پنجشنبه، ۱۰ جنوری  ۲۰۰۸

مروری بر تنشهای پيچيده و ناگفتۀ
 افغانستان و پاکستان

)زيميرو(

 

خون ناحق و دامان قاتل

 

بوتو چند روز بعد از تصرف کابل بدست طالبان در تلويزيون پاکستان خود را «مادر طالبان» ناميد... اگرچه خانم بوتو در دوران بعد از يازده سپتامبردرظاهر تغيير عقيده داد- تا جايی که خود را يکی از متحدين ايالات متحده در جنگ با ترور اعلام کرد و مبارزه با «بنيادگرايی» را هدف اصلی کارزار انتخاباتی خود قرار داده بود- اما ترور او در درجه اول نشان دهنده نارسايی مرگبار برنامه سياسی است که او دنبال می کرد.

با اين استناد:
- دور دوم نخست وزيری خانم بوتو از سال 1993 تا 1996 طول کشيد،
- اولين فعاليت نظامی عمده طالبان در اکتبر-نوامبر 1994 اتقاق افتاد و طی آن طالبان از جنوب افغانستان برای تصرف قندهار و مناطق اطراف آن حرکت کرد؛ و اين نيروی گمنام که از حمايت همه جانبه دولت خانم بی نظير بوتو، و شريک دولت ائتلافی او يعنی حزب «جماعت علمای اسلام»- پدر خوانده طالبان- برخوردار بود و توانست در عرض کمتر از سه ماه کنترول چهارده ولايت از سي ودو ولايت را بدست گيرد و در سپتامبر 1996 وارد کابل شود،
- خانم بوتو چند روز بعد از تصرف کابل بدست طالبان در تلويزيون پاکستان خود را «مادر طالبان» ناميد،
می توان عنوان درشت که هر چند گاه يکبار در صفحه حوادث روزنامه ها ظاهر می شود را در اينجا تکرار کرد و گفت «مادری بدست فرزند خود به قتل رسيد!»
اگرچه خانم بوتو در دوران بعد از يازده سپتامبر تغيير سياست داد- تا جايی که خود را يکی از متحدين ايالات متحده در جنگ با ترور اعلام کرد و مبارزه با «بنيادگرايی» را هدف اصلی کارزار انتخاباتی خود قرار داده بود- اما ترور جنايتکارانه او در درجه اول نشان دهنده نارسايی مرگبار برنامه سياسی است که او دنبال می کرد: خانم بوتو می خواست مشکلی که دنباله روی او از سياست ديروز آمريکا ايجاد کرده است را با دنباله روی از سياست امروز آمريکا حل کند.
- بعد از شکست آمريکا در ويتنام، سياست خارجی آن کشور متحمل شکست های ديگری شد. در سال 1979 دو انقلاب مردمی در ايران و نيکاراگوئه، حکومت های ديکتاتوری دست نشانده آمريکا را سرنگون کردند و در همانسال نيروی های  شوروی برای کمک به انقلاب وارد افغانستان شد. دستگاه سياست خارجی ايالات متحده ادعا می کرد که شکست ديکتاتوری های دست نشانده آمريکا در جهان سوم نشانگر اين است که شوروی بسوی تصرف کامل جهان حرکت می کند. دولت ريگن مقابله با گسترش نفوذ و قدرت شوروی- به هر طريق و با استفاده از هر ابزار- را هدف اصلی سياست خارجی خود قرار داد، و در نتيجه، افغانستان به ميدان اصلی اجرای سياست خارجی دولت آمريکا مبدل شد.
انقلاب 1357 ايران تاثير عميقی بر جنگ در افغانستان داشت. انقلاب ايران به تغيير ساختاری در روابط ايالات متحده و اسلام سياسی منجر شد. پيش از آن، آمريکا جهان را چنين تصور و ترسيم می کرد: در يک طرف اتحاد شوروی و ناسيوناليسم رزمنده جهان سوم قرار داشت و آمريکا آن ملت گرايی ضد امپرياليستی را بعنوان ابزاری در خدمت طرح های شوروی ارزيابی می کرد؛ در طرف ديگر اسلام سياسی قرارداشت که آمريکا آن را متحد خود در مبارزه عليه اتحاد شوروی می دانست. به اين دليل بود که ايالات متحده در اندونزیا از «سرکات اسلامی» عليه سوکارنو، در پاکستان از «جماعت اسلامی» عليه ذالفقار علی بوتو، و در مصر از «اخوان المسلمين» عليه ناصر حمايت می کرد. اين نظر و انتظار که اسلام سياسی بمثابه يک سپر محلی در برابر ناسيوناليسم سکولار عمل خواهد کرد مورد حمايت متحدين آمريکا در منطقه-از اسرائيل گرفته تا رژيم های محافظه کار عرب- نيز بود. اسرائيل اميدوار بود که با تشويق يک جنبش اسلامی در مناطق اشغالی رقيبی در برابر ملت گرايی سکولار سازمان آزاديبخش فلسطين ايجاد کند.

