغیر آن هر عملی را که در اروپا برای گویا اتحاد انجام میدهیم بجز از تکرارعادت چیزی نبوده و برای حزب و رفقا در وطن هم ممدی بوده نتوانسته و بر عکس آنها را نیز مثل رفقا در اروپا به انشقاق میرسانند، که بدبختانه تا حال چنین بوده و درآینده هم چنین خواهد بود.

 اگر میخواهیم کار عملی انجام بدهیم آنست که، هر آن رفیقی که توان رفتن به افغانستان را دارند، گروپهای ۱۰ الی ۱۵ نفری را تشکیل داده برای کمک و رهنمائی رفقای داخل افغانستان (اگر پیدا شوند) برای سه ماه یا بیشتر رفته و تحت رهبری یی ایشان کار اتحاد، جلب و جذب را برای تشکل حزب براه اندازند. در غیر آن راهی که اینهمه حزب سازان براه انداخته اند، راهیست به ترکستان.

اگر واقعاً به رفقای خود میخواهیم کمک کنیم، چرا عمل نمیکنیم.

اگر واقعاً وطنپرست و به ایدیولوژی مردمی خود راست و صادق هستیم و در سابق هم بدون توقعات جانبی که هر کدام از آن داد میزدیم، داخل حزب شده بودیم آگاه باشیم که همین زمان، زمان آزمایش است.

اما این مسئله را همه باید بدانند که ما خواستار عین حزب آن زمان (حزب وطن) نیستیم. حزب امروزی باید بعد اتحاد تمام جناح ها اگر ممکن شود باید با طرح جدید و قابل قبول در شریط امروزی عرض اندام کند. خود بازی دادن های امروزی که همه داد از داشتن کمیته ها در تمام افغانستان میزنند، بیجاست و دردی را هم دوا نخواهد توانست.

 من منتظر نتیجه یی "انتخابات" پارلمانم تا دیده شود که اینهمه احزاب اروپائی که داد از داشتن کمیته های حزبی در تمام نقاط کشور میزنند، برای کاندیدان شان چند رأی بدست میآورند؟ از آن میتوان درست و نا درست بودن حرف مرا خواهید دانست.

 بهترین راه اینست تا از راه های فرهنگی آشتی و دوباره میان رفقای دیروزی؛ بخصوص آنانیرا که در سازمان ها سرکشیدهء امروزی بخاطر روی این و یا آن جمع گردیده اند، ببار آورد و همه را تربیهء دوباره داد، ورنه دردی با این اروپا نشینان دوا شده نتوانسته بلکه امراض گوناگون تفرقه اندازی را در رفت و آمد های شان داخل افغانستان برده و هنوز هم به تفرقه رفقا، دستوری میپردازند. اگر هم کمیته های کلتوری ایجاد میگردد. شرط آنست که مسئولین این کار باید جوانان باشند نه آن به اصطلاح بزرگانی که عادت به خِت کردن آب و گرفتن  ماهی دارند. و یا معتقدین به حکومت ارواح ها. چون آنهمه امتحان شانرا داده اند.

رهبران یا دست درازان امروزی، از اتحاد بخاطری ترس دارند که مبادا روزی مورد سوال اینهمه سرسپرده قرار نگیرند. غافل از آنند که آرشیف تاریخ خیلی امانت دار است و نگهدار همه حوادث.

 اگر امروز از شهدای ما یادی نمیکنند و طرفه میروند اما روزی پسران این همه بیوه و بی سرپناه، که حاصل انقلاب و بازماندگان رفقای ما اند، از همهء ما خواهند پرسید که "این چون است و ان چون" .

 این بود آنچه دیدم، درک کردم و لازم به ابراز و یادهانی دانسته پیشکش شما عزیزان کردم.

 امیدوارم این نبشتهء مرا غرض آلود ندانسته بلکه در مورد عمیق فکر کرده مانند من از خود نقد نموده و به رفع نواقص بپردازند.

 

افغانستان  کمیدی است سیاسی و تراژیدی ایست مضحک و درد زا.

 

من با دهن پر خنده رفتم و با چشم پر ز اشک برگشتم.

 

این سفر که میتوانست خیلی جالب و دل انگیزباشد، بدیختانه که تألم زا، تأثر آور و غم انگیز بود.

 

اما در مورد برداشت من از وطن، هر کسی سئوالی دارد و یا خواسته باشد با من به مباحثه بپردازد، من خیلی دوستانه حاضرم.

با عرض ادب و احترام به همه

احمدشاه قادری

تلیفون تماس با من:

۰۱۷۶۲۱۹۷۵۸۹۲

0176 219 758 92