جمعه، ۷ جنوری ۲۰۱۱

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد

  
غفار عریف

 

 

 

دوست با صفاء یى، رُمان ضخیم، حجیم و قطور "كوچۀ ما" اثر اكرم عثمان را امانتاً  در اختیارم قرار داد. از بركت لطف آن یار عزیز، كتاب را با دقت و تأمل فراوان خواندم و در لابلاى آن شمارى از واژه ها و اصطلاحاتى را كه خود در نوشته هایم بكار برده ام، نیز یافتم.

قبل از مطالعۀ اثر، چیزهاى در بارۀ آن در برنامۀ "اندیشه و هنر" رادیو بى بى سى شنیده بودم. دست اندركاران آن پروگرام در مصاحبۀ كوتاهى با مؤلف رُمان، در یك تبصرۀ كوچك به كتاب، شهرت قاره پیما دادند.

متعاقباً نشریۀ "آزادی" در شمارۀ (۷۰) خویش، به معرفی مختصر آن پرداخت و بازهم از قول مؤلف تذکار داده بود، که "رُمان عمدتاً سیاسی ـ تاریخی" است.

نگارنده قصد آن را ندارد كه در این مقال، رُمان را به نقد گیرد؛ چه یك كتاب داراى ۱۶۶ بخش و ۱۴۵۰ صفحه، بحث عمیقى را میطلبد، كه در یك نوشتۀ كوچك نمى گُنجد.

از آنجایی كه این حقیر بسان صاحب اثر(!)، استراتیژیست، نظریه پرداز، تیوریسن و طراح دكتورین سیاسى- اقتصادى و نظامى نمى باشم، بناءً خود را در بعضى زمینه هاى تیوریك و سیاسى مندرج در رُمان "كوچۀ ما" خیلى عاجز و نا توان مى یابم و با عُجز و بیچارگى، به این خلاء و كمبود خود اعتراف مینمایم.

اكرم عثمان در كتاب خود به كرات و مرات روى پاره اى از اندیشه ها و نظریات سیاسى و تیوریك "ماركس" و "لینن" (بویژه لینن) ایراد هاى گرفته و قسماً آنها را ناكارا، پوسیده، خشن و عارى از جنبه هاى تطبیق عملى خوانده است. لینن و استالین را در پروسۀ مبارزات سیاسى و در روند دولت سازى و تمثیل قدرت، انسانهاى خیانت پیشه، خشونت گر، آدمكُش، ماجراجو، دهشت افگن، توطئه گر، خود خواه، قدرت طلب، فساد پیشه، قسى . . . دانسته است. این جانب داورى را در مورد شخصیت و دورۀ زمامدارى آنها، از صلاحیت خویش بدور میدانم. زیرا موسسات دانشگاهى و مراكز تحقیقات مسایل سیاست و جامعه شناسى به این كار پرداخته اند و در آلمان گاه گاهى فلم هاى مستند در این موارد، در شبكه هاى تلویزیونى Arte و  Phoenix به نمایش گذاشته میشود.

***

مطالعۀ رُمان "كوچۀ ما" از سه دیدگاه مرا وادار به آن ساخت تا پس از ارج گذارى به اصل هاى آزادى بیان و عقیده، احترام به آزادى قلم و اندیشه و حُرمت گذاشتن به حرفۀ شریف نویسندگى، با استفاده از ابتدایى ترین حق خود، سطورى چند بنگارم

۱: به عنوان یك انسان در دفاع از شرافت و اسم و رسم آدمى كه در رُمان "كوچۀ ما" سخت به آن تجاوز صورت گرفته است؛

۲: منحیث یك عضو نهایت عادى جامعۀ افغانى (از چند سالى ساكن در دیار غُربت)، حق ابراز نظر را بخود محفوظ میدانم؛

۳: بمثابۀ یك عضو ساده و پایین رتبۀ "حزب دموكراتیك خلق افغانستان" كه به عضویت و دوران پیكار وطنپرستانۀ خود در صفوف آن حزب افتخار میكنم و مسأله دفاع مشروع را در برابر توهین هاى بدور از ادب و اخلاق و تاخت و تاز هاى سبعانه، حق مسلم خویش میشمارم.

