بیدادی كه بر او رفت، حماسۀ كه از وی باقی ماند!

ف. م. جوانشير

آنكه غبار

از چهره سياسی فردوسی روبيد

فردوسی
یگانه ای که حسابش
از چاکران دربار جداست
 

قصل دوم


فردوسی موُلف شاهنامه

 

غلط مشهوری است که فردوسی کار دیگری نداشته، جز به نظم کشیدن شاهنامه. می گویند مآخذ حاضر و آماده ای وجود داشت و فردوسی آن را با امانت تمام به نظم کشیده، بسیاری ازپژوهشگران روی امانت فردوسی دائما تاکید می کنند و او را به خاطرآن می ستایند که در واقع نکوهشی شبیه ستایش است. اگر ادعای این پژوهشگران را به پذیریم، باید قبول کنیم که فردوسی شخصیت سیاسی اجتماعی برجسته ای نبوده و فقط ناظمی است بی ابتکار که در بهترین حالت فارسی دری را تکامل بخشیده است.

این برداشت به نظرما بسیارسطحی است و علاوه برهمه معایب دیگر، این عیب بزرگ را هم دربردارد که نظرها را از ضرورت پژوهش درعقاید فردوسی و محتوی شاهنامه منحرف می کند. در نتیجه نظریات سیاسی که رژیم حاکم کنونی ایران به فردوسی نسبت می دهد به عنوان تنها نقطه سیاسی پیرامون شاهنامه بی رقیب می ماند.

براستی نیزاگراین ادعا صحیح باشد که کار فردوسی ثبت توام با امانت متن حاضر و آماده ای است، دیگرهرگونه کنجکاوی درعقاید فردوسی و دوران فردوسی- که بنابرآن برداشت تاثیری در محتوی شاهنامه نداشته- بی فایده می شود. توجه به این نکته اهمیت بیشتری کسب می کند اگربه یاد آوریم که صاحبان و مبلغین این ادعا کار تدوین کنندگان مآخذ اصلی را هم کوچک می گیرند و برآنند که تنی چند نشستند و هرآنچه را که ازمتون قدیم به جا مانده بود، درکتابی گرد آوردند.

به این ترتیب ماخذ شاهنامه عبارت می شود از مجموعه ناهمگونی از آنچه که تصادف روزگار از دست چپاول نجات داده است. به عبارت دیگرماخذ شاهنامه چیزی جزیک بایگانی از یادگارهای تصادفی کهن نیست. هر قطعه ازاین مجموعه می تواند معنا و مفهومی داشته، پیامی از تدوین کننده اصلی اش که مثلا در زمان ساسانیان می زیسته به همراه آورد، اما مجموع اثرنمی تواند هدف و معنای سیاسی واحدی را بیان کند.

شاعرو یا بهتربگوییم ناظمی هم که این مجموعه ناهمگون را با امانت- یعنی به طور مکانیکی و بدون دخالت دادن عقاید خویش و روح زمان- به نظم کشیده، به طریق اولی پیامی برای گفتن نخواهد داشت.

خوشبختانه یک نظردقیق به شاهنامه نادرستی این برداشت سطحی را به ثبوت می رساند و نشان می دهد که فردوسی موُلف شاهنامه است و نه ناقل امین متن حاضر و آماده. او روح زمان خویش را درشاهنامه منعکس کرده و سخنی جدی برای گفتن داشته است.

برای توضیح مطلب ابتدا به بینیم مدعیانی که می خواهند حق تالیف شاهنامه را از فردوسی بگیرند، برای این ادعای غیرطبیعی خود چه دلیلی دارند. دلیل آنان به طور عمده دوتاست: یکی اینکه فردوسی خود درشاهنامه تصریح می کند که نامه باستان وجود داشته، دقیقی آن را به نظم می کشیده و پس ازمرگ او، این کار نیمه تمام مانده که فردوسی کار او را ادامه داده است. دیگر اینکه همه پرسناژهای شاهنامه در داستان های ایرانی وجود داشته اند و نام آنها در سایرآثارآمده و این نشان می دهد که فردوسی چیزی ازخود نمی ساخته و به داستان های باستانی ایران متکی بوده است.