دستگاه اطلاعاتی اسرائيل طی اقدام اول جهت مقابله با نفوذ سازمان آزاديبش فلسطين، به حماس امکان و اجازه داد بدون مانع فعاليت کند- مراکزآموزشي و حسابهای بانکی خود را بازکند، و احتمالاً به حساب های بانکی آن کمک هم کرد. کمی بعد، حماس اقدام دوم را که از اقدام  اول بسيار نيرومندتر است، سازماندهی کرد. انور سادات در مصر بعنوان ناجی اسلام سياسی ظاهر شد و بين سالهای 1971 و 1975 برای مقابله با ناصريست ها و کمونيست های مصر، اسلام گرايان را از زندان آزاد کرد و نخست به آنها آزادی بيان و اظهار نظر داد و کمی بعد به آنها آزادی تجمع و تشکل داد.

هدف از ذکر اينموارد بی اعتبار کردن نقش امروزين اين جنبش ها در صحنه سياسی خارميانه نيست، بلکه يادآوری اين نکته است که چگونه سياست های امپرياليستی در آسياب مبارزات رهايی بخش خلقها و ديالکتيک حاکم بر مبارزات اجتماعی، می توانند به نتايج ناخواسته برای آنها بيانجامند.  انقلاب ايران به ايالات متحده چيزی را آموخت که برخی از نيروهای سياسی ايران هنوز آن را نياموخته اند: ضرروت تمايز بين دو چهره انقلابی و نخبه گرای اسلام سياسی. چهره انقلابی اسلام سياسی سازماندهی جنبش های اجتماعی اسلامی و مشارکت توده ای را برای ايجاد يک حکومت اسلامی مستقل ضرروی می داند.