انسان و انسانیت:

احسان طبرى نگاشته است: "درست این احساس عمیق، تعهد در برابر سراپاى خاندان انسانى است كه ما را در آزمونهاى طوفانى هستى حفظ میكند؛ ما را از خود فراتر میبرد؛ ما را به یك موجود آن سوى جانوران، به یك موجود واقعاً انسانى تبدیل میكند؛ انجیرِ روح ما را در داغى رنج مى پزد و آن را شیره ناك و معطر می سازد.

آدمى به نوعى غرور ژرف آدمى بودن نیاز دارد. سكۀ پول، عیش و نوش، شعشعۀ كُرسى و مقام، افسون شهرت، جنون قدرت، نباید او را از این مسند فرخنده و مغرور فرو بكشد و الا به شیوۀ هستى جانوران فروتر از خود تن داده است.

آرى! انسان بمانیم و به انسان خدمت كنیم! این است شعار درست براى عمل درست . . . . "

(از دیدار خویشتن "یاد نامهء زندگى" صص ۲۰۲ و ۲۰۳)

 

بلى! با احساس عمیق تعهد در برابر سراپاى خاندان انسانى، پرویزن گر اثر اكرم عثمان میشوم:

در رُمان "كوچۀ ما" موارد توهین و تحقیر انسان و تعرض به انسانیت، خیلى زیاد دیده میشود. مؤلف چنان پنداشته كه خواسته با ظرافت كلام و زیبایى بیان، دفاع از عدالت و نفرت از زشتى ها را، به خواننده تحویل بدهد؛ ولى نتیجۀ معكوس از آن بیرون مى آید. به ذكر چند مثال (مُشت نمونۀ خروار)، بسنده میكنیم:

در صفحه (۹۰) جلد اول رُمان آمده است:

". . . در آن وقت تبلیغات چى ها بیست و چهار ساعت قوله میكشیدند، كه اینها همه به خاطر رسیدن به بهشت كمونیسم است. "

ببینید خوانندۀ عزیز! این دیگر سگ ها هستند كه قوله میكشند، نه انسانها! انسانها سخن میگویند و با حرف زدن و با استفاده از نشرات و رسانه هاى گروهى، به تبلیغ میپردازند. بین صفت قوله كشیدن و عمل سخن زدن (سگ و انسان) در سیاق علم منطق، از هر لحاظ تفاوت وجود دارد.

در صفحۀ (۲۷۳) جلد اول میخوانیم:

". . . همه آزادى، آزادى مى گفتند، حتى كسانیكه از آن چیزى نمى فهمیدند . . . حشرات موذى و غیر موذى ادارات دولتى! كه همیشه آب شان را پُف پُف كرده میخوردند، زبان باز كرده بودند و مدیران و روساى شانرا انتقاد میكردند، و اینها همه از بركت آزادى بود.

 

واژۀ حشرات كه جمع حشره است، مفهوم آن در نزد همگان قابل درك میباشد؛ اما لغت موذى چیست؟ در فرهنگ معین، موذى (اذیت كننده، آزار رساننده، حیله گر و بد جنس) معنى شده است. توجه بفرمائید! مامورین پایین رتبۀ دولتى كه همه انسانهاى مستمند و مستضعف بودند، در شمار حشرات موذى محاسبه شده اند.

در صفحۀ (۳۴۶) جلد اول، تذكار داده شده است: آغا محسن . . . به هیچ جانور حریص سیاسى و غیر سیاسى! اجازه نمیدهد كه او را دندان بزند."

سبحان الله؟! از دیدگاه بعضى ها، "جانور ها" نیز به سیاسى و غیر سیاسى رده بندى میشوند. اینگونه تقسیم و تركه، در هفت اقلیم نمى گُنجد!!

ولى اهالى و موالى، حسن دیوارى همه واقف اند كه از روز پیدایش حضرت آدم (ع) تا به امروز، (و در آینده ها)، سیاست كردن، چه شیطان گونه و حریصانه، و چه صادقانه و خالصانه، كار انسان ها بوده است، نه از جانوران!!

در صفحه (۴۱۹)، جلد اول، میخوانیم:

"از سوى دیگر مكتبى بچه ها كه هنوز حزم و احتیاط را نمى شناختند و مست جان خود بودند، افسار و پچارى را میكَنَند و چهار نعل بسوى آزادى و دموكراسى یا انقلاب یا سرگرمى یا هیچ مى تازند."

همین طور در صفحۀ (۵۳۰) جلد اول، جملات مشابه را مى یابیم: "اما برغم فراغ خاطر عباس آقا، خاطر مملكت غبار اندود و آشفته بود. جوان ها باز افسار و پچارى! را كنده بودند و بى قیزه و بى جلو به پیش مى تاختند."