درهردو دلیل هسته صحیحی وجود دارد. در واقع نیز فردوسی کاردقیقی را دنبال کرده و نامه باستانی موجود بوده است، ولی این پرسش مطرح است که اگردقیقی شاهنامه را به پایان می رسانید آیا ما امروزشاهنامه ای با همین مضمون می داشتیم که امروزداریم؟ آیا تفاوت دقیقی و فردوسی فقط دراستعداد شاعری آنها است؟ به نظرما نه! دقیقی و فردوسی عقاید گوناگون و جهان بینی متفاوتی داشته و به شاهنامه به یکسان برخورد نمی کرده اند. این واقعیت ازهمان هزار بیتی که از دقیقی مانده و درشاهنامه آمده، نمایان است.

دقیقی سفرگشتاسب را به سیستان نقل می کند و می گوید که وقتی گشتاسب به آنجا رسید، شاه سیستان که نامش رستم بود و پیردستان که پدر رستم بود به استقبال آمدند:

چوآنجا رسید آن گرانمایه شاه
پذیره شدش پهلوان سپاه
شه نیمروزانک رستمش نام
سوار جهاندیده همتای سام
ابا پیر دستان که بودش پدر
ابا مهتران و گزینان در

چنانکه می بینید رستم دقیقی دراینجا- یعنی تا داستان گشتاسب- ناشناخته است و تازه معرفی می شود که شاه نیمروز بود و پدرش دستان بوده و غیره. درحالی که درشاهنامه فردوسی مدت ها قبل از داستان گشتاسب رستم و زال به میدان آمده و قهرمانی ها و بزرگی ها کرده اند. وقتی گشتاسب به اسفندیارمی گوید که برو دستم را بند کن، او فورا به یاد کاوس و بدی هایش با رستم می افتد و کتایون داستان دیو سپید و هاماوران و سودابه و خون سیاوش و غیره را به یاد می آورد. رستم فردوسی رستم دیگری است و اسفندیار و به ویژه گشتاسب فردوسی هم با اسفندیار و گشتاسب دقیقی تفاوت اساسی دارند.

نکته دیگرکه بسیاربسیار اهمیت دارد این است که دقیقی درهمین هزار بیت تا حدود زیادی جانبداردین زرتشت است، به مسئله مذهب اهمیت ویژه ای می دهد و برای گشتاسب تقریبا همان نقشی را قائل است که درمتون مذهبی زرتشتی قائلند. ولی فردوسی درسرتا سر شاهنامه به تفاوت های مذاهب اهمیت بسیار کمی می دهد. گذار جامعه از این مذهبت به آن مذهب و نبرد میان مذاهب برای فردوسی موضوع جالب و مهمی نیست که روی آن تاکید کند. به گفته درست نولد که:

دقیقی بیش ازفردوسی به دشمنی با بت پرستان که اسفندیار بت های آنها را می سوزاند، می پردازد. مجادله برسرمذهب برای فردوسی به هیچ وجه لذت بخش نبوده است.

به گمان ما اگر دقیقی شاهنامه را به پایان می برد، کتاب دیگری با مضمون متفاوت با شاهنامه فردوسی به دست می آمد.

و اما دلیل دوم که می گویند فردوسی چیزی ازخودش نساخته در واقع چیز زیادی را روشن نمی کند. ژانرشاهنامه ایجاب می کرده است که فردوسی داستان سرا نباشد. یعنی داستانی را از خود نیافریند و کارخود را برپایه داستان های موجود ایرانی بنا کند. ولی این هنوز بدان معنا نیست که فردوسی مولف نیست. زیرا داستان های قدیم را می توان به طور مکانیکی جمع کرد و برای حفظ امانت روایات مختلف را درکنارهم ذکرنمود- کاری که در بسیاری ازنوشته های زمان فردوسی و یا نزدیک به او انجام گرفته است. اما شاهنامه فردوسی مجموعه تصادفی قصه های ایرانی نیست. کتابی است منسجم که همه اجزاء آن پیوند درونی دارند. ازحوادث هر داستان حوادث داستان بعدی مایه می گیرد و رابطه علت و معلول آنها را به هم می دوزد. کاری که فردوسی کرده چه بسا بیش از آفرینش یک رمان نیاز به نیروی خلاقه دارد. فردوسی می بایست کار دشوار و پر زحمت گرد آوری داستان های ایرانی را برخود هموارسازد، ازمیان آنها بهترین ها را که با عقاید و هدف هایش بیشترانطباق دارد برگزیند، ازمیان انواع روایت های یک داستان روایت بهتر را بپذیرد، روی داستان های پراکنده که هنوزماده خامی است کارخلاق هنری انجام دهد. آنها را ازحشو و زواید آزاد کند، ناهمواری هایش را برطرف سازد، جاهای خالی را پرکند، و سپس آنها را در یک سیرمنطقی به هم پیوند دهد و ارتباط درونی میان آنها برقرارسازد و ازاین مجموعه اثری با خط واحد پدید آورد.