چهره نخبه گرای اسلام سياسی، برعکس، به مشارکت مردم در امور بدبين است، برداشت آن از حکومت اسلامی آن نوع حکومتی است که بجای تشويق و ترغيب مشارکت مردمی و توده ای، آن را مهار کند. آمريکا همچنين آموخت که وجود اين دو گرايش را در حاکميت برآمده از انقلاب ببيند و سياست خود در ايران را در جهت تضعيف اسلام انقلابی و تقويت اسلام نخبه گرا متمرکز کند.
انقلاب نيکاراگوئه درس های کاملاً متفاوت ديگری به ايالات متحده آموخت: چگونگی سازماندهی و دنبال کردن يک جنگ ضد-انقلابی با استفاده از همه ابزار علنی و مخفی. بعلاوه، اين اولين تلاش مهم برای عقب راندن ناسيوناليسم چپگرای جهان سوم به دولت ريگن آموخت که چگونه از حمايت محافل مختلف برای رسيدن به يک هدف واحد استفاده کند. درس ديگر اين بود که چگونه از قاچاق مواد مخدر برای تأمين بودجه يک جنگ ضد-انقلابی استفاده شود. ايالات متحده درسهای خود از انقلاب های ايران و نيکارگوئه را در افغانستان به کاربست.
نقش پاکستان در جنگ اول آمريکا در افغانستان
کمک مخفيانه آمريکا به مخالفان رژيم افغانستان قبل از ورود اردوي شوروی شروع شد. اسناد سيا و وزارت امورخارجه آمريکا که در جريان اشغال سفارت آمريکا در تهران بدست آمده نشان می دهند که ايالات متحده بدون سر و صدا از اپريل 1979 (هشت ماه قبل از ورود اردوي شوروی به افغانستان) در پاکستان با نمايندگان شورشيان وطنفروش افغانستان ملاقات و مذاکره می کرد. مصاحبه برژنسکی مشاور امنيت ملی کارتر در گفتگو با «نول آبزواتور» چاپ پاريس(مورخ 15 تا 21 جنوري 1998) اين را تأييد می کند:
پرسش: رابرت گيتس، سرپرست سابق سيا در خاطرات خود [از سايه ها] می گويد سرويس های اطلاعاتی آمريکا کمک به مجاهدين در افغانستان را شش ماه قبل از مداخله شووری شروع کردند. در آن زمان، شما مشاور امنيت ملی کارتر بوديد. بنابراين شما در اين امور نقشی داشتيد. آيا اين درست است؟
برژينسکی: بله. براساس روايت رسمی تاريخ، کمک سيا به مجاهدين در 1980 شروع شد، يعنی بعد از آنکه شوروی در 24 دسامبر 1979 به افغانستان تجاوز کرد. اما واقعيت، که تاکنون پنهان نگهداشته شده است، کاملاً خلاف اين است. در واقع، در 1979 بود که کارتر اولين حکم کمک مخفی به مخالفان رژيم هوادار شوروی در کابل را امضاء کرد. و در همان روز، من ياداشتی خطاب به رييس جمهور نوشتم و در آن به او توضيح دادم که به نظر من اين کمک موجب دخالت نظامی شوروی خواهد شد.»
تحول ثور 1978 افغانستان موجب تغيير سرنوشت سازی در روابط ايالات متحده با پاکستان شد. پيش از آن دولت کارتر در سال 1977 در پاسخ به کارنامه حکومت پاکستان در زمينه حقوق بشر (که يک نمونه آن به دار آويختن ذوالفقار علی بوتو نخست وزير پاکستان به دست اردوي آن کشور بود) و به دليل فعاليت های بين المللی رژيم پاکستان برای گسترش توليد سلاح های اتمی، کمک به آن کشور را قطع کرده بود. کودتاي ثور و ورود نيروهای شوروی به افغانستان همه اينها را تغيير داد.

کارتر کمک های اقتصادی و نظامی به رژيم ضيا الحق را از سر گرفت و پاکستان بعد از اسرائيل و مصر به سومين کشور دريافت کننده کمک های آمريکا مبدل شد. با شروع رياست جمهوری رونالد ريگن همکاری بين سازمان اطلاعاتی آمريکا و سازمان اطلاعاتی پاکستان بنحو بيسابقه ای گسترش يافت و اين دو سازمان اطلاعاتی دو هدف مشترک نظامی و سياسی زير را در ارتباط با افغانستان تعيين کردند: حداکثر افزايش در توان نظامی مجاهدين، و جلب اکثر اسلام گرايان برای مقابله با نيروهای شوروی در افغانستان. در پی اجرای اين سياست، سيل ورود همه نوع تسليحات نظامی و افراطی ترين اسلام گرايان به منطقه سرازير شد.

در نتيجه، اسلام گرايان افراطی نه فقط از کشورهای اسلامی مانند الجزاير، عربستان سعودی، مصر و اندونزیا، بلکه از ميان جوامع مسلمان خود ايالات متحده و بريتانيا روانه اردوگاه های نظامی در پاکستان شدند. يکی از نمونه های معروف اين اسلام گرايان شيخ عبدالله اعظم است که در سالهای 1980 نقش اساسی در به راه انداختن جهاد آمريکايی در جهان اسلام را بازی کرد. لورنس رايت در مجله نيويورکر در باره او چنين می نويسد: «شيخ عبدالله اعظم، روحانی فلسطينی، دارنده دکترا در حقوق اسلامی از پوهنتون الازهر قاهره است. او برای تدريس به پوهنتون سلطان عبدالعزيز در جده رفت و در آنجا اسامه بن لادن يکی از دانشجويان او بود.» اعظم تحت حمايت سيا به سراسر جهان سفر می کرد، در تلويزيون عربستان سعودی و در گردهمايی ها و تظاهراتی که در ايالات متحده برگزار می شد، حضور می يافت.

در آن سالها، شيخ اعظم يکی از دارايی های سيا و نماد و تبلور جهادگران مورد علاقه آمريکا بود. پيام اعظم روشن بود: شرکت در جهاد نه فقط يک وظيفه سياسی بلکه يک وظيفه مذهبی است. هدف از جهاد تنها کشتن دشمن (در آن زمان روسها) نبوده بلکه دعوت به «شهادت» نيز هست. فرمول شيخ اعظم برای جهاد ساده بود: «فقط جهاد و تفنگ، نه مذاکره، نه کنفرانس و نه گفتگو» و اين همان هدفی بود که دولت ريگن و سازمان های اطلاعاتی آمريکا و پاکستان در ارتباط با حضور نيروهای شوروی در افغانستان دنبال می کردند. 
در آنموقع نزديک به صد سال از آخرين جهاد مسلحانه در جهان اسلام می گذشت. اما سيا مصمم بود برای رسيدن به هدف خود در افغانستان، در دوران جديد يک جهاد مسلحانه راه بياندازد. در تاريخ اسلام چهار جهاد مسلحانه بمثابه جنگ عادلانه در برابر متجاوزين و اشغالگران (مسلمان يا کافر) وجود دارد: اول، جهاد عليه متجاوزين صليبی در قرن دوازدهم ميلادی و به رهبری صلاح الدين ايوبی (جهاد عليه غير مسلمانان اشغالگر)؛ دوم، جهاد مسلحانه صوفيان عليه اريستوکراسی تاجران برده در غرب آفريقا در قرن هفدهم ميلادی (جهاد عليه مسلمانان ستمگر)؛ سوم جهاد وهابی عليه استعمارگران عثمانی در شبه جزيره عربستان در قرن هجدهم ميلادی (جهاد عليه مسلمانان اشغالگر)؛ و چهار، مبارزات ضد استعماری مهدی در سودان عليه قدرتهای عثمانی-مصر و انگليس در قرن نوزدهم ميلادی (جهاد عليه اشغالگران مسلمان و غير مسلمان).

هدف اول ايالات متحده از براه انداختن جهاد افغانستان اين بود که يک ميليارد مسلمان جهان را در يک جنگ صليبی عليه اتحاد شووری متحد کند. مفهوم «جنگ صليبی» بهتر از مفهوم «جهاد» می تواند سياست آمريکا و محتوای آن را تعريف کند. هدف دوم آمريکا دامن زدن به اختلاف بين شيعه و سنی و از آن طريق مقابله با نفوذ اسلام سياسی وانقلابی بود.

جهاد افغانستان در واقع يک جنگ صليبی عليه جهان اسلام بود. ويليام کيسی سرپرست سيا در سال 1986 هدايت جهاد افغانستان را به دست گرفت. گام اول سيا متقاعد کردن کنگره آمريکا به سرعت بخشيدن به دخالت آمريکا در افغانستان از طريق اعزام مستشاران نظامی به ميان مجاهدين و دادن راکتهاي  ضد هوايی ستينگر به آنها بود. گام دوم گسترش جنگ چريکی به درون جمهوری های تاجيکستان و ازبکستان اتحاد شوروی بود که تنها بعد از تهديد شوروی به حملات تلافی جويانه بدرون خاک پاکستان، سيا اين بخش از نقشه خود را رها کرد. گام سوم بسيج و جلب افراطيون اسلام گرا از سراسر جهان و آموزش آنها در پاکستان برای جنگيدن در کنار مجاهدين بود. دو گام دوم و سوم ماهيت ايدئولوژيک جنگ بمثابه يک جنگ مذهبی عليه شورویهای را تشديد کرد. افغانستان حتا بيشتر از نيکاراگوئه از طرف آمريکا به ميدان مبارزه ايدئولوژيک تبديل شد.

 در نتيجه جهاد آمريکايی در افغانستان، گرايش راست افراطی اسلامگرا که پيش از آن اعضاء و هواداران اندک و پراکنده ای در جهان اسلام داشت از نظر سازمانی، تعداد، مهارت، حوزه فعاليت، اعتماد به نفس و همچنين داشتن يک هدف منسجم رشد نمود.

قبل از جهاد افغانستان، اسلام سياسی راستگرا به دو اردوی اصلی تقسيم می شد: آنهايی که همدست و همراه رژيم های آمريکايی از قبيل رژيم های عربستان سعودی و پاکستان بودند، و آنهايی که با اين رژيم ها مخالفت داشتند و آنها را دست نشانده آمريکا و خائن به آرمان فلسطين می دانستند.  برخلاف اسلام گرايانی که اقدام به تشکيل احزاب سياسی می کردند و تلاش داشتند توده های مسلمان را به روند مبارزات سياسی در جهت پيشبرد يک برنامه سياسی-اقتصادی-اجتماعی مشخص بسيج و جلب نمايند، راست افراطی اسلامگرا بغير از دست زدن به اقدامات تروريستی پراکنده در مناطق شهری برنامه ديگری نداشت. قبل از جهاد افغانستان، بخش خارج از حکومت راست افراطی اسلامگرا از نظر اجتماعی و تشکيلاتی عملاً منزوی و ناتوان بود، و در يک بن بست تاريخی بسر می برد، نه از امکان جلب حمايت عمومی برخوردار بود نه می توانست به منابع مادی لازم برای فعاليت های مورد نظر خود دست يابد. دولت ريگان راست افراطی اسلامگر را از اين بن بست تاريخی نجات داد. جهاد آمريکايی در عمل با ايجاد زيرساخت مادی ترور و با استفاده از نمادهای اسلامی برای رسوخ به شبکه ها و جوامع اسلامی، موجب خصوصی سازی خشونت در سطح گسترده ای شد.
جوانب گوناگون جهاد آمريکايی
- طرح عمومي: سيا با همکاری نزديک با سازمان اطلاعاتی پاکستان جزييات نقشه جهاد افغانستان را تعيين کرد. برای اجرای نقشه، سيا سلاح و مستشاران متخصص در جنگ های چريکی از کشورهای مختلف را، همراه با اطلاعات و داده های نظامی-امنيتی پيرامون اوضاع داخلی افغانستان، در اختيار سازمان اطلاعاتی پاکستان قرار می داد. سازمان اطلاعاتی پاکستان مسؤليت انتقال سلاح ها به مرز با افغانستان، و سرپرستی و نظارت بر آموزش مجاهدين در داخل پاکستان، و هماهنگ کردن فعاليت آنها در خاک افغانستان را بعهده داست. علاوه بر سازمان اطلاعاتی پاکستان، سرويس های اطلاعاتی عربستان سعودی، مصر، فليپين، اسرائيل و حتا چين نيز در اجرای نقشه سيا فعالانه شرکت داشتند. آمريکا آموزه های خود در هندوچين، جنوب آفريقا، و آمريکای مرکزی را با دقت تمام بکار می بست. جهاد افغانستان جنگی بود که آمريکا بدون شرکت مستقيم و از طريق شرکای رده دوم، سوم و چهارم خود آن را پيش می برد.
علاوه بر دولت های خط اول جبهه جهاد و سازمان های اطلاعاتی آنها، مجموعه ای از موسسات و نهادهای مذهبی و سکولار در خدمت انجام نقشه سيا قرار داشتند و نتيجه اين بود که جنگ به نحو هر چه فراينده تری در مقياس بين المللی خصوصی می شد. ديناميسم خصوصی سازی خشونت در جهاد افغانستان نيروهايی را وارد صحنه کرد که دست به عمليات موسوم به يازده سپتامبر زدند. اگر سيا جنگ صليبی ضد-شوروی خود در افغانستان را در يک چارچوب ملی سازماندهی می کرد، مجبور می بود عمدتاً بر روی داوطلبان افغانی تکيه کند. اما طرح جنگ بمثابه يک جهاد بين المللی می توانست داوطلبان بسياری را از ميان جمعيت مسلمان سراسر جهان به سوی ان جلب کند.
خارج از پاکستان، کشورهای عربی منبع اصلی داوطلبانی بودند که به افغان-عرب ها موسوم شدند. در سراسر جهان شبکه ای از مراکز جذب داوطلب ايجاد شد که از طريق نقاط اصلی در جهان عرب-مانند مصر و عربستان سعودی- به پاکستان مرتبط می شدند.

اين شبکه در نهايت از سودان در جنوب، تا چچن در شمال، از اندونزیا در شرق، تا کوزوو در غرب را در بر می گرفت. دستگاه حکومتی عربستان سعودی که هم از طرف مردم آنکشور و هم از جانب محافل راست اسلامگرا بخاطر عدم حمايت آن از مبارزات مردم فلسطين مورد انتقاد و فشار قرار داشت، فرصت را مغتنم شمرد و ناراضيان داخلی را به پيوستن به جهاد آمريکايی در افغانستان تشويق کرد. حکومت مصر نيز چشمان خود را بر روی حرکت اسلامگرايان بومی بسمت افغانستان بست. الجزاير به سومين منبع تأمين کننده داوطلب برای جهاد آمريکايی مبدل شد. بنا به گزارش مارتين استون «سفارت پاکستان در الجزيره طی سالهای 1980 بالغ بر 2500 ويزا برای داوطلبان الجزايری صادر کرد.» تعداد داوطلبان و تعليم ديدگان سر به صدها هزار نفر می زد. به گفته استون«تندروهای خارجی که مستقيماً تحت تاثير جهاد اففانستان قرار گرفتند حدود چند صدهزار نفر تحمين زده می شود. افغان-عرب ها نيروی ويژه جهاديون را تشکيل می داند و پيچيده ترين تعليمات را دريافت می کردند. جنگجويان «بريگاد بين المللی اسلامی» که در پيشاور واقع بود، حقوق نسبتاً بالای 1500 دالر در ماه را دريافت می کردند.»
-
نقش اسامه بن لادن: سيا برای رهبری اين جنگ صليبی دنبال يک شاهزاده سعودی می گشت، اما قادر به يافتن چنان کسی نشد. در نتيجه به پسر يکی از خانواده های معروف، متنفذ و ثروتمند که از نزدک با آل سعود ارتباط داشت رضايت داد. بايد بخاطر داشت که اسامه بن لادن از يک خانواده گمنام و بی چيز بيرون نيامده است. بن لادن در پوهنتون های هاروارد  و يل آمريکا تحصيل کرد. شاهزاده تُرکی الفيصل، سرپرست وقت سازمان اطلاعاتی عربستان سعودی با موافقت و تأييد ايالات متحده اسامه بن لادن را برای رهبری جهاد افغانستان برگزيد. احمد رشيد، روزنامه نگار پاکستانی می نويسد که اسامه بن لادن در سال 1980 به پيشاور رفت و با رهبران مجاهدين ملاقات کرد، و طی دو سال بعد به دفعات برای جمع آوری کمک مالی به عربستان مراجعت نمود. او در سال 1982 تصميم گرفت در پيشاور مستقر شود. بن لادن در سال 1986 بعنوان مقاطعه کار اصلی کار بر روی پروژه ای را عهده دار شد که سيا نقشه و بودجه آن را تأمين کرده بود:ساختمان مجتمع زير زمينی «خوست» در زير رشته کوه های مرز افغانستان-پاکستان. مجتمع «خوست» شامل انباره های اسلحه و مهمات، يک مرکز آموزشی و يک مرکز صحي برای مجاهدين می شد. «خوست» همان مجتمعی است که بيل کلينتون در سال 1998 با راکت به آن حمله کرد، همانجايی که ايالات متحده در مرحله آغازين جنگ دوم و کنونی خود در افغانستان برای خارج کردن آن از دست طالبان جنگيد.
-
نقش موسسات مذهبی و خيريه: سيا برای جذب و جلب داوطلبان شرکت در جهاد افغانستان از سياست رسوخ در نهادها و موسسات مذهبی و خيريه اسلامی استفاده می کرد و اکثر داوطلبان هم نمی دانستند که در خدمت اجرای يکی از غير اسلامی ترين نقشه های سيا قرار می گيرند. يک نمونه از اين موسسات مذهبی و خيريه سازمان بين المللی اسلامی «جماعت تبليغی» مستقر در پيشاور است که در آن زمان در کشورهای مختلف، منجمله ايالات متحده شعبه داشت و آزادانه فعاليت می کرد، و جان کوولی پيرامون آن پژوهش ارزشمندی انجام داده است. بنا به گزارش کوولی «جماعت تبليغی» در سال 1926 بدست مولانا محمد الياس ديوبندی تاسيس شد. هدف آن «پاکيزه کردن» مسلمانان بينابينی است «که بسياری از سنن و آداب مذهبی گذشته هندوی خود را حفظ کرده اند.»

اين موسسه تا جايی رشد کرده بود که در سال 1988 در کنفرانس سالانه آن که در لاهور پاکستان برگزار شد، بيش از يک ميليون مسلمان از 90 کشور جهان شرکت کردند. در همانسال کنفرانس «جماعت تبليغی» در آمريکای شمالی، با شرکت 6 هزار نفر در شيکاگو برگزار شد. هنگامی که يک معلم مذهبی به نام شيخ محمد الحميدی که به فرانسه مهاجرت کرده بود به جرم جلب مزدور برای مجاهدين افغانی محاکمه و به سه سال زندان محکوم شد، معلوم شد که شبکه عضوگيری «جماعت تبليغی» از شمال آفريقا تا فرانسه را در بر می گرفته است. سيا در ايالات متحده نيز از سازمانهای مذهبی-خيريه اسلامی قانونی برای عضوگيری استفاده می کرد. ذکر يک مورد می تواند به آشنايی با اين روند کمک کند. بنا به گزارش کوولی، «مرکز پناهندگان افغانی الکيفه» واقع در خيابان آتلانتيک در منطقه بروکلين شهر نيويارک به يک مرکز کليدی برای «جلب و جذب داوطلب و جمع آوری کمک مالی برای جهاد افغانستان تبديل شد و از طرف کارکنان آن به مرکز الجهاد معروف شد.» از ميان مبلغين، بسيج گران و عضوگيران فعال در آن مرکز می توان به شيخ عبدالله اعظم و شيخ عمر عبدالرحمان اشاره کرد. اين دو از روحانيون معروفی بودند که برای مدت زمان طولانی با سيا همکاری می کردند. پيش از اين دربازه شيخ اعظم گفته شد.

شيخ عبدالرحمان همان شيخ نابينای مصری است که اکنون به جرم انفجار مرکز سازمان تجارت جهانی نيويارک در سال 1993 در آمريکا زندانی است و يکی از شاگردان و مريدان او که چنديد بار در مرکز«الکيفه» حضور يافت شيخ ايمان الظواهری، فرد دوم تشکيلات «القاعده» است.
- تعليم جهادگران آمريکايی: آموزش داوطلبان شرکت در جهاد افغانستان به دو بخش آموزش جهادگران و آموزش مربيان و آموزگاران جهادگران تقسيم می شد. مراکز اصلی آموزش داوطلبان شرکت در جهاد افغانستان در مدارس اسلامی پاکستان قرار داشت که جنرال ضياءالحق، رييس جمهور پاکستان آنها را بنا به توصيه سيا تاسيس کرده بود. آموزش مربيان و آموزگاران داوطلبان عمدتاً در پايگاه های نظامی در داخل خاک ايالات متحده انجام می شد. کوولی به برخی از اين پادگان ها و پايگاه های نظامی اشاره می کند: «فورت بِرَگ» در ايالت کارولينای شمالی، مرکز آموزشی سيا به نام «کمپ پِری» در ويليامزبرگ در ايالت ويرجينيا، مراکز آموزش نيروهای ويژه سيا در «هاروی پوينت» در ايالت کارولينای شمالی؛ «فورت هيل» در ويرجينيا؛ و «کمپ پيکت» در ويرجينيا.
- نقش مدارس مذهبی: جهاد آمريکايی در افغانستان مخرب ترين تاثير خود را بر مدارس مذهبی باقی گذاشت و آنها را به مراکزی برای آموزش های سياسی-نظامی تبديل کرد. هدف سيا آن بود که آموزش های چريکی را با تعاليم اسلام در هم آميزد و «چريکهای اسلامی» توليد کند. ديليپ هيرو، روزنامه نگار هندی که در لندن زندگی می کند در باره مواد درسی مدارس مذهبی که جهادگران آمريکايی در آن تعليم می ديدند چنين گزارش می دهد: «تم های غالب اين بود که اسلام يک ايدئولوژی اجتماعی-سياسی کامل است، اينکه اسلام از طرف سربازان بی خدای شوروی مورد تجاوز قرار گرفته است، و اينکه مردم مسلمان افغانستان می توانند با سرنگون کردن رژيم چپگرای افغانستان استقلال خود را بدست آورند.» مدارس مذهبی پاکستان نه فقط درهای خود را بروی اسلامگرايان افراطی سراسر جهان گشودند، بلکه اين موضوع را آموزش می دادند که انقلاب اسلامی در افغانستان پيش درآمدی بر انقلاب های اسلامی در کشورهايی که اکثريت جمعيت آنها مسلمانان هستند خواهد شد(بويژه جمهوری های مسلمان اتحاد شوروی). در اواخر سالهای 1980، مدارس عمده ديوبندی پاکستان «منحصراً داوطلبان افراطی از آسيای مرکزی را می پذيرفتند و به آنها آموزش رايگان و کمک هزينه تحصيلی می دادند.» طالبان از ميان اين طلبه ها بوجود آمد.
مجاهدين طی سالهای 1980، «مرکز آموزشی برای افغانستان» را نيز اداره می کردند. پرويز هودبهوی ضمن گزارشی در باره برخی از کتب درسی مورد استفاده مدارس تحت کنترول اين مرکز می گويد سيا از طريق «يو اس ايد» (سرويس ايالات متحده برای توسعه بين المللی- همان اداره که بخشی از آپوزيسيون ايرانی از آن برای فعاليت های تبليغاتی خود پول دريافت می کند) قرارداد 50 ميليون دالری انتشار کتب درسی مورد نظر خود را به انتشارات پوهنتون نبراسکا واگذار کرد. استفاده از اين کتابها بطور رسمی در سال 1986 شروع شد. يکی از مسائل کتاب رياضيات سال سوم می پرسد: «يک گروه از مجاهدين به 50 سرباز روسی حمله می کنند. در آن حمله 20 سرباز روسی کشته می شوند. چند نفر روسی فرار می کنند؟» کتاب رياضيات سال چهارم از اينهم پيشتر رفته و مسائل رياضی را برای نوآموزان مهاجرافغانی و پاکستانی چنين طرح می کند: «سرعت يک گلوله کلاشينکوف 800 متر در ثانيه است. اگر يک روسی در فاصله 3200 متری از يک مجاهد باشد، و آن مجاهد سر روسی را هدف قرار دهد، حساب کنيد چند ثانيه طول خواهد کشيد تا گلوله به پيشانی روž