چه كشف جدید و چه ابتكارى تازه یى، كه اختیار را از كف برده است؟! دهقانان، روستائیان، مالداران، گادى رانان و هر كسى دیگر بخوبى میفهمند كه افسار، پچارى، قیزه و چهار نعل، واژه هاى اند كه براى حیوانات، (الاغ، استر {قاطر} و اسپ، مورد استعمال دارند. آیا جوان ها و شاگردان مدارس (دختر و پسر)، اسپ، قاطر و الاغ بودند، كه افسار و پچارى را كنده و چهار نعل و بى قیزه، به سوی هدف واهى میرفتند؟ 

در صفحۀ (۴۹۴ و ۴۹۵) جلد اول، این سطر درج است: ". . . كسانیكه از آخور دولت در آندم و دستگاه تغذیه میكردند، آدم هاى ساده و قالب شده اى بودند. . . ."

در برهان قاطع، لغت آخور یا آخُر، جاى علف خوردن اسپ، گاو و خر معنى شده است. در "فرهنگ معین"، آخُر و یا آخور به معنى: "جایگاهى از گِل و سنگ و مانند آن كه براى علف و كاه و جو خوردن چهار پایان سازند، معلف، طویله، اصطبل"، آمده است.

پس كاركنان و كارمندان رسمى و سركارى كه از دارایى ملت (بودجه دولت)معاش و امتیاز میگرفتند، همه چهار پایانى بودند كه از آخور دولت تغذیه میكردند؟ 

از آنجایی كه در گفتۀ بالا، هیچ استثنى وجود ندارد و قضاوت متوجه همه است، این سوال پیش میآید، كه آیا خود مؤلف رُمان "كوچۀ ما" در آن دم و دستگاه(!) كدام كاره اى بوده یا نه، كه با چنین بیانى همه را خطاب كرده است؟

به مانند جلد اول، در جلد دوم رُمانِ "كوچۀ ما" نیز مسایلى از این دست فراوان دیده میشود، لیكن بخاطر جلوگیرى از به درازا كشیدن سخن، ناچار از ذكر آنها صرفنظر باید كرد.

شایان ذكر است كه نوشتن و بیان اینگونه حرفها، هیچ ارتباطى به محتویات كتاب كلیله و دمنه (مجموعۀ داستانهایی است از زبان حیوانات كه در عهد ساسانیان از سانسگریت به پهلوى نقل شده اند)، نمى گیرد.

در پاسخ به تحقیر انسانها و توهین به انسانیت نبشته یى دارم زیر عنوان "جایگاه انسان" كه قبلا در جریدۀ "تصویر" به چاپ رسیده است. بى مناسبت نیست كه در این جا نیز آورده شود

در دنیاى موجودات، هرگاه از مقام والاى انسان، سخن بر زبان آید، بیشك كه نخست از سجایا، صفاى دل، بزرگوارى، عاطفه، پویندگى تلاش و تكاپو . . . حرف زده میشود:

در بارۀ جایگاه رفیع انسان، "خط سوم" را كشوده از سخنان عارف فرزانه شمس تبریزى فیض مى بریم:

 

"نگویم: خدا شوى!

كفر نگویم!

آخر اقسام نامیات (گیاهان) و حیوانات و جمادات و لطافت جو فلك،

این همه در آدمى هست!

و آنچه در آدمى هست،

در این ها نیست!

خود "عالم كبرى"، حقیقت، آنست . . .

زهى آدمى كه هفت اقلیم و همه ى وجود، ارزد"!

 

آرى! "آنچه در آدمى هست": تهذیب، پاكدلى، مهربانى، مهر ورزى، فروتنى، پرهیزگارى، پاك نفسى، نوعدوستى، صداقت، آزرم، خدمت گذارى . . . و در یك سخن سجایاى انسانى و خصوصیات اخلاقى!

در گذرگاه تاریخ، صاحبدلان فرهیخته با قامت استوار سخن و با كاخ بلندِ نظم و نثر، با چشم انداز بس گسترده به پدیدۀ انسان و انسانیت نگریسته و گوشه هاى از جهان پهناور وجود و شخصیت آدمى را از سپیده دم آغاز زندگى بشریت، روشن ساخته است.

انسان به عنوان "اشرف مخلوقات"، در دفاع از حق و شرافت آدمى و جهت پاسدارى از فضایل انسانى به جنگ با اهریمن رفته و در پیكار حق بر باطل، در نبرد داد و بیداد، در پرخاش فضیلت با رذالت، كوره راه هاى دور و درازى را پیموده و تا رسیدن به سر منزل مقصود، هنوز وظایف بزرگ دیگرى در پیش رو دارد.

گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعید 

هیچ راهى نیست كان را نیست پایان، غم مخور 

                    (حافظ)

انسان پوینده، در مبارزه در راه آزادگى، حق جویى و عدالتخواهى، هرگز تسلیم بد زبانیهاى توطئه آمیز ماجراجویان مفتن نشده و نمیشود. در مقابله با نا بسامانیها و پیشآمد هاى ترمز كننده، با دلاورى، جوانمردى، بلند همتى، طى طریقت كرده و هیچگاهى به خوارى و تحقیر، تن در نداده و نخواهد داد.

 

۲- خوانش مسایل تاریخى، رویداد هاى سیاسى و تحولات اجتماعى:

 

رُمان تاریخى "آنها كه دوست دارند" اثر ایروینگ استون، ترجمۀ فریدون گیلانى، بدون تردید یكى از شاهكارهاى ادبى جهان بحساب مى آید. در این رُمان، خواننده با چهرۀ استعمار كهن در قرن هجده در سرزمینهاى مستعمره آشنا میشود. نویسنده با ظرافت كلام و بدون حُب و بغض، به خلق اثر خود پرداخته و نشانۀ از تبارز عقدۀ شخصى ناشى از حقارت، در آن وجود ندارد. در رُمان، عشق جاى خود را یافته و سیاست جاى خود را.

مولف فرزانۀ امریكایى Mary Macarthy گفته است: "ما قهرمان تاریخ مربوط به خود هستیم".

 

پس به اتكاى گفتۀ دانشمند امریكایى، بایست بحث روى كتابِ "آنها كه دوست دارند" بند گردد و باب سخن بالاى رُمان مربوط به تاریخ خود مان كشوده شود

 

رُمان "كوچۀ ما" در عرصه هاى (سیاسى- تاریخى)، اصلاً كدام مطلب بكر و تازه یى را به خواننده تحویل نمیدهد. آنچه در آن گفته شده، قبلاً در آثار مورخین و صاحبنظران سیاسى و با بصیرت و نامدار افغانى و خارجى، به صورت درست و واقعى و به دور از ملحوظات شخصى و بدون جانبدارى هاى تفتین آمیز، آمده است.

بیشترین بخشهاى این رُمان، با هذیان گویى ها، یاوه سرایى ها، بلند پروازیها و توهین هاى به دور از اخلاق در ضدیت با ح.د.خ.ا. (بویژه پرچمى ها) و شخصیتهاى مشخص حزبى (بطور اخص مرحوم ببرك كارمل)، اختصاص داده شده است. اشاعۀ اكاذیب، قرینه سازیها، تهمت بستن ها، لافیدنها، زهر پاشى به روى واقعیت ها، اهانت و تحقیر انسانها تا سرحد ابتذال رسیده است.

مؤلف رُمان، در جایى با شلاق تخلیط، حقیقت را به تاراج برده و در محل دیگر با ریسمان اكاذیب، دست و پاى واقعیت را در بند كشیده است. صاحب اثر، گاهى در سیماى تاریخ نویس حضور مى یابد، و زمانى واقعه نگارى را پیشه میكند. در یك گوشۀ كتاب سفر نامه نوشته، و در بیشۀ دیگر گیسوان مشكین دلدادۀ قهرمان رُمان(!) را، شانه میزند. تو گویى مورخ نكته سنج (!) پژوهشگر مسایل جامعه شناسى (!) واعظ سیاسى، عالم دینى، راهب زاهد پیشه، و رندِ خرابات، در یك لباس در آمده است.

 

"كوچۀ ما" از "تخیل" و "اختلاق"، پُر میباشد. چیستان هاى خیالى و معما هاى تو خالى، در بسیارى بخشهاى رُمان(!)، نسبت به بیان واقعیت ها، چربى میكند.

رویداد هاى خیلى مغرضانه، نه منصفانه، به بررسى گرفته شده است. یك نخود را چهل نخود ساخته، ورق تاریخ را سیاه كرده است. چنان به نظر میرسد كه رُمان در بعضى موارد (رخداد هاى سیاسى)، با سنگ ها، نه آدم ها سخن میگوید. زیرا انسانهاى واقعیت نگر میهن مان كه خود شاهد حوادث و رویداد هاى پنج دهۀ اخیر در كشور بودند؛ با مطالعۀ این رُمان در مى یابند كه بررسى مسایل تا چه سرحد، با حقیقت فاصله دارد.

در نگارش وقایع سیاسى پس از سال ۱۳۵۲، فاكتور دسایس و توطئه هاى بین المللى بر ضد مردم و دولت افغانستان كه رهبرى آن را ایالات متحدۀ امریكا و متحدین غربى آن، همراه با پاكستان، ایران، عربستان سعودى، مصر، چین، شیخ نشینان حوزۀ خلیج و سایرین به عهده داشتند و كار تحقُق عملى دسایس را، ادارۀ جهنمى "سیا"، "آى. اس. آى"، ساواك ایران و ادارۀ جانشین آن سازماندهى كردند؛ قسماً به فراموشى سپرده شده است. گویا كتابهاى "تلك خرس"، "افغانستان گذرگاه كشور كشایان"، "حقایق پُشت پردۀ تهاجم اتحاد شوروى بر افغانستان"، "افغانستان- تجاوز شوروى و مقاومت مجاهدین . . ." سهواً و به اشتباه به چاپ رسیده اند. تنها در شرح حوادث بعد از هفت ثور ۱۳۵۷ و هشت ثور ۱۳۷۱، نویسندۀ رُمان "كوچۀ ما" از كتاب ستایشگر خود "محمد اعظم سیستانى" استفادۀ شایان نموده است.

این كه در دوران جنگ سرد، سرزمین افغانها به میدان رقابتهاى نا سالم بین المللى، میان ابر قدرتها بدل شده بود و در پهلوى اتحاد شوروى سابق، امریكا و متحدین جهانى و منطقوى آن، مُهره هاى اصلى جنگ و ویرانى افغانستان بودند، در رُمانِ "عمدتاً سیاسى- تاریخى!" بسیار كمرنگ انعكاس یافته است.

خاطر نشان باید ساخت، كه تذكار حرفهاى بالا، به هیچ صورت انكار و دورى جستن از واقعیت ها نمى باشد و نمیتوان خطا ها، اشتباهات، انحرافات، كژرویها، ماجراجویى ها، ناروایى ها، معامله گریها، سازش كاریها، قانون شكنى ها، ظلم و اختناق، بیدادگرى ها، زورگویى ها، سركوبگرى ها، خیانت ها . . . را كه در دو مرحلۀ حاكمیت ح.د.خ.ا. رخداده و از همان سبب زمینه هاى سقوط و فروپاشى آن مهیا شد، نادیده گرفت!! ولى عاملین و مُجریان اعمال و حركات جنایتكارانه، نه تمامى اعضاى حزب و نه همه شخصیت هاى حزبى و دولتى بودند؛ بلكه در مراحل مختلف، اشخاص و افراد مشخص و گروهبندیهاى خرابكار، به آن دست یازیده اند. فكتور هاى متعدد داخلى و خارجى، از جمله تداوم جنگ اعلام نا شده، مداخلۀ همسایگان با پشتیبانى نیرومند ترین قدرتهای نظامى و اقتصادى جهان(!)، در انكشاف منفى و نا مساعد اوضاع، نقش خود را داشتند.

در صفوف حزب و دولت، تعداد معامله گران ابن الوقت، خورده مُنكران عقده مند، سازشكاران فرصت طلب، دستورى هاى مُخرب، حادثه سازان مُفتن، انحلال طلبان منفعت جو، دسیسه گران شرمسار، موقف خواهان ناسپاس، استفاده جویان بى خاصیت، تسلیم طلبان بُزدل، نیمه راهان جبون، تصادفى هاى بى دانش و . . . كم نبودند!

فعالیتهاى خرابكارانۀ این افراد، زیانهاى جبران ناپذیرى را به حزب و دولت وارد آورد و سبب انحرافات و كژ اندیشى ها گردید. دست اندازى ها و مداخله هاى شبكۀ مافیایى مشاورین فاسد و رشوه خوار روسى (ملكى و نظامى)، به روند وخامت اوضاع سرعت بخشید و مشكلات عدیده ای را به بار آورد.

گمان میرود كمى حاشیه رفتیم و از اصل موضوع بدور ماندیم. فرق نمیكند، در هر نقطه ای كه جلوى خطا گرفته شود، سودمند است:

در هردو جلد كتاب "كوچۀ ما" شمارى از كلمات، جملات و اصطلاحات و بعضى موضوعات چنان تكرار در تكرار آمده اند، كه خوانش آنها انسان را دلگیر میسازد. در بسا قسمت ها، كاربُرد شیوۀ نثر ملزمۀ یك گزارش خبرى و یا یك مقالۀ عادى اخبارى، رُمان را از خط یك اثر داستانى بیرون میكشد. صحنه پردازیهاى مضحك در رابطه با شهادت استاد میر اكبر خیبر (صص ۷۰۴- ۷۱۲ جلد اول)، ارزش كتاب را به حد اقل تنزیل میدهد، چه ملیونها انسان در افغانستان و خارج از آن (به استثناى صاحب اثر!)، بخوبى میدانند كه ترور مرحوم خیبر را چه كسانى سازماندهى و اجرا نمودند. هنوز دهها هزار عضو صادق و شرافتمند ح.د.خ.ا. وجود دارند كه بر ادعاى غلط و بى اساس مؤلف، خط بطلان میكشند.

شهید میر اکبر خیبر مطابق به یک پلان از قبل طرح شده، از سوی نیروهای ارتجاعی (درون و بیرون نظام) به ضرب گلولۀ قاتلان حرفوی از پا درآورده شد.

به یك دروغ بلند بالا و مضحكۀ دیگر، توجه فرمایید!

در صفحۀ ۱۹۰ و ۱۹۱ جلد دوم آمده است: ". . . شایع میشود كه در قریۀ كراله بدستور یك "دریا خان" سربازان دولت تمام مرد ها و نو جوان هاى آنجا را به گلوله مى بندند و یك هزار و یكصد و هفتاد نفر را كه از فرمان آن دریا خان سر پیچیده بودند، قتل عام میكنند. به دستور رهبرى دو نفر از بلند پایگان جناح خلق و پرچم به محل اعزام میشوند، تا چون و چراى فاجعه را تحقیق كنند. معلوم مى شود كه شعار هاى ضد دولتى دهاتى ها، افسر خلقى را عصبانى كرده و در اوج غضب امر كرده كه مردم را به گلوله ببندند. وزیر پرچمى میخواهد قضیه را جدى بگیرد و گزارش مفصلى براى دارالانشاى بیروى سیاسى تهیه كنند، ولى وزیر خلقى كه علنى شدن چنان فضیحتى را به صلاح نمى بیند، میگوید كه مسوولیت این قضیه را شخصا به ذمه میگیرد و وزیر پرچمى موافقت میكند و به همین سادگى آفتابى شدن ماجرا را جلو میگیرند كه چندى در پرده میماند، ولى اندكى بعد همه میدانند كه بر آن روستا چه رفته است.

پیش از هر چیز روان هموطنان شهید قریۀ كراله و سایر قربانیان دست ظالم و بیدادگرى را كه در زیر چكمه هاى خونین اختناق فاشیستى جان باختند، شاد خواسته غرض طلب مغفرت بدرگاه خالق بى نیاز دست دعا بلند میكنم، و اما پس از آن باید گفت كه

كسانیكه به عذاب وجدان باور دارند، هرگز به دروغگویى پناه نمى برند. آگاهان سیاسى بخوبى واقف اند كه فقط اندكى كمتر از یكماه بعد از حادثۀ ۷ ثور ۱۳۵۷، در داخل حزب و دولت، به شكل وسیع توطئه صورت گرفت و در نتیجه اكثریت اعضاى رهبرى حزبی جناح (پرچم)، به نام سفیر از كشور اخراج شدند. به تعقیب آن در ماه سنبله، تعداد دیگرى یكجا با شمارى از شخصیتهاى غیر حزبى، از جمله مرحوم شاهپور احمدزى و مرحوم میر على اكبر، . . . بازداشت و روانۀ زندان گردیدند.

با راه اندازى این توطئه، ماشین تبلیغاتى رژیم امین، آنها را به چه گناهانى نبود كه متهم نساخت، كه به تعقیب آن پروسۀ سركوب و پیگرد و زندانى ساختن پرچمى ها در مركز و ولایات شروع شد و به گونۀ تمامی مخالفین حزب و دولت، جای آنها نیز سلول هاى زندان گردید، در پولیگون تیر باران شدند، در زیر شكنجه هاى غیر انسانى معلول و حتى جان باختند. تا آن روزی كه قیام چنداول بوقوع پیوست و حوادث درۀ كنر و نورستان رُخ داد، . . . حد اقل ۲۵۰۰ پرچمى توسط دژخیمان رژیم در داخل افغانستان، سر به نیست شدند.

جان مطلب در این جاست كه در آن وقت هیأت حاكمۀ حزبى- دولتى، ریختن خون پرچمى ها را مباح شمرده بود، بناءً آنها در قدرت سهیم نبودند. ولى باید پرسید كه این فرد بلند پایه و وزیر پرچمى كى بود، چی نام داشت، چطور از گزند روزگار و پیگرد عمال رژیم در امان باقى مانده بود، كه به دارالانشاى بیروى سیاسى، از جنایات نابخشودنى در قریۀ كراله، گزارش تهیه میكرد؟

شاید بگویند: سلیمان لایق، بارق شفیعی، قدوس غوربندی. بازهم درست نه گفته اند. زیرا آنها در نخستین ماههای پس از ۷ ثور ۱۳۵۷، توبه نامه و سند تسلیمی خویش را به امین سپردند، پرچمی بودن خود را با حفظ چوکی های وزارت تبادله کردند و دیگر نه تنها هیچ نوع ارتباط علنی ویا مخفی با پرچمی ها نداشتند؛ بلکه در کلیه توطئه ها برضد آنان سهم وسیع گرفتند و در تبلیغ و اشاعۀ اهداف گویا انقلاب پرولتری (!) و بیانیه های علمی قوماندان دلیر انقلاب (!) فعالانه اشتراک ورزیده و بدین گونه از ریختن خون بی گناهان، شادمانی و پایکوبی می کردند!

حرفهاى زیادى وجود دارد كه میتوان در بارۀ آنها چیزهایی نوشت؛ اما از آنجایی كه به تعدادى از ادعا ها و اتهامات در گذشته ها، از سوى یاران و دوستان عزیز پاسخ هاى به موقع و مناسب داده شده است، بناءً پروندۀ این بخش را در همین جا مى بندم.

 

۳- توهین و تحقیر اعضاى حزب دموکراتیک خلق افغانستان: 

 

هرچند مولفِ رُمان، در نبشتۀ {چند توضیح مختصر در بارۀ كوچۀ ما} ضمن یاد آورى برخى حرفها، از جمله تذكار داده است: "در معرفى كركتر هاى غیر عمده از حد اكثر مدارا و احتیاط كار گرفته ام، تا هتك حُرمت، افشاگرى عنودانه و غرض ورزانه متوجه كسى نشود و قبل از اثبات جُرم، آدم مشخصى مورد اتهام واقع نشود و یا به سبب تفاوت عقیده و سلیقه و موضعگیرى هاى اعتقادى، محیط داستان آلوده نگردد. . . . "

اما متأسفانه در گفته هاى فوق هیچگونه صداقتى وجود ندارد و سراپاى كتاب پُر از هتك حُرمت به انسان، عقده گشایى هاى عنودانه! و اتهام هاى پُر از بغض و كینه میباشد و محیط داستان تا گلو در آلودگى غرق است.

نمیدانم از كجا شروع كنم و كدام مطلب را مثال بیاورم. از بسكه نمونه ها زیاد است، انسان راه گُم میشود. به یك مثال توجه فرمائید

در به تصویر كشیدن خیالى صحنه هاى تجمع شهروندان كابل در طول روز ۷ ثور  ۱۳۵۷ (آنچه در صفحات ۵ ـ ۷ جلد دوم آمده است، حقیقت ندارد و هرگز چنین چیزى رُخ نداده بود؛ زیرا مردم تا ناوقتهاى شب همان روز از كُنه موضوع واقف نبودند). در صفحه ۷ جلد دوم میخوانیم

"غریوها و عربده هاى جمعیت، پهلوان را بیاد ارغه رفتن، جفتك انداختن و بد مستى الاغ هایش مى اندازد، كه هر بامداد مست و لایعقل كرت هاى گندنه، پالك و ترب را زیر پا میگذاشتند و چهار ترات خود را به مقصد میرساندند. سخت جاى آنها را خالى مى بیند و از فرط حسرت، چنان عر میزند و شیهه میكشد، كه گوئى استحاله اى صورت گرفته و جاى او را در یك آن، همان الاغ مشكى مصرى اش پُر كرده است . . . . "

ببینید، كه به خر و آدم ها، حیثیت مشابه قایل شده است

احسان طبرى نگاشته است: "جادۀ مبارزه، همه جا مُشتهاى گره كردۀ دهها هزار و دهها هزار یا سلسلۀ گُل باران پیروزى ها نیست. جادۀ مبارزه، دهلیز هاى تار و پسكوچه هاى نمور و دلگیر فراوان دارد. در این جا شجاعتى خاص ضرور است. خویشتن دارى ویژه اى بایستى. آه، اى خداى تاریخ! چه روزگارى بر ما گذشت، كه تنها دیده گان تو نظاره گر آن بود!. . . " 

(از دیدار خویشتن- یاد نامهء زندگى- ص ۳۹)

گذشت زمان طى چهارده سال اخیر، همه را در بوتۀ آزمایش قرار داد و در جریان آن، همه كسانی كه به شكلى از اشكال در قضایا دخیل بودند، عملكرد خود را به نمایش گذاشتند و در نزد مردم تجربه شدند.

ذهنى گرایى ها و گروهبندى هایی كه ح.د.خ.ا. را دچار سقوط ساخت، در بطن تمامى سازمانها و جریانات سیاسى (چپگرا و راستگرا) در افغانستان وجود داشت و دارد. انسانهاى فاقد آرمان، راه گُم و انقلابى نما(!) كه در اوج نهضت روشنفكرى در صفوف ح.د.خ.ا. جاى گرفته بودند و در دوران قدرت یك سر و گردن بدون تبارز كوچكترین نشانۀ فداكارى، امتیاز بدست میآوردند؛ در مراحل شكست ماهیت زشت خود را بیشتر برملا ساختند و كنون آنچه نا روا و پلشتی كه در جهان یافت میشود، به حزب و صادق ترین اعضاى آن حواله میكنند. چه خوب شد كه صفار تاریخ، مس زنگ زده و موریانه خوردۀ این گروه افراد را قلعى كارى كرد و ثابت گردید كه دیگر كار آمد نیستند!

به پا گرفتن تابوت من مناز رقیب 

هنوز مردۀ من زندۀ ترا بالاست

راستى در شمارۀ ۶۹ نشریۀ "آزادى" چاپ دنمارک، رسالۀ "فصل آخر" اثر اسمعیل اكبر را نقد كردیم؛ ولى یاد آورى چیزى مهمى فراموش گردیده بود: اسمعیل اكبر پس از شش جدى ۱۳۵۸، بر اساس پروتوكول دوجانبه با ارگانهای "خاد" به صفوف ح.د.خ.ا. پیوست. در سال ۱۳۶۴ همراه با یك گروپ حزبى بحیث معاون سر حلقه در مكتب حزبى وابسته به حزب كمونیست چكوسلاواكیا، براى مدت ده ماه در شهر پراگ آموزش سیاسى دید. برخلاف آنچه كه در رسالۀ خود به حزب و اعضاى آن، بخصوص روانشاد ببرك كارمل تاخت و تاز نموده است؛ كسانیكه با او در آن جا در یك اتاق زندگى میكردند، از ریختن اشك چشمانش در دوستى به حزب و وفادارى به زنده یاد ببرك كارمل، قصه ها دارند.

فعلاً كه شرایط تغییر یافته و توازن به نفع دیگران است، در مقام تحلیلگر مسایل افغانستان، در كفۀ قپان رادیو بى بى سى در كنار سر دبیر برنامه هاى آن رادیو براى افغانستان، نشسته و چوب خطى نوبت میگیرد. چه عجیب دنیاى بیوفا و بى بقاء؟!. . . .

حكایت نابى از گلستان شیخ اجل: 

"كسى مژده پیش انوشیروان عادل آورد، گفت: شنیدم كه فلان دشمن ترا، خداى عزوجل برداشت. گفت هیچ شنیدى كه مرا بگذاشت.

اگر بمُرد عدو، جاى شادمانى نیست     كه زندگانى ما نیز جاودانى نیست

 

" (كلیات سعدى ص ۶۱)

 

 

پایان

۲۰۰۶ ـ ۳ ـ ۱۸

 

 ارسالیی: احسان الله (خپلواک)

 

 

 

 

 (اصالت در قبال مطالب منتشره در دیدگاه ها هيچ مسووليتي ندارد و با احترام به آزادي بیان و دموکراسي نميخواهد سانسور نمايد و دست رد به سينه نويسنده گان بزند)