اهمیت این مطلب بیشترمی شود اگرتوجه کنیم که در زمان فردوسی انواع داستاهای بلند و کوتاه ایرانی- نوشته و یا سینه به سینه- وجود داشته و خدای نامه ها که مدون بودند با هم اختلاف های بسیارداشتند و حتی دو نسخه شبیه هم یافت نمی شده است. تازه هرخدای نامه مجموعه ای بوده است ازاخبار و روایات گوناگون و گاه متناقض. فردوسی کارعظیمی از پیش برده تا توانسته است ازاین ماده خام پراکنده چنین اثردرخشان و ماندگاری بیافریند. درست است که اسامی پرسناژهای شاهنامه در بسیاری ازمتون دیگرآمده، ولی پرسناژهای شاهنامه درغالب موارد با همنام های خویش درسایرمتون تفاوت ماهوی دارند.

تنها با توجه به این کارعظیم خلاق است که می توان دریافت چرا فردوسی 35سال آزگار روی شاهنامه کارمی کرده است. اگرکارفردوسی فقط به نظم کشیدن متن حاضر و آماده ای بود- آن هم بدون کمترین تغییر و با حفظ امانت کامل- قاعدتا با استعدادی که او داشت کمتر ازیک دهم این مدت کفایت می کرد.

تاکید روی این مطلب که خود فردوسی از نامه باستان یاد کرده، به هیچوجه برای اثبات این ادعا که او فقط به این نامه اکتفا کرده کافی نیست. زیرا فردوسی اگریک جا از نامه باستان یاد کرده، درده جای دیگر از سایر ماخذها اسم برده است. تازه در61 سالگی فردوسی از خدا زمان خواسته است تا بتواند پراکنده را که از لفظ او گرد آمده، به پیوندد. و این وقتی است که شاهنامه به پایان سلطنت نوشیروان رسیده، یعنی نزدیک به اتمام است. ولی فردوسی هنوزخیلی داستان های پراکنده دارد که باید برگردد و اضافه کند:

زمان خواهم ازکردگار زمان
که چندی بماند دلم شادمان
که این داستان ها و چندین سخن
گذشته براو سال و گشته کهن
زهنگام کی شاه تا یزدگرد
زلفظ من آمد پراکنده گرد
بپیوندم و باغ بی خو کنم
سخن های شاهنشهان نو کنم
همانا که دلرا ندارم به رنج
اگربگذرم زین سرای سپنج

ازمیان پژوهندگان ایرانی نخستین تردید دراین باره که فردوسی فقط ناقل امینی باشد از طرف ملک الشعرای بهارابراز شد. او سال ها پیش نوشت:

اگرننوشته بودند و درخود شاهنامه نیزتایید نمی شد که مردی بزرگ داستاهای تاریخی گرد آورده و سپس دقیقی به گفتن آن اقدام کرده و عاقبت فردوسی آن را تمام ساخت، هر آینه از روی متفرق بودن ماخذهای کتاب که بدان اشاره رفت، گاهی ذکرکتاب و نامه... گاهی نام دهقان و آزاد سرو و... مهم ترازهمه سنواتی که در بین داستان ها ازعمرخود آورده، کاملا بی ترتیب است، ممکن بود مدعی شویم که یک کتاب مدون دردست نبوده بلکه به تدریج اسنادی بدست او آمده آن را به نظم آورده و به سند دیگری برمی خورده است.

ملاحظه می کنید که مطالعه نص شاهنامه، پژوهشگری مانند بهار را به این نتیجه می رساند که فردوسی کتاب مدونی دردست نداشته، بلکه بتدریج اسنادی را جمع آورده و به نظم کشیده است، ولی او بنا به آنچه نوشته اند یعنی در واقع تحت تاثیرجوی که در محافل روشنفکری بوجود آمده و درعین حال بنا به آنچه خود فردوسی ذکرکرده با نوعی تردید می پذیرد که متن مدونی وجود داشته است.

از زمانی که بهار این مطالب را نوشته، پژوهش های علمی به طور مسلم ثابت کرده است که شاهنامه لااقل درسه نوبت تدوین شده و این که فردوسی از وجود نامه باستان یاد می کند فقط مربوط به بخشی ازشاهنامه و یک نوبت از تدوین آن است و به همه شاهنامه مربوط نمی شود. دیگران هم که نوشته اند در واقع دلیلی جزآنچه خود فردوسی ذکر کرده، نداشته اند. پژوهش های دهه های اخیرنشان می دهد که فردوسی به احتمال قریب به یقین قبل ازآغازشاهنامه داستان های ایرانی را- مانند بیژن و منیژه- به رشته نظم کشیده بوده، سپس شاهنامه منثوری- احتمالا شاهنامه ابومنصوری- را پیدا کرده و به دنبال دقیقی آن را به نظم کشیده و ازآن پس لااقل دوبار دیگر در شاهنامه دست برده و داستان هایی ازنوع بیژن و منیژه را وارد شاهنامه کرده، داستان های دیگر از قبیل هفت خوان رستم، رستم و سهراب، بهرام چوبین، بزرگمهر و غیره را پیدا کرده و برشاهنامه افزوده و طبعا موافق نیاز تدوین یک کتاب واحد با اندیشه واحد تغییراتی نیزدربخش های قبل وارد کرده است.

بهاریاد آوری می کند:

ما درست نمی دانیم که خدای نامه یا شاهنامه منثورکه ماخذ فردوسی بوده ازکجا تا کجا بوده است و آیا ازاول کیومرث تا آخر یزدگرد بوده و یا اول گشتاسب تا آخر. آیا داستان زال و رودابه، رستم، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بهرام چوبینه، گشتاسب و کتایون و امثال اینها جزو آنها بوده است یا نه؟

بهاراضافه می کند که درتواریخی که قبل و یا درهمان دوران و کمی بعد نوشته شده: مانند تاریخ طبری و غیره و غیره ذکری ازغالب داستان های مزبورنیست.

پژوهش های بعدی پاسخ بسیاری ازپرسش های بهاررا داده. ازجمله تقریبا مسلم شده است که بسیاری ازداستان هایی که بهار نام می برد و راستی هم درخدای نامه نبوده و فردوسی آنها را از جای دیگری گرفته و درشاهنامه آورده است.

آنهایی که فردوسی را ناقل امینی معرفی می کنند معمولا معتقدند که ماخذ اصلی او شاهنامه منثور ابومنصوری بوده است. خوشبختانه مقدمه این شاهنامه باقی مانده و محمد قزوینی آن را کشف کرده است. نظری به این مقدمه درعین حال که وجود رابطه ای میان شاهنامه فردوسی و این شاهنامه را نشان می دهد، ازتفاوت های بسیار نیز حکایت می کند. وقتی به این مقدمه نظرمی کنیم، متوجه می شویم که چه تفاوت عظیمی میان فردوسی و اسلاف او وجود داشته و چگونه فردوسی آنچه را که بدست می آورده مانند جواهرتراشی ماهری می تراشیده و درسطح عالی هنری به هم می بسته است. ازهمین مقدمه روشن است که فردوسی به اصطلاح ناقل امینی نبوده و بسیاری چیزها را تغییرداده، بخش هایی را کاملا حذف کرده و درعوض مطالب دیگری را با شرح و تفصیل بیشتری بیان کرده و مناسب حال قصه هایی را جابجا افزوده است.

مثلا درمقدمه ابومنصوری گفته می شود:

چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید... چون قصه فریدون و ولادت او و برادرش و چون سنگ کجا آفریدون به پای بازداشت،... پس از مرگ کیومرث صد و هفتاد و اند سال پادشاهی نبود... چهاربارپادشاهی ازایران بشد که ندانند که چند گذشت ازروزگار.

درشاهنامه خبری ازبرادرفریدون و سنگی که فریدون به پای بازداشت نیست و پس از مرگ کیومرث کشوربی شاه نمی ماند. درحالی که درشاهنامه ابومنصوری همین مطالب آنقدراهمیت داشته که مولف ذکرآنها را درمقدمه ضرورشمرده است. ازاینگونه اختلافات میان شاهنامه فردوسی و مقدمه ابومنصوری فراوان است.

ازمقدمه شاهنامه ابومنصوری نکته مهم دیگری نیزروشن می شود و آن این که این شاهنامه نیزمانند تاریخ طبری و نوشته های دیگرآن زمان انواع روایت ها را درکنار هم قید می کرده است. اما فردوسی ازمیان روایت ها فقط یکی را که با منطق اوجوردر می آید، برمی گزیند.

امروزبسیاری ازمحققین این حقیقت را می پذیرند که فردوسی نه فقط درگزینش داستان ها و روایت های مختلف و دراز و کوتاه کردن آنها دست خود را بازگذاشته، بلکه ضمن حفظ استخوان بندی کلی داستان ها، در توصیف و بیان علت و معلول ها و تصویرسیمای قهرمانان داستان عقاید خود را دخالت داده است. نولد که معتقد است که:

شاعردرتدوین کتاب کاملا آزادی خود را حفظ کرده است.

مینوی می گوید:

داستان بزرگان و نامداران در دفاترثبت بود و بنای شاهنامه خود را برآن دفاترنهاده بود. اما عالمی که او می دید و توصیف می کرد فقط درخیال او موجود بود... آنچه درکتاب می خواند غیرازآن چیزی بود که خود به قلم می آورد...

ذبیح الله صفا با آنکه هزاربارتاکید می کند که فردوسی ناقل امینی بوده و حداکثرکاری که آزادانه انجام داده، چیزی جز دراز و کوتاه کردن داستان ها نیست، مجبوراست اعتراف کند:

ذکرجنگ ها درماخذ اساسی شاهنامه به طوری که درآن می بینیم مفصل و مشروح و جاندارنبوده و تفصیل و جانداری مناظر و اشخاص شاهنامه نتیجه قدرت و مهارت سازنده است.

برخی ازپژوهندگان ازاین ها فراتر رفته و به حق معتقدند که فردوسی به هنگام تدوین شاهنامه به مسائل زمان خود توجه داشته است (استاریکف. معین، نصرالله فلسفی، مینوی، دکترغلامحسین یوسیفی...)

استاریکف می نویسد:

هنگامی که چنین به نظرمی رسد که فردوسی ازگذشته کهن و گاهی اساطیری سخن می گوید، وضع موجود زمان و واقعیت زنده معاصردرمنظومه اش منعکس است.

دکترغلامحسین یوسفی به حق روی این نکته تاکید می کند که اصولا نمی توان تصور کرد که درشاهنامه اثری از احساسات فردوسی نباشد. او می نویسد:

به نظرنگارنده نمی توان تصورکرد که دراین اشعاربا آنکه قراین روشنی ازاوضاع روزگاررا دربردارد، اثری ازاحساسات گوینده نیست و یکسره منظوم متن پیشین است.

آن دسته ازپژوهندگان ایرانی که نشانی از شونیسم ایرانی ضد عرب و ترک دارند، معمولا تاثیر زمان را منحصر به مخالفت فردوسی با نژاد ترک و عرب می دانند و مدعیند که فردوسی نامه رستم فرخ زاد به برادرش را با توجه به شرایط زمان نوشته و منظورش از بنده بی هنر اشاره به سلطان محمود است. مینوی می گوید:

آنچه (فردوسی) در دیباچه کتاب و اواسط آورده... آنچه درضمن پیش گویی رستم فرخ زاد افزوده به زمان خود اشاره کرده است.

ما به جای خود توضیح خواهیم داد که فردوسی به هیچ روی نژاد پرست- به معنایی که ناسیونالیست های فاشیست مآب زمان رضاشاهی اراده می کنند- نیست و نظراو در باره پیروزی اعراب جزآن است که به او نسبت می دهند. آنچه دراینجا باید تذکردهیم این است که اگرکسی یک باراین اصل را بپذیرد که فردوسی ازشرایط زمان متاثرمی شده و آن را در شاهنامه منعکس می کرده دلیلی نخواهد داشت که این تاثیر را فقط به یک مورد محدود سازد. چگونه می توان پذیرفت که فردوسی اگرمی خواسته دراثرخود به محمود اشاره کند- فقط به ذکرجملاتی در نامه رستم فرخ زاد اکتفا کرده و درتصویرسیاسی شاهان خود کامه شاهنامه محمود را ازیاد برده و یا در ترسیم جنگ های خونین و غارتگرانه شاهان باستان جنگ های غارتگرانه زمان خود را در نظر نگرفته باشد؟

آیا تصادفی است که فردوسی بویژه روی صلح خواهی مردم هند تاکید کرده و جنگ با هند را نکوهش می کند؟ آیا او در توصیف زمان نوشیروان و رفتار دوستانه بوذرجمهر با هندوان به جنگ های پلید محمود درهند نظرندارد و از زبان بوذرجمهرها این جنگ ها را محکوم نمی کند؟ آیا تصادفی است که فردوسی درست درهمان جایی که به دینداری محمود می پردازد و ازاین که او جهان بسته ازبت پرستان هند سخن می گوید، درست درهمین جا از قول نوشیروان به موبد پند می دهد که نباید به خاطردین جنگید؟ آیا تصادفی است که اسفراینی، وزیرمحمود، در برابر قدرت سلطان محمود تقریبا همان طورمقابله می کند که بوذرجمهرشاهنامه دربرابر نوشیروان؟ آیا بین بوذرجمهرشاهنامه (که با نقل طبری و تعالبی تفاوت دارد) و رفتاراسفراینی پیوندی نیست؟

چگونه است که در قیام کاوه، فردوسی موضوع نوشتن محضر را می آورد و آن را بر جسته می کند، درحالی که این واقعه درتاریخ طبری و عزرالسیرثعالبی نیست؟ آیا فردوسی درتوصیف صحنه محضرسازی ضحاک به واقعه محضرسازی القادربالله علیه فاطمی ها- که صدای آن درافاق پیچید- نظرنداشته است؟

به نظرما این موارد و ده ها نظیراین ها قابل تامل است که ما در بررسی متن شاهنامه بدان خواهیم پرداخت.

به آنچه گفتیم باید یک نکته اساسی را هم اضافه کنیم و آن این که فردوسی شخصیتی است بسیار بزرگ، دانشمندی است استوار و صاحب رای. چنین انسانی نمی تواند فقط بایگان و ثبات باشد و عقاید خود را در تدوین اثری که یک عمر روی آن کار می کرده، دخالت ندهد.

لنین به هنگام قضاوت درباره تولستوی روی این اندیشه درست تاکید می کند که نویسنده اگر واقعا بزرگ و پرنبوغ باشد نمی تواند لااقل برخی جوانب اساسی دوران خود را منعکس نکند. این حکم درحق فردوسی صد بار صادق است، چرا که او از دوران خویش نمی گریزد و فرزند آن دوران است، می کوشد که آن را دراثر خود منعکس نماید. فردوسی- چنانکه ازسرتا پای شاهنامه پیداست- برای خود رسالتی قائل است، حرفی برای گفتن دارد. این حرف اگر نه درشاهنامه در کجا گفته شده است؟ آن کدام موجود جادویی بوده که عین شخصیت فردوسی را داشته و همه حرف های او را قبل از او درنامه باستان گفته و برای فردوسی کاردیگری جز به نظم کشیدن اثری موجود باقی نگذاشته است؟ چنین تصادفی باورنکردنی است. فردوسی مولف شاهنامه است. او را باید دراین مقام شناخت و برای درک شاهنامه از درک عقاید فردوسی و تعیین شرایط دورانی که وی درآن می زیست آغاز کرد.

میان شاهنامه فردوسی و آثاری ازهمان دست که از زمان فردوسی و یا نزدیک به او باقی است تفاوت های آشکاری وجود دارد. علت این تفاوت ها چیست؟ متاسفانه بسیاری از پژوهشگران ایرانی که شاهنامه را شکل منظوم ماخذ مدونی می دانند این تفاوت ها را هم به حساب تفاوت ماخذ می گذارند. ذبیح الله صفا یاد آوری می کند که میان ثعالبی، طبری و شاهنامه مغایرت و بینوتی مشهود است ولی از توضیح درست علت این مغایرت بازمی می ماند و ادعا می کند که دلیل بزرگ این امر اختلاف منابع آنهاست با یک دیگر.
درحالیکه با یک نظرجدی می توان دریافت که دلیل بزرگ این مغایرت، اخلاف در جهان بینی تدوین کنندگان این کتاب هاست و نه اختلاف منابع.

ما دراین نوشته شاهنامه فردوسی را بویژه با دو اثرمشابه مقایسه کرده ایم: یکی تاریخ طبری و یا تاریخ الرسل والملوک تالیف محمدبن جریرطبری و دیگری تاریخ عزرالسیر تالیف لابی المنصورالثعالبی.

تاریخ طبری جدی ترین اثر از نوع خود در آن زمان است. طبری با دقت تمام روایاتی را که درباره تاریخ گذشته ایران و کشورهای خاورمیانه وجود داشته، گرد آورده و انواع روایت ها را با صداقت تمام قید کرده است. طبری این اثر را قریب صد سال قبل ازآغاز تدوین شاهنامه توسط فردوسی به پایان رسانید. در زمان منصوربن نوح سامانی بخشی از آن توسط بلعمی به فارسی برگردانیده شد و این درست 18 سال قبل ازآن بود که فردوسی دست به سرودن شاهنامه بزند.

دشواراست تصورکنیم که فردوسی طی 35 سال تلاش برای تدوین شاهنامه از وجود تاریخ طبری بی خبرمانده و یا به آن دسترسی نداشته است. به احتمال قریب به یقین فردوسی تاریخ طبری را دیده و هرجا که روایتش با طبری تفاوت دارد، این تفاوت را باید ناشی از اختلاف بینش و سلیقه دانست. مقایسه شاهنامه با تاریخ طبری می تواند سمت این اختلاف نظر را نشان دهد.

مقایسه تاریخ عزرثعالبی با شاهنامه برای درک عقاید فردوسی ازاین هم مهم تراست. ثعالبی معاصرفردوسی و می توان گفت هم ولایتی است. او کتاب خود را درست در زمانی نوشت که محمود غزنوی شاهنامه فردوسی را با آن شدت رد کرد. جالب اینکه خود ثعالبی گام پیش نگذاشت، بلکه برادر و سپهسالارمحمود او را موظف به این کارکرد. علت این کارچیست؟ چرا دربارغزنوی که شاهنامه را نپذیرفت درهمان وقت به یکی از بندگان خود فرمان داد تا همان مطالب را درکتابی گرد آورد؟ اگرپاسخ این پرسش را بیابیم به کشف یکی ازنکات گرهی مناسبات فردوسی با سلطان محمود نزدیک شده و محتوای شاهنامه را بهتردرک خواهیم کرد.

پژوهشگران شاهنامه معمولا برآنند که فردوسی و ثعالبی هردو ازیک ماخذ و منبع که شاهنامه ابومنصوری باشد، استفاده کرده اند. ولی هنوزدلیلی برصحت این نظر ذکر نشده است. جزاین که می گویند مطالب هردو شبیه است. به نظرما این دلیل برای اثبات چنان نظری کافی نیست. چرا که ثعالبی کتاب خود را پس از شاهنامه فردوسی نوشته و این اثر را به احتمال قوی دراختیارداشته و لذا دلیل شباهت می تواند بهره گیری ثعالبی ازشاهنامه فردوسی باشد.

خود ثعالبی درباره طرز تدوین کتاب مطالبی می گوید که می تواند راهنما باشد:

امیر بزرگوار بزرگزاد، دانشمند، دادگر، صاحب الجیش انبوه، ولی نعمت ابوالمظفرنصر بن ناصرالدین ابومنصور... پایدار بداراد خدا ملک او را و استوار گرداناد پیروزی او را- که برتری او در دانش و فضل و بزرگواری و بزرگ منشی به سان برتری خورشید است بر ماه و دریاست بر قطره، بخشی ازهمت والای خویش را به گردآوری کتاب- که بوستان های دانش و ادب اند و سرچشمه های جوانمردی و خوش خوئی- گماشت و به کتاب های آراسته به پرتو دانش و میوه های پاکیزه آن و نوادر دست چین و واپسین اندوخته ها که در گنج خود او بود بسنده نکرد، بلکه فرمان داد کتاب شناسانی را که بردرگاهش بودند تازه ترین آن برگزینند و آنچه را به نام او آراسته می گردد و شایستگی بزم اورا دارد، ازنو فرازآورند.

ازاین مقدمه به روشنی پیداست که برادرمحمود غزنوی- که برای ثعالبی برتراز خورشید و بحر و بربوده- و ثعالبی خود را چاکر و برده ای می داند که اصولا برای بردگی کردن بردرگاهش آفریده شده است- بسیاری کتاب های نادر و دستچین داشته و به آن بسنده نکرده و به کتاب شناسان امر فرموده است که تازه ترین را برگزینند و آنچه را که شایسته بزم اوست، از نو فراز آورند.
آیا شاهنامه فردوسی که از طرف دربارمحمود با چنان جنجالی طرد شد و شهره آفاق گشت بر این کتاب شناسان که درهمان دربارخدمت می کردند، ناشناخته بود؟ آیا ثعالبی و دیگر خدمه دربارغزنوی که کتاب شناس هم بوده اند، ازسرنوشت فردوسی و شاهنامه اش بی خبربوده اند؟ باورکردنی نیست. زوتن برگ- مصحح و مترجم عزر- معتقد است:

بی تردید، سال ها پیش از آنکه عزر تدوین شود، منظومه فردوسی پایان یافته و لااقل برخی از قطعات آن ازدست شاعربیرون آمده بود. لذا ثعالبی نیزمانند سایرمعاصرینش می توانست شاعرنامی را بشناسد.

اگراین ظن قریب به یقین را مبنا قراردهیم که ثعالبی فردوسی را می شناخته و لااقل به برخی ازقطعات شاهنامه دسترسی داشته و بدون تردید از سرنوشت دردناک فردوسی با خبربوده است، پرسش های جدی در پیش رو خواهیم داشت: چرا برادرمحمود فرمان داد که مطالب همان شاهنامه ای را سلطان با آن شدت رد کرده از نو بنویسد؟ آیا هدف دربار غزنوی این نبود که جای خالی شاهنامه را با نوشته ای که شایسته بزمشان باشد پر کنند؟ آیا ثعالبی ازشاهنامه فردوسی استفاده معکوسی نکرده؟ ازسرنوشت فردوسی عبرت نگرفته است؟

مقایسه شاهنامه فردوسی با تاریخ عزرثعالبی پاسخ این پرسش ها را می دهد و دو بینش متفاوت دو انسان متقابل را در برابرهم می گذارد. بزرگ مردی چون فردوسی که خود را برتراز افلاک می داند از تاریخ و افسانه یک چیزمی فهمد و چاکر درباری که برای بردگی آفریده شده است، چیزدیگر. این واقعیت را درمقایسه این دو اثرجابجا خواهیم دید.

 

 

 

 - تحریف شاهنامه، آغاز تحریف شاهنامه

ـ ابیات بی پدر و مادر بنام فردوسی به کام چاپلوسان

ـ فردوسی یگانه ای که حسابش از چاکران دربار جداست

ـ شاهنامه و ایران، هر ۲۰ سال یک جنبش مردمی

ـ تولد شاهنامه در کهکشان پرستاره نوزائی فرهنگی ایران

ـ "داد" و"عدل" در سراسر شاهنامه

ـ داد یا بیداد؟ مسئله اصلی در شاهنامه فردوسی اینست!

ـ ۵۰ شاه می آیند و می روند اما ایران و ایرانی می مانند

ـ شاه و شاهنشهی خون دلی که فردوسی از بیداد شرح می دهد

ـ شاه انتخاب مستقیم مردم تبدیل شد به انتصاب

ـ استقرار خودکامگی، بیداد از اینجا اوج گرفت

ـ روحانیون شیعه تقیه کردند کاوه آهنگر قیام

ـ قیام رستم علیه "کاووس" شاه خودکامه جنگ دوست

ـ دادستان کهن شاه و خودکامگی ایرانی و آزادگی

ـ مردم و پهلوانان، شاهان و خودکامگان

ـ نبرد در شاهنامه میان توانگران و غارت شدگان

ـ رنجنامه تاریخی بوذرجمهرها در ایران

ـ نبرد ۲۵۰۰ ساله میان استبداد و قیام

ـ شاهنامه نه داستانی ملی، که حماسه ای انسانی است!

- نابخردان حاکم در ج. ا. فرصت شناخت فردوسی را هم بخود ندادند!

- پس از هزار سال گذشته خویش را باید بازخوانی کنیم!

- اسکندر و اعراب فاتحان ایرانی که پیش از حمله پاشیده بود! 

- ظلم و خیانت همیشه زمینه ساز حمله به ایران بوده

- حماسه های عاشقانه در شاهنامه فردوسی

- عشق نيز در اسارت خودکامگی پرپر می شود

- بازتاب خصلت‌های شاهان و پهلوانان در مناسبات با زنان

- عشق های اسطوره ای در شاهنامه نزد پهلوانان است نه شاهان

- زنان شانه به شانه پهلوانان شاهنامه

- عبور از تراژدی های کوچک تا تراژدی بزرگ نبرد رستم با سهراب

- تراژدی در نظم خودکامه گریزنابذیر است

- تراژدی بزرگ رستم و اسفندیار 

 برگرفته از راه